امروز روز “سالگرد عمومی” رفقایی است که در تابستان 67 بر سر آرمانشان ایستادند و سر خم نکردند تا سرهای افراشته شان بر دار شود. آنها بر سر حقیقت به بهای جانشان ایستادند که عزیزترین برای انسان است.
امروز اما هیچ “مناسبت حقوق بشری” در تقویم میلادی نیست و ما قربانیانی درمانده نیستیم.

امروز روز مقاومت و مبارزه ی مردان و زنانی است که به جهانی انسانی تر باور داشتند، باوری که ملاطی از خون و پاره سنگ و عقاب بود. امروز روز یادآوردن از انسانیت، امروز سالگرد اعدام زندانیان سیاسی در سال 1367 است، امروز سالگرد کشتار استادیوم سانتیاگو شیلی، صبرا و شتیلا، کشتار معدنچیان آفریقا، میدان تیان آن من، کشتار معدن مس خاتون آباد، شکست کمون پاریس، کشتار جمهوری خواهان اسپانیا است. امروز سالگرد تمام روزهای ناب تاریخی است که انسان بر سر انسان بودنش با قدرت معامله نکرده است. امروز روز عزا نیست، روز یادآوری مبارزه ی انسان است برای دنیایی بهتر.

نمیدانم میشود گفت یادش بخیر یا نه، سالهای نه چندان دور که سالگردها بودند، سالگرد عمومی روز جمع شدن همه ی ما بود، روز طواف در دشت غرور و افتخار، روز بر باد دادن خاکستر قهرمان هایی که گویی نسلشان سالها پیش منقرض شده بود و ما بازماندگانی بودیم از طوفانی که همه چیز را زیر و رو کرده.
حالا اما مدتهاست که نه سالگرد عمومی ای هست و نه پشت درهای بسته ی خانه، اجازه ی یاد کردن از قهرمان ها. مادرها هم یکی یکی میروند، قرن ما قرن قهرمانها نیست، یادش بخیر شعرهای مادران، یادش بخیر صدای گرفته ای که میخواند: خاوران خاوران، دشت عاشقان…

امروز مامان و خیلیهای دیگه احتمالن رفتن خاوران، این هم یادداشت مامان از اتفاق و احساس امروزش:
آیدین
” امروز جمعه 8شهریور است 25امین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در سال 67 صبح خیلی زود پاشدیم که زودتر از گزمه ها به خاوران برسیم و دقایقی را در کنار خاک عزیزانمان به نجوا با انها بپردازیم: فرصتی که هیچوقت جلادان انها به ما ندادند ساده لوحانه فکر کردم که 25 سال پیش یعنی وقتی همسرم 37 ساله بود ومن 30ساله وفرزندم 3 ساله، او را که معلوم نشد به چه گناهی کشتند و پسرش را تنها به جرم فرزند ناصر بودن از میهنش فراری دادند شاید کمی به آرامش رسیده باشند و نترسند از اینکه ما تنها در گوشه ا ی ایستاده خاطرات هرچند کوتاه با او بودن را مرورکنیم، غافل از اینکه اینبار برای اینکه صبح زود نیایند در را قفلکرده و بقول نگهبان کلیدش را برده بودند به ناچار با دست وگردن آرتروز و دیسکی دهها شاخه گل همراه را از نرده هابه درون پرتاب کردم ودر یک لحظه مفهوم عشق را دوباره آزمودم و دیدم دستی که تا بالای سر بزحمت میرفت گلها را تا وسطها انداخته بود و یاد آوردم که هنوز از تبار آرش هستیم و ناصر ودوستانش هم از تبار آرش بودند که بعد از 25 سال علیرغم کاشت درخت ، کاویدن استخوانها وبردن انها خاکشان برای جلادانشان هراس انگیز است، گفتم ای کاش جلادان هم فرصتی یابند تا با انسانیت آشنا شوند و طعم عشق را بچشند تا قاتل از دنیا نروند
وبدانند که: هرکس می کشد انسان دیگر را “می کشد در خود انسان بودن را” ”

* عکس مربوط به مراسم سال عمومی در سالهای گذشته است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)