برگردان: شهرام کیانی

 

از آنتونیو گرامشی به عنوان نظریه پرداز بزرگ سیاست و فرهنگ مدرن یاد می شود.  اما او بر این باور نبود که ایده‌های بزرگ منحصر  به روشنفکران است – و اصرار داشت که کارگران باید رهبران سازمان‌های خودشان باشند.

آنتونیو گرامشی در سال ۱۹۳۳. ویکی‌مدیا کامانز

 

اواخر شب در Via dell’Arcivescovado تورین است.  مردی با لهجه جنوبی در دفتر L’Ordine Nuovo ظاهر می‌شود و اصرار دارد که با سردبیر اصلی صحبت کند.  L’Ordine Nuovo نه تنها روزنامه کارگران، بلکه روزنامه آنتونیو گرامشی نیز هست.

با این حال، فضای سیاسی اینجا در تورین در آغاز دهه ۱۹۲۰ متشنج است – هر شب، کارگران کارخانه برای دفاع از درهای ساختمان، نگهبانی می دهند. همه انتظار دارند که دیر یا زود جوخه های فاشیست برای ویران کردن این مکان حاضر شوند.

ساختمان مستحکم است.  کارگران مسلح هستند و بین ورودی اصلی و دفاتر تحریریه یک راهرو طولانی، یک حیاط، یک دروازه، سیم خاردار، موانع فلزی بزرگ، نارنجک‌ها و مسلسل‌ها وجود دارد – یا این‌طور که خودشان ادعا می‌کنند.

نگهبان شیفت نگاهی از بالا به پایین مرد می اندازد. به نظرش می رسد که او اهل ناپل است.  اما شاید او  جاسوس شرکت فیات، فاشیست، یا  پلیس (یا هر سه) باشد. نگهبان به او می گوید که اگر بخواهد با گرامشی صحبت کند، باید چشم بند ببندد،  و بدین ترتیب مرد قادر نیست تا امکانات دفاعی را ببیند.

بازدید کننده “مشکوک” عصبانی است و  برمی گردد تا برود.  اما بعد از چند قدم دوباره برمی گردد و فریاد می زند: «به گرامشی بگو که بندیتو کروچه به دنبال او آمده است!»

 گرامشی از اینکه دیدار با او را از دست داده بود ناراحت بود ولیکن می‌خندید – او نمی‌توانست تصور کند که مشهورترین روشنفکر ایتالیا در آن زمان با چشم‌های بسته به دنبال آنتونیو باشد. می خندید چون مردی بانشاط بود: اجتماعی و خندان، که اغلب از خنده‌های کودکانه‌ای که همه را سر ذوق می‌آورد، روده بر می‌شد.

 

موانع در زندگی

 در طول کار سال گذشته‌ام در بنیاد گرامشی در شهر رم، این فرصت را داشتم که انبوهی از شهادت‌های شخصی را در مورد اینکه گرامشی واقعاً چگونه بوده است را مطالعه کنم.  با تشویق فابیو دی، که برای اولین بار من را با دفترچه‌های زندان گرامشی آشنا کرد، و تحقیقات قبلی ماریا لویزا ریگی و فرانچسکو جیاسی، واقعاً توانستم به خود واقعی گرامشی نزدیک شوم.  چیزی که من یافتم  گرامشی ای بود که هم جوک تعریف می کرد و هم آن ها را اجرا ‌می‌کرد. مردی که از قهرمان سختگیر و غم انگیزی که معمولاً تصور می کنیم بسیار فاصله داشت.

در حالی که گرامشی در سال ۱۹۳۷ به سان قربانی فاشیسم درگذشت، در زندگی او اثری از بدبینی وجود نداشت، اگر نگوییم «بدبین به دلیل عقل»[اشاره به جمله معروف گرامشی در دفترهای زندان: « من بدبین هستم به دلیل عقل، اما خوش بین به دلیل اراده»] گرامشی، گاه به گاه بدترین وضعیت ممکن را تصور می کرد، «برای اینکه بتواند تمام ذخایر اراده و خوش بینی خود را به کار گیرد، تا بتواند بر مانع غلبه کند.

