زمان تقریبی مطالعه: ۳۳ دقیقه

|علیرضا موثق| راجع به آیه-ی ۱۷۸ از سوره-ی بقره قبلاً در ملاحظاتِ انتقادیِ آقای حجت الله نیکویی، به اختصار و غیر مشروح و بدونِ اطلاع از رویکرد و روش و جزئیاتِ ادله و مستنداتِ ایشان اشاره ای کوتاه شنیده ام. منتها توصیف و تحلیل و تبیین و نقدِ آیه-ی مذکور را چنان که می فهمم و از منظر خودم لازم می دانم تا شاید روشنفکرانِ دینی محترم و از جمله دکتر عبدالکریم سروش، عنایت کنند که وقتی به نحو صریح و یا ضمنی، جهالت ها و ظلم ها و خسارت ها و جنایت هایِ تاریخِ اسلام را گردنِ فقه و فقها می اندازند و توام با نقدِ خرافات و ظلم ها و مشکلاتِ ناشی از فقه، فقها را به مطالعه-ی بیش از پیشِ قرآن دعوت می کنند؛ دقت بفرمایند که:

اولاً) قرآن خودش از منابعی ست که این معضلات را حسبِ مورد، یا تولید کرده و یا تقویت نموده و یا مانعِ اصلاح اش شده است.

ثانیاً) فقها در مواردی، با استحاله-ی قرآن، به جرح و تعدیل اش نظر به «اقتضائاتِ اجتماعی و تاریخی و مدح و ذمِ عقلایِ عصر» کمک کرده اند؛ والا اگر صرفاً قرآن و سنت نبوی ملاک بود، عمق و گستره-ی فاجعه، در مواردی از آنچه اینک هست بیشتر بود (البته این سهم و نقشِ مثبتِ فقها، نه در همه-ی موارد بوده است و نه به قدر کافی).

در آیه-ی ۱۷۸ از سوره-ی بقره، قرآن نقل به مضمون و از منظر راقمِ این سطور، فی الواقع به دلایلی که خواهد آمد می گوید: «در جنگِ بینِ دو قبیله به قصدِ خون-خواهی، وقتی یک زن از قبیله-ی شما کشته شد، در مقابل اش یک زن (نه لزوماً شخصِ قاتل) را بکشید (حال، هر زنی که شد) و همین حکم ناظر است به زمانی که یک برده و یا آزاد از قبیله-ی شما کشته می شود».

شان صدورِ آیه در رابطه با جنگ و دعوای دو قبیله به قصد خون-خواهی بوده است که ممکن بوده به جهتِ فرهنگِ قبیله ای و شخصی نشدنِ مسئولیتِ کیفری در جرم قتل، چندین نفر کشته شوند. برای مثال، یک نفر از یک قبیله کشته می شد و در بافتِ فرهنگی و اجتماعیِ آن زمان، قبیله ای که مقتول متعلق به آن و یا تحتِ حمایت اش بوده، به قبیله ای که شخصِ قاتل از اعضایِ متعلق به آن و یا تحتِ حمایت اش محسوب می شده، حمله می کرده و هدف اش، نه یافتن و مجازاتِ قاتل، بلکه کشتنِ یک یا چند عضو از قبیله-ی متخاصم بوده است. در چنین کانتکستی، قرآن در حد فهم اش، نظام فکریِ زمانه و زمینه اش را تعدیل کرده است؛ اما می بایست در همان موقعیت توصیه می کرد، قاتل را بکشید و اگر پیدایش نکردید، دیه بگیرید. به عبارتِ دیگر، این نقد به مغالطه-ی زمان-پریشی مبتلا نیست و مدعا این نیست که در آن ظرفِ تاریخی، محمد بن عبدالله می بایست اعلامیه-ی حقوق بشر و حکمِ لغو مجازاتِ اعدام و قصاص را صادر می کرد؛ خاصه اینکه اتوریته و نفوذِ اجتماعی و قدرتِ سیاسی نیز در زمان صدور این آیه برای شخصی کردنِ مسئولیت کیفری در خصوصِ جرم قتل را داشته است.

اگر گفته شود، مرادِ قرآن آنچه محلِ اشاره-ی نگارنده می باشد، نبوده است؛ بلکه منظورش این بوده که اگر قاتلِ یک زن، مرد باشد، قصاص نمی شود و تنها اگر قاتل یک زن، هم-جنس اش باشد قصاص می شود و یا اگر قاتلِ یک برده، یک برده باشد، قصاص می شود، در پاسخ باید گفت؛ خب! پس چرا حکمِ این قضیه را روشن نکرده که اگر قاتلِ یک مرد، زن باشد چه می شود؟ چرا نگفته است که اگر قاتلِ یک مردِ آزاد، یک برده باشد، همان برده (شخص قاتل) باید مجازات شود؟ در نظام برده-داری، اگر یک برده-ی کم ارزش که کالا و مملوک محسوب می شده و یا یک زن که نصفِ مرد ارث و دیه داشته است، یک مردِ آزاد را می کشت؛ آیا طبیعی و متناسب بود که صرفاً قاتل (زن و یا برده) قصاص شود؟ خصوصاً اگر قاتل، یک برده باشد؟ خیر! اگر مقتول آزاد، و قاتل یک برده بود، وفق نص صریحِ آیه-ی ۱۷۸ از سوره-ی بقره، یک شخص آزاد از قبیله-ی طرف مقابل باید قصاص و کشته می شد.

چرا قرآن، خیلی ساده و روشن، نگفته است؛ اگر قاتل، زن بود و مقتول زن، یا اگر قاتل مرد بود و مقتول زن و الی آخر، فلان کار و یا بهمان کار را انجام دهید؟ و صرفاً شخص قاتل را قصاص کنید؟ و مسئولیتِ کیفری و مجازات قاتل، امری شخصی است و نه قبیله ای؟

متن قرآن به وضوح، به این امر اشاره دارد که مرادش، قصاصِ قاتل نیست؛ بلکه تناسب بینِ دو عضو از دو قبیله از حیثِ جنسیت و نیز برده و یا آزاد بودن مطرح است؛ یعنی اگر مقتول زن بود، اسراف در خون-ریزی نکنید و فقط یک زن از قبیله ای که شخصِ قاتل عضو آن است را بکشید (نه یک مرد و یا چند نفر را) و اگر یک برده از قبیله-ی شما کشته شد، نروید یک فرد آزاد که ارزش اش بیشتر است را بکشید و تناسب را رعایت کنید. ضمن اینکه شان صدور آیه نیز تفسیر نگارنده را تصدیق می کند.

