
نیروهایِ امنیتیِ رژیم حاکم بر ایران، همواره خود را با حکومتهایِ بلوکِ شرق مقایسه کردهاند. فروپاشی شوروی به مثابه زنگِ خطری برای جمهوری اسلامی ایران بود که از سوئی ترور نویسندگان، کشیشان و فعالینِ سیاسی را شدت بخشید و از سوئی منجر به دادنِ آزادیهایِ کنترلشده و به شدت محدود در خرداد ۱۳۷۶ شد. فرج سرکوهی در کتابِ یاس و داس به همین نکته اشاره میکند و میگوید که بازجویش پیش از خرداد ۱۳۷۶ قصدِ رژیم را از دادنِ آزادیهای نمایشی افشا کرده. « سعید امامی میگفت ما عوامل و دلایل فروپاشی شوروی و اقمار آن را بررسی کردیم. آنها نظامهایِ ایدئولوژیک بودند و ما نظام مکتبی. ایدئولوژی آنها زمینی بود و باطل و مکتبِ ما آسمانی است و بر حق. آنها نیز چون ما موفق شده بودند که مخالفانِ سازمانیافتهی خود را نابود یا غیرموثر کنند اما زمانی که به دلایلِ گوناگون فضا را اندکی بازتر کردند با روشنفکرانِ مستقل و منفردی روبهرو شدند که به دلیل فعالیتهای فرهنگی و علمی و حقوق بشری معروف میشوند و چهره…. مملکت در آستانهی تحول است. و فضا بازتر خواهد شد…. شوروی و گورباچف را مثال میآورد. … میگفت سرکوبِ مخالفان، خنثا کردنِ بمبهای بالقوه، خذفِ چهرههایِ مشهور و موثر و بانفوذی که با نظام سر عناد دارند لازمهی اجتنابناپذیرِ حفظِ امنیت نظام و لازمهی بازتر شدنِ فضا و بخشی از مدیریتِ بحران است تا از تکرار تجربهی فروپاشیِ شوروی و از خشونتِ متحجرانِ مخالفِ اصلاحات جلوگیری کنیم.» [۱]
در همان دوران اولین بار کتاب بایگانیِ ادبی ک.گ.ب[۲] با نام عالیجنابان خاکستری و با ترجمهی غلامحسینِ میرزاصالح، به چاپ رسید. این کتاب برخوردهایِ امنیتی با نویسندگان را در دوران حکومتِ شوروی و با استناد به آرشیوهای ک.گ.ب روایت کرده. به تازگی این کتاب به ترجمهی بیژن اشتری منتشر شده. کتابِ زندگی جنگ است نیز برای خوانندهی ایرانی همان اهمیت را دارد. حتی میشود گفت که این کتاب اهمیتی بیشتر دارد، چرا که زندگیِ مردمِ عادی را بررسی کرده. از این رو هرچند مرسوم است که کتاب ترجمهشدهای را معرفی کنند، این معرفی به این قصد صورت میگیرد که پیشنهادی باشد برای ترجمه.
کتاب نوشتهی شَنِن وودکاک، تاریخنگار و استاد دانشگاه ملبورنِ استرالیاست و مجموعهی شش گفتگو با مردان و زنانیست که در دورانِ حکومتِ کمونیستیِ انور خوجه زندگی کردهاند. نویسنده گفتگوها را به ترتیبی تنظیم کرده که از برآمدنِ رژیم در ۱۹۴۴ تا سقوطِ آن را در ۱۹۹۱ در بر بگیرد. و هرچند که شش گفتگو به طور کامل در این کتاب آمده، نویسنده از بیش از ۲۰۰ ساعت مصاحبه به تناسبِ موضوع در جایجایِ روایت کسانِ دیگری را نیز در کتاب آورده و هرگاه لازم دیده تحلیلهای نکتهسنجانهای ارائه داده. شباهتهایِ رژیمِ حاکم بر آلبانی با رژیمِ حاکم بر ایران هم شاملِ رفتارِ هر دو رژیم در برابر مردم و هم پارانویایِ روزافزونِ رهبران آنها میشود. دادگاههایِ نمایشی، محدودیتِ پوشش، تبعیض علیهِ اقلیتهای قومی و مذهبی، نگاهِ امنیتی به تمامِ امور جاری در کشور، انزوایِ روزافزون، تبعیضِ مضاعف علیهِ زنان و سرکوبشان در نقشهایِ سنتی، سانسور در همۀ امور هنری از چاپِ کتاب و گرفته تا انحصارِ دولتی رسانهها (رادیو، تلویزیون و مطبوعات)، نظامِ سلسلهمراتبیای که بر پایۀ رانتِ دولتی شکل گرفته و نه بر مبنایِ شایستگی، همانقدر در جمهوریِ اسلامی صادق است که در رژیمِ کمونیستیِ حاکم بر آلبانی صدق میکرده.
