محسن ایمانی جودکی یکی از شاعران جوان استان لرستان است که تحسین بسیاری از جمله استاد “ایرج رحمانپور” و استاد “علی‌اکبر شکارچی” را به دنبال داشته است. استاد رحمانپور در جایی نوشت: شعر محسن مرا به وجد می‌آورد و بی‌نظیر است.
او ۵ آبان ماه سال ۱۳۶۹ خورشیدی، در روستای “چشمه شیرین واشیان” از توابع پلدختر به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی‌اش را در همان روستا گذراند؛ و سال ۱۳۸۴، هم‌زمان با آغاز تحصیلات دبیرستان با خانواده به شهر پلدختر نقل‌مکان کرد. در مقطع پیش‌دانشگاهی به انجمن شعر پل‌دختر دعوت شد و از طرف استادان ادبیات پل‌دختر مورد تحسین و لطف فراوان قرار گرفت و از همان زمان، شعر را به‌ صورت تخصصی دنبال کرد. در دانشگاه، مقطع کاردانی، رشته‌ی حسابداری را به پایان برد. هم‌اکنون کارمند اداره برق شهرستان پل‌دختر است.
کتاب ترانه‌ی تاک مجموعه اشعار او در آذر ۱۳۹۷، در ۵۶ صفحه، توسط انتشارات فصل پنجم چاپ و منتشر شده است.

▪︎نمونه شعر لری:
(۱)
چی دار زرکسه حشک د مشرقون دلم ویدی
شمال عاشقی ورکرد و چم کردی و پکنیدی 
مه ویم و کلی کمسایی سقه او دس سلاتت وام
اسریام و رقات نایی دلم واورشو درچیدی 
دلی و دین و ایمونی ورز تو هومقطارم وین
بی پوش پینو بیا سیم بو د کوم لا دفد هینون دیدی 
تو میشی گیسنیه شویی و سر قاو رفه بن مالی
مه وا سیلت دلم جرس تو ار تابیده جرنیدی  
کچونه سیل ناحرت  کموداری تیا کالت
هی صد گل جوز کنم واحت که دیه لشم گلپنیدی  
مه چی اسپن و ری ازگل دلم چاری چمو دوسه
نظر گن نیفته وت آسام که سیت کردمه تش و دیدی  
مه باغی ویم که دامونش بهارن ری و افتاو کرد
گلی سی دل قسم حر دش و دسیا خوت نورچیدی  
ای لش بی پر و پیتم کتلکو کرده دسیاته
د چال تشنی اسبیت چه قوری سیش اناییدی  
و کوت سینه م بکه سیلی د تور تو چی وش اوماده
منی هیلش زده جفتی د بس دی خاک پشنیدی  
رکم وت نیه که دسیاکم میاتن بکنه مووت
دلم هی زیرولینش یا که وش د دیر پوقنیدی  
و تیر مرژنیا درت دی بیمه و روعه آردیز
هی جو قیت دیم سی لویاکت که واشو ورترقنیدی  
د زیر بار گرون دورو هونی که دیدیه نیسم
و میه هام و بن نازار پته من بس که گشنیدی.

(۲)
آسمون بالاسرم کل تم توسه
چی تیه کر نوعه دار هی بی انوسه
ای فلک دی دالپلو صد نر شمرده
مه دلم چی دال نها هوکاره برده
تو گوتی دنیا سیه مه هی گوتم سوز
مجداومو سر گرت میا بکنم جوز
دلکم هی ورچچیه د خاو شوگار
تال اسبی ها بونم چی برگ چلوار
نال ریم د زیر اسر چی دو گلاله
تیه راس چی سیمره چپ آو زاله
مردمونی هرکسی چی مه زوینه
چی لوعه پاسرکسه خنش وخینه
مکینه چرخ فلک هیچ و گرک نیه
گرت اسبی ها بونه و مین میا سیه
ای دلی پیترکسی دی روک چومدار
بادزحمت کوم قورسو کردت گرفتار.