باری! در قرآن جایی گفته نشده، فقط حق دارید قاتل را قصاص کنید؛ بلکه گفته شده است که اسراف در قتل نکنید و به ناحق (یعنی بر خلاف حکم الله) کسی را نکشید. آیه-ی ۱۷۸ از سوره-ی بقره نیز حکم الله و حق است و اگر یک زن یا برده یا آزاد از یک قبیله کشته شد، تنها می بایست یک زن یا برده یا آزاد از قبیله ای که قاتل عضو آن است کشته شود؛ ولو آن شخص، قاتل نباشد.

در فرهنگ و زیست و مناسباتِ قبیله ای، اگر شیخ و بزرگ و رئیس و ریش-سفیدِ قبیله مرتکب قتل می شد؛ آیا معقول بود که فقط او قصاص شود و لذا مسئولیتِ کیفری و مجازاتِ قتل، شخصی و قائم به خودِ قاتل باشد؟ جوانان قبیله راضی بودند ده نفر کشته دهند و یا بکشند تا او نمیرد.

یکی از دوستان (آقای محمود آجرلو) می گوید:

«از نظر من برداشت شما در اینجا درست است؛ چرا؟ چون ما یک حکمی را در موردش حرف می زنیم که هنوز زیستِ طایفه ای و قبیله ای حاکم است و در این دوره، منافع قبیله به کانون این نحوه-یِ زیست که خانواده است ارجحیت دارد و منافع و علایق فردی در نازل ترین وجه خود قرار دارد و از حیث مناسبات اقتصادیِ تولید، به صورت نیروی جمعی و قبیله ای است و دفاع از قبیله و طوائف بر عهده-یِ همه-یِ افراد آن قبیله است و لذا روسای قبیله و طائفه به تمامیِ افرادِ متعلق به آن قبیله و طائفه ولایت دارند.

در این دوره، مناسبات اقتصادی، مبتنی بر نیروی انسانی و عمدتاً دامداری، کشاورزی، شکار و صیادی بوده است و حرفه هایِ خدماتی، اندک و همین طور مبادله هم بسیار کم بوده است. اما مشخصه-یِ این دوره تنوع اندک شغل هاست؛ یعنی در این دوره شغل ها به گونه ایست که افراد قبیله و طائفه می توانند کار و شغل یکدیگر را بدون کمترین تنشی انجام دهند و در واقع در این دوره، تخصص در نازل ترین درجه قرار دارد و فردیت مورد توجه نیست و موتور تقسیم کار هنوز به کار نیافتاده و نرخ آن در محدوده-یِ صفر در حال حرکت ثابت و درجا زدن قرار دارد.

خلاصه بکنم؛ در چنین جامعه ای اگر یک نفر توسط قبیله-ی دشمن کشته شود، قاتل اش، طائفه و قبیله است و تاوانش را باید قبیله و طائفه بدهد و برای طائفه و قبیله، تقریباً همه-یِ افراد قبیله از یکسانی برخوردار هستند و لذا یک نفر اگر از طائفه و قبیله-ی قاتل کشته شود کافی است؛ چون به همان اندازه از نیروی آن کاسته می شود.

به طور کلی احکام کلی و عام را باید با مناسبات اقتصادی و اجتماعی همان دوره تطبیق داد. در این جا، در واقع قبیله مسئولیت دارد و مکلف است جبران بکند؛ گوئی قاتل، قبیله و طائفه است نه فرد. در این دوره فرد کانونیت ندارد؛ چون در تولید هم کانونیت ندارد؛ چون در این دوره هر فرد می تواند آبیاری بکند؛ هر فرد می تواند، چوپانی بکند، هر فرد می تواند زمین را شخم بزند و افراد مانند سگمنت هستند و همه-یِ سگمنت ها مانند هم هستند؛ مانند دندانه های شانه. در واقع دین در جهان امروز با تقسیم کار و تخصص به مشکل برخورده است؛ چون هویت فردی در کانون مناسبات تولیدی امروز قرار گرفته است. البته روشن است که رئیس قبیله حکم اش فرق بکند؛ اما شمولیت ندارد».

سخنانِ راقم این این سطور در چند سالِ گذشته، همواره یک دال و هسته و محورِ مرکزی داشته است: «مرگ مسمای اسلام و بقای نام اش؛ پیرامون امتناع اسلام در جهان جدید».
صرفنظر از نقدهایِ فلسفی به خدایِ متشخص و انسانوار و خالق و عادل و عالم و قادرِ مطلق و ایرادِ شرور گزاف، گفته ام که اسلام و الله (یعنی تصور قرآن از خدا و نه خود خداوند در نفس الامر که فراسویِ تورِ تنگِ ذهن و زبان بشری ما ست)، یک سلطان مستبد و توتالیتر و مذکر و دیگری-ستیز است و راجع به آن مناظره-ی مفصلی با دکتر حسن محدثی صورت گرفته است. رب و ارباب یا برده و عبد، وامدارِ فرهنگِ ارباب/رعیتی و مناسباتِ سلطانی و برده-داری ست. این دین در فرآیندِ تحقق تاریخی اش، صرفنظر از کارکردهایِ روانشناختی و جامعه-شناختیِ آن و خصوصاً ایجادِ وحدت در بین قبایلِ متفرقِ صحرایِ سوزانِ حجاز و مآلاً خلقِ قدرت و امکانِ غارتِ «دیگری ها» برای طلا و کنیزِ بیشتر، در تولیدِ «جهل مقدس و ظلم مقدس و تعبد و جزم و جمود و تعصب و خودشیفتگی و دیگری-ستیزی و خرد-ستیزی و استدلال-گریزی و نقدگریزی» و به طور کلی، در ایجادِ آسیب برایِ «عقلانیت و عدالت و معنویت و اخلاق» ، خاصه برای جهان جدید و زمینه و زمانه-ی تاریخیِ ما نیز سهم و نقشِ مهمی داشته است (از وجهِ تولید و یا تقویت و ایجادِ مانع برای اصلاحِ امور).

البته لازم به ذکر است که در جهان ماقبلِ دولت-ملت و ماقبلِ مدرن، هر قوم و قبیله ای که قدرت داشت و می توانست، در حمله و مآلاً قتل و غارتِ «دیگری ها» درنگ نمی کرد و این امر، رسم زمانه بوده و با عدل زمانه در تضاد نبوده است.

