طاقت بیار رفیق؛ به یاد فرزاد کمانگر

۱۹اردیبهشت هفتمین سالیاد اعدام فرزاد کمانگر و یارانش

شیرین علم هولی

فرهاد وکیلی

علی حیدریان

مهدی اسلامیان

اردیبهشت  نوزدهمین روزش را جشن نخواهد گرفت، نوزدهمین روز در حافظه اردیبهشت تلخ است، اردیبهشت در نوزدهمین روزش فرزاد را به خاک سپرده است، اردییبهشت اما همچنان قوی است مانند فرزاد

فرزاد کمانگر، دبیر هنرستان کار و دانش شهرستان کامیاران در جنوب استان کردستان، با ۱۲ سال سابقه تدریس، در مرداد ۱۳۸۵ برای پیگیری مسئله درمان بیماری برادرش به تهران آمده بود، که اسیر شب پرستان شد.

بند ۲۰۹ اوین آنجا که مردان بزرگی را به خود دیده است چند صباحی میزبان فرزاد بود، دیوار‌های اطلاعات سنندج و کرمانشاه و انفرادی‌های اوین و رجایی‌شهر و سنندج، درباره فرزاد، سخن‌ها برای گفتن دارند. فرزاد ۳۳ ماه با دیوار این زندانها زندگی کرد و جلاد را به سخره گرفت.

قاضی پرونده فرزاد، او را مانند تمام کسانی که حرف دیگری به جز حرف این حکومت دارند خوب شناخته بود

فرزاد قوی باقی ماند و رفت

فرزاد از دیار کردستان بود و معلم دردهای دختران کوچکی چون میدیا*

دیاری که درباره‌اش نوشت: «باور کن برای من قطعه ای است از این جهان، نمی خواهیم به دور آن دیوار بکشیم یا آن را از این دنیا جدا بسازیم، اما آلام و دردهای بی شمار این مردم تعلق به آنها را شیرین تر می کند».

اوین در نوزدهمین روز اردیبهشت ۸۹ تبدار بود، اوین فرزاد و ۴ یار دیگرش را همسایه ستاره‌های خاوران کرد. ۷ سال می‌گذرد و یاد فرزاد با ماست و کلامش خطاب به معلمان در بند:

منم ، بندی بند اوین

منم دانش آموز آرام پشت میز و نیمکت های شکسته ی روستاهای دورافتاده ی کردستان که عاشق دیدن دریاست

منم به مانند خودتان راوی قصه های صمد اما در دل کوه شاهو

منم عاشق نقش ماهی سیاه کوچولو شدن

منم، همان رفیق اعدامیتان

حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت. از راست به چپ رودخانه های کوچک دیگری هم به آن پیوسته بودند و آبش را چند برابر کرده بودند… ماهی کوچولو از فراوانی آب لذت می برد… ماهی کوچولو خواست ته آب برود، می توانست هرقدر دلش خواست شنا کند و کله اش به جایی نخورد ناگهان یک دسته ماهی را دید ، ۱۰۰۰۰تایی می‌شدند، که یکی از آنها به ماهی سیاه گفت: به دریا خوش آمدی رفیق 

همکار دربند، مگر می توان پشت میز صمد شدن نشست و به چشمهای  فرزندان  این آب و  خاک خیره شد و  خاموش ماند ؟

مگر می‌توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این  سرزمین نشان نداد؟ حالا چه فرقی می کند از ارس باشد یا کارون، سیروان باشد یا رود سرباز،  چه فرقی می کند وقتی مقصد دریاست و یکی شدن، وقتی راهنما آفتاب است. بگذار پاداشمان هم زندان باشد.

مگر می‌توان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و بذر آگاهی  پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد ؟ مگر می‌توان بغض فروخورده دانش آموزان و چهره‌ی نحیف آنان را دید و دم نزد؟

اردیبهشت هنوز بوی فرزاد می‌دهد

مگر می‌توان در قحط سال عدل و داد معلم بود ، اما «الف» و «بای» امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه، ختم به اوین و مرگ شود؟

نمی‌توانم تصور کنم در سرزمین «صمد»، «خانعلی» و «عزتی» معلم باشیم و همراه ارس  جاودانه نگردیم. نمی توانم تجسم کنم که نظاره گر رنج و فقر مردمان این سرزمین باشیم و دل به رود و دریا نسپاریم و طغیان نکنیم؟

می دانم روزی این راه سخت و پر فراز و نشیب،  هموار گشته و سختی ها و مرارت های آن نشان افتخاری خواهد شد  «برای تو معلم آزاده»،  تا همه بدانند که معلم، معلم است حتی اگر سد راهش فیلتر گزینش باشد و زندان و اعدام، که آموزگار نامش را، و افتخارش را ماهیان کوچولویش به او بخشیده اند، نه مرغان  ماهیخوار.

ماهی کوچولو آرام و شیرین در سطح دریا شنا می‌کرد و با خود می‌گفت: حالا دیگر مردن برای من سخت نیست، تأسف آور هم نیست، حالا دیگر مردن هم برای من…که ناگهان مرغ ماهی خوار فرود آمد و او را برداشت و برد.

ماهی بزرگ قصه اش را تمام کرد و به ۱۲۰۰۰ بچه و نوه اش گفت حالا دیگر وقت خواب است. ۱۱۹۹۹ ماهی کوچولو شب بخیر گفتند و مادر بزرگ هم خوابید اما این بار ماهی کوچولوی سرخ رنگی هرکاری کرد خوابش نبرد. فکر  برش داشته بود…

و ما اینک در هفتمین سالیاد فرزاد و یارانش در نوزدهم اردیبهشت ۸۹ که بی شک امتداد ۱۹ اردیبهشت ۶۱ است بعد از شنیدن قصه فرزاد خوابمان نخواهد برد.

*میدیا دختر بچه دبستانی و شاگرد فرزاد بود که خودسوزی مادر جوانش را به چشم دیده بود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)