اما گرامشی همچنین از بیماری بیماری انحراف سر و ستون فقرات (پات) رنج می‌برد. این بیماری اغلب او را مورد تمسخر افراد بی اخلاق قرار می داد – و در واقع، کسانی که نمی دانستند چگونه به برتری کوبنده او در بحث پاسخ دهند.

 چنین موردی در سال ۱۹۲۵ رخ داد، زمانی که او تنها سخنرانی خود را در مجلس نمایندگان انجام داد، کمی قبل از اینکه بنیتو موسولینی اختیارات کامل را بدست آورد. فاشیست‌ها در پارلمان مکرراً نطق حاوی محکوم ساختن رژیم از سوی گرامشی را قطع کردند و فریاد می‌زدند: «ساکت شو، ریگولتو!»[ریگولتو از شخصیت‌های اصلی نمایشنامه ویکتور هوگو به نام «سرگرمی‌های شاهانه»است]

توهین‌های مشابهی در دوران دانشگاهش وجود داشت، زمانی که برخی از همکلاسی‌هایش به استادش والنتینو آنیبال پاستوره گفتند: «این گرامشی، می‌بینی که او چیزی جز یک گوژپشت نیست.»  پروفسور پاسخ داد: بله، او یک قوز دارد، اما چه گوژپشتی!  همانطور که پل سزان در مورد کلود مونه گفت: “او فقط یک چشم دارد، اما چه چشمی!”

این بیماری گرامشی را در سراسر زندگی اش تحت تاثیر قرار داد – و او بر اثر رنج ناشی از آن خیلی زود در زندان فاشیستی درگذشت.  اما بیماری زندگی روزمره او را نیز بسیار پیچیده کرد.  ما می توانیم مدت‌های طولانی بحث کنیم که اگر گرامشی به بیماری پات مبتلا نمی‌شد، چه می‌شد.  اما احتمالاً همانطور که جوزپه آمورتی با محبت بیان می کند،

آنتونیو نمی توانست غیر از این باشد – آنتونیو گرامشی متفاوت یا بهتر غیر قابل تصور است.  او باید گلی می بود که طبیعت و جامعه واقعاً تولید کردند.  سرنوشت جسمی و انسانی او باید بزرگ و منحصر به فرد باشد، مانند سرنوشت همه نابغه ها و قهرمانان، که برای آنها شادی و  درد وجود ندارد، بلکه تنها مسیری بزرگ و پر گل است که باید تا انتها دنبال شود.

اما در تورین اوایل دهه ۱۹۲۰، زمانی برای از دست دادن وجود نداشت – و گرامشی مجبور بود اغلب به مشکلات جسمی خودش کمتر اهمیت بدهد. گرامشی یک کارگر خستگی ناپذیر برای تنها کارفرمایش – طبقه کارگر – بود. اما برخورد او با کارگران کارخانه تورین ساده نبود. زیرا (برخلاف بسیاری از روشنفکران، در آن زمان و اکنون) کارگران را سوژه های منفعل نمی‌دانست.

 همانطور که اومبرتو کالوسو در جلسه مجلس مؤسسان در سال ۱۹۴۷ بیان کرد، گرامشی فکر می‌کرد که طبقه کارگر «اشرافیت نژاد بشر» است – و باید به این شکل با آن برخورد کرد.  رابطه بین روشنفکران و توده ها باید «آموزشی» باشد، بله. اما آموزش و فرهنگ باید در هر دو جهت پیش می رفت، از کارگران گرفته تا روشنفکران، و بالعکس، و بایستی یک آموزش سیاسی توده ای واقعی را ساخت.