از پادشاهان ایران باستان و اسکندر گرفته تا محمد بن عبدالله و چنگیز و تیمور و نادرشاه، در همین سیاق عدالت را فهم می کردند و چون وایکینگ ها، قتل و غارتِ «دیگری ها» جزء مشاغل رسمی و منابعِ متعارفِ کسبِ ثروت و بودجه برای تامینِ دخل و خرج خودشان و مردم شان بوده است.

سخن ام این بوده است که طی این ۱۴۰۰ سال تاریخِ اسلام، مسمای اسلام (قرآن و سنت نبوی)، به تدریج استحاله شده است؛ خصوصاً پس از ظهور مدرنیسم و بسط آن و تنها نام اسلام حمل می شود. محتوایش را حتی کثیری از عوام تغییر داده اند و در این راستا، مفصل استدلال کرده ام. تتمه اش هم می شود داعش که غالبِ مسلمین از چهره-ی اسلامِ واقعی شان وحشت و فرار می کنند.

همچنین گفته ام که محتوا و مسمای اسلام مرده است و جسدِ بی روح اش اینک بر دوش ما سنگینی می کند و تا کفن و دفنِ این جسد در قبرستان تاریخ باید صبر کرد و کوشید. در آینده (نه آینده هایی دور چون چند هزار سال بعد که احتمالاً ادیان تاریخی، در موزه ها مطالعه می شوند)، نام اسلام باقی خواهد ماند؛ اما خودش استحاله شده است.

آقایان چهارتا گزاره از قرآن و سنت نبوی می آورند و با تحریفِ مضمون و معنایش، چهره و شخصیتِ تصورِ قرآن از خدا (الله) را تغییر می دهند و تصویری دیگر از خدا را به قرآن و سنت نبوی مستند می کنند. از چهره-ی خدا و روح و معاد و بهشت و جهنم و جهان و کیهان گرفته تا فقهِ قرآن و سنت نبوی را استحاله می کنند و تغییر می دهند و بعد، دعویِ اسلام و مسلمانی دارند(!)

ما شیفت پارادایمی کرده ایم به شبکه ای «به نحو انقلابی متفاوت» از مفاهیم و تصورات و تصدیقات و ارزش ها و روش ها و وسایل و غایات. نمی توان به نحو روشمند و خرد-پسند و بدونِ تحریفِ معنایی و استحاله-ی مسمای قرآن و سنت نبوی (اسلام) و بدونِ از سر و ته اش زدن و به شیر بی یال و دم و اشکم بدل اش ساختن، اسلام را به جهان جدید و به ذهن یک انسان متفکر و فرهیخته آورد.

الله (این سلطانِ مستبد و توتالیتر و مذکر)، تصویر برساخته-ی بشریِ خدا است و نه خود خدا در نفس الامر که فراسویِ تورِ تنگِ ذهن و زبانِ بشریِ ما ست. آن عارف عامی (محمد بن عبدالله)، در ظرف تاریخی اش و در زبان و معلوماتِ بعضاً خرافی و اسطوره ای و عرفی و عصریِ خودش و در کانتکستِ سلطانی و ارباب/رعیتی و در زیستِ قبیله ای و در نظامِ معیشتیِ ماقبلِ مدرن و ماقبلِ عصر صنعتی و در دوره-ی چوپانی-کشاورزی، تفسیرش از خدا و انسان و جامعه و جهان و نسبت شان با یکدیگر را صورتبندیِ مفهومی و گزاره ای کرده است و متعاقباً در سرتاسر متنِ قرآن و سنت نبوی، از اراده-ی قدرت و اراده-ی شهوت گرفته تا دیگر امور بشری؛ از جمله خرافات و اباطیل و اسطوره ها و اقتضائاتِ فرهنگ و زیستِ قبیله ای، رسوخ کرده است.

تجربه-ی معنوی و باطنیِ ماقبلِ تفسیر و صورتبندیِ گزاره ای و یا تفسیرش در ظرفِ ذهن و زبانِ قرن ۲۱ و یا ایمان به تنهایی، اسم اش در عرفِ اهلِ زبان، اسلام نیست. اسلام نامِ مسمایی است که در قرآن و سنت نبوی وجود دارد. اساساً دغدغه-ی محمد بن عبدالله، ایمان نبوده است؛ مگر در جهان سنت چند نفر ماتریالیست و ملحد وجود داشته است تا محمد بن عبدالله بخواهد مومن شان کند؟ آیا مسیحیان و یهودیان، ماتریالیست و ملحد بودند؟ حتی بت پرست ها، بر خلافِ دروغی که ترویج کرده اند؛ سنگ و چوب نمی پرستیدند؛ بلکه بت ها، نمادِ خدایان و نیروهای ماورائی بوده اند.

اگر دغدغه-ی قرآن و سنت نبوی، ایمانِ انسان هایِ انضمامی و گوشت و پوست و خون-دار به خداوند، در مقابلِ ماتریالیسم و الحاد بوده است؛ پس چرا به صراحت در آیات و احادیث و روایاتِ متعدد (از جمله در بقره: ۲۱۷)، انسانِ مرتد، ولو اگر مومن به تصوری از خدا و حکیم و از همه بدتر، حتی اگر انسانی اخلاقی باشد، تمامِ اعمالِ نیک اش ضایع می شود و تا ابد به جهنم می رود؟ چرا کافران به جهنم می روند و عملِ صالح برای نجات و ورود به بهشت کافی نیست؟ چرا محمد بن عبدالله به مثلثِ سرکوب متوسل شد و جهاد ابتدایی داشت؟ (یا جزیه و باج سبیل، یا شمشیر و مرگ، یا اسلام و خراج به خلیفه). چرا در اسلام جوازِ قتلِ مرتد و حکمِ نجاستِ کفار وجود دارد؟

گفته ام که دعوایِ محمد بن عبدالله با فرعون این بود که «تو برو تا من و آموزه ها و افکار و ارزش ها و احکام و اهداف و عواطف ام به جایِ آن بنشینیم» و به تبع، یکسری گزاره را که فی الواقع بازتابِ خودش و شرایط و مقتضیاتِ زیستِ تاریخی و فرهنگی و زبانی و معرفتی و روانشناختی و جامعه-شناختیِ خودش و محیط اش بود را احتمالاً ناخواسته و نادانسته، در دهان خداوند گذاشت و مقدس کرد.

