تاسیس دولت مدرن در ایران از خواست‌های ضمنی جنبش مشروطه بود که خود ناشی از پس‌لرزه‌های برنامه تنظیمات دولت عثمانی و همچنین رشد سرمایه‌داری در غرب بود. اینکه جنبش مشروطه را ناشی از توسعه ایدئولوژی انقلابی بدانیم آنچنانکه مرحوم آدمیت روایت می‌کند و یا اینکه ناشی از پیدایش طبقه انقلابی که همان تجار شهری و بازرگانانی بوده که پی‌آمد یکپارچه شدن بازارهای مالی در ایران بود، آنچنان که جناب آبراهامیان روایت می‌کنند، فرقی در این موضوع ایجاد نمی‌کند که تا پیش از دولت پهلوی، ایران فاقد یک دولت مدرن بود. نظام بوروکراتیک دستگاهی است که به مثابه یک میانجی، اقتدار حکمرانی را از منشاء آن یعنی قدرت سیاسی به قلمرو سرزمینی منتقل می‌کند. در نتیجه، در فقدان یک نظام بروکراتیک که حامل و منتقل کننده اقتدار حکمرانی است، مفهوم سرزمین نیز در واقع معلق می‌شود. بی‌راه نیست که عارف، فرخی، میرزاده عشقی و بسیاران دیگر از روشنفکران دوران پیش و پس از مشروطه چنین بر مفهوم وطن یا میهن تاکید داشتند تو گویی هر کدام این ایده را برای اولین بار کشف کرده است. با تعلیق مفهوم سرزمین، مفهوم ملت نیز معلق خواهد شد و بی‌راه نیست که تا پیش از جنبش مشروطه واژه مردم در متون سیاسی و دولتی به جز تعداد انگشتان دست استفاده نمی‌شده است. با تعلیق مفهوم ملت، مفهوم حق چه آنرا حق طبیعی بدانیم چه الهی نیز تعلیق می‌شود و در نتیجه شگفت‌انگیز نیست چرا واژه استبداد در متون سیاسی پیش از مشروطه مورد استفاده قرار نمی‌گرفته است. با تعلیق حق، مفهوم ضرورت نیز تعلیق می‌شود زیرا آدمیان در غیاب حق به موجودات تصادفی تقلیل می‌یابند که شکنجه یا کشتار آنها هیچ مشکلی را به وجود نمی‌آورد، زیرا آدمیان دیگر ضروری نیستند. در چنین وضعیتی بود که مردمان تصادفی، که می‌توان آنان را بردگان خواند دست به کار تاسیس دینی شدند که یک امر قدسی در مرکز آن وجود داشت و آدمیان نزد این امر قدسی، ضروری بودند. سپس با انتقال این ضرورت از آسمان دین به زمین سیاست، خواستار ضروری شناخته شدن خود نزد سلطان شدند و سرپیچی سلطان از دستورات دینی را با واژه ظلم، ستم، تعدی و در ترم سیاسی با واژه تغلب تعریف کردند. این موضوعات را قبلا بارها از زوایای گوناگون مورد بررسی قرار دادم و نیاز به تکرار آن در این نوشته نیست. اما موضوعی که شاید تاکید چند باره آن ضرورت داشته باشد این است که چگونه مفهوم قانون که ایده مرکزی در جنبش مشروطه و پیشامشروطه بود (عموما بر گرفته از اندیشه‌های ملکم و حسین سپهسالار که در ناصرالدین شاه هم تاثیر عمیقی گذاشته بود) با مفهوم دولت مدرن پیوند می‌خورد. اما این پیوند و ارتباط در مقایسه با پیوندی که مفهوم قانون با تولد یک «ملت» دارد از چندان اهمیتی برخوردار نیست. در انتزاعی‌ترین صورت، قانون یک دستگاه نمادین است که به میانجی آن یک ملت خود را به مثابه ملت مورد بازشناسی قرار می‌دهد. امر اجتماعی به عنوان پیامد این بازشناسی یکسره مربوط به تحقق این دستگاه نمادین به عنوان قانون اجتماعی است. در سپهر طبیعت نیز چنین امری مصداق دارد. تنها با وضع قوانین طبیعی است که طبیعت متولد می‌شود. در غیاب قوانین طبیعی، طبیعت نیز جز توده در هم ریخته، غیر قابل پیش‌بینی و اساسا ناموجود چیزی نیست. تمجیدی که مردمان عصر نیوتن از او داشتند و گاهی او را به مرتبه فراانسانی ارتقاء می‌دادند ناشی از همین وضع است. اساسا بعد از نیوتن است که زمین دور خورشید می‌چرخد، یا برخی اجرام سماوی در مسیر سهموی حرکت می‌کنند و برخی در مسیر بیضوی، یا اینکه سنگی که از کوه می‌غلطید «باید» به پائین حرکت کند. اساسا بعد از نیوتن بود که طبیعت متولد شده بود و این تولد چیزی نبود جز تقلیل آن به یک دستگاه ریاضیاتی که «ضرورت ریاضیاتی» بنیاد آن را تشکیل می‌داد (البته نیوتن مانند دیگر تجربه‌گرایان مکانیست نبود که از چنین تقلیلی رضایت داشته باشد، موضوعی که اینجا فرصتی برای گفتگو پیرامون آن نیست) اما به هر حال،‌ اصل دوم نیوتن به صورت نظری ادعا می‌کند که به شرط داشتن حالت اولیه جهان قادر هستیم تا کل تاریخ گذشته و آینده جهان را ( از منظر دینامیکی) بازسازی کنیم. اینکه چنین ادعایی تا چه میزان درست است موضوع سخن نیست، بلکه موضوع این است که با امکان وضع قانون طبیعی، جهان نیز متولد می‌شود. اما فراتر از این، «من» نیز با چنین امکانی است که متولد می‌شود، امکانی که کودک را قادر می‌سازد برای نخستین بار واژه جادویی «من» را بر زبان آورد و خود را به مثابه خود باز‌شناسد. فیخته بود که برای نخستین بار شرط یا گزاره پیوستاری من را شرط بنیادین تمام علوم گرفت. از اینجا تا این ادعا که پیوستاری من شرط تحقق یا موجودیت جهان است نیز فاصله‌ای نیست و به آسانی می‌تواند پیموده شود.