از نظر گرامشی، کسی به سوی طبقه‌ی کارگر «حرکتی نمی کرد» یا در برابر کارگران«سر فرو» نمی‌آورد تا کلمه‌ی نیک را برای آنها به ارمغان بیاورد: در واژگان او، «به طبقه‌ی کارگر وارد شدن».  بنابراین دیدگاه معکوس شد. همانطور که یکی از «شاگردان» او در زندان می گوید، «در اطراف او ما آن وزن را احساس نکردیم، آن فاصله ای که یک کارگر تقریباً همیشه هنگام صحبت با یک روشنفکر احساس می کند. او با ما صرفاً به عنوان ابزار مادی تحولات اجتماعی، ناتوان از تبدیل شدن به قهرمانان آگاه و باهوش انقلاب، رفتار نمی کرد.»

 

تبدیل شدن به پروتاگونیست

 گرامشی در سال ۱۹۱۹ L’Ordine Nuovo را ایجاد کرد تا آن آموزش سیاسی توده‌ای را به اجرا درآورد. سه ویراستار دیگر آن: آنجلو تاسکا، یکی از مخالفان جنگ جهانی اول؛ پالمیرو تولیاتی، دبیر کل حزب کمونیست در آینده؛  و اومبرتو تراکینی که در سال ۱۹۴۸ یکی از امضاکنندگان قانون اساسی ایتالیا پس از جنگ بود.

همه آنها زیر سی سال سن داشتند. همه توسط موسولینی مورد آزار و اذیت قرار گرفتند.  تاسکا و تولیاتی مجبور به تبعید شدند. دو نفر دیگر از سوی دادگاه ویژه برای دفاع از کشور- Tribunale Fascista- به چهل و پنج سال زندان محکوم شدند. همه آنها، همانطور که تراکینی بعداً بیان کرد، تنها با اشتیاق پر اطناب به فرهنگ پرولتاریا متحد شدند: «ما می‌خواستیم کاری بکنیم، کاری بکنیم، کاری بکنیم.»

 و کم کاری نبود. قتل عام بزرگ جنگ جهانی اول فقط چند ماه قبل به پایان رسیده بود و طبقات محبوب ایتالیا چیزی جز یک میلیون کشته نداشت. تورین یک بشکه باروت بود، خشم طبقه کارگر ملموس بود، و کارگران دیگر صرفاً به «رادیکالیسم کلامی» حزب سوسیالیست قدیمی اعتقاد نداشتند و هرگز قادر به اجرای لفاظی «انقلابی» آن نبودند.

اما در این میان، رویدادهای روسیه اعلام کرده بود که مارکس بزرگ است و لنین پیامبر او است: مسلک رایج ایمان «صلح، نان، زمین» بود. اکتبر سرخ امید ستمدیدگان بود و برای سیاسی ترین بخش های طبقه کارگر ایتالیا و جهان، بلشویک ها نمونه ای بودند که باید دنبال شوند.

 در ایتالیا، بلشویک‌تر از همه، سردبیران L’Ordine Nuovo در تورین بودند. جرقه ناچار بود زده شود و در عرض دو سال جنبش کارگری شعله ور شد. Biennio Rosso[ فاصله بین سال‌های ۱۹۱۹-۱۹۲۰ که در آن درگیری های اجتماعی شدید در ایتالیا پس از جنگ جهانی اول صورت گرفت. دوره‌ای انقلابی که با واکنش خشونت آمیز شبه نظامیان پیراهن سیاه فاشیست و در نهایت با راهپیمایی بنیتو موسولینی به رم در سال ۱۹۲۲ ادامه یافت]. شاهد یک جو پیش از شورش بود: اعتصاب‌ها یکی پس از دیگری دنبال می‌شد، کارخانه‌ها اشغال شدند و کارگران خود را مسلح کردند و به گارد سرخ تبدیل شدند. حتی در دوران اشغال، تولید بدون کارفرما ادامه داشت – آنچه حاکی از این بود که کارگران می توانند جامعه را اداره کنند.

