مگر جز این است که آنکس که سند کیستی ما را نوشت، ابوالقاسم فردوسی و آنکس که یک ایران فروش و تروریست درجه یک از کار در آمد، خسرو روزبه نام داشت. کما اینکه هم اینک هم، یک تریتا ی پارسی نسب زرتشتی است که پست ترین مهره ی این نظام انیرانی اسلامی در خارج از کشور محسوب می شود

حاصل اینکه رسم خردمندی اینک شناخت اولویت و مبارزه ی تمام عیار در راستای نجات کشورمان از چنگال خونین ملایان است نه خرید زر و زیور برای عروسی که وجود ندارد. یعنی بکار گرفتن همه توش و توان مادی ومعنوی خودمان در راه مبارزه با این نمایندگان تاریخی تازیان و پاسداران دستاورد های تجاوزات آنان در ایران اشغالی. آنهم مبارزه ی سیاسی راستین که جای آنهم در خیابان ها و برابر نهاد های بین المللی و میادین و پارلمان ها است، نه بر روی برگهای کاغذین و سایت های اینترنتی و پشت کامپیوتر ها و میکروفون ها و دوربین ها

ورنه با این مثلآ \”مبارزات\”؟! با نفوذ اعراب، آنهم تنها با تغییر نام و واژه پردازی ـ که براستی بسیار نازل و کودکانه است ـ، دیری نخواهد گذشت که ایران از هم پاشیده خواهد شد و آنگاه، ما خواهیم ماند و چند صد واژه ی هچل هفت و هزاران هزار پانته آ و آذرمیدخت و پوراندخت و آپرانیک و آرتیمس فاحشه، آنهم اتفاقآ در سرزمین های همان اعرابی که ما داعیه ی مبارزه ی با نفوذ فرهنگی آنان را هم داریم، آنهم در میکروشیخ نشین های آنان

ما خواهیم ماند و چند میلیون رستم شیره ای و بابک تریاکی، ما و هزاران هزار آرش و کوروش و داریوش و کیکاووس کارگر ساختمانی و ماشین شوی، البته باز هم در خیابان های همان شیخ نشین های عربی که حتا هم اکنون هم پر از دکتر و مهندس های ایرانی است که در آنجا به نوکری اعراب و عملگی مشغول هستند و سرانجام ما خواهیم ماند و یک جلد شاهنامه ی پاره پوره در طاقچه ی اتاقی در غربت، همین

همچنان پرداختن به این مسائل سطحی، به فروپاشی ایران خواهد انجامید و آنگاه، ما خواهیم ماند و هزاران هزار پانته آ و آذرمیدخت و پوراندخت و آپرانیک و آرتیمس فاحشه در سرزمین های اعراب بی فرهنگ، ما خواهیم ماند و چند میلیون آرش و کوروش و داریوش و رستم و کیکاووس عمله بنا و ماشین شوی در خیابان های شیخ نشین های عربی … و

هم میهن گران ارج و مهربانی برای من نامه ـ ایمیل ـ ی فرستاده بودند با یک نثر کاملآ بدیع و پر از واژگان نو. نگارنده در ایمیلی که برای این هم میهن فرهیخته فرستادم، جدای از پاسخ نوشتن برای درونمایه ی آن ایمیل، این را نیز آوردم که من متنی هم در مورد خود شیوه ی نگارش و واژگانی که ایشان بکار برده اند خواهم نوشت. این نیز افزودم از آنجا که مراد من از متنی که خواهم نوشت، تنها و به ویژه شخص ایشان نیست، این متن را بر روی سایت خود منتشر خواهم ساخت

زیرا که این اپیدمی (بازی کردن با پارسی و واژه پردازی های خارج از قاعده) که در این سالها به جان زبان ما افتاده، به باور من نه درست است و نه اصلآ ضروری. البته نانوشته نماند که برخی از این واژگان نو، بسیار هم بر دل خوش می نشیند. آنچنانکه خود من نیز نه تنها در پاره ای از نوشته های خود از آنها سود می برم، بل که گاهی حتا پا را از اینهم فراتر نهاده و جسارت به خرج داده و واژه هم می سازم. همچنانکه بسیاری از واژگانی که این هم میهن در نامه خود آورده اند، برای من اغواگر بود

