روحانی یا عارف حداقل خواستهای ما هستند یا نه، رای دادن کار درست است یا رای ندادن، خاتمی و هاشمی از عارف یا روحانی حمایت می کنند و وظیفه تاریخیشان را ادا می کنند یا نه وظیفه تاریخیشان از اینجا به بعد دیگر جدا شدن کامل از بازی است که آنها رابه رسمیت نشناخته، رای ندادن انفعال است یا نه در گذر زمان معنا و مفهوم خود را خواهد یافت و شان ما را، ما را که به رسمیت نمی شناسندمان را حفظ خواهد کرد، مناظره مضحک بود یا نه، همه اینها مهم است اما من با تمام وجود احساس می کنم پروژه یی مهم تر نباید مغفول بماند.
از اینجا شروع می کنم از این لحظه که توی ماشین دوستانم نشسته ام و ضبط روشن می شود و تا آهنگ پخش می شود همه با هم می گویند این خیلی آهنگ خوبی است. چند ثانیه می گذرد که آقای نامجو می خواند دور ایرانو تو خط بکش/ تف و لعنت به این سرنوشت…
اول بگویم اصلا آهنگ خوبی نیست.
پروژه مهم و اخلاقی برای من پروژه امید است. از رویاها و امیدهای واهی، از اتوپیا و جغرافیایی فرضی، از هیچ کدام اینها حرف نمی زنم ابدا. تمام واقعیت اندوهگین پیرامونمان را هم می دانم و درگیرش هستم مثل همه شما. اما یک چیزی را خوب می دانم؛ این بذر لعنتی نا امیدی اگر همه جا پاشیده شود، ویران می شویم. همه مان بازنده ایم، موافق یا مخالف رای دادن یا ندادن. دور ایران را نباید خط کشید. من یکی نمی کشم. این جغرافیای زیستن من حتی اگر تاریخش، تاریخ شکست باشد یا تکرار تراژدیهای مدام، بیش از یک قرن است که پیکر تازیانه خورده این سرزمین از چوب استبداد، دارد برای آزادی می جنگد. و این پیکره هنوز زنده است. من ایمان دارم زنده است. این مبارزه جانکاه حتی اگر بشود برایش مرثیه شکست سرود، هویت ماست. من دور ایران را خط نمی کشم برای اینکه پدرم در دهه شصت بهترین سالهای عمرش را برای ساختن ایرانی آزاد تر و آباد تر داد و پدربزرگم سالها قبل تر در دهه پنجاه چنین کرد مثل تمام پدران و مادران شما. دور ایران را خط نمی کشم و فکر می کنم تمام سیاسیون رادیکال دنیا از حامیان سعید جلیلی تا ایرانیان تندرو ساکن تلویزیون مضحک صدای آمریکا، تا تندروهای اسرائیل و آمریکا، می خواهند که رادیکالها به قدرت برسند، می خواهند که این خاور میانه زخم خورده کلنگی تر از همیشه شود و ایران ویرانه باشد. این سرزمین جایی است که در ذره به ذره اش گریستیم، خندیدیم، عاشقیت کردیم، بردیم، باختیم، به دست آوردیم و از دست دادیم. پروژه اخلاقی ایستادن در برابر تمام آن اراده یی است که می خواهد ناامیدی ریشه بودن همه ما را بکند من یکی تا آنجا که می توانم و بلدم در برابرش می ایستم. می شود مهربانتر با هم حرف بزنیم، بحث کنیم، همدلانه تر، همراه تر. می شود یادآوری کنیم ما موافقان و مخالفان رای دادن آنقدر آرمان های مشترک داریم که این اختلاف نظر اشتراکاتمان را نابود کند. یک بار در بیست و پنج خرداد نشان دادیم، میتوانیم با تمام اختلافهایمان بر سر یک ارمان شریف کنار هم بایستیم. باید یادآوری کنیم به هم کنار هم هستیم، هنوز کوچکترین رویاهایی که این سرزمین را آبادتر و آزادتر می خواهد ما را کنار هم خواهد نشاند. این بذر شوم نا امیدی اگر پاشیده شود ویرانی اش مال همه ماست و من فکر می کنم نباید دور ایران را خط بکشیم، هر طور بلدیم، هر طور که می شود ثابت کرد صاحبان این سرزمین زخم خورده ماییم نه آنها که می خواهند دورش را خط بکشند یا در پس رادیکالیزم ویرانگرشان، تباهش کنند. محتاج امیدیم و محتاج یادآوری آن جمله که ” از شعله های امید در دلهای خود مراقبت کنید.چرا که امید بذر هویت ماست”
با خودمان فکر کنیم کدام راه امید بیشتری را همراه خواهد داشت و در برابر این ناامیدی ویرانگر مقاومت خواهد کرد؟! رای دادن یا ندادن؟! فراتر از این چطور دوباره می توانیم کنار هم بایستیم و نترسیم این دوباره کنار هم ایستادن، این عینیت دوباره حضورِ ما قوی تر از آن است که تصورش را کنید.
دور ایران را نباید خط کشید، همین

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)