در خصوص آیه-ی ۴۵ از سوره-ی مائده که بعضاً در راستایِ مناقشه با نقد من نسبت به آیه-ی ۱۷۸ از سوره-ی بقره به آن استناد می شود؛ لازم به ذکر است که:

اولاً) باید توجه کرد که آیه-ی ۴۵ از سوره-ی مائده، نقل قول از تورات است و نیز ممکن است ناسخِ آیه-ی ۱۷۸ از سوره-ی بقره یا منسوخ باشد.

ثانیاً) به نظرم آیه ۴۵ از سوره-ی مائده نیز اگر در کانتکست و فرهنگ و مناسباتِ زیستی و جامعه-شناختی و معیشتیِ بافتِ قبیله ای و «سنت ثار» قرار گیرد، مانند همان آیه-ی ۱۷۸ از سوره-ی بقره فهمیده می شود. در آیه-ی ۴۵ از سوره-ی مائده، گفته نشده که صرفاً شخص قاتل را قصاص کنید؛ بلکه گفته شده است؛ تنها یک انسان (نفس و جان) در مقابل یک انسان (نفس و جان) قصاص شود؛ یعنی اگر یک نفر از قبیله-ی شما کشته شد، اسراف در قتل نکنید و چند انسان را برای خون-خواهی و انتقام و دفاع از حیثیتِ قبیله تان نکشید.

در آیه‌ی ۱۷۸ از سوره-ی بقره نیز این تعدیل تعمیم یافته و به تبع، گفته شده است که تناسب در ارزشِ مقتول نیز رعایت گردد و اگر یک برده از قبیله-ی شما کشته شد، یک انسان آزاد را در مقابل اش نکشید و اگر یک زن، کشته شد، یک مرد را از باب خون-خواهی و انتقام و دفاع از حیثیتِ قبیله تان نکشید و البته اگر دیه بگیرید و کلاً انتقام نگیرید، نیکوتر است؛ لکن در مسیر تعدیلِ «سنت ثار» مثل تعدیلِ «سنت برده-داری» به لغو و اصلاحِ اساسیِ ساختارها نپرداخته است و صرفنظر از بضاعتِ تئوریک و ویژگی‌هایِ عقلانیت و عدالت در آن ظرف تاریخی، مناسباتِ اجتماعی و اقتصادی در بافت و ساختارِ زیستِ قبیله ای نیز موافق با اصلاحاتِ اساسی و بنیادین نبوده است. ترجمه-ی متن آیه-ی ۴۵ از سوره-ی مائده عبارت است از:

«و در تورات بر بنی اسرائیل حکم کردیم که نَفْس را در مقابل نَفْس قصاص کنید و چشم را مقابل چشم و بینی را به بینی و گوش را به گوش و دندان را به دندان، و هر زخمی را قصاص خواهد بود. پس هر گاه کسی حق قصاص را ببخشد (نیکی کرده و) کفاره (گناه) او خواهد شد، و هر کس به خلاف آنچه خدا فرستاده حکم کند چنین کس از ستمکاران خواهد بود».

آیه-ی ۱۶۴ از سوره-ی انعام، استنادِ دیگری ست که علیه نقد من نسبت به آیه-ی قصاص (آیه-ی ۱۷۸ از سوره-ی بقره) صورت می گیرد. منتها باید دقت شود که مفهومِ «گناه» از «جرم و مجازات و مسئولیتِ کیفریِ شخصی و دنیوی در مصداقِ فعلِ قتلِ» جداست. اگر یک انسان، از دیدگاه قرآن، گناهی مرتکب شود (برای مثال در دل اش نبوتِ رسول الله را منکر شود و یا نماز نخواند)، نزد الله و در آخرت، مسئولیت اش فردی ست. در موردِ قتل نیز، شخص قاتل نزد الله مسئولیت اش از حیثِ گناهِ ارتکابی، فردی و شخصی ست؛ اما در این دنیا و در کانتکستِ فرهنگ و مناسباتِ اقتصادی و اجتماعی در زیستِ قبیله ای، باید دقت کرد که:

اولاً) قتل، مهمترین و با اهمیت ترین فعلی بوده که از یک طرف، آبرو و پرستیژ و حیثیتِ قبیله را مخدوش می کرده و از طرفِ دیگر، امنیت او را؛ زیرا اگر قبیله ای که مقتول در آن عضویت داشته، انتقام نمی گرفت و به تبع، نزد دیگر قبایل، ضعیف دیده می شد، ممکن بود در آینده، افراد بیشتری به خودشان اجازه دهند تا اعضای آن قبیله (یعنی نیروی کارش) را به قتل برسانند.

ثانیاً) همانطور که زن و دختر و برده، حسب مورد و به نحوِ طیفی، کالا و مملوکِ شوهر و پدر و ارباب بودند، اعضای قبیله نیز تحتِ ولایتِ رئیسِ قبیله و چونان اشیاء و اموالِ او بودند و انتخابِ اینکه چه عضوی از قبیله باید برای قصاص قربانی شود و تشخیصِ این مصلحت نیز بر عهده-ی رئیس و بزرگانِ قبیله بود. البته اعضای قبیله نیز با رضایت و عشق و لذت، خودشان را تسلیمِ امر رئیس قبیله می کردند. به همان قیاس که با رضایت و عشق و لذت، خودشان را در دوره ای از تاریخ، قربانیِ خدایان در معبدها می کردند و یا الان داعش نیز خودش را با رضایت و عشق و لذت، قربانیِ تحقق احکام الله می کند؛ زیرا «فردیت و تشخص شان» ذوب در پیشوا و ارباب و مولا می باشد.

در نتیجه، در قرآن شخصِ قاتل نزد الله و در آخرت، گناه اش بر عهده-ی خود اوست و مقتولی که در راستای قصاص، قربانی شده، به بهشت می رود و بی گناه است. منتها در این دنیا، این رئیس یا بزرگان قبیله اند که تصمیم می گیرند در مقابلِ قتلِ یک عضو از قبیله ای دیگر، کدام عضو از قبیله-ی خودشان قصاص شود.

ثالثاً) قاعده-ی ثلث در بحثِ دیه-ی زنان، ظلمی عظیم در اسلام است که چندان به آن توجه نمی شود. در فقهِ اسلامی، ضابطه ای در موردِ دیه-ی جراحاتِ زن وجود دارد، بدین شرح که:

میزان دیه زن تا زمانی که به حد یک-سوم نرسیده برابر با مرد است؛ اما اگر میزان شکستگی و جراحات و قطع عضو زن، به قدری باشد که دیه اش، یک-سومِ دیه-ی کامل یا بیشتر شود، کل دیه اش نصف می شود، نه فقط مبلغِ مازاد بر ثلث(!) آیا دقت می کنید که موضوع از چه قرار است؟ یعنی زنِ بدبخت، اگر بدشانسی بیاورد و جراحات اش عمیق تر باشد و تا حد یک-سومِ دیه-ی کامل یا بیشتر آسیب ببیند، کل دیه اش نصف می شود؛ نه صرفاً آن مبلغی که از میزانِ یک-سومِ دیه-ی کامل، بیشتر شده است(!) به عبارت دیگر یک-سری ظلم در اسلام وجود دارد که با هفت دریا، تطهیر نمی شود.

