این‌روزها در میان ما ایرانیانِ دردکشیده همه جا سخن از کشتار زندانیان سیاسى در بیست‌و پنجمین‌سال این جنایتِ دور از باور است. یک‌جا شاهدانِ جان‌به‌دربرده از کشتار، خاطره‌هاى دردناکشان را از آن تابستانِ مرگ باز مى‌گویند، و جاى دیگر دردآشنایانِ دست‌به‌قلم از آن‌چه از دادگاه‌هاى یک‌دقیقه‌اىِ هیئت مرگ شنیده‌اند را بر کاغذ مى‌آورند تا دستکم این‌بار، فراموشى، این بیمارى مزمن ما ایرانی‌ها، کمتر از پیش فرصت تاثیرگذارى بیابد. در آنسوى این قصه‌ى دردناک، کسانى که عامل یا دستکم مطلع از آن نامردمی بوده‌اند از این مقام به آن مقام حکومتى، و از این دسته به آن دسته‌بندى سیاسى اسباب‌کشی مى‌کنند بى‌آنکه هرگز در این قضیه لب تر کرده باشند. آن‌ها، از کوردلانِ اهل اصول گرفته تا  عافیت‌اندیشان اهل اصلاح، امیدشان را به بیمارى مزمن فراموشى ما بسته‌اند، و تا آن روز از هرچه بگویند از این یکى دم نخواهند زد. من اما در همین تابستانى که در آنیم عمدتا به تدوین فیلم تازه‌ام مشغول بوده‌ام، آن‌چنان مشغول که کمتر فرصت نوشتن یادداشتى در این صفحه داشته‌ام. فیلم تازه‌ام البته به همین زخم سهمگین تابستان شصت‌وهفت مربوط است؛ فیلمى که درست یکسال است درگیر ساختنش هستم و حالا با پایان تدوین، دیگر مى‌توانم بگویم رو به اتمام دارد. عنوانش “زنده باد زندگى” است و مدتش هفتادو‌پنج دقیقه درآمده. ساختارى داستانى/مستند دارد و در هلند، فرانسه، آمریکا، انگلستان، و هم‌چنین داخل ایران فیلمبردارى شده است. قصه از زبان یک شخصیتِ خیالى، “رویا”، بیان مى‌شود که طراح جوانى است که در روز افتتاح نمایشگاه طراحى‌هایش دستگیر و پس از پنجسال از این سلول به آن سلول شدن، در تابستان شصت‌وهفت مقابل هئیت مرگ قرار مى‌گیرد. او براى دختر آرزوهایش، “دریا”، آن‌چه در زندان دیده است را با کمک طرح‌هاى ساده‌اى بیان مى‌کند؛ از هم‌سلول شدنش با “آذر”، زندانى جوانى که تجربه‌ى سهمگین تجاوز توسط بازجویش را پشتِ سر دارد، تا “نینا” و دیگر دختربچه‌هاى کوچک زندان که همبازى‌هاى دختر تخیلى‌اش در سلول هستند. در فیلم به ضرورت قصه از طرح و انیمیشن نیز بهره گرفته‌ام. علاوه بر سه یاور فیلم‌های قبلی‌ام، بیژن شاهمرادى، اسفند منفرزاده و احمد نیک‌آذر، شانس همکارى با چند هنرمند دیگر هم نصیبم شد که به‌رعایت امنیت‌شان نه در اینجا مى‌توانم نامی ازشان ببرم، و نه حتى در تیتراژ فیلم. اگر از من بخواهید در یک جمله هدفم را از ساخت این فیلم توضیح دهم، می‌گویم: این جستجوی تصویری ذهن من است برای یافتن پاسخ این پرسش که چگونه “رویا”ی یک ملت به “کابوس” بدل شد. تا تصورى بصرى به یاران این صفحه داده باشم چند عکس از پیش و پشت صحنه‌ی فیلم “زنده باد زندگی” را در اینجا مى‌آورم و این یادداشت را با آن می‌بندم.

 
     

    

  

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)