پس، رسم دادگری این است که بنویسم گر چه خود من نیز بگونه ای جزو همین ناخوش های واژه پرداز هستم، لیکن تفاوت من با بسیاری در این است که من این کپی برداری و واژه پردازی ها را، صرفآ از سر شوق انجام می دهم. از اینروی هم زیاد در بند این نیستم که واژگانی که بکار می برم، پارسی سره هستند یا خیر. در برابر اما پاره ای خود را به آب و آتش می زنند که مثلآ از واژگان بیگانه در نوشته های خود استفاده کنند. نتیجه این اصرار بیجا هم این شده که حال هر کسی برای خود یک دکان واژه سازی باز کرده و با زبان پارسی هم هرچه که دل تنگش می خواهد انجام می دهد

در حالیکه گذشته از اینکه اصلآ نود و نه درصد این واژه پردازان صلاحیت اینکار را ندارند که خود من نیز یکی از همان بی صلاحیت ها هستم، چنانچه کسانی هم در این زمینه دارای صلاحیت باشند، باز هم این کار، کار سودمندی نیست. چرا که این واژه هایی که ساخته می شوند، سلیقه ای هستند نه توافقی. به تبع آنهم، نمی توانند کاربردی ملی داشته باشند

به زبانی ساده تر، از آنجا که در زمان ساختن این واژگان هیچ توافق و هماهنگی میان فرهنگوران بعمل نمی آید، تبعآ این واژه ها حالت شخصی پیدا می کنند. یعنی هر کسی از واژه ای استفاده می کند که خود آنرا ساخته و خود کاربرد درست آنرا می شناسد نه همه ی مردم. به همین سبب هم در فقدان یک نهاد ویژه ملی برای اینکار، هر کسی که یک واژه ی نو می سازد، بجای خدمت به زبان پارسی، آنرا آلوده تر و درهم و برهم تر هم می سازد، ولو که آن واژه پرداز اصلآ یک انسان فرهنگور و دارای صلاحیت واژه پردازی هم که باشد

به هر روی، همانگونه که آوردم، گر چه از دید احساس، پاره ای از این واژگان خیلی خوشایند به نظر می رسند، لیکن از پشت پنجره ی عقل، من که اینگونه واژه پردازی ها را در اوضاع کنونی، از سوی هر هم میهن خردمند و با دانشی هم که باشد، فقط دردسری می بینم افزوده بر بیشمار دردسر های موجودی که ما حال داریم

اشتباه نشود که نگارنده هیچ مخالفتی با این هم میهنان واژه پرداز ندارم، بلکه مراد من این است که خیلی دوستانه و صمیمانه بنویسم که صرف نظر از عدم صلاحیت ما در واژه پردازی، درد اصلی ما اینک اصلآ از چهار واژه ی عربی در پارسی نیست که ما سفت و سخت بدین کار های روبنایی چسبیده ایم. آنچه باید اینک برای ما ارزش حیاتی داشته باشد، نه نقش ایوان، بلکه خود خانه ای است که اصلآ از پای بست ویران است

مادام هم که این خانه استوار نگردد و چراغی سرای آنرا روشن نسازد و سماوری در ایوان آن در حال جوشیدن نباشد، این اسباب آذین بندی و لامپ های رنگین و پرده های خوشرنگ، تنها به درد جمع کردن در یک کارتون دربسته و نهادن آن کارتن در یک انبار زیرزمینی خواهد خورد. انباری سرد و نمور و پر از جانور که تازه آنهم اصلآ در خاک خودمان نیست. پس از چندی هم که، نم و موش و موریانه، این اسباب را کدر و بد رنگ ساخته و جویده و پوک و نابود خواهند ساخت

