رشته های دبیرستانی در ایران به سه رشته ی اصلی تقسیم می شود که اکثریت دانش آموزان را در بر می گیرد. این رشته های تحصیلی کاملا بر مبانی نظری استوارند و امور عملی در آنها به شدت مغفول مانده است؛ تا آنجا که این دانش آموزان دبیرستانی پس از ورود به دانشگاه از انجام امور آزمایشگاهی نیز بعضا ناتوانند که بخشی از آن به گرایش تحصیلی در دبیرستانها برمی گردد و بخشی دیگر به علت کمبود زیربناهای آموزشی در دبیرستانهاست. حال فرض کنید که دانش آموز دبیرستانی با پس زمینه ی زیست شناسی دبیرستانی می خواهد پزشکی بخواند. او پیش زمینه ذهنی از پزشکی را از رشته ی تحصیلی خود نگرفته اند بلکه پی رنگ علاقه اش را اطرافیان و اجتماع شکل داده است. او هیچ گاه با سیستم بهداشتی-درمانی کشورش در دبیرستان آشنا نشده و از طریق آموزش رسمی نمی داند که حتی آینده ی استخدامی این شغل چگونه است. او نمی داند که پزشکی فقط درس خواندن در دوران دانشجویی و پول پارو کردن در دوران مطب داری نیست؛ پزشکی کردن دیگر ایستادن در یک جایگاه مقدس نیست بلکه پزشکی به عنوان یک شغل عادی مشکلات خاص خود را دارد. شاید هم همه ی اینها را بداند ولی آموزش رسمی برای او کاری نکرده و دانسته هایش از کانالهای غیررسمی چون خانواده و دوستان و آشنایان و یا حتی شایعات موجود در جامعه به دست آمده است.

این دانش آموزان پس از گذر پر رنج و زحمت از سد کنکور و وارد شدن به رشته ی پزشکی نیز همان فضای سابق را دوباره تجربه می کنند. فی المثل در دانشگاه علوم پزشکی تهران، بهترین اساتید فیزیولوژی، بیوشیمی و آناتومی و… در سالهای علوم پایه مشغول تدریس هستند، اما هیچ واحدی برای این تدریس نمی شود که به پزشکان آینده مفهوم پزشکی کردن در جامعه را توضیح بدهد؛ از تاریخ پزشکی در جهان و جایگاه منترا-پزشکان و حکیمان در ایران برای او بگویند؛ اقتصاد دارویی و نحوه ی تولید دارو و نقش شرکتهای معظم دارویی را برای او روشن کند و نحوه ی تعامل با بیماری و بیمار و دیگر همکارانش را روشن نماید. او در تمام سالهای تحصیل فرانخواهد گرفت که چگونه می تواند اقتصادش را بچرخاند و در این راستا چه اموری برایش اخلاقی هستند و چه کارهایی منافی اخلاق پزشکی هستند. او شاید طی چند جلسه آیین مطب داری اشنا شود ولی آیین مطب داری در ایران به معنای چگونه بهتر چرخاندن اقتصاد، رد کردن بیماران پردردسر و سروکله زدن با اداره ی مالیات است.

او در حقیقت یاد می گیرد که سلامت یک کالاست و او نیز فروشنده ی ماهری است که باید با لبخند و گاه با تغیر آهنگ کلام کالای در دسترسش را به متقاضیان بفروشد و بیشترین سود اقتصادی را نیز نصیب خود کند. در این دروس هیچگاه همکاری کردن، نحوه ی تعامل در یک مجموعه ی کوچک بهداشتی-درمانی، ارتباط گرفتن با بیماران، درک فرهنگی-اجتماعی آنان و لحاظ کردن تفاوتهای بیماران با یکدیگر را یاد نمی گیرد. نمی آموزد که سلامت کالا نیست و در مسیری به جز دارو و جراحی نیز می تواند به دست بیاید. یاد نمی گیرد که با تغییر رفتار و الگوهای تغذیه ای کاری و حرکتی می توان سلامتی بیماران را حاصل کرد.

حال این خانم یا آقای دکتر از دانشگاه فارغ التحصیل می شود و به طرح می رود و در گوشه ای از شهرستان ها در مطب یا درمانگاهی مشغول کار می شود. او شاهد این است که درمان بر مبنای دانشگاهی و تجویز بر مبنای کتاب چندان موضوعیتی ندارد. در آنجا می آموزد که هر بیمار سرماخورده ای را اگر به سیل آمپول و قرص نبندد و “در عرض دو سوت” سرپایش نکند، نه تنها از خوشنامی و محبوبیت خبری نیست که سیل طعنه ها اینبار به سویش جاری می شود. کافی است که این خانم یا آقای دکتر جوان کمی هم شهرنشین و عصاقورت داده باشد که این بار منفی تکمیل خواهد شد. او نه زبان بیمارانش را درک می کند و نه می تواند به زبان آنها سخن بگوید. در این عدم درک متقابل گاه خشونت هم زاییده می شود. پرخاش همراهان بیمار به پزشکی که از چشم آنها حال بیمار را درک نمی کند البته که طبیعی است هر چقدر هم که ناراحت کننده باشد. بدین صورت است که عدم آموزش بهینه ی پزشکان و به طور کل کادر درمانی در زمینه ی تفاوتهای فرهنگی و زبانی و طبقاتیtranscultural medicine که بیماران با پزشکان دارند، به تضاد و کشاکش میان این‌دو منجر می شود.

عدم آمادگی از طریق کانالهای رسمی فرهنگی، فقط از کم کاری نهادهای پزشکی ناشی نمی شود، بلکه نهادهای آموزش رسمی و نیمه رسمی نیز برای بیماران کاری انجام نمی دهند. بیماران هرگز از طریق آموزش رسمی و دولتی تفاوت سلامت و درمان را نمی آموزند. هرگز مطلع نمی شوند که پیشگیری چرا بهتر از درمان است و چگونه می توان آن را کسب کرد. یا تلاش پزشکان خانواده برای تغییر رفتار ناسالم را چندان درک نمی کنند. آنها از طریق نهاده های اجتماعی فرامی گیرند که پزشک خوب پزشکی است که با یک “انژکسیون” درد بیمار را درمان کند و او را راه بیندازد. برای هر دردی قرص و دوایی در جیب دارد و به اصطلاح دست به تیغ و قلم است.
به نظر می رسد آموزش مدون و تنظیم شده چه برای پزشکان و کادر درمان ی و چه برای بیماران و مخاطبان پزشکی خانواده، بخش جدایی ناپذیر از موفقیت طرح پزشک خانواده است. بدون این آموزش دوسویه، نارضایتی بیماران و ناکارآمدی سیستم بهداشتی به شکست این سامانه منجر خواهد شد. اتفاقی که بسیاری از کسانی که سودی از این وضعیت سرمایه زده ی پزشکی می برند، به انتظار آن می نشینند تا چرخ سلامت و درمان دوباره به همان مدار سابق برگردد و آنها سودهای کلان به جیب بزنند…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)