تعریف نقد

واژه نقد که ریشه آن به واژه یونانیkrites  که در انگلیسی و فرانسوی به صورت critique و در آلمانی به صورت Kritik نوشته می شود، به معنای سنجیدن یا داوری است. واژه “کری سیس” به معنای بحران نیز از همین ریشه آمده است. این کلمه در فارسی به نقد یا انتقاد ترجمه شده است. در فرهنگ فارسی معین نقد به معنای “جدا کردن خوب از بد و سره از ناسره عنوان شده است و در حوزه ادبی به معنای تشخیص معایب و محاسن اثری ادبی” تعریف شده است . تعریف کلاسیک نقد، نوعی داوری و قضاوت با هدف ارزش گذاری در مورد پدیده های عنوان میشود که مقدس شمرده نمی شوند که با مفهوم نقد مدرن متفاوت است.

در تعریف کلاسیک نقد، با نوعی داوری و قضاوت روبرو هستیم که سوژه مورد نقد توسط ما ارزشگذاری و قضاوت می شود. در دوران پیشا مدرن نقد را به عوعی تخریب قلمداد می کردند همان طور که زرین کوب می گوید معنای عیب جویی به عنوان یکی از لوازم “به گزینی” در مفهوم نقد مستتر است و این تعبیر در مفهوم لفظ نقد داخل بوده است.

در لغتنامه دهخدا هم “به گزینی” یا “بهین چیزی برگزیدن” در تعریف نقد عنوان شده است و هم به معنای “خرده گیری” و یا “آشکار کردن عیب کلام”.

نقد و دوران مدرن

نقد مدرن اما مفهومی متفاوت با نقد کلاسیک دارد. نقد مدرن محصول زیست در دورانی است که می توان آن را دنیای مدرن نامید هرچند برای آغاز دنیای مدرن زمان و تاریخی مشخص را نمی توان عنوان نمود اما شاید بتوان قرن پانزدهم و شانزدهم میلادی را دوران آغازین دنیای مدرن قلمداد کرد. فاصله زمانی بین رنسانس و انقلاب فرانسه دوران شکل گیری دنیای جدیدی بود که در آن هرآنچه سخت و استوار می نمود در حال فروختن بود. دوران ظهور سرمایه داری نیز به اعتقاد برخی از تحلیل گران نقطه شروع دنیای مدرن است اما اینکه دقیقا چه زمانی دنیای مدرن آغاز شد دارای اهمیت بنیادین برای پرداختن به موضوع نقد و اندیشه انتقادی نیست، آنچه مهم است فهم و درک ویژگیهای این دوران است. دوران مدرن سرآغاز رهایی از مقدسات و نقدناپذیری امور مقدس با تکیه بر عقل و عقلانیت است. پایان برتری اندیشه های فرازمینی و پذیرش هرآنچه از پیش مورد تایید بوده است. آغاز اندیشیدن به سبکی نوین، سحرزدایی و جادوزدایی از زندگی واقعی و مادی و عینی انسان. پایان دوران سیطره همه جانبه مذهب بر همه شئون زندگی بشر و دگرگون شدن تمامی مفاهیم گذشته و قانونمندیهای زندگی پسامدرن با آغاز سیطره عقلانیت. برای درک مفهوم نقد در دنیای مدرن ابتدا باید خاستگاه عینی و ذهنی دنیای مدرن را بشناسیم و درک کنیم که عصر جدید در چه شرایط عینی و ذهنی آغاز گردید.

اما واژه مدرن خود واژه ای نو و جدید نیست بلکه اول بار در قرن پنجم برای مشخص کردن جدایی روم غیر مسیحی از روم دوران مسیحیت بکار رفته است و در قرون دوازده و هفده میلادی نیز از این واژه استفاده های متفاوتی شده است. هابرماس در تعریف و تشریح این واژه می گوید:

“واژه مدرن در شکل لاتینی اش مدرنوس برای اولین بار در اواخر قرن پنجم به منشور جدا کردن گذشته رومی و غیر مسیحی از زمان حالی که رسما به مسیحیت گرویده بود به کار گرفته شد. در طول تاریخ واژه با معانی متفاوت، مکررا بیان کننده ذهنیت دورانی بوده است که خود را در مقابل گذشته باستانی قرار می دهد، و به خود همچون نتیجه گذار از قدیم به جدید می نگرد. این فقط در مورد دوران رنسانس که از نظر ما آغاز دوران مدرن محسوب می شود صادق نیست. مردم هم در زمان چارلز کبیر در قرن دوازدهم و هم در فرانسه اواخر قرن هفدهم همزمان با جدال معروف میان متقدمین و متجددین، خود را مدرن می دانستند، به بیان دیگر، در اروپا لفظ مدرن همواره در آن دوره هایی به کار گرفته شده است که ذهنیت دوران نو از راه گونه ای تجدید ارتباط با گذشته شکل می گرفت_در دوره هایی که گذشته باستانی همچون الگویی انگاشته می شد که با تقلید زنده شدنی بود”

بایک احمدی در بیان ویژگی های دنیای مدرن آن را به مفهوم پیروزی خرد بر اندیشه ها و باورهای سنتی تعبیر می کند. از نگاه او

 “بسیاری باور دارند که مدرنیته یعنی روزگار پیروزی خرد انسانی بر باورهای سنتی (اسطوره ای،دینی، اخلاقی، فلسفی و….) رشد اندیشه علمی و خردباوری (یا راسیونالیته) ، افزون شدن اعتبار دیدگاه فلسفه نقادانه، که همه همراهند با سازمان یابی تازه تولید و تجارت، شکل گیری قوانین مبادله کالا، و به تدریج سلطه جامعه مدنی بر دولت.”