گذشته از همه اینها، زبان وسیله ای برای انتقال اندیشه ها و خواست های درونی انسانها به همدیگر است. پس، چه زیبا و بجا است که ما برای ایجاد رابطه ای هر چه نزدیک تر با همدیگر که لازمه آن هم بیان هر چه روشن تر اندیشه ها و انتقال هر چه ژرف تر خواست های درونی خودمان است، از ساده ترین و هم فهم ترین واژگان و جمله بندی ها و متن ها مدد گیریم

درست است که پالایش زبان پارسی از زبان تازی و هر زبان دیگری و استفاده از واژگان بومی، کاری بسیار نکو و پسندیده است، لیکن همانگونه که نوشتم، اینکار، کار فرهنگستان در یک ایران آزاد است نه کار من بابا شمل بی خانمان و شما گرامیان آواره از میهن، آنهم به شکل برنامه ریزی شده و گام به گام

یعنی ابتدا دگرگون ساختن نظام آموزشی کشور و بکارگیری واژگان نو در کتابهای درسی که اینکار منجر به راهیابی این واژگان به نوشتار ها و گفتار های مراکز آموزشی و علمی و آکادمیک بشود. هم زمان با آن، مکلف ساختن وزارت خانه ها و نهاد های دولتی به استفاده از این واژگان در مکاتبات خود. همچنین خواستن از ارگان های غیردولتی به رعایت این امر در تماس با نهاد های دولتی. برگرداندن تمامی تابلو ها و سرنامه ها و میثاق نامه ها به پارسی در صورت وجود یک یا چند واژه ی غیر پارسی هم معنا در آنها

از پس این گام، بی شک فرهنگوران و نویسندگان و روزنامه نگاران ما هم از این واژگان در نوشته های خود استفاده خواهند کرد و پای این واژگان حتا به فرهنگ لغات هم باز خواهد شد. برایند چنین فرایندی هم، رسمیت یافتن این واژگان، تکرار آن در ادبیات و مکاتبات و در نتیجه هم، همه فهم شدن این واژگان در جامعه خواهد بود. وقتی هم که این واژگان شکل ملی یافته و هم فهم شدند، بخودی خود وارد نوشته ها و سخن گفتن مردم نیز خواهند شد. حتا وارد نوشته های بسیار خصوصی (نامه نگاری های دوستانه) و خاطره نویسی ها و یادداشت های شخصی افراد

یعنی درست همان کاری که در سده های هفده و هژده، بوسیله ی پروتستانتیست ها در اروپا در مورد زبان انجیلی کلیسایی«لاتین یا رومی» انجام شد. در نزد خودمان هم، یعنی همان کاری که فرهنگستان ایران در روزگار پهلوی اول مبادرت بدان کرد که ثمره آن کار سترگ فرهنگی هم مثلآ همین واژگان دانش آموز و دانشجو و دبستان و دبیرستان و دانشگاه و باشگاه و زایشگاه و پیراستن و آراستن و دلبستگی و همبستگی و پیوند و شادکامی و بهروزی و نیک انجامی و کامیابی… است

واژگانی پاکیزه، زیبا و سره که اینک، هم همه ی ما ایرانیان کاربرد درست آنها را می شناسیم، هم آنها را در ادبیات خودمان می خوانیم و هم اینکه دیگر همگی هم از روی شناخت و بگونه ای دلخواه آنها را در نوشته ها و گفتار های شخصی خود بکار می بریم

نه اینکه هر کدامی از ما بویژه در این غربت، از سرخود بنشینیم و واژه پردازی کنیم و متن هایی بنویسیم که درست به اندازه خود متن، نیازمند پرانتز باز کردن و توضیح و تفسیر باشد که نتیجه آنهم همانطور که آوردم، جز الکن تر کردن همین زبان ابتر و درهم و برهم ما هم چیز دیگری نباشد