و واژههایِ sigurimi و fletë-rrufe همانقدر در تمام وجوهِ زندگی آلبانیائیها، حتی تا چند نسل بعد رسوخ کرده که کلماتِ اطلاعات و افشاگری در زندگیِ ایرانیان. اطلاعاتی و مخبر و بسیجی همان انداز در زندگیِ ایرانیان حاضر است که زمانی اصطلاح پنجاه لِکی (پولی که به مخبرها داده میشد و مردم آنها را به این لقب میشناختند) برای آلبانیائیها حضورِ همیشگی داشت. سربازیِ اجباری ِ پسرها در ایران همانقدر ناشی از توهم و پارانویایِ علی خامنهای است که zbor ناشی از پارانویای انور خوجه بود و هر دو به یک میزان مایهی اتلافِ سرمایهی اقتصادی و روانیِ جوانها. و از همین دسته است اصطلاحاتِ جنگِ طبقاتی و مبارزه با امپریالیسم در آلبانی و شعار مستضعفین و پابرهنهگان در جمهوری اسلامی. و در عین حال کمتر رژیمی در جهان به قدر این دو به خودیهایش بهترین شرایط اقتصادی و تحصیلی داده، فرزندانِ خودیها را برای تحصیل و زندگی به کشورهایِ غربی فرستاده و غیرخودیها را از تحصیل محروم کرده و در فقر مطلق نگه داشته.

تهمتنامه
fletë-rrufe برگههایِ اتهامی بوده که در مدرسه، دانشگاه، محل کار، کتابخانه و غیره، به تابلوِ اعلانات میچسباندهاند و در آن شخصی را به چیزی متهم میکردهاند. ترجمهی لفظ به لفظِ این اصطلاح، تندرنامه یا آذرخشنامه است. وجه تسمیه آن، این است که این نامهها از نگاهِ دولت مثل آذرخشی تاریکیها و پنهانکاریهایِ دشمنانِ خلق را آشکار میکرده. اما نکتهی کنایهآمیزِ آن این است که به واقع زندگیِ افرادِ موردِ اتهام را به ضربهی آذرخش میسوزانده و خاکستر میکرده. تهمتنامههائی شبیه آنچه در عکس میبینید، علیه افراد در مکانهای عمومی زده میشد. هر نهادی میتوانست تهمتنامه بنویسد و به دیوار بزند. این تهمتنامهها را میتوان سرشتنمایِ نگاهِ سیاسی و امنیتی در ۴۶ سال عمرِ این رژیم، دانست و بررسی کرد. تهمتنامهی بالا برای مثال با این جملهها شروع میشود:
رفیقِ لازا، چرا کتابِ کتابخانهی ملی را پس نمیآوری و رفقایِ دیگر را در انتظار نگاه میداری؟ این کتاب را دهها نفر مطالعه میکنند. چرا مانعی سرِ راه گسترش و مطالعهاش میشوی؟
نویسنده با جملهای به ظاهر پرسشی شروع میکند و بلافاصله با گزارهی «تو مانعِ گسترش و خواندنِ کتاب شدهای.» اتهام میزند. وجهِ ضمنی و پنهانیِ این سوال اما این گزاره است که «تو دشمن خلقی.» شاید عجیب به نظر برسد که پس ندادنِ کتاب به کتابخانه به ناگاه تبدیل به اتهامی شود که میتواند دستکم مجازاتِ زندان به همراه داشته باشد. اما جملاتِ بعدیِ نویسنده این نکته را هم تأئید میکند، و هم تشدید.