در ادامه وی خردگرایی و مدرنیته را  دو مفهوم درهم تنیده عنوان می کند که ارائه تعریف از یکی بدون دیگری امکان پذیر نمی باشد. این رابطه را بابک احمدی چنین توضیح می دهد

“به بیان دیگر مدرنیته به مفهوم”باور به عقل” همانقدر وابسته است که به مفهوم پیشرفت در معنایی کلی، و “پیشرفت عقل انسانی” در معنایی خاص. یعنی رشد اقتصادی، افزایش رقم شهرنشینی، پیشرفت ابزار ارتباطی و اطلاعاتی معنای مدرنیته است”

مارشال برمن در بررسی اندیشه هگل و درک وی از دنیای مدرن معتقد است که “اصطلاح “روح زمان” در بنیانهای فکری و فلسفی هگل تعریفی است از دوران مدرن ، دورانی که در آن “اصل آزادی ذهنیت” حاکم است” و این آزادی عنصز ذهنی و یا به عبارتی “حق سوژه” نقطه تمایز دوران قدیم و جدید است.

“حق سوژه (آزادی عنصر ذهنی) قلب و مرکز تمایز میان روزگار باستان و روزگار مدرن است”

مارشال برمن اصالت یافتن سوژه در اندیشه هگل را جوهره اصلی مدرنیته می داند..چیزی که در دوران ماقبل آن وجود نداشت.

 “هگل اصالت یافتن سوژه را گوهر مدرنیته می دانست، اصلی که برای او عمدتا به مفهوم فردگرایی،خودبسندگی عقلانیت انتقادی و استقلال سوژه در عمل بود.”

از نظر هگل دوران مدرن شامل سه مرحله تاریخی است

۱_ دوران اصلاح دینی لوتر

۲_دوران روشنگری

۳_انقلاب فرانسه

در دوران روشنگری است که نقش خرد انسان برجسته می شود. همانطور که کانت در کتاب سنجش خرد ناب از دوران خود به عنوان دوران واقعی شنجش یاد می کند. دورانی که در آن به قول کانت “بی تفاوتی وشک” و سپس “سنجش دقیق” از پایه های شیوه اندیشیدن است. او می گوید: ” دوران ما دوران واقعی سنجش است که همه چیز باید تابع آن باشد” و در ادامه از تلاش دین  بواسطه تقدسش و قانونگذار به  دلیل بزرگی خویش ، برای رهایی از سنجش سخن می گوید.

روشنگری از نگاه کانت به معنای خروج انسان از دوران کودکی است یعنی دورانی که انسان ناتوان از به کار گرفتن فهم است.

“روشنگری همانا بدرآمدن انسان است از حالت کودکی ای که گناهش به گردن خود اوست. ک.دکی یعنی ناتوانی از به کار گرفتن فهم خود بدون راهنمایی دیگران “

به عبارتی می توان براساس این گفته کانت، دوران روشنگری را دوران استقلال فکر و اندیشه انسان تعریف کرد. به قول کانت: ” شعار روشنگری این است : جسارت آن را داشته باش که فهم خود را به کار گیری.”

چنین شهامت و جسارتی را می توان به عنوان سرآغاز دوران روشنگری قلمداد کرد. روشنگری اما الزاماتی را می طلبد که به زعم کانت یکی از ضروری ترین آنها آزادی است و آنهم بی زیانترین آزادی ها که کانت از آن به عنوان ” آزادی آشکارا به کاربستن خرد ” نام می برد.

جدای از چنین تغییرات ذهنی در دنیای مدرن با تغییرات شرایط عینی نیز مواجهیم. مارشال برمن در تعریف مدرنیته از تجاربی در زندگی سخن می گوید که همه انسانها در آن سهیم و شریک هستند که در نتیجه از بین رفتن مرزهای جغرافیایی پدید آمده است و نوعی وحدت در جهان را ایجاد کرده است. او نگاهی نقادانه به دنیای مدرن  دارد و آن را گردابی می داند که سرچشمه های گوناگونی دارد :

“گرداب زندگی مدرن از سرچشمه های بسیاری تغذیه شده است: کشفیات بزرگ در قلمرو علوم فیزیکی که تصویر ما از عالم و جایگاه ما در آن را تغییر می دهد.