این بیزاری از بود واژگان تازی در زبان پارسی، البته در میان ما چیز تازه ای نیست. این دلزدگی ملی امری است که در ایران، ریشه ای دستکم یکصد و پنجاه ساله دارد. روشن ترین رگه های این بیزاری را هم به خوبی در ادبیات روزگار مشروطه می توان مشاهده کرد. آنچه باعث شده که آن نفرت تاریخی حال به اوج خود رسد، برایند سه دهه ایران ستیزی و خیانت ها و جنایت های بی سابقه ی اسلام پناهان تازی خوی در میهن ما است

با نگرشی تاریخی و دادگرانه به این مسئله، این بیزاری هم البته کاملآ بجا و قابل درک بود و هست. زیرا که این نفرت، ابتدایی ترین و اساسآ کمترین واکنش طبیعی یک ملت اسیر و تن زخمی در زندانی چهارده سده ای و در برابر هزار و چهارصد سال تازیانه خوردن از تازی ها و آیین اهریمنی آنان است. در برابر این سفلگان ضد ایرانی هم که گونه ای از ایستادگی فرهنگی که پروانه داده نشود که اینان بتوانند هم چیز ما را عربی و اسلامی و یا حتا معرب سازند

مراد بیشترین ایرانیان هم از پالایش زبانی، در حقیقت تنها حذف همین واژگان عربی ملایی از زبان ما است نه دیگر واژگان بیگانه. زیرا ما خانه خراب اعراب و اسیر دست نمایندگان فرهنگی آنان یعنی مشایخ دستاربند شدیم و هستیم نه ملت و طایفه ای دیگر. چنانچه مثلآ اگر فرانسوی ها و میسیونر های مذهبی آنان در حق ما اینهمه بیداد و ستم کرده بودند، بدون شک امروز واژگان فرانسوی و خود آن مردم و کاردینال ها و کشیش های فرانسوی آماج این نفرت ما بودند نه تازیان و زبان عربی و ملایان

فراچشم داشته باشید که آنچه امروز ما بنام زبان ترکی استانبولی می شناسیم، دستکم پنج برابر زبان فارسی واژگان عربی در درون خود دارد. همچنان که صد ها واژه ی سره ی پارسی و یونانی و لاتین و حتا آلمانی و فرانسوی هم در آن زبان هفتِ بیجار وجود دارد. با اینهمه هیچ کس در آن دیار، هیچ حساسیتی به این واژگان بیگانه در زبان ترکی امروزین نداشته و هیچ دلزدگی تاریخی هم از ملت و طایفه ی ویژه ای ندارد

چرا که آنان نه تنها از اعراب و هیچ ملتی آسیب جدی ندیده اند، بلکه تا جنگ عالمگیر اول، اصلآ از یکهزار و دویست و نود نه تا یکهزار و نهصد و بیست و دو میلادی، یعنی به مدت بیش از شش سده با امپراتوری عثمانی خود هم که تنها فراز تاریخی ایشان است، بر بخش بزرگی از مدیترانه، تمامی مناطق آسیای صغیر، بخش هایی از جنوب شرقی اروپا تا قفقاز و تمامی سرزمین های عربی و اسلامی در خاورمیانه و بین النهرین نیمه کردنشین و شمال افریقا هم حکومت کرده اند. یک تا یک و نیم میلیون ارامنه را هم که با بیرحمی تمام قتل عام کرده اند

پس مشاهده می کنید که این بیزاری ما بیش از آنکه برخاسته از یک وجدان فرهنگی و نیاز زبانی باشد، جوشیده از یک سینه ی مجروح و دلی سوزان و یک غرور لگدمال شده و روانی خسته و تنی سیاه گشته از ضربات تازیانه های یک قوم بی فرهنگ و متجاوز و خونریز است. از اینروی هم این پالایش، یک نیاز بی چون و چرای ملی و تاریخی است که باید هم روزی در ایران با نیرومندی پی گیری شده و به انجام رسد