آنچه که تا آن زمان به عنوان «شهر موتور» خود ایتالیا شناخته می شد، مرکز تولید خودرو، به شهر شوراهای کارخانه تبدیل شد، شهری که روزنامه نگاران از سراسر جهان برای بازدید از آن می آمدند: «مکۀ کمونیسم ایتالیایی»، «پتروگراد ایتالیایی».  بنابراین کارگران قدرت خود را نه تنها از طریق نیروی «نظامی»، بلکه، و مهمتر از همه، در سطح عقل جمعی – طبقه کارگری که قادر به جایگزینی کارفرمایان است – به اثبات رساندند.

رئیسان – کاملاً به درستی – از همه اینها وحشت داشتند. برای آنها، این جهان وارونه غیرقابل تحمل و مایه رسوایی بود.  فقط فاشیسم – بر هم زدن کارگران – می‌توانست نظمی را که نهادهای لیبرال دموکراتیک ظاهراً قادر به ایجاد آن بر اساس رضایت نبودند، احیا کند.

 اما این سال‌ها هنوز سال‌های قبل از راهپیمایی فاشیست‌ها به رم بود و دفتر L’Ordine Nuovo محل فعالیت بود.  کانون مبارزات سیاسی در شهر بود و هر روز بعدازظهر شاهد “رژه” مردمی بود که از گرامشی بازدید می کردند.  رفقایی از فراکسیون کمونیست محلی؛ رهبران جنبش جوانان و زنان؛  روسای اتحادیه ها؛  روشنفکران؛  گارد سرخ؛ اساتید سابق آنتونیو؛ رفقای درجه یک؛  و حتی آنهایی که عضو حزب نبودند.

همانطور که ممکن است تصور کنیم، این تعامل شدید باعث شد که L’Ordine Nuovo هرگز ارتباط خود را با جنبش سیاسی واقعی از دست ندهد.  اما رژه مداوم بازدیدکنندگان مشکلاتی را برای گرامشی ایجاد کرد، زیرا اغلب موفق نمی شد مقالاتی را که از او خواسته شده بود به پایان برساند.  گاهی، همانطور که یکی دیگر از ویراستارها، ماریو مونتانیا، به یاد می آورد، گرامشی به معنای واقعی کلمه مجبور به نوشتن می شد.

ساعت ۹ یا ۱۰ شب، وقتی «بازدیدکننده» نبود، سردبیری نزد گرامشی می‌آمد و بی‌درنگ می‌گفت: «تا زمانی که مقاله آماده نشود، هیچ کس دیگری وارد نمی‌شود».  کلید در قفل چرخانده شد، رفیقی در راهرو ایستاد تا  “آفت‌ها” را دور سازد، و یک ساعت یا بیشتر بعد، گرامشی سرانجام روی دو یا سه ورقه کوچک به اندازه کف دست، یک مقاله تحویل داد.  با دست خطی واضح و متراکم، تقریباً بدون اصلاح نوشته شده است.

اما جدای از این ناراحتی‌های کوچک، این آمدن و رفتن مداوم هر بعدازظهر به روزنامه اجازه می‌دهد به هدفی که در اولین سرمقاله خود تعیین کرده بود دست یابد.  یعنی تبدیل به محل تمرینی برای رواج همه پیشرفته ترین گرایش های سیاسی-فرهنگی زمانه شود.  این به مشخص کردن آنچه یکی از «وسواس‌های گرامشی» بود کمک کرد: آموزش کادرهای حزب.

گرامشی به خوبی می‌دانست که تشکیل گروه کوچکی از رهبران بسیار آسان‌تر از تشکیل توده‌های بزرگ رهبران متوسط ​​است.  رهبرانی که باید نماینده کل طبقه کارگر باشند و ستون فقرات حزب کمونیست را تشکیل می دادند. تمام شکیبایی و قدرت گرامشی برای آموزش در این فرآیند شکل‌گیری بیان شد، زیرا او مدام از رفقا می‌خواست مطالعه کنند و آنها را متقاعد می‌کرد که برخی از انقلابیون روی سنگرها و برخی دیگر پشت میز نباشند – بلکه همه باید بر فرهنگ، بزرگترین متحد عمل تسلط داشته باشند.