صنعتی شدن امر تولید که دانش علمی را به تکنولوژی بدل می کند

محیطهای جدید بشری می آفریند و محیطهای قدیمی را نابود می کند

کل سرعت و ضرب آهنگ زندگی را شتاب می بخشد و صور جدیدی از قدرت شرکتهای بزرگ . مبارزه طبقاتی را به وجود می آورد

افت و خیزهای عظیم در شمار و ترکیب جمعیت که میلیونها تن را از مسکن آبا و اجدادی خویش ریشه کن ساخته و آنها را به آن سوی جهان ، به درون اشکال نوینی از زندگی پرتاب می کند

رشد سریع و غالبا شدت یافته مناطق شهری

نظامهای ارتباط جمعی که به واسطه بسط و تحول پویای خویش، دورترین و غریب ترین اقوام و جوامع را تحت پوششی واحد گرد می آورند و آنها را به یکدیگر متصل می کنند

دولتهای ملی با ساختار عملکردی بوروکراتیک که روز به روز قویتر می شوند و همواره می کوشند قدرت خود را توسعه بخشند

جنبشهای اجتماعی توده ای متشکل از مردم و اقوامی که حاکمان اقتصادی و سیاسی خویش را به مبارزه می طلبند و می خواهند تا حدی بر زندگی و سرنوشت خویش مسلط شوند

دست آخر آن سیلابی که همه این مردمان و نهادها را باخود حمل می کند و به پیش می راند : بازار جهانی سرمایه داری ،که همواره در حال گسترش و دستخوش نوسانات حاد است.

این فرایندهای اجتماعی که چنین گردابی را به وجود می آورند و آن را در حالت شدن یا صیرورت دائمی نگه می دارند، در قرن بیستم جملگی مدرنیزاسیون نام گرفته اند”

مارکس،  ویژگیهای دنیای مدرن را بابررسی شیوه های تولید و تغییرات نظامهای اقتصادی و تولیدی بررسی می کند او برخلاف بسیاری دیگر نه از منظر تایید بلکه از نقد این دنیای مدرن و ساختارهای زیربنایی آن به تعریف روزگار مدرن می پردازد او نه در ستایش مدرنیته بلکه بارویکردی انتقادی به تحلیل مقوله مدرنیسم می پردازد . برای مارکس بورژوازی و قوانین حاکم بر این دوره تاریخی به معنای ورود به عصر جدیدی است که همان دوران مدرن است. به نظر مارکس بورژوازی که در دوران فئودالیسم نیرویی انقلابی به شمار میرفت و توانسته بود تمامی ساختارهای موجود را تغییر دهد در ادامه تبدیل به نیرویی ارتجاعی شده و به دلیل تضادهای درونی و بیرونی اش محکوم به نابودی است.

مهمترین ویژگی های دوران جدید و حاکمیت بورژوازی ازنگاه مارکس عبارتند از: تشدید تضادهای طبقاتی، گسترش مالکیت خصوصی، بسط و گسترش ارتباطات و تجارت بین الملل، از خودبیگانگی طبقه کارگر. مارکس در مانیفست حزب کمونیست چنین می گوید:

“جامعه بورژوازی امروزین که از یطن جامعه سرنگون شده فئودالی برون آمده، تضادهای طبقاتی را برنینداخته، بلکه فقط طبقات تازه، شرایط تازه ستمگری و اشکال تازه مبارزه را جایگزین قدیمی ها ساخته است”

به زعم مارکس ویژگی دوران مدرن که از آن به عنوان دوران بورژوازی نام می برد، تقسیم جامعه به دو قطب متضاد و متخاضم است .

“ولی دوران ما یعنی دوران بورژوازی، وجه تمایزش آن است که تضادهای طبقاتی را ساده کرده است:جامه بیش از پیش به دو اردوگاه بزرگ متخاصم، به دو طبقه رویاروی یکدیگر یعنی به بورژوازی و پرولتاریا تقسیم می شود”۸

گسترش دادوستد و افزایش مبادلات کالاها دراثر رشد و گسترش راههای مبادلاتی و بازرگانی، تحولی بزرگ در جامعه پدید آورد که زمینه های از بین رفتن فئودالیسم و گام نهادن در دنیای مدرن را فراهم نمود:

“کشف آمریکا و پیدایش راه دریایی دور آفریقا، عرصه تازه ای برای فعالیت بورژوازی رشدیابنده فراهم آورد. بازارهای هندشرقی و چین، استعمار قاره آمریکا، مبادله با مستعمرات و به طورکلی افزایش وسایل مبادله و کالا، بازرگانی و کشتیرانی و صنعت را به اوج بی سابقه ای رساند و بدین سان رشد عنصر انقلابی را در جامعه رو به زوال فئودالی تسریع کرد.”

به زعم مارکس از هم گسستن تمامی پیوندها و مناسبات گذشته و ایجاد مناسباتی نوین و جدید در پی فروریختن نظام فئودالی از ویژگیهای این دنیای مدرن است

“بورژوازی هرجا تسلط یافت ، تمام مناسبات فئودالی و پدرسالاری و عاطفی را درهم کوبید،رشته های فئودالی رنگارنگی را که انسان را به سروران طبیعی اش پیوند می داد، بی رحمانه از هم گسست و میان انسانها رشته دیگری، جز سودجویی عریان و نقدینه بی عاطفه برجای نگذاشت، رعشه های روحانی ناشی از جذبه مذهبی،شوروهیجان شوالیه مابانه و تاثرات احساسی عامیانه را در آب یخ حسابگری خودخواهانه غرق ساخت.”