به این مثال لطفاً دقت کنید تا عمقِ فاجعه روشن شود: دیه ۱۰ انگشت دست در مردان معادل یک دیه کامل (۱۰۰ شتر) است و به ازای قطع هر انگشت مرد ۱۰ شتر به مرد تعلق میگیرد. منتها در زنان داستان غیرعادلانه و غیرعاقلانه می گردد! دیه یک انگشت زن ۱۰ شتر، دو انگشت زن ۲۰ شتر، سه انگشت زن ۳۰ شتر است اما دیه چهار انگشت زن ۴۰ شتر نمی شود بلکه ۲۰ شتر میشود یعنی نه تنها دیه چهار انگشت زن از سه انگشت زن بیشتر نشد؛ بلکه از سه انگشت کمتر شد(!)

به عبارت دیگر، هر آخوندی، اگر سر سوزنی وجدان و شرف و شعور داشته باشد، (صرفنظر از بقیه-ی ظلم های فاحش) به خاطر همین یک مورد ظلمِ فاحش که از ناحیه-ی خرافات و اباطیلِ اسلام برخاسته است، باید دق کند و از غصه بمیرد؛ اما آیا می دانید توجیه شان چیست؟ می گویند الله در آخرت، این تبعیض و ظلم و خسارتِ دنیوی را جبران می کند؛ ولی در این دنیا فرمانی داده و حکمت و مصلحتی در میان است که ما ماهیتِ آن حکمت و مصلحت را نمی دانیم و مکلف هستیم تا با تعبد و جزم و جمود، نسبت به حکم و دستورِ الله (قرآن و سنت نبوی)، اطاعت و آن را اجرا کنیم(!)

در خصوص آیه-ی ۱۷۸ از سوره-ی بقره نیز الله گناه قاتل را در آخرت با مسئولیتِ شخصی محاسبه می کند؛ ولی حکمِ این دنیا چیز دیگری ست. ترجمه-ی متن آیه-ی ۱۶۴ از سوره-ی انعام عبارت است از: «بگو: آیا غیر از الله را به ربوبیّت گزینم در صورتی که الله پرورنده همه موجودات است؟ و هیچ کس چیزی نیندوخت مگر بر خود، و هیچ نفسی بار (گناه) دیگری را بر دوش نگیرد. سپس بازگشت همه-ی شما به سوی پروردگارتان است و او شما را به آنچه خلاف در آن می‌کردید آگاه خواهد ساخت».

در ملاحظاتی انتقادی که نسبت به آیه-ی قصاص (بقره: ۱۷۸) مطرح کردم، لازم است تا به عنصر زمان و کانتکست و نیز تحلیل جامعه-شناختی که در کنار سیاق و ظاهر عباراتِ قرآن و شان نزول (بخوان صدور) آن آیه که از شیخ طوسی نقل شد، عنایت شود.

روشن است که در تطور و جریان امور و تحولاتِ اجتماعی و اقتصادی و زیستیِ جوامع اسلامی، بسیاری از مسلمین و فقها، در طول تاریخ اسلام، متناسب با نیازها و ضرورت های زمان خود، به ماله-کشی و استحاله و تحریفِ معناییِ قرآن و منتزع کردن اش از کانتکست مربوطه اقدام کرده اند. دو آیه-ی دیگری که علیه نقد مطروحه توسط راقم این سطور به آن استناد شده، آیه-ی ۳۳ از سوره-ی اسراء و آیه-ی ۳۲ از سوره-ی مائده است. در آیه-ی ۳۳ از سوره-ی اسراء می خوانیم: «و هرگز نفس محترمی که خدا قتلش را حرام کرده مکشید مگر آنکه به حکم حق مستحق قتل شود، و کسی که خونش به مظلومی و ناحق ریخته شود ما به ولیّ او حکومت و تسلط دادیم پس آن ولی در قتل و خونریزی اسراف نکند که او از جانب ما مؤید و منصور خواهد بود».

در اینجا نیز قرآن گفته است که در قتل اسراف نکند. به حکم حق (یعنی الله و خودش) عمل کنید. کسی که الله مستحق نکرده را نکشید؛ یعنی در سیاقی که در نقدِ تفسیر رایج از آیه-ی ۱۷۸ از سوره-ی بقره بیان کردم (نظر به زیستِ قبیله ای و در سنت ثار و الزامات و اقتضائات اش)، به نظرم در آیه-ی ۳۳ از سوره-ی اسراء نیز چنین بیان شده است که اگر یک انسان از قبیله-ی شما را کشته اند، بروید فقط یک انسان از قبیله-ی آنها را بکشید و نه اینکه چند نفر را بکشید و نیز انسانِ آزاد را در مقابلِ برده نکشید و تعادل در تعداد و تناسب در ارزش مقتول را حسب اینکه برده یا زن یا آزاد است رعایت کنید و انسانی که الله ریختنِ خون اش را جایز نمی داند و محترم اش داشته نکشید و…

الله کجا در این آیه گفته است فقط قاتل را بکشید؟ آیا الله قاصر بود صریح به لزومِ قصاص علیه قاتل اشاره کند؛ آن هم در بستر «زیست و مناسبات قبیله ای و سنتِ ثار» که صراحت می طلبیده است؟ همانطور که وقتی می خواست شراب و گوشت خوک را حرام یا منع کند، صراحت داشت. وقتی مسئولیتِ کیفریِ شخصی در خصوصِ جرم قتل، هنوز به یک عرف و سنت استوار تبدیل نشده و جزء بدیهیاتِ زمانه و زمینه-ی تاریخی محسوب نگشته، متکلم اگر حداقلی از شعور عرفی را داشته باشد، در جایی که قصد رد و نقض و منع اش را دارد، صریح سخن می گوید تا الفاظ و عبارات، موافق با سنت و عرفِ مرسوم فهم نشود. خیلی ساده و روشن می توانست بگوید: «فقط قاتل را می توان قصاص کرد و اگر قاتل زن و مقتول مرد بود، فلان حکم را دارد و اگر قاتل، برده و مقتول آزاد بود، بهمان حکم را دارد». چطور الله در بحث ارث، در حد خیلی ابتدایی و البته باز خطاناک، سواد ریاضی و دقت داشته است؛ اما در اینجا از بیان مرادِ روشنِ خویش عاجز بوده است؟