 

آموزش انتقادی

 گرامشی در این اثر «سقراطی» همواره از اشتباهاتی که رفقای خود مرتکب می شدند انتقاد می کرد.  اما همانطور که مونتانیا در انتقادات خود بیان کرد، “هیچ چیز منفی، دلسرد کننده، چیزی که باعث شود رفقا به قدرت خود اعتماد نداشته باشند، وجود نداشت.”  در عوض، گرامشی صراحتی عمیقاً انسانی بود که هرگز با سختگیری شخصی مشخص نشد – آموزشی که در جریان فعالیت های روزمره توسعه یافت.

ما نباید خودمان را فریب دهیم که گرامشی فقط یک سقراط مهربان بود.  در عوض، او نه تنها در برابر دشمنان، بلکه با همه رفقایی که پس از رسیدن به «بلوغ سیاسی»، از استانداردهای عالی و در واقع بی عیب و نقص برخوردار بودند، بسیار شدید و بی رحم بود، تا به نوبه خود معلمی برای دیگران باشند.

نامه‌ای که گرامشی در سال ۱۹۲۴ برای رفیقش وینچنزو بیانکو فرستاد و به یاد آورد که چگونه یکی از اولین شاگردانش در هیئت تحریریه، آندریا ویگلونگو، را وادار کرد: «مقالات را از ابتدا تا سه یا چهار بار بازنویسی کند و آنها را   از هشت ستون تا یک و نیم برگرداند. او به حد نهایت بی‌رحمانه‌اش رسید: «و ویگلونگو، که یک قلاب‌فروش بود، خیلی خوب نوشت، آنقدر که تصور می‌کردم مرد بزرگی می‌شود و از ما فاصله می‌گیرد.  بنابراین، من دیگر با مردان جوانی از نوع او معلم بازی نمی‌کنم: اگر هنوز هم می‌توانستم، فقط با کارگرانی این کار را انجام می‌دادم که هیچ آرزویی برای تبدیل شدن به روزنامه‌نگاران بزرگ بورژوا ندارند.»

ما عادت کرده ایم که گرامشی را تقریباً یک روشنفکر بدانیم.  بنابراین ممکن است خواندن قضاوت جیووانی پارودی، که نوشتن، بخش کمتری از فعالیت گرامشی را تشکیل می‌داد، عجیب به نظر برسد، در حالی که «بزرگترین سهم او از طریق آموزش شفاهی و عملی بود».

 با این حال، خود پارودی این مأموریت آموزشی را به خوبی مجسم کرد.  این رهبر کارگر، پس از ورود به کارخانه در چهارده سالگی، فرهنگ سیاسی (و دانش فنی) خود را به حدی ارتقا داد که می‌توانست تولید را در کارخانه سنتروی فیات در دوران اشغال کارخانه مدیریت کند.  به عنوان اثبات «جهان وارونه» که پس از تورین ۱۹۱۸ وجد داشت،  عکس معروفی وجود دارد که نشان می‌دهد کارگران دور میز رئیس جیووانی آنیلی نشسته‌اند. از جمله آنها که رهبری شورای کارخانه را بر عهده داشت پارودی بود.

 

کیمیاگری نادر

 در تلاش برای توضیح کیمیاگری تکرار نشدنی که در اطراف L’Ordine Nuovo شکل گرفت، چیزهای بیشتری می توان گفت.   گرامشی دارای چه ترفندی بود؟  چگونه ممکن است یک نشریه که به چنین موضوعات پیچیده ای می پردازد، به «روزنامه کارگران» تبدیل شود؟  چرا گارد سرخ حاضر بود برای دفاع از دفتر خود در برابر فاشیست ها بمیرد؟  و مهمتر از همه: آنچه آن تبادل عواطف، همبستگی و مبارزات سخت را ایجاد کرد که از طریق آن یک جسم ضعیف و  نیمه کور، ژولیده، سی ساله و از جزیره ای دور، می توانست به مفسر منافع طبقه کارگر تبدیل شود.

