دیرگاهی چون زنی تشنه لبی آغشته بود ، موج دریا را چون شبی آشفته  بود

سالیانی در تک و تنهای شب خسبیده بود ،  و زدرون تن همی خشکیده بود

او نه ساحل بلکه برامواج دریا شد سوار ، گرچه بارها گفته بودند موج دریا را ندارد اقتدار

غرش امواج دریا می شکست آن ساحل طغیان زده ، دل به دریا شسته بود چون دختری اغواشده

موج دریا را نباشد اختیار خویشتن همی ، مرکب رستم که باشد از سوار خویشتن همی

بوی دریا ، بوی امواج غریق  ، کزهزاران زن همجومن سوختند در حریق  

گام در مرداب دریا می زدم ، دل به امواچ سهمگین توفان می زدم

چشمه ها خشکیده بود ، از بهرآب ،  برکه ونای امید همچون چو خواب

در میان ساحل دریا همی تشنه لبی ، لب بخشکیده بود از بی همدلی

تشنه گی از یک طرف ، داغ تن از گشنگی ، در سرش صدها هزاران آزردگی 

در آن ساحل که افتاده بودم از پاخموش ،   زبستر آرزو داشتم چون اسبی چموش

وجودم بستری درزنجیر غم همچون اسیر، ولی من در جستجوی موج بلندی چون بصیر

مراآن شب  میان موج سنگین و مرداب ترس ، مرا پندار شب بود صدها قصه  با ارس

به گفتم ای دل   ، من سپارم خودرا در دل امواج ترسناک مهیب  ، تو همی دانی که هرکس دل به دریا زد شد نصیب

بلکه شاید موج امواج رهاند تشنگی را بر تن من ، که چون دریا  آسوده سازد بر برمن

چراغ ساحل آسودگی شد چو پیدا، درآن ساحل که من چون موجی آسوده شیدا

درآن امواج توفانی ساحل گستر ، بناگاه موج آرامی بشد اندر خانه من

 درآن دریای توفانی آن شب  ماندگار ، بسی رنج  بردم تا سحرشد سازگار

سپردم سینه ام را در چنگ امواج ، که شاید تشنگی را قطره ای از عشق حلاج

وزآن سان آن شب ترسناک امواج گستر، یگی را گام نهادم خانه گستر

به کفتم ای بلند امواج آشفته مرا غرق سازید دربرخود، وجودم را پرازآتش کنید ازبرخود

بناگاه قطره ای چون بوسه ای از قله های ان موج بلند ، نشست بر چشم خسته من همچو  دلبند

تنم بنهاده بود بر آن موج بلند، من خاموش و خسته را جان داده بود چون سهند

توآن موجی که مرا چون آزمندی  ، ولی  اندام من را درهم سجودی و امیدم را بازستاندی

خروشان دریا آن شب تا سحربود، بسی تاریکی و ترس درغریق بود

ازآن تشنه زنی ، لب برگرفت آن موج دریا ، که شد مرغ  دریا همنوا با موج دریا هم صدا

صد صدف درموج می کشید اندام مرا ، دست بندی از مرجان دریا نشسته بر تن من

خروشان موج دریا بانگ می زد ، کجا پنهان نمودی سالیانی گوهر من  

چشمه خشکیده را موج در هم نمود ، آن امید رفته را موجی کف آلوده  بر هم نمود

من چنان زانو به اب دریا  زدم ، تا که موجی همچو شبنم تنم را درهم گرفت

در میان وحشت آن توفان  پیکر شکن   ، موج اندام مرا دربرگرفت

وز میان آن سکوت مرگبار وحشت  ، ناگهان موجی بر لبانم  آرام گرفت

من چو شاه ماهی رود سهند ، همچو رخشی در میدان نبرد  چون موجی بلند

ناگهان موجی چودریا سینه ام را دربرگرفت ، تاسحر آن سیمین تنم را برگرفت

گرچه معبد را امواج دریا بازنگشود ، ولی قطره باران چون بوسه ای بر معبد گل شنود

صبحگاهان که توفان آرمید ، آن زن خسته زشرم  پرده درید

شاعران وصف زنی تنها در موج دریا ، برنوشتند چون رخش رستم برگل آقاقیا 

                  نوزدهم بهمن ماه ۱۴۰۰ برابر ۲۱۹۱ روز ماندگار

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)