لیکن با تمامی اینها که آورم، دستکم خود من در چنین موقعیت بسیار سرنوشت ساز تاریخی، به این گونه چیز ها هیچ بهایی نمی دهم. حتا با اینکه خود نیز یک نام عربی ـ حسین ـ را از مدارک شناسایی ـ پاسپورت و شناسنامه ی سوئدی ـ خود بگونه ی رسمی حذف کرده ام. زیرا با این همه درد و مشکلی که ما اینک با آن دست بگریبان هستیم، اینگونه کار ها را، واکنش هایی احساسی و سطحی و زودگذر پنداشته و اصولآ هم از اولویت های کار مبارزاتی خود نمی انگارم

از دید من، درد جگرسوز ما اکنون بسی جانکاه تر و کشنده تر از آن است که بتوان آنرا با نوشتن «حلیم» تازی با هه ی دو چشم و «مرتضی» را به شکل «مرتزا» نوشتن مداوا کرده و یا حتا با دگرگون ساختن نام خود از غلامعلی و ام البنین و اصغر به آرش و ماندانا و بابک بدان مرحمی نهاد. ما، چه در گذشته و چه حتا امروز هم بسیاری اصغر و اکبر و رعنا و ثریا و رضا در میان خود داشتیم و داریم که هزاران بار خردمند تر و میهن دوست تر از کسانی بودند و هستند که نام هاشان گیو و گودرز و سودابه و تهمینه و ماندانا و سیروس و کامران بود و هست

مگر جز این است که آنکس که سند کیستی ما را نوشت، ابوالقاسم فردوسی و آنکس که یک ایران فروش و تروریست درجه یک از کار در آمد، خسرو روزبه نام داشت. کما اینکه هم اینک هم، یک تریتا ی پارسی نسب زرتشتی است که پست ترین مهره ی این نظام انیرانی اسلامی در خارج از کشور محسوب می شود

حاصل اینکه رسم خردمندی اینک شناخت اولویت و مبارزه ی تمام عیار در راستای نجات کشورمان از چنگال خونین ملایان است نه خرید زر و زیور برای عروسی که وجود ندارد. یعنی بکار گرفتن همه توش و توان مادی ومعنوی خودمان در راه مبارزه با این نمایندگان تاریخی تازیان و پاسداران دستاورد های تجاوزات آنان در ایران اشغالی. آنهم مبارزه ی سیاسی راستین که جای آنهم در خیابان ها و برابر نهاد های بین المللی و میادین و پارلمان ها است، نه بر روی برگهای کاغذین و سایت های اینترنتی و پشت کامپیوتر ها و میکروفون ها و دوربین ها

ورنه با این مثلآ \”مبارزات\”؟! با نفوذ اعراب، آنهم تنها با تغییر نام و واژه پردازی ـ که براستی بسیار نازل و کودکانه است ـ، دیری نخواهد گذشت که ایران از هم پاشیده خواهد شد و آنگاه، ما خواهیم ماند و چند صد واژه ی هچل هفت و هزاران هزار پانته آ و آذرمیدخت و پوراندخت و آپرانیک و آرتیمس فاحشه، آنهم اتفاقآ در سرزمین های همان اعرابی که ما داعیه ی مبارزه ی با نفوذ فرهنگی آنان را هم داریم، آنهم در میکروشیخ نشین های آنان

ما خواهیم ماند و چند میلیون رستم شیره ای و بابک تریاکی، ما و هزاران هزار آرش و کوروش و داریوش و کیکاووس کارگر ساختمانی و ماشین شوی، البته باز هم در خیابان های همان شیخ نشین های عربی که حتا هم اکنون هم پر از دکتر و مهندس های ایرانی است که در آنجا به نوکری اعراب و عملگی مشغول هستند و سرانجام ما خواهیم ماند و یک جلد شاهنامه ی پاره پوره در طاقچه ی اتاقی در غربت، همین.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)