 جایگزینی ارزشها و مسلط شدن ارزش مبادله به جای ارزشهای انسانی و سلطه آزادی تجارت و به طبع آن استثمار عریان انسان در مقایسه با استثمار پنهان دوران گذشته به نظر مارکس از ویژگیهای دوران مدرنی است که ما در آن زندگی می کنیم:

“بورژوازی ارزش شخصی انسان را به ارزشی برای مبادله تبدیل کرد و به جای آزادیهای بی شمار اعطایی یا اکتسابی تنها یک آزادی یعنی آزادی بی بند و بار تجارت را معمول داشت و به یک سخن استثمار بی پرده ، بی شرمانه، بی واسطه و بی رحمانه را جایگزین استثمار پوشیده در پرده اوهام مذهبی و سیاسی ساخت”

ویژگی جهان وطنی و از بین رفتن مرزها و پایه های صنعت ملی و ایجاد بازار جهانی از دیگر ویژگیهای مورد نظر مارکس در مورد دنیای مدرن است:

“بورژوازی با بهره کشی از بازار جهانی، به تولید و مصرف همه کشورها خصلت جهان وطنی داده و در میان آه و اسف مرتجعان پایه ملی را از زیر پای صنایع بیرون کشیده است. ضنایع ملی قدیمی نابود شده و هر روز نابود می شود و صنایع جدیدی که رواج ان برای تمام ملل متمدن به امر حیاتی بدل می گردد، جای آن را می گیرد”

به وجود آمدن شهرهای بزرگ و افزایش جمعیت از دیگر خصوصیات زندگی مدرن در اندیشه کارل مارکس است:

“بورژوازی روستا را زیر فرمان شهر کشید. شهرهای عظیم پدید آورد، شمار جمعیت شهرنشین را در قیاس با جمعیت روستا نشین بسی فزنی بخشید”

در اثر چنین تغییراتی است که به نظر مارکس مالکیت در دست عده ای خاص محدود شده و تمرکز سیاسی ایجاد گردیده است.

“بورژوازی پراکندگی موجود در وسایل تولید و مالکیت و جمعیت را بیش از پیش از میان می برد. بورژوازی تراکم جمعیت پدیدآورده، وسایل تولید را متراکم کرده و مالکیت را در چنگ عده ای معدود متمرکز ساخته و پیامد ناگزیر این دگرگونی ها تمرکز سیاسی بوده است.”

بنابراین این جامعه نوظهور در درون خود با تضادها و بحرانهایی مواجه می شود که خود قادر به مهار این بحرانها نیست.

“جامعه بورژوازی امروزین با مناسبات بورژوایی تولید و مبادله، با مناسبات بورژوایی مالکیت، این جامعه که گویی به نیروی جادوگری می ماند که دیگر از عهده مهار کردن نیروهایی که با ورد و افسون از زیر زمین احضار کرده است، برنمی آید.”

این بحرانهای دنیای مدرن عامل ایجاد بیماری در جامعه می شود که مارکس از آن به عنوان بیماری تولید افزون بر تقاضا نام می برد:

“هنگام این بحرانها یک نوع بیماری اجتماعی همه گیر پدید می آید که در تمام اداوار پیشین بی معنی می نمود این بیماری همه گیر، تولید فزون از تقاضاست.”

چرایی ایجاد چنین بیماری را مارکس چنین عنوان می کند: “برای اینکه جامعه بیش از اندازه صاحب تمدن است.”

پیتر چایدلز در کتاب خود به نام مدرنیسم، تلاش برای محوریت بخشیدن به عقل در تمامی شئون انسانی را مشخصه اصلی دوران مدرن قلمداد می کند:

“عده ای گفته اند که مدرنیته بیشتر یک نگرش بوده تا یک دوران(میشل فوکو۱۹۸۶). سوای اینها، مشخصه مدرنیته  عبارت است از تلاش برای محوریت بخشیدن به انسان و بخصوص عقل انسانی در همه شئون، از مذهب و طبیعت گرفته تا امور مالی و علم.مدرنیته یعنی بالیدن کاپیتالیسسم، مطالعه در باب اجتماع و تنظیم امور دولت و همچنین اعتقاد به پیشرفت و بهره وری که به سیستمهای انبوه صنعت، نهادسازی، اداره امور کشور و نظارت و مراقبت منتهی می شود. مدرنیته به صورت کوشش جهان شمولی تعریف می شود که به رهایی تدریجی همه انسانها می انجامد، اما نقادان مخالف آن می گویند که عقل و علم صرفا برای بردگی و کنترل انسانها به کار رفته اند.”۱۹

گیدنز اما برای مدرنیته چهار وجه یا بعد تعریف می کند:

“به نظر گیدنز مدرنیته شامل چهار بعد نهادی می شود که عبارتند از:

۱_سرمایه داری

۲_صنعت گرایی

۳_حراست:

۴_وسایل مهار خشونت”

به زعم گیدنز، جهانی شدن یکی از ویژگیهای مدرنیته است و این جهانی شدن نیز خود شامل چهار بعد است

“گیدنز براین عقیده است که از آنجا که از سویی مدرنیته چهار بعد دارد و از سوی دیگر جهانی شدن چیزی جز تشدید مدرنیته نیست، بنابراین جهانی شدن نیز چهار بعد داردو این ابعاد عبارتند از:

۱_اقتصاد سرمایه داری جهانی

۲_نظام دولت ملی

۳_سازمان نظامی جهانی

۴_توسعه صنعتی”

ماکس وبر نیز همچون مارکس شکل گیری بورژوازی را سرآعاز مدرنیته قلمداد می کرد اما در مورد منشا پیدایش بورژوازی اختلافاتی با نظریات مارکس داشت ماکس وبر در کتاب اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری به بررسی علل و عوامل پیدایش بورژوازی و دوران مدرن پرداخته است

