حدود ۴ سال پیش از آمستردام به اسلو پرواز داشتم که در سالن فرودگاه پیش از قسمت کنترل امنیتی اسلاوی ژیژک فیلسوف اسلوونیایی را دیدم. بعد از سلام و احوال پرسی از او خواستم تا اجازه دهد که با او عکسی بگیرم.

ژیژک تعریف کرد که عقیده ای وجود دارد که با عکس گرفتن می شود روح را تسخیر کرد! من هم حکایت مواجهه حاج ملاهادی سبزواری  با دوربین عکاسی را برای او تعریف کردم. حکایت از این قرار است:

آورده اند که ناصرالدین شاه در سفر به خراسان، بر سر راه مشهد، در سبزوار اتراق کرد و در این شهر به دیدن ، حاج ملاهادی سبزواری ، رفت و با او به گفت و گو نشست.
در پایان نیز از وی درخواست کرد اجازه دهد عکاس باشی دربار که همراه همایونی بود، از او عکسی بگیرد. ملا هادی که تاکنون ازعکاسی چیزی نشنیده و ندیده بود، پرسید : ماهیت عکس چیست؟
توضیح دادند که سایه ای است از شخص یا چیزی که بر روی کاغذی می افتد و باقی می ماند.
حکیم سبزواری منکر هر گونه امکان پذیری عکس برداری شد و گفت آنچه شما می گویید منطقا” و عقلا” محال است، زیرا ما آنچه که در فلسفه خواندیم و می دانیم وجود ظِلّ (سایه) قائم به وجود ذی ظِلّ (صاحب سایه) است. یعنی سایه تا وقتی هست که صاحب سایه باشد و به محض ازاله و از بین رفتن صاحب سایه، سایه از بین می رود. امکان ندارد “صورت جوهری” از اصل ماهیت آن جدا شود و به گونه ای “عرض وارانه” بر روی فیلم عکاسی ظاهر شود. به تعبیر دیگر عرض قایم به جوهر است.
فیلسوف متفکر ما (جناب حاج ملا هادی سبزواری) به این نتیجه رسید که عکس گرفتن محال است و هر چه که دیگران در باره عکس گفته و شنیده اند وهم و خیال و اشتباه است ، شاه و همراهان درماندند و از پس قانع کردن حکیم برنیامدند، اما اصرار کردند که ایشان این بحث های منطقی و عقلی را کنار بگذارد و اجازه دهد عکاس باشی از ایشان عکسی بگیرد.
حکیم پذیرفت و روبروی دوربین عکاس باشی نشست و اکنون تنها تصویری که از ایشان باقی مانده، همان عکسی است که ایشان وجود جابجایی عرض را بدون صاحب عرض (جوهر) آن را منطقا” و عقلا” محال می دانست.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)