اگر در زمانه و زمینه ای مشخص، «شخصی شدنِ مسئولیت کیفری در خصوصِ جرم قتل» ، به عرف و عادت و بدیهیات بدل شود، چنین نحو از بیانی، موجه و معقول است که برخلافِ ظاهر متن و به نحوی دیگر فهم و تفسیر شود. الفاظ محمول است بر معانی عرفیه. وقتی سنت ثار و مناسباتِ زیستِ قبیله ای، عرفِ زمانه بوده است و شما در صددِ نسخ و لغو آن هستید؛ آیا چنین سخن می گویید؟ یعنی الله حتی در این حد، شعور و حکمت و تدبیر نداشته است؟

در آیه-ی بعدی (مائده: ۳۲) که علیه نقد من نسبت به آیه-ی قصاص (بقره: ۱۷۸) مطرح شده است، می خوانیم: «بدین سبب بر بنی اسرائیل حکم نمودیم که هر کس نفسی را بدون حق و یا بی‌آنکه فساد و فتنه‌ای در زمین کرده، بکشد مثل آن باشد که همه مردم را کشته، و هر کس نفسی را حیات بخشد (از مرگ نجات دهد) مثل آن است که همه مردم را حیات بخشیده و هر آینه رسولان ما به سوی آنان با معجزات روشن آمدند سپس بسیاری از مردم بعد از آمدن رسولان باز روی زمین بنای فساد و سرکشی را گذاشتند».

در اینجا نیز قرآن گفته در حدودِ حق و احکام الله مرتکب قتلِ نفس شوید و یا اگر کسی فساد و فتنه ای کرد چنین کنید؛ لکن قرآن کجا گفته است که در خصوصِ قتلِ نفس، آن قبیله ای که مقتول متعلق به آن و یا تحت حمایت اش می باشد، فقط مجاز است شخص قاتل را از قبیله-ی طرفِ مقابل بکشد؟ و کجا به صراحت علیه «سنت ثار» قیام کرده است؟ حق و حکم الله همان است که در بسترِ زیست قبیله ای و سنت ثار گفته شد؛ اینکه تعادل در تعداد و تناسب در ارزشِ مقتول رعایت شود.

این قضیه مغالطه است که لفظِ «حق» و «بی گناه» را از قرآن می گیرند و در یک کانتکستِ دیگر معنا می کنند (مثل لفظ علم و عقل و تفکر و آزادی و استدلال و عدالت). در صورتی که مفاهیم مورد مناقشه در مانحن فیه، «در عرف زیستِ قبیله ای و در بستر سنت ثار» که هنوز مسئولیتِ کیفریِ فردی در خصوصِ جرم قتل به دلایلی که توضیح داده ام، وجود اجتماعی نداشته است، مفهوم «حق و بی گناه» باید در سیاقی دیگر فهمیده شود؛ برای مثال، اگر یک عضو از قبیله-ی x یک برده از قبیله-ی y را می کشت و بعد، قبیله-ی y می خواست برای خون-خواهی و انتقام و دفاع از حیثیتِ قبیله اش، چند نفر و یا یک آزاد از قبیله-ی x را بکشد، وفق تلقیِ قرآن، اسراف در قتل کرده بود و خون ناحق ریخته و انسان بی گناه را کشته بود. از دیدگاه قرآن و سنت نبوی، آیا ریختنِ خون انسان مرتد، ناحق و قتلِ یک انسان بی گناه بوده است؟ اما اینک فهمِ ما از مدلول و مفهومِ لفظِ «حق و بی گناه» تغییر کرده است.

بعضاً الفاظ را از قرآن می گیرند و معانیِ مطلوبِ خویش را در آن حقنه می کنند. کتابی که مبین و کامل و فصیح و بلیغ است، یک کلام می گفت؛ اگر مقتول زن بود و قاتل نیز زن بود، فقط قاتل را قصاص کنید و اگر مقتول برده بود و قاتل نیز برده بود، فقط قاتل را قصاص کنید و قس علی هذا.

سیاقِ آیه-ی ۱۷۸ از سوره-ی بقره چنین است که گویا در بسترِ «سنت ثار» با یک مجموعه چون قبیله سخن می گوید و می خواهد افراط در قتل و عدم تناسب را از بین ببرد و اگر یک نفر کشته شده است؛ در مقام انتقام، چند نفر از قبیله-ی متخاصم را نکشند و یا در مقابلِ یک زن، یک مرد را نکشند و ایضاً در مقابلِ یک برده، انسان آزاد را نکشند؛ یعنی «سنت ثار را با تاکید بر رعایت تعادل از حیثِ تعداد و رعایت تناسب از حیث ارزشِ زن و مرد و آزاد، تعدیل کرده است».

اینک برای تقویتِ نقدی که در خصوصِ آیه-ی ۱۷۸ از سوره-ی بقره مطرح کردم، به دلیلِ دیگری استناد می کنم تا ناموجه بودنِ ادعایِ «شخصی شدنِ مسئولیتِ کیفری نسبت به جرم قتل» در قرآن و در کانتکستِ اقتضائات و مناسباتِ قبیله ای و در بسترِ شیوع و غلبه-ی «سنت ثار» بیشتر روشن شود.

اشاره کرده ام که از نگاه قرآن، مسئولیتِ اخرویِ گناهِ انسان ها در آخرت و نزد الله، شخصی و فردی است و نه مسئولیتِ کیفری و دنیوی در هنگامی که یک عضو از یک قبیله توسطِ یکی از اعضایِ قبیله ای دیگر کشته می شود.

در قرآن در آیه-ی ۱۸۳ از سوره-ی آل عمران می خوانیم: «آنان که گفتند: خدا از ما پیمان گرفته که به هیچ پیغمبری ایمان نیاوریم تا آنکه او قربانیی آورد که در آتش بسوزد. بگو که پیش از من رسولانی آمده و برای شما هر گونه معجزه آورده و این را هم که خواستید آوردند، پس اگر راست می‌گویید چرا آن پیامبران را کشتید؟!».