داور شیخاوندی در تفسیر آرای وبر در مورد مدرنیته و منشا آن عنوان می دارد که:

“تز ماکس وبر حاکی از این است که شرایط روانی ناشی از پروتستانیسم، به ویژه پایبندی به “سخت کوشی در شغل” در میان پیروان لوتر، تعصب دینی در بین سالکان کالون و جنبش فرقه های”مغتسله”(باپتیستها) در انگلستان، سبب دلبستگی به امساک و پرهیزکاری در میان “نابیان”(پوریتن ها) گردید. بدین معنا که در پی باور به تقدیر و سرنوشت، شوق رستگاری و دستیابی بدان از راه انجام دقیق کار توأم با تقوی شغلی موجب پدید آمدن رفتار پرهیزکارانه، همراه با امساک، در میان “نابیان” شد. آنان با بکار بستن گونه ای از خردوندی در زندگی دینی، شغل و کار اقتصادی خود را نیز خردوندانه ساختند. چنین طرز برخوردی با مساله، خصلت بنیادین سرمایه داری متجدد شمرده می شود.”

بی شک می توان ادعا کرد که عقلانیت در نظر وبر یکی از مشخصه های بارز و اساسی دنیای مدرن است. در اندیشه وبر باید بین عقلانیت محض و عقلانیت رسمی که عامل انتقال غرب از دنیای پیشا به مدرن به دنیای مدرن بوده است تفاوت قائل شد. حمید عضدانلو در این رابطه می گوید:

” از دید ماکس وبر آنچه بطور قطع تعیین کننده مسیر حرکت تمدن مغرب زمین به سوی مدرنیته بوده، نه عقلانیت محض بلکه شکل ویژه ای از عقلانیت بوده است که او آن را “عقلانیت رسمی” می نامد. او این عقلانیت را حسابگری هدفمند و کارآمدترین ایزار در روند رسیدن به اهداف تعریف می کند.”

در دیدگاه وبر نیروی اصلی محرک توسعه مدرن، عقلانی شدن تولید است . در نظر وبر در پی متکثر شدن جهان اجتماعی و بروز نهادهای مستقل یکپارچگی تصور ابتدایی از جهان، که براساس آن همه چیز ماهیتی جادویی داشت، اکنون دوپاره شده است،دریک سو شناخت عقلانی و تسلط برطبیعت، و در سوی دیگر تجربه های رازورزانه و عارفانه قرار دارد.

وبر تصریح می کند که زندگی ما در دنیای مدرن به قلمروهای مختلف تجزیه شده که هرقلمرو تابع قوانین متفاوت و مختص به خود است و از همین رو، او از ضعف داوری عقل و علم در دنیای مدرن سخن می راند و معتقد است که علم ذاتا توان داوری در مورد خوب یا بد را ندارد.

گسترش عقلانیت، برتمام عرصه های زندگی اجتماعی، موجب شکل گیری نظامی از وابستگیهای گوناگون،سرسپردگی و تبعیت عام انسان از ابزارها شد.دیگر هر فردی ناگزیر در این یا آن موسسه، چه در اقتصاد،چه در علم، ادغام می شود.عامل شکل گیری قفس آهنین این است که از دل عقلانیت،یک فرایند غیرعقلانی پدیدآمد،چنانکه خود عقلانیت محصول یک امر غیرعقلانی بود.غیرعقلانیت ناشی از عقلانیت، عبارت است از تبدیل شدن وسایل به اهداف آنچه در ابتدا وسیله نیل به هدف بود به جای هدف نشست و خصلت وسیله بودن آن کاملا به فراموشی سپرده شد.این واژگونی وجه تمایز کل فرهنگ مدرن است،تمدنی که ترتیبات،نهادها و فعالیت هایش آن چنان عقلانی شده که دیگر بر انسان مسلط شده است.مخلوق برخالق مسلط شده است. این معنای قفس آهنین وبر است.وضعیتی که  در آن، سازمان عقلانی شرایط مطلق زندگی،ازخود،قاعده غیرعقلانی خودسرانه سازمان را تولید می کند.

وبر درباره وضعیت موجود و گرفتار شدن انسانها در فقس آهنین اظهار ناامیدی نموده و دو راه حل برای گریز از این وضعیت مطرح کرده است:

“هیچ کس نمی داند که در آینده چه فردی در این فقس زندگی خواهد کرد،یا اینکه در پایان این توسعه عظیم،پیامبران جدیدی ظهور خواهند کرد،یا عقاید و آرمانهای قدیم دوباره پدیدار خواهد گشت”

از نطر وبر دنیای جدید دنیای عاری از معناست. دنیایی عاری از افسونها و نیروهای ماورالطبیعی که در گذشته وجود داشته  اند.او از این منظر دنیای مدرن را نقد می کند و زندگی متمدنانه را بی معنا قلمداد می کند:

« چون پیشرفت فزاینده خرد و علم مرگ را به رویداد بی معنا تبدیل نموده است، چون مرگ بی معناست، زندگی متمدنانه هم بی معناست.”