(۳)
مه تشنه مین بیابونم تو هم چی جوم برفاوی
و دس پا مه فرمو دین تیا کالت چی ارواوی
سرم بنیم و سر پایات دلم بلاویه وا دنگت
خشالم سی چنو روزی خشالم سی چنو خاوی
مه وختی سیل کنم گری و بال مرژنیا درت
منی تی مایی وا لونش اومانه هان و سر آوی
و دو اومامه که ایمدال بووسم چال تشنیتن
بی هی خودتسقیم وایه د دمم بوعه چی راوی
فیاله ها د توک دنگی پرک وا ناز در کرده
د آسو ها و سر گرده کلی وا داگ هف قاوی
ملیچه تیفرنگ حردت منم سی دس بی هوکه
دیجونت اوغرت شیویا چنو ونمیه د داوی
د بالا ای همه خوییت نزیلم بی و روز پیشی
که پرچه نیر چشت یا چی چشمه مین برفتاوی
چنو که دیمنت تی خوم تو که خنی مه هم خنم
د زور لیوه ای عشقت دلم ها بزنم باوی
تو اومایی دیه نجستم منی آساره اقبالم
هونه خال چناوته خدا ناشه و سر قاوی.

▪︎نمونه شعر فارسی:
(۱)
تو را باید فقط بویید ای بوی تو بارانی
که غیر از این نخواهد بود آداب مسلمانی
مدام از گونه‌ات خون کبوتر می‌زند بیرون
پیاپی از لبانت می‌چکد مشروب شاهانی
به یاد گونه‌های سرخ تو با خویش می‌گویم
خوشا آن کس که دندان می‌زند بر سیب لبنانی
به غیر از آنکه می‌خواهی مرا هم در خیال آور
دوای دیده‌ی مصر است گاهی عطر کنعانی
تو را می‌بویم و رد می‌شوم ای عشق ناممکن
خبر کردی دلم را چون نسیم از روز طوفانی
از این غم‌های بی‌ارفاق هر کس بی‌خبر بهتر
رفیقا خوش به حال تو که حالم را نمی‌دانی.

(۲)
شعله‌ای افتاده بر جانم که آبم می‌کند
فال می‌گیرم ولی حافظ جوابم می‌کند
غم نخواهم خورد اگر دنیا بسوزاند مرا
غنچه‌ی خوش عطرم و آتش گلابم می‌کند
گفتم ای دل بر نمی‌گردد تو هم کمتر بسوز
گفت می‌کوشم ولی دارد کبابم می‌کند
تا بیاشامد مرا این خاک می‌خوار خمار
خمره‌ی عمرم به آرامی شرابم می‌کند
دیگر اصلا نشئه‌ی شادی نمی‌گیرد مرا
گوش کن دنیا! فقط غم کامیابم می‌کند
زندگی چون دایه‌ای غمگین و من طفلی مریض
دارد آوازش در این گهواره خوابم می‌کند.

(۳)
ابرها رفتند و من مشغول بارانم هنوز
با وجود گریه هم از غم فراوانم هنوز
فکر می‌کردم غمش هم می‌رود مثل خودش
کور خواندم بر سر این سفره مهمانم هنوز
قرن‌ها از دوره‌ی اسکندر و دارا گذشت
نسخه‌ای از تخت جمشیدم که ویرانم هنوز
سال‌ها در آتش فکر و خیالش سوختم
علت دل کندن او را نمی‌دانم هنوز
حرف تندی از لبم بیرون پرید آن روزها
او فراموشش شد اما من پشیمانم هنوز
آفتاب از آسمان کوچید و اینک سال‌ها
گوشه‌گیر خلوت شام غریبانم هنوز
استکان در دست روزی باز می‌گردی رفیق
کوزه‌ی عشقم که در سردابه پنهانم هنوز
من عقیقی کهنه‌ام زیر غبار سالیان
با نوازش‌هات می‌بینی درخشانم هنوز
ای خریدار صفای روزگاران قدیم
هر کجا هستی مرا دریاب ارزانم هنوز.

 

گردآوری و نگارش:
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی) 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)