در این آیه، الله (یعنی تصور قرآن از خدا و نه خود خداوند در نفس الامر که فراسویِ قوه-ی فاهمه و ناطقه-ی محدود و بشری ما ست)، چون هنوز سطح فکری و وجودی اش، رشدِ لازم برای درکِ مغالطه-ی عنوان مشترک را نداشته است و «فردیت و تشخص» در زیست-جهانِ قبیله ای، هنوز در یک مفهوم طیفی، هستیِ اجتماعی نیافته است و به بیان دیگر «قبیله یعنی یک نفر» ؛ یک عده انسانِ گوشت و پوست و خون-دار و انضمامی و زنده و مخاطبِ خود را به جرم قتل پیامبرِ مورد ادعایش توسط اجدادِ مخاطبان اش در صدها سال قبل، متهم می کند(!)

برای ماله-کشی و ماست-مالیِ این خطا و ضعفِ قرآن، گفته شده است که مخاطبانِ محمد بن عبدالله، با اجدادشان همدل بوده و به فعلِ ارتکابی توسطِ اجدادشان رضایت داشته اند. خب! فرض کنیم الان شما ایرانیان راضی به قتلِ آقای y در هزار سال قبل توسط آقای x هستید؛ آیا به دلالتِ این همدلی و رضایت، می توان شما را قاتلِ آقای y دانست و یا خطاب کرد؟ و از شما پرسید؛ چرا آقای y را کشتید؟! با استناد به همدلی و رضایت در عالمِ عواطف و نظر، آیا می توان کسی را متهم به فعلِ قتل کرد؟!

این نشان می دهد که به اقتضایِ ساختارهای اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی در زمانه و زمینه-ی تکوین قرآن، هنوز ذهن و وجودِ متکلم در اتمسرِ فرهنگ و مناسباتِ قبیله ای و سلطانی تنفس می کرده است و نیز به هیچ وجه (به استناد پژوهش ایزوتسو در کتاب خدا و انسان در قرآن)، با مفاهیم و ظرایفِ فکری و فلسفی و منطقی در یونان باستان آشنا نبوده و مآلاً به نظرم حتی ساده ترین مغالطه ها را نیز متوجه نمی شده است.:

دلیل بعدی ام، چهره و شخصیتِ خود الله است که فی الواقع، خود محمد بن عبدالله است. به نظر می رسد (شاید ناخواسته و نادانسته)، ویژگی‌ها و اوصاف و چهره و شخصیتِ خودِ محمد بن عبدالله و نیز فرهنگ و جامعه‌اش به شکلِ مبالغه-آمیز به آسمان، فرا-فکنی گشته و در چهره و شخصیت الله، باز-نمایی شده است.

الله در ماجرایِ ثمود و شتر صالح (سوره-ی اعراف)، تمام اعضایِ قوم و قبیله را یکجا هلاک می کند و به پیر و جوان و زن و مرد و حتی کودکان معصوم رحم نمی کند. در اینجا نیز در منطقِ قرآنی، روشن است که کودکانِ معصوم، به جهنم نخواهند رفت و مجازاتِ اخروی نخواهند شد و در اینجا، الله در آخرت، به گناهانِ انسان‌ها، با مسئولیت شخصی رسیدگی می کند. لکن در این دنیا (به سیاقِ نقدی که به آیه-ی قصاص در آیه-ی ۱۷۸ از سوره-ی بقره وارد کردم)، مسئولیتِ کیفری و دنیویِ اعمالِ اشخاص، در زیست و مناسباتِ قبیله ای، هنوز چندان شخصی نشده است و وجه مطلق و یا غالب و شایع ندارد. به عبارتی خود الله نیز در مجازات های دنیوی، وفقِ «سنت ثار» عمل می کند و تمام یک قوم و قبیله را اعم از پیران و زنان و مردان و کودکانِ معصوم، قتلِ عام می کند و البته در آخرت، بی گناهان را به بهشت می برد و مسئولیتِ گناهِ انسان ها را به نحو شخصی و فردی محاسبه می کند.

مصداق و مثالِ دیگر برای نشان دادنِ وجودِ خُلق و خویِ قبیله ای در چهره و شخصیتِ الله، در آیه-ی ۶ از سوره-ی انبیا می باشد که در مکه نازل شده است: «پیش از اهل مکه هم ما اهل هر شهری که ایمان (به خدا و روز قیامت) نیاوردند، همه را هلاک کردیم. آیا اهل مکه ایمان خواهند آورد؟». الله در این آیه مدعی شده است که همه شهرهایی که تا پیش از مکه به خدا ایمان نیاوردند را قتل عام کرده است؛ یعنی تمام جمعیت شهر را به جرم ایمان نیاوردنِ بزرگان آنها یکجا نابود ساخته است(!) کودکانِ معصوم و خردسال نیز قطعاً در میانِ هلاک شدگان بوده‌اند و زنان و…

ماجرای دیگری که در سنت نبوی رخ داده و موید نقد من به آیه-ی قصاص (بقره: ۱۷۸) است، نوع مواجهه-ی محمد بن عبدالله با قبیله-ی بنی نضیر و بنی قریظه است. صرفنظر از قتل عام اسرای جنگی و مناقشه در تعداد آنها، چرا زنان و کودکان و پیرانِ قبیله را یا چون اشیاء و اموال، به غنیمت گرفت و تقسیم و توزیع شان کرد و یا مجازات و آواره شان کرد؟ اگر مسئولیت کیفری، شخصی شده بود و سنت ثار، به نحو بنیادین، لغو گشته بود (نه تعدیل)؛ آنها چه جرمی مرتکب شده بودند؟

در جنگ بنی نضیر، حسب ادعا، چند نفر با پرتاب سنگ از بالای قلعه، قصدِ ترورِ محمد بن عبدالله را داشتند (حال خدا عالم است که آیا افتادن سنگ ها، اتفاقی بوده است و یا با سوء نیت؛ اما به هر حال، فعل ترور و قتل، محقق نشده بود)؛ اما چرا محمد بن عبدالله به جای مجازاتِ مجرم یا مجرمین، تمام قبیله را آواره و تبعید کرد و اموال شان را نیز به غنیمت گرفت؟ می توانست پس از حمله-ی نظامی و محاصره-ی قلعه و تسلط بر خصم، صرفاً مجرمین را به نحو شخصی مجازات کند و نه کل قبیله را.