مقصود از سخنان بالا نه وارد شدن در موضوعات فلسفی است که «وجود» را به امر اعتباری تقلیل می‌دهد، بلکه روشن کردن این نکته است که قانون در حوزه جامعه، شرط تولد یک ملت است، ملتی که به میانجی این دستگاه نمادین قادر است تا رابطه خود را با خود بیان کند و آن را به ساحت وجود در آورد. فقط بعد از این امکان است که می‌توان از تحقق «مردم» سخن گفت، موجودیتی که تنها ذی‌حق ممکن است.

پروژه تاسیس دولت مدرن و متعاقب آن تاسیس ملت البته بر عهده رژیم پهلوی اول و دوم گذاشته شد. بنا به دلایل و ضرورت‌های تاریخی، این پروژه‌ها نمی‌توانست در برگیرنده مولفه‌های توسعه سیاسی باشد اگرچه تاسیس دولت مدرن و ملت شرط ضرور و بنیادین هر گونه توسعه سیاسی است.

با شروع انقلاب ایران، این پروژه‌ها مختل شدند و چندین دهه است که تلاش گسترده‌ای برای محو دستاوردهای دو رژیم گذشته جریان دارد. اکنون با توفیق در زمینه مختل کردن پروژه «مردم» و تقلیل ایرانیان به بردگان و رعایای فاقد حق،‌ زمینه برای مختل کردن دولت مدرن نیز فراهم آمده است. به ویژه پس از دوره خاتمی، تعطیل کردن دولت مدرن در ایران شتاب بیشتری گرفته است. متصدی اصلی آن نیز خود دولت است، یعنی دولت‌های انقلاب متصدیان زدودن خود هستند،‌ مسئول محو دستگاه بروکراتیک حکمرانی که پایه‌های آن در رژیم پهلوی اول گذاشته شده بود. از یاد نبریم که خون عقل مدرن در رگ‌های دستگاه‌های بروکراتیک حکمرانی جریان دارد، عقلی که از اساس مغایر آموزه‌های شریعتی است که منشاء حق را آسمان خداوندی می‌داند و امر انسانی را در معبد او قربانی می‌خواهد. سالیان دور در باره دینامیک حاصل از تنش بین دولت و حکومت نوشتم و توضیح دادم چگونه می‌توان صورت‌های ساخت قدرت در این وضعیت را با کمک دو مفهوم بنیادین انبساط ایدئولوژیک و انقباض کارکردی پیش‌بینی کرد. قابل توجه است که اکنون در وضعیتی به سر می‌بریم که با صدمه دیدن دولت مدرن، دولت‌های سرکار نیز از اساس فاقد توانایی پیش‌بردن هر برنامه‌ای برای بهبود وضع معیشت یا سروسامان دادن به امورات جاری می‌شوند، همانند دوران قاجار که دستورات پادشاه نمی‌توانست از محدوده کاخ سلطنتی و حداکثر از محدوده تهران تجاوز کند و به مناطق دوردست برسد. در غیاب دستگاه بروکراتیک لازم، تشکیل جزیره‌های قدرت مانند وضعیت ملوک‌الطوایفی محتمل‌ترین ساخت قدرت در ایران است. اما آیا ساخت ملوک‌الطوایفی در شکل مدرن آن ساختی پایدار است؟ اگر نیست وجه محتمل ساخت قدرت در ایران آینده چگونه خواهد بود؟ قبلا توضیح دادم چرا محتمل‌ترین صورت ساخت قدرت، گرته‌برداری از ایده یک کشور و دو سیستم چینی است،‌ وضعیتی که نتیجه آن چیزی جز تکرار یک وضع ناپایدار دیگر نخواهد بود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)