آیا این رفتار شرمآور و علیه انضباطِ پرولتاریا نیست؟ آیا میدانید که چنین رفتارهائی راه را برای سوءاستفاده و تخریبِ صندوقِ کتابِ دولت، هموار میکند؟
نویسنده نه تنها پس ندادنِ کتاب را از حالتِ مرسوم عملی خلافِ قوانینِ کتابخانه خارج میکند( خلافی که در هر جایِ دیگرِ دنیا جریمهای مشخص و محدود دارد)، که آن را به اتهامی «اخلاقی» بدل میکند و از این طریق اتهامِ «دشمنی با مردم و دولت» را نیز به «محکومیت دشمنی با مردم و دولت» افزایش میدهد. و سپس برای اتهامِ «سوءاستفاده، تخریب و آسیب عمدی»، مجازاتی را با استناد به بندی از قانون کیفری، تعیین میکند. در یک جمله میشود گفت که پسنیاوردنِ کتاب به معاندت با نظام حاکم بدل شده و حکم صادر و مجازات تعیین شده. خطابِ تهمتنامهی بالا لازا گوشو نویسندهی مهمِ آلبانیائیست و به وضوح شروعِ روندِ محاکمهی او را اعلام کرده.
تهمتنامهها لکهای (اصطلاحی پرکاربرد در این دوران) در سابقهی فرد میگذاشتند که صرفأ زندگیِ متهم را تحت تأثیر قرار نمیداد. بلکه همسر و فرزندانش را نیز قربانی میکرد. در اکثرِ موارد حتی زندگیِ دیگر اعضایِ خانواده (خواهر، برادر و غیره) را نیز تحتالشعاع قرار میداد.

پوشش
رژیم از طرقِ مختلف و با اعمالِ محدودیت و کنترل سعی میکرد تا خصوصیترین حوزههایِ زندگیِ افراد را کنترل کند. موی بلند یا با مدلی خاص، شلوار، پیرهن یا کیف پرزرقوبرق میتوانست تهمتنامهای به همراه داشته باشد. و اگرچه که تهمتنامهی بالا، تنها نمونهی بسیار ملایمی از انواعِ تهمتنامههای مرسوم است، خواننده میتواند تصور کند که در مواردِ دیگر شدت و خشونتِ چنین محتواهائی چقدر میتوانسته باشد. گسترهی موضوعاتی که ضدیت با نظام یا زندگیِ بورژوائی تعبیر میشد، امکانِ هر نوع رفتارِ آزادی را از بین میبرد. تهمتنامهها همیشه علنی نبود. پروفسور ریزا هاسا، در یکی از مصاحبههای کتاب تعریف میکند که در دورانِ دانشجوئی، در یکی از جلساتِ شاخهی جوانانِ حزب با این اتهام روبرو میشود که «رفتارِ لیبرالمآبانه» داشته و «لباسِ مدل کابویها» پوشیده. او که کلمهی «کابوی» را نشنیده بوده، بعدتر از حلقهی دوستانِ نزدیکش معنی آن را میپرسد و متوجه میشود که خیاطش پاچهی شلوارش را گشادتر از حدِ معمول گرفته. ماجرا به اینجا ختم نمیشود و میشنود که نامهای مخفی علیه او به دفتر حزب فرستاده شده. روز از پسِ روز با اضطراب و ترس از اتهامی که میتوانست او را به اردوگاهِ کارِ اجباری، در دهکدهای دورافتاده بفرستد سر میکند. هرچند که اسم حکومتیِ این کار اجباری، کارِ داوطلبانه بود.
در مصاحبۀ سوم، دیانا کِچی، شرایطِ غیرانسانیای را که به دختری ۲۲ ساله تحمیل میشود، شرح میدهد. دختر احتمالاً عاشق مردی خارجی شده و با او سیگار کشیده و قهوهای خورده. تهمتنامهای که برایِ تخریبِ دختر نصب شده، او را متهم به پوشیدنِ «لباس به شدت امپریالیستی» کرده. مردم بلافاصله در خیابان گوجه به طرفش پرتاب میکنند و فاحشه خطابش میکنند. دیانا میگوید:«دیگر هرگز (در خیابان) ندیدمش. بعد از سقوطِ رژیم همه میدانستند که دچار بیماریِ روانی شده و فکر میکنم که همهی خانوادهاش از آلبانی رفتند.»