در جنگ بنی قریظه، محمد بن عبدالله، حکم ظالمانه-ی سعد بن معاذ و کینه-توزی و عقده-گشاییِ شخصی‌اش را حکم الله نامید و تصدیق کرد و بنا بر روایتی حدود ۷۰۰ نفر از اسرای جنگی (مردها) که تسلیم شده بودند را قتل عام کرد و زنان و کودکان و اموال شان را به عنوانِ غنیمتِ جنگی تقسیم نمود (البته سر موضوع تعداد افرادی که قتلِ عام شده‌اند، مناقشه است؛ ولی هر تعداد که بوده باشد، باز موید نقد این نوشتار در خصوصِ آیه-ی قصاص در سوره-ی بقره است).

برخاستنِ محمد بن عبدالله و چهره و شخصیتِ الله در چنان کانتکست و زمینه و زمانه ای و در زیست-جهانِ قبیله ای و سلطانی و وایکینگی، به لحاظ تبیینِ جامعه-شناختی و روانشناختی، قابل فهم است و تعدیل‌ها و اصلاحاتی که تا حدودی، در برخی موضوعات و حوزه‌ها انجام داد نیز قابل تحسین است؛ اما آثارِ زیان-بارِ قصد ناشده-ی بعدیِ مقدس شدنِ گفتار و کردار محمد بن عبدالله (قرآن و سنت نبوی) نسبت به عقلانیت و عدالت و معنویت و اخلاق و نیز نقش و سهم‌اش در تولیدِ داعش و داعشیان، به نظرم غیر قابلِ انکار و کتمان است. چنین دینی را مقدس و کامل و فرا-تاریخی و الگویِ سعادتِ همه-ی انسان‌ها در تمام زبان‌ها و زمان‌ها و مکان‌ها دیدن، به نظرم هم توهین به خداست و هم توهین به انسانیت.

امیدوارم دیگر هیچ مسلمانی، به چنین کتابی نگوید سخن خداوند. یک عارفِ عامی، به نحوِ «سیاقمند و بشری و عرفی و تاریخی و عصری و اسطوره ای و خرافی و خطاناک» ، اشتباهاً فهم بشری و یا جوششِ درونی و بشری و یا تفسیرش از تجربه-ی باطنیِ بشریِ خویش را سخن خدا دیده است. ای کاش مسلمانان، بیشتر از این آبروی خدا را نبرند. اگر فکر خودشان نیستند؛ حداقل فکر خدا باشند.

نتیجه-ی دین-شناسانه و الهیاتی و یا به عبارتِ دیگر، یکی از عبرت هایِ بسیار مهمی که می شود از تاریخِ ادیان و در این مصداق، از قرآن و محمد بن عبدالله گرفت، این است که هیچ کس با توجه به این تجربیات تاریخی، به خودش جرات ندهد تا با توهم و تفرعن، ادعایِ دسترسی به ذهن خداوند و تقریرِ افکار و ارزش ها و احکام و اهداف و عواطف خداوند را کند و لذا بسیار باید مراقب باشیم تا به چنین توهم و تفرعنی دچار نشویم و ادبِ ایمان- ورزی را رعایت کنیم و به لحاظِ معرفتی متواضع باشیم و به حدود تنگ داناییِ بشر و دامنه-ی اموری که اساساً نمی توان دانست توجه کنیم. خدایان می توانند ادعای دانایی از ذهن خداوند کنند و نه انسان ها. «خداوند می فرماید که…» آغاز فاجعه بود.

پایان

۱۷ آبان ۱۳۹۹

۱۷ آبان ۱۳۹۹

📚 منتشره در نقدآگین

پی نوشت:

۱) ترجمه-ی متن آیه-ی قصاص (بقره: ۱۷۸): ای اهل ایمان بر شما حکم قصاص کشتگان چنین معین گشت که مرد آزاد در مقابل مرد آزاد و بنده را به جای بنده و زن را به جای زن قصاص توانید کرد و چون صاحب خون از قاتل که برادر دینی اوست بخواهد درگذرد کاری است نیکو، پس قاتل دیه را در کمال خشنودی ادا کند. در این حکم، تخفیف (امر قصاص) و رحمت خداوندی است و پس از این دستور، هر که تجاوز کند او را عذابی سخت خواهد بود.

۲) محل نزول [به تعبیرِ من صدور]: این آیه در مدینه توسط محمد بن عبدالله بیان شده است.

۳) شأن نزول [به تعبیر من صدور]: شیخ طوسی می گوید: قتاده می گوید: این آیه درباره-ی طایفه اى از اهل جاهلیت نازل گردیده که بر طائفه اى دیگر تفوق داشته اند و می خواستند از لحاظ قصاص بر آن‌ها تعدى و تجاوز نمایند به قسمى که راضى نبودند که در قبال برده اى از خود برده اى از آن‌ها را قصاص کنند؛ بلکه می خواستند شخص آزادى را از میان آن‌ها قصاص نمایند و در قبال زن، مردى از قبیله طرف مقابل خود را قصاص کنند و خداوند با نزول این آیه آن روش را نهى نمود (اینجا).

۴) به پژوهشی با عنوانِ‌ «تحول سنت ثار در تاریخ اجتماعی عصر جاهلیت» به قلم عیسی عبدی و سجاد دادفر (اینجا)، به عنوانِ دلیلی جهتِ تصدیقِ تفسیرِ آیه-ی ١٧٨ از سوره-ی بقره، به سیاقی که در مقاله-ی فوق آمده است، استناد می شود.

آیه-ی موصوف در بستر سنت ثار و نیز در هماهنگی و پیوند و تلائم با آن است و تنها کوشیده که تعدیل اش کند و به اخذ دیه و یا رعایت تناسب و عدم اسراف در قتل تشویق کرده است؛ اما هیچ دلالتی بر شخصی شدنِ مسئولیتِ کیفری در مصداقِ قتل عمد ندارد و صراحتاً دلالت می کند بر اینکه اگر یک زن یا برده یا آزاد از قبیله-ی شما کشته شد، اسراف در قتل نکنید و تناسب را رعایت نمایید و فقط یک زن یا برده یا آزاد را قصاص کنید و به قتل برسانید و برای مثال، در مقابلِ یک برده و یا یک زن، چند نفر یا یک آزاد کشته نشود و لذا آیه-ی مورد اشاره دلالتی ندارد بر اینکه فقط قاتل قصاص گردد. ضمناً پژوهشِ مذکور صرفاً از حیثِ تصدیقِ وجودِ سنت ثار در فرهنگ و بافتِ قبیله ای در زمان محمد بن عبدالله و تحلیلِ علل جامعه-شناختی اش، مورد استناد است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)