عوامل بیوگرافی قطعا در اینجا مهم هستند.  گرامشی اگرچه از خانواده ای خرده بورژوا بود، اما دوران کودکی خود را به دلیل زندانی شدن پدرش (منشی) که در سال ۱۹۰۰ به جرم اختلاس محکوم شد، در فقر شدید گذراند. درست است، هوش استثنایی او گرامشی را به یکی از باهوش ترین اذهان  فرهنگ اروپایی تبدیل کرد، اما این باعث نشد که خاطره یک زندگی با سختی و محرومیت مادی ناشی از این افت ناگهانی طبقه اجتماعی پاک شود.

در واقع، اگر کمی جلوتر برویم، می بینیم که او با کمک هزینه دانشجویی و چنان خستی به دانشگاه تورین رسیده است که مجبور شده بین خرید هیزم برای اجاق گاز یا صرف شام یکی را انتخاب کند.  یا همانطور که کامیلا راورا می‌گوید:

 گرامشی هرگز پول زیادی نداشت و آنچه را که انجام می داد صرف کتاب کرد.  گاه آنقدر کم داشت که حتی نمی توانست جوراب بخرد و تنها با کفش به روزنامه [دفتر] می آمد.

تولیاتی، او نیز در دانشگاه تورین، پدر خود را بر اثر سرطان از دست داده بود.  اما در حالی که سابقه متوسطی داشت، حداقل مجبور به پرداخت اجاره بها نبود (او با خانواده خود زندگی می کرد)، در حالی که مادر گرامشی مجبور بود برای ارسال پول به پسرش بدهی بالا آورد. علاوه بر این، گرامشی تا حد استخوان ساردنیایی بود و خاطره ای روشن از زندگی نکبت بار، تنها و نامطمئن بسیاری از هموطنان جزیره ای خود را حفظ کرد.

 در خاطرات مربوط به ترزا، خواهر مورد علاقه گرامشی، یکی از گویاترین تصاویر دوران کودکی او در ساردینیا را می‌یابیم.  از آنجایی که نمی‌توانستند هیچ اسباب‌بازی بخرند، در عوض یاد گرفتند که آن‌ها را برای خودشان بسازند: «عروسک‌های حصیری درست کردم که آن‌ها را با تکه‌های پارچه‌های رنگارنگ پوشاندم، نینو قایق‌ها، کشتی‌های بادبانی یا پرنده‌های بامزه‌ای با پر روی سرشان ساخت.  سپس قرعه کشی ترتیب دادیم. هر قطعه یک شماره داشت و همه بچه های اطراف، بچه های مالکان  ثروتمند، آمده بودند تا شانس خود را امتحان کنند. به جای پول به ما یک سیب یا گلابی دادند.»

البته، ما نمی توانیم عظمت و پیچیدگی گرامشی را به عوامل صرفاً بیوگرافی تقلیل دهیم.  اما بین سختی زندگی که او باید تحمل می کرد و توانایی او برای قرار دادن خود در خدمت طبقات فرودست – حتی تا حد فدا کردن جانش – ارتباط واضحی وجود دارد.

 فراتر از ظرفیت اساسی او برای گوش دادن و همدلی، منحصربه‌فرد بودن او احتمالاً در همسویی نادر این مغز شگفت‌انگیز، روشنفکر، و این تجربه مادی و زیسته، با یک کارگر است.

شاید این راز واقعی گرامشی بود – رازی که به دنیا آورد آن چیزی که ساندرو پرتینی، رئیس جمهور سوسیالیست حزبی و آینده، آن را «باهوش ترین سیاستمداری که در مسیرم دیدم، که مرگش خلأ عمیقی نه تنها در حزب کمونیست، بلکه در کل جنبش کارگری ایتالیا و بین‌المللی به بار آورد – خلایی که هیچ‌کس هرگز نتوانسته آن را پر کند.»

 حتی امروز هم می توانیم از این بابت ناراحت باشیم. اما در ۲۲ ژانویه – روز تولد گرامشی – ما سالروز میلاد او را جشن می گیریم. پس تولدت مبارک، آنتونیو.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)