انحصار رسانه
رسانههائی مانند ِ تلویزیون و رادیو ابزارِ انحصاریِ پروپاگاندای دولتی محسوب میشدند که آلبانی را بهترین کشورِ دنیا نشان میداد و کشورهایِ دیگر را استعمارگر، سلطهجو و امپریالیست معرفی میکرد. با معرفیِ کشورهایِ غربی و شرقی به مثابه «دشمن»، حزبِ حاکم بر آلبانی اذهانِ عمومی را طوری مهندسی میکرد که مردم مداوم خود را در تهدیدِ حملهی نظامی از سویِ آمریکا، شوروی، یوگسلاوی و یونان میدیدند. و از این طریق دورههای اجباریِ آموزشِ نظامی (Zbor) توجیه میشد. در این دورههای اجباری که یک یا چند هفته در سال ادامه داشته، همهی مردم مجبور به شرکت میشدهاند. با بیشتر شدنِ پارانویایِ انور خوجه، برنامههایِ نظامیِ رژیم ابعاد گستردهتری میگرفت و دورهها با شدت و اجبارِ سختتری اجرا میشد. از سوئی هزینههای چنین آموزشهائی برای دولت بسیار بالا بود، اما از سویِ دیگر، این برنامه هم یکی از شیوههایِ اعمالِ کنترل و هدایت و هدر دادنِ انرژی و پتانسیلِ اعتراض محسوب میشد. هدر دادنِ وقت و انرژی، بازتولیدِ گفتمانِ دشمنمحور و القایِ احساسِ تهدید از جانبِ شرق و غرب به گونهای مؤثر منویاتِ رژیم را برآورده میکرد. اسلحههائی که در آموزشهای نظامی استفاده میشد، کهنه و فرسوده بودند و مردم این آموزشها را «مضحک» و «بیهوده» میدانستند، اما کسی جرأت نداشت، به شکلی علنی مخالفت کند. دیانا کچی میگوید:«تنها یک دستشوئی برای هفتصد نفر وجود داشت. یک دستشوئی. یک دستشوئی. اصلا نمیتوانی تصور کنی- خودمان را در رودخانه میشستیم. لباسهایمان را میبردیم و در رودخانه میشستیم. لباسهایِ پسرها را هم ما میشستیم. چون پسرهای آلبانیائی عادت به شستن لباس ندارند.»
بیوگرافی بد (Biografi të keq )
با انبوهِ تهمتنامههائی که در خوابگاهها، دانشگاهها و خیابانها یا هرجائی که شخص در آن دیده شده بود، در معرضِ دیدم عموم گذاشته میشد، هم فردِ موردِ اتهام منزوی میشد، هم خود را مدام در معرضِ هجمهی هموطنانشان میدید. به علاوه مردم عادی نه فقط میبایست پوشش و رفتارشان را کنترل میکردند که باید نگرانِ اتهامهایِ بیاساسی میبودند که به انگیزههای سیاسی و به نامِ قانون زده میشدند. کاغذی به دیوار زده میشود. مردم دورِ آن جمع میشوند و میخوانند. این کاغذ کُدیست از سویِ رژیم و مردم بلافاصله کد را اینطور رمزگشائی میکنند:«شخصِ مورد نظر را بایکوت کنید.» متهم نیز میداند که از این لحظه به بعد هر اتهامی ممکن است و میداند که تمام زندگیِ کاری، تحصیلی و شخصیاش ممکن است از او گرفته شود.
دادگاههایِ فرمایشی و احکامِ سنگین
در مصاحبهی پایانیِ کتاب، یِرِس ناچو شرح دقیقی از محاکمه و اعدام پدر و دوستِ او به دست میدهد. سه سال پس از فروپاشیِ رژیم این امکان فراهم میشود تا اجساد این دو نفر را، بعد از سی سال پیدا کنند و از خاک بیرون بکشند. اتهامِ این دو نفر تبانی با دشمن علیهِ دولتِ خلق عنوان میشود. دوستِ پدرِ یِرِس، از آلبانی فرار کرده و سعی کرده بوده از طریقِ یوگسلاوی و سپس بلغارستان و رومانی به شوروی برود. اما نتوانسته در این کشورها ویزا بگیرد و اگرچه که میدانسته چه چیزی در انتظارش است با زن و دو دختر و دو پسرش به آلبانی برمیگردد. رژیم آلبانی ادعا میکند که او با دشمن تبانی کرده و وقتی از کشور گریخته، پدرِ یِرِس را به عنوان جانشین خود به ریاستِ گروهِ مخالفِ حزب تعیین کرده. در حقیقت اما سازمانِ امنیت (sigurimi) آنها را در بیمارستانِ روانی نگه میداشته و به شدت شکنجه میکرده تا اعتراف بگیرد. و هرچند که در دادگاهِ علنی، هر دو نفر اتهامها را رد میکنند، به اتهامِ تبانی با دشمن و اختلال در نظام اقتصادی اعدام میشوند. دادگاه در سینما برگزار میشود(نکنهای کنایهآمیز) و جریانِ آن از بلندگوها در خیابان پخش میشود، اما محل اعدام و دفن آنها، مثل بسیاری دیگر، از خانواده پنهان میشود. زندگیِ خانوادههای این دو نفر تحتِ تأثیر این حکمهایِ جعلی و اعدامهای پنهانی دیگر هرگز به شکل عادی برنگشت و برایِ مثال یِرِس دهساله از تحصیل محروم و خانواده مجبور به فرار و پناهندگی در یونان شد. در سراسرِ کتاب نمونههای متعددی از این دادگاههای علنی یا نامههایِ پنهانی گنجانده شده که عمقِ فروپاشیِ روانیِ مردم را آشکار میکند.