وبرحاصل چنین دنیای افسون زدایی شده ای را رنج بردن انسان میداند. رنج از نگاه وبر محصول عقل گرایی و عقلانی شدن جهان است. او در کتاب دین، قدرت، جامعه به بررسی این رنج می پردازد:

“همراه با عقلانیت فزاینده  برداشتهای انسان از جهان،نیاز به تفسیر اخلاقی از معنای گسترش سعادت در میان مردم افزایش یافت.هرچه تاملات دینی و اخلاقی درباره جهان فزونی می یافت و هرچه مفاهیم ابتدایی ناظر به جادوگری بیشتر منسوخ می شد،عادلانه پنداشتن رنج با دشواری بیشتری مواجه می شد.چه بسیار مواقع مصیبت برکسانی وارد می شد که سزاوار آن نبودند، و چه بسا که بدها پیروز می شدند، نه خوبها، حتی آنکه ملاک خوبی و بدی را طبقه حاکم تعیین می کرد نه اخلاقیات بردگی”

در همین کتاب مارکس وبر سخن از ویژگیهای دنیای مدرن به میان می آورد و معتقد است که ویژگی اصلی دنیای مدرن خردورزی،عقلانیت،و مهمتر از همه وهم زدایی از جهان است.

“خردورزی و عقلانیت . مهمتر از این دو، وهم زدایی از جهان ویژگیهایی هستند که سرنوشت جامعه زمانه را ترسیم می کنند.”

دربستر چنین شرایط ذهنی و عینی است که پایه های نقد مدرن و اندیشه انتقادی ریخته شده و به تدریج شکل می گیردو نقدر مدرن و اندیشه انتقادی ریشه در چنین شرایطی دارد. عصر جدید به نوعی با شهامت در پرسشگری و سنجشگری آغاز گردید. نقد مدرن را می توان نقدی چند بعدی تعریف کرد یعنی از زوایای مختلف و موقعیتهای مختلف به مسایل می نگرد و تاکید نقد مدرن بر روشن بودن مفاهیم و زبان است.  نقد مدرن بر مبنای خردورزی و عقلانیت که بازتابی از تغییرات در زیربنای مادی و عینی است شکل گرفت. خردورزی مفهومی مقابل ایمان و اطاعت است در حیطه ایمان این آزادی است که محدود می شود. انسان بدون بکار بستن خرد خویش همواره نیازمند قیمی است که به جای او و برای او تصمیم بگیرد و او نیز مومنانه و باورمندانه موظف به تبعیت از این قیم است بنابراین انسان روشنگر در عصر جدید انسانی است دارای تفکر مستقل و آزاد که پیش شرط چنین ویژگیهایی شجاعت و جسارت نقد کردن آنچه چیزی است که یقینی و به عنوان اصولی ثابت و احکامی خارج از حیطه نقد، فرض می شوند. چنین است که تفکر انتقادی را می توان یکی از ریشه های اصلی در شکل گیری دنیای مدرن قلمداد کرد

تفکر انتقادی

تعاریف گوناگون و متنوعی از تفکر انتقادی وجود دارد و متفکران و اندیشمندان هریک از زاویه ای متفاوت به آن نگریسته اند. جانسون معتقد است که ” تفکر انتقادی فرآیند تفکر هدفمندانه و آزمودن منطقی است که ما و دیگران از آن استفاده می کنیم”. به اعتقاد اسمیت، تفکر انتقادی تفکر درباره نحوه اندیشیدن درست تر و روشن تر بیان کردن آن است. جان دیوئی، فکر را درک روابط دانسته و آن را چنین تعریف می کند

“بررسی دقیق هر نظر یا عقیده باتوجه به دلایلی که از آن حمایت می کند و نتایجی که این نظر یا عقیده متوجه آنها است.”

این تعریف به زعم برخی از اندیشمندان همان تعریف تفکر انتقادی است که دیوئی برای تعریف تفکر منطقی از آن استفاده نموده این تعریف که تفکر یعنی بررسی فعالانه، مستمر و دقیق یک عقیده با شکل مفروضی از دانش، در پرتو زمینه هایی که از آن حمایت می کند در واقع تعریفی برای تفکر انتقادی قلمداد می شود. به نظر دیوئی ماهیت و ذات تفکر انتقادی را “قضاوت معلق” یا بدبینی سالم” و پرهیز از شتابزدگی در قضاوت می باشد.

رابرت انیس به جنبه های کاربردی منطق بیشتر اهمیت داد و پلی ارتباطی بین منطق عملی و صوری پدید آورده است. به نظر انیس تفکر انتقادی، تفکری مستدل و منطقی است که بر تصمیم گیری ما در خصوص آنچه که می خواهیم انجام بدهیم یا باور داشته باشیم، متمرکز می شود.

لیپمن اما تفکر انتقادی را چنین تعریف می کند:

“تفکر انتقادی، تفکری ماهرانه و مسوولانه است که قضاوت خوب را تسهیل می کند، زیرا:

۱-متکی بر معیارهایی است

۲-خود اصلاح است

۳- به زمینه حساس است.”

یکی از ویژگیهای تفکر انتقادی شک گرایی منطقی است. مک پک معتقد است که تفکر انتقادی کشش و مهارتی است در انجام فعالیتهایی که با نوعی شک گرایی منطقی در آمیخته است.

فیشر تفکر انتقادی را تفسیر و ارزیابی فعال و ماهرانه مشاهدات، ارتباطات، اطلاعات و گفتگوها تعریف می کند.

