داستان آرزوها و دردهای علیرضا
فرستادههای خدا تکیه کلام کودکانی است که با این کلمات انسانهای مهربان را توصیف میکنند. انسانهایی که از سر ترحم به این کودکان کار داده و در ازای کاری که میکنند، مقداری پول به آنها میدهند. این داستان کودکان سرزمین ایران است که بیشترین ثروتهای طبیعی را در دل خود جای داده است. اما نه برای مردمانش بلکه برای عدهای فاسد و چپاولگر که به اسم دین غارت میکنند، سرکوب میکنند و از هیچ جنایتی در حق مردم ایران کوتاهی نمیکنند.
زندگی کودک ما در شهر اردبیل
۱۴ سال بیشتر از عمر این نهال ما نمیگذرد. افق هنوز لبخند رؤیاییاش را بر چهره شهر نتابانده که علیرضا با پیکری نحیف برای یک روز سخت آماده میشود. در گرگ و میش هوا کوله اش را برداشته و به سمت دروازه مشکین عزیمت میکند.
توی راه با خودش فکر میکند و گهگاهی هم با خود صحبت میکند «خدا کند امروز کارخوبی گیرم بیاد» اگر امروز خوب کار کنم میتوانم برای خواهر کوچکم هم چیزی بخرم»، «خواهرم را خیلی دوست دارم» او شبها در رؤیاهایش زندگی زیبایی را تصور میکند و روزها در مشقت کار خسته و فرسوده به خانه باز میگردد.
آخر دست های او برای کارکردن هنوز توان لازم را ندارد. او بازیهای کودکانه و لحظات شیرین دوران کودکی را به فراموشی سپرده و تنها چیزی که مشغله ذهن کوچک، اما لبریز از بزرگترین آرزوهاست، درآوردن پول برای خرید مواد غذایی و کمک به خانوادهاش است. [کیک های چند میلیونی و کودکان کار! + کلیپ]
علیرضا پنج روز به مدرسه میرود و دو روز کار میکند. حسرتهای او همچون آتش، لحظات زندگی او را میسوزاند. او دو روز تعطیل را باید سخت کار کند. هزینههای تحصیل و خرج خانواده آنقدر سنگین است که مجبور میشود که هر چه در توان دارد برای کسب مقداری پول بکار گیرد.
او میگوید «مجبور هستم که کارکنم» علیرضا با تمام سختیهای کار تنها چهل تا پنجاه هزار تومان عایدش میشود میگوید «خب چکار کنم مجبور هستم…

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.