اسانسور در حوزهی کتاب، موسیقی و سینما
موسیقیِ مورد تأئیدِ رژیم، سرودهای سوسیالیستیای بود که حکومت تولید میکرد. تا پیش از قطع شدن روابط با چین، سرودهایِ حزبِ کمونیست چین نیز تأئید و تبلیغ میشد. موسیقیِ راک و جز مبتذل و سخیف محسوب میشد. وضعیتِ کتاب نیز بهتر نبود. نه تنها کتابهائی که به تأئید حزب نمیرسید اجازهی چاپ نداشت، که معلمانِ ادبیات در کلاسها مجبور بودند از هر متنی پیامی سوسیالیستی بیرون بکشند و به خوردِ دانشآموزان بدهند. حتی اگر متن پیش از به وجود آمدنِ سوسیالیسم نوشته شده بود. در حالیکه کتابهای ممنوعه ((Yellow Books)میتوانست برای مردم عادی زندان و گاه اعدام به همراه داشته باشد، خانوادههایِ دولتمردانِ رژیم بدون نگرانی از پیامدهایش، هم این کتابها و هم مجلاتی را که در آلبانی پیدا نمیشد، در اختیار داشتند.
اقلیتهایِ قومی و مذهبی
هرچند که اقلیتهایِ روما و مصریتبار در دورانِ کمونیستی حقِ سوادآموزی یافتند، اما هیچوقت اجازهی فراتر رفتن از طبقهی خود را نیافتند. به شغلهای مدیریتی یا نظامی منصوب نمیشدند. در سطوح دیگر نیز آنها تنها به مشاغلی با کمترین دستمزدها دسترسی داشتند. تبعیضِ این اقلیتها از سویِ رژیم به واسطهی تبعیضی که به طور سنتی در جامعهی آلبانی وجود داشت، منزوی کردن و طرد اجتماعی آنها را تشدید میکرد. در حالی که دیگر زوجها حداکثر دو سال صبر میکردند تا خانهای به آنها اجاره داده شود، یک زوجِ روما-مصریتبار، بدون آنکه دلیلش را بدانند، ۷ سال صبر کردند. سابقهی خوبِ سیاسی و کار برای حزب هم کمکشان نکرد تا بتوانند با بچههایشان زندگی کنند.
به محض قبضهی قدرت در ۱۹۴۵، خوجه علیه همهی مذاهب اعلام جنگ کرد و روحانیانِ بسیاری را، از ادیانِ مختلف، اعدام یا زندانی کرد. در روزهایی که مسلمانها یا مسیحیان روزه میگرفتند، به کارگران گوشت و الکل میدادند. معلمان نیز دانشآموزان را کنترل میکردند تا ببینند غذا میخورند یا نه. و اگر در روزهایِ عید، باقلوا (که در این روزها در خانهها پخته میشد) همراه داشتند، علتش را از دانشآموزها میپرسیدند. تخریبِ کلیساها و مسجدها نیز بخشی از پروژهی جنگ علیه مذهب بود که از ۱۹۶۷ شدتی مضاعف یافت.