تفکر انتقادی رابطه مستقیمی با تفکر خلاق دارد همانطور که از تعریفهای گوناگون تفکر انتقادی استنتاج می شود، نتیجه تفکر انتقادی یک تصمیم یا یک عمل یا باور است. پل و الدر در مورد رابطه بین تفکر انتقادی و تفکر خلاق معتقدند که برای فهم تفکر انتقادی مهم است که به رابطه مشترک بین تفکر خلاق و تفکر انتقادی توجه شود. خلاقیت فرایند ساخت یا تولید را هدایت می کند و انتقاد، فرایند ارزیابی و قضاوت را. لیپمن نیز به ارتباط میان تفکر انتقادی و تفکر هلاق معتقد است و عنوان می کند که تفکر خلاق، برانگیزاننده حس انتقاد است.

به نظر فیشر نمی توان این دو نوع تفکر را از هم جدا کرد، خلاقیت تنها ارائه کردن راه حل های جدید برای رفع مشکلات نیست بلکه ارائه راه حلهایی بهتر است و این مستلزم قضاوت انتقادی است. دکتر محمود شهابی تعاریفی را به نقل از چند متفکر به شرح زیر بیان می کند:

ویلیام گراهام سامنر در تعریف تفکر انتقادی هدف از تفکر انتقادی را تعیین میزان انطباق یک قضیه با واقعیت می داند و این امر مستلزم آموزش و کارورزی می باشد

رایان اف-هالپون معتقد است که تفکر انتقادی عبارت است از استفاده از مهارت ها با راهبردهای شناختی که احتمال بروز یک برآیند مطلوب را افزایش می دهد و تفکر انتقادی به منظور توصیف هدفمند و مستدل به کار می رود.

مور و پاکر معتقدند که تفکر انتقادی یعنی تعیین دقیق اینکه آیا یک قضوت یا تشخیص را باید پذیرفت ، رد کرد و یا معلق گذاشت.

شافرمن اندیشه انتقادی را تفکر صحیح و قابل اطمینان و منطقی درباره دنیا  می داند که روی تصمیم گیریهای ما تثیر می گذارد:

“تفکر انتقادی یعنی تفکر صحیح و منطقی در راستای دانش مناسب و قابل اطمینان در مورد دنیا و تفکر منطقی یعنی تفکری انعطاف پذیر، پاسخگو و ماهرانه که روی تصمیم گیری یا انجام ندادن کاری، متمرکز است.”

دیوئی تفکر انتقادی را شامل دو مرحله می داند: مرحله اول ، شک و تردید و پیچیدگی است که در آغاز تفکر بکار می رود و مرحله دوم عبارت است از عمل کنجکاوی، تحقیق و پیدا کردن مطالب و مواد جهت بیرون آمدن از حالت شک و تردید و پیچیدگی. به نظر او تفکر انتقادی را می توان تردید یا شک سالم تعریف نمود.

به نظر محمدرضا نیکفر، اندیشه انتقادی اندیشیدن سنجشگرانه است و انتقاد در این کانتکس به معنی سنجیدن به کار می رود نه ایرادگیری.

“تفکر انتقادی اندیشیدن سنجشگرانه بر مضمون حرفهایی است که می‌شنویم و می‌خوانیم و بررسی دقیق استدلالهایی است که آن حرفها به کمک آنها خود را استوار جلوه می‌دهند. انتقاد به معنای سنجیدن است نه ایراد گرفتن.”

تفکر انتقادای برپایه ارزشهای خاصی عمل می کند یکی از این ارزشها “روشنی” است به زعم آقای نیکفر هدف ما از سنجشگری رسیدن به روشنی است

“پس روشنی یک ارزش در تفکر انتقادی است. ما می‌خواهیم به روشنی برسیم. می‌پرسیم و می‌پرسیم، و با این کار گویی نقب زنیم تا از پهنه‌ای تاریک به روشنایی گام بگذاریم”

برای رسیدن به روشنی طبعا نیاز به دقت است و این دقت یکی از ارزشهای مهم در تفکر انتقادی می باشد. محمدرضا نیکفر از ارزش دیگری به بداهت در تفکر انتقادی نام می برد و چنین به تشریح آن می پردازد:

“ارزشی دیگر در تفکر انتقادی بداهت است. آنچه بدیهی است وضوحی شهودی دارد، یعنی ما بنابر تجربه مستقیم خودمان یا خردورزی‌مان می‌دانیم که درست است، انگار ما در ذهن یا در واقعیت در کمال آگاهی شاهد آن هستیم.”

در تفکر انتقادی باید به نقش استدلال نیز اشاره کرد چرا که تفکر انتقادی باید از پایه های استدلالی محکمی برخوردار باشد چنان که نیکفر بیان می کند:

” تفکر انتقادی استدلال سست را نمی‌پذیرد. استدلال باید پایه‌های محکمی داشته باشد یعنی از مقدماتی درست حرکت کند و آنها را به صورتی منطقی با یکدیگر ترکیب کرده و به نتیجه برساند. تفکر انتقادی تفکر منطقی است.”

