می گویند زرتشت که متولد شد جای گریه می خندید! علی عبدالرضایی در این خطابه به خنده زرتشت فکر می کند و اینکه چرا این افسانه را به زرتشت نسبت دادند. بخشی از این رساله را می خوانیم:

فکرها ابرند، می آیند و می روند، مثل روز در آسمان می ریزند، مثل شب به آسمان می پاشند اما آسمان رنگ نمی گیرد. نور می رود مثل فکر، می آید دوباره مثل فکر اما آسمان رنگ نمی گیرد. می شود روشنفکر بود، همه جا نورپردازی کرد اما تاریکی نه می رود، نه می آید، بدون آنکه باشد هست، نور می شکند، و روشنفکر شکست می خورد اما تاریکی وجود ندارد که بشکند … ویدئو را ببینید

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)