زنان به عنوانی پائینترین رده در نظامِ سلسهمراتبی رژیم
در شرایطی که داروهای ضدبارداری ممنوع بود و هر نوع از پیشگیری جرم محسوب میشد، میزانِ بارداریهای ناخواسته نیز بالا میرفت و با آنکه آلبانی نخستین دولتِ آتئیستی جهان به شمار میرفت، «سقطِ جنین» ممنوع بود. ممنوعیتی که به طور سنتی در کشورهائی با زمینهی مذهبی وجود داشته یا دارد. نویسندهی کتاب کارکردِ این ممنوعیت را دوسویه میداند، در وهلهی اول زنان را در طبقهی اجتماعیِ سنتیشان سرکوب میکند و در وهلهی دوم آنها را به ماشینِ تولیدِ کارگر بدل میکند. حالا باید هم کارگری میکردند و هم کارگر تولید میکردند. شیوهوهایِ سنتی یا مخفیانهی سقط جنین در بسیاریِ از موارد مرگِ زنان را به دنبال داشت. در طولِ عمرِ ۴۶ سالهی رژیم تنها دو زن در دفتر سیاسیِ حذب عضویت داشتند و مردان در هر رده و مقامی، میتوانستند زنان را مجبور به رابطهی جنسی و یا به آنان تعرض کنند. هر نوع مخالفتی میتوانست پیامدی سیاسی داشته باشد و زنِ قربانی ممکن بود به اتهامِ ضدیت با نظام محاکمه و زندانی شود. در این موارد قربانیان مجبور به سکوت میشدند. در واقع زنان پس از آنکه «از قیود سنت و مذهب و سرمایهداری رهائی» یافتند، حالا باید هم در بیرون از خانه کار میکردند و هم در خانه و از امنیت جنسی نیز برخوردار نبودند. چنانکه گفته میشد، «همهی مردم معمولی در رنج کشیدن برابر» بودند، اما زنان و به خصوص زنانی که از خانوادههائی با سابقهی محکومیتِ سیاسیِ، یا از اقلیتهای قومی و مذهبی بودند، در پائینترین سطحِ نظامی سلسهمراتبی قرار میگرفتند که حتی نسبت به مردانِ همطبقهی خود نیز از حقوقِ کمتری برخوردار بودند.
آیا شرایط با سقوطِ رژیم تغییر کرد؟
بعضی از آنهائی که حزب֠ خلق مینامید، بخشِ دیگر را دشمنانِ خلق میخواندند. برخورداری از حقوق برابر در گرو محروم کردنِ دیگری از این حقوق بود. برخی برابر بودند تنها به این دلیل که همهی مردم با ترس از نابرابر شدن زندگی میکردند. سازمانِ امنیتِ رژیم از تمامی ابزارهایِ ممکن برای حاکم کردنِ ترس استفاده میکرد، تهمتنامهها، افشاگریها، بازجوئی از افرادِ عادی، محدودیتِ پوشش و … همگی ابزارهایِ کنترلی بودند که رژیم توتالیترِ آلبانی به کار میبست و اکنون همچنان در جمهوریِ اسلامی مرسوم است. سیاستِ تفرقه افکندن و حکومت کردن حکم میکرد که از مردان علیه همسرانشان، از برادران علیه برادران و خواهرانشان و از فرزندان علیه والدینشان سواستفاده کنند تا هرکس خود را شمعی در برابر باد ببیند. نویسنده و مصاحبهشوندگان بارها تأکید میکنند که با براندازیِ رژیمِ آلبانی، دورانِ حکومتِ کمونیستی به پایان رسید، اما دادخواهی از عاملان و مجریانِ جنایاتِ این دوران، امکانپذیر نشد. دلیل این امر به باورِ مصاحبهشوندگان و نویسنده، این واقعیت است که همانها که در دورانِ کمونیستی مناصب را در دست داشتند، امروز در دورانِ سرمایهداریِ پساکمونیسیم، همهی منصبها را در اختیار دارند. و چنانکه یِرِس ناچو میگوید:« (صاحبمنصبِ امروز) آنچه را که در آن دوران شکسته بود، حالا جمع میکند و به هم میچسباند. و این بدل به حرفهاش میشود.»[۳]
1 یاس و داس، فرج سرکوهی، ژانویه ۲۰۰۲
[۲] The KGB’s literary archive, Vitaliĭ Shentalinskiĭ, ۱۹۹۷
[۳] Life Is War, Shannon Woodcock, 2016, pg.185

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.