انیس، نیز تفکر انتقادی را تفکری استدلالی و منطقی که متمرکز به تصمیم­گیری در مورد عقاید و اعمال است، تعریف می­کند. او   می­گوید تفکر وقتی انتقادی است که متفکر به دقت به تجزیه و تحلیل مباحث بپردازد، در پی شواهد ارزشمند باشد و به قضاوت و نتایج سالم برسد. او هدف از آموزش تفکر انتقادی را تربیت انسان­هایی می­داند که از اغراض شخصی به دورند و در کار خود صراحت و دقت دارند.

ویژگیها یا گرایشهای کلی تفکر انتقادی از دیدگاه انیس را می توان در محورهای زیر خلاصه کرد:.

_جستجوی یک بیان روشن ازموضوع یا سوال

_جستجوی دلایل

_کوشش برای کسب اطلاعات جامع

_استفاده و ذکر منابع معتبر

_در نظر گرفتن موقعیت کلی

_در نظر گرفتن نکته اصلی

_از یاد نبردن مسئله اصلی مورد علاقه

_جستجوی شقوق مختلف

_انعطاف پذیر و بدون تعصب بودن

_اتخاذ موضع کردن

_تا حد امکان دقیق بودن

_با هر یک از اجزای موقعیت کلی به طور منظم برخورد کردن

_استفاده کردن از تواناییهای تفکر انتقادی

_نسبت به احساس و سطح دانش دیگران حساس بودن

تندام و ولمن برای تفکر انتقادی چهار ویژگی زیر را بر می‌شمرند:

۱_کنجکاوی فکری: ترغیب جستجوگری، نفوذ کردن در امور، پرسش و انتقاد

۲_آزاد اندیشی: توجه به شاگردان برای اجتناب از تفکر محدود و پرداختن به کشف مسائل

۳_دقت فکری: ترغیب شاگردان جهت کنترل امور غلط و نادرست و دقت در کار خود و سازماندهی آن.

۴_.برنامه ریزی: ترغیب راهبرد برنامه‌ریزی، تعیین هدف، جهت یابی و جهت گیری برای دستیابی به نتیجه

 

——————————————————————–

منابع

۱_فرهنگ معین، دکتر محمد معین، انتشارات امیرکبیر،۱۳۶۲

۲_عبدالحسین زرین کوب،درآمدی بر نفد ادبی، موسسه انتشارات امیرکبیر،۱۳۶۱

۳_لغت نامه دهخدا، علی اکبر دهخدا، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم، ۱۳۷۷

۴_ مدرنیت در مقابل پس_مدرنیت، یورگن هابرماس، ترجمه شاهرخ حقیقی

۵_مدرنیته و اندیشه انتقادی ، بابک احمدی ، نشر مرکز،چاپ اول۱۳۷۳

۶_تجربه مدرنیته، مارشال برمن، ترجمه مراد فرهادپور، انتشارات طرح نو، ۱۳۷۹

۷_سنجش خرد ناب، ایمانوئل کانت، ترجمه دکتر م.ش ادیب سلطانی، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران،۱۳۶۲

۸_روشنگری چیست، امانوئل کانت، ترجمه همایون فولادپور، مجله کلک، دی ۱۳۷۰، شماره ۲۲

۹_ مانیفست حزب کمونیست، کارل مارکس،فردریش انگلس، ترجمه محمد پور هرمزان ، انتشارات حزب توده ایران، چاپ دوم ۱۳۸۵

۱۰_ مدرنیسم، پیتر چایدلدز، ترجمه رضا رضایی، نشر ماهی، چاپ سوم سال ۱۳۸۹

۱۱_ گیدنز و “پیامدهای مدرنیته” ، تلخیص بهروز صفری ۱۳۸۶

۱۲_ جامعه شناسی تجدد ماکس وبر، جادوزدایی از جهان، دکتر داور شیخاوندی، نشر قطره

۱۳_ ماکس وبر و عقلانیت مدرن،دکتر حمید عضدانلو، مجله سیاسی اقتصادی شماره ۲۶۰

۱۴_ ماکس وبر،اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری، ترجمه مرتضی ثاقب فر،انتشارات جامی

۱۵_ دین،قدرت،جامعه، ماکس وبر، ترجمه احمد تدین، انتشارات هرمس

۱۶_ تفکر خلاق، جورج بولدون، ترجمه سعیذ علی میرزایی، تهران، سازگل

۱۷_مقدمه روانشناسی، علی شریعتمداری، تهران مشعل،۱۳۶۶

۱۸_ پرورش تفکر، علی شریعتمداری، جامعه پژوهشگران،۱۳۷۸

۱۹_رابرت فیشر آموزش تفکر به کودکان، ترجمه مسعود صفایی مقدم و افسانه نجاریان

۲۰_ فلسفه و کودکان[کفتگوی سعسد ناجی با لیپمن] ،ماتیو لیپمن،کتاب ماه ادبیات و فلسفه،۱۳۸۷

۲۱_ تفکر انتقادی و آموزش انتقادی ترجمه و گردآوری دکتر محود شهابی آموزش علوم اجتماعی، تابستان ۸۴، دوره هشتم شماره ۴

۲۲_ مقدمه ای بر تفکر انتقادی استیون دی.شافرمن، ترجمه پروانه زاهدی فر، آموزش علوم اجتماعی شماره ۱ پاییز ۸۴ دوره نهم

۲۳_ ارزشهای پایه‌ در اندیشه‌ انتقادی، محمدرضا نیکفر، رادیو زمانه

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)