نیروهایِ امنیتیِ رژیم حاکم بر ایران، همواره خود را با حکومت­‌هایِ بلوکِ شرق مقایسه کرده‌­اند. فروپاشی شوروی به مثابه زنگِ خطری برای جمهوری اسلامی ایران بود که از سوئی ترور نویسندگان، کشیشان و فعالینِ سیاسی را شدت بخشید و از سوئی منجر به دادنِ آزادی­‌هایِ کنترل­‌شده و به شدت محدود در خرداد ۱۳۷۶ شد. فرج سرکوهی در کتابِ یاس و داس به همین نکته اشاره می­‌کند و می­‌گوید که بازجویش پیش از خرداد ۱۳۷۶ قصدِ رژیم را از دادنِ آزادی­‌های نمایشی افشا کرده. « سعید امامی می‌­گفت ما عوامل و دلایل فروپاشی شوروی و اقمار آن را بررسی کردیم. آن­ها نظام­‌هایِ ایدئولوژیک بودند و ما نظام مکتبی. ایدئولوژی آن­ها زمینی بود و باطل و مکتبِ ما آسمانی است و بر حق. آن­ها نیز چون ما موفق شده بودند که مخالفانِ سازمان­‌یافته­‌ی خود را نابود یا غیرموثر کنند اما زمانی که به دلایلِ گوناگون فضا را اندکی بازتر کردند با روشنفکرانِ مستقل و منفردی روبه‌­رو شدند که به دلیل فعالیت­‌های فرهنگی و علمی و حقوق بشری معروف می­‌شوند و چهره…. مملکت در آستانه‌ی تحول است. و فضا بازتر خواهد شد…. شوروی و گورباچف را مثال می­‌آ‌ورد. … می­‌گفت سرکوبِ مخالفان، خنثا کردنِ بمب­‌های بالقوه، خذفِ چهره­‌هایِ مشهور و موثر و بانفوذی که با نظام سر عناد دارند لازمه­‌ی اجتناب­‌ناپذیرِ حفظِ امنیت نظام و لازمه­‌ی بازتر شدنِ فضا و بخشی از مدیریتِ بحران است تا از تکرار تجربه­‌ی فروپاشیِ شوروی و از خشونتِ متحجرانِ مخالفِ اصلاحات جلوگیری کنیم.» [۱]

در همان دوران اولین بار کتاب بایگانیِ ادبی ک.گ.ب[۲] با نام عالیجنابان خاکستری و با ترجمه­‌ی غلامحسینِ میرزاصالح، به چاپ رسید. این کتاب برخوردهایِ امنیتی با نویسندگان را در دوران حکومتِ شوروی و با استناد به آرشیوهای ک.گ.ب روایت کرده. به تازگی این کتاب به ترجمه­‌ی بیژن اشتری منتشر شده. کتابِ زندگی جنگ است نیز برای خواننده‌­ی ایرانی همان اهمیت را دارد. حتی می‌­شود گفت که این کتاب اهمیتی بیشتر دارد، چرا که زندگیِ مردمِ عادی را بررسی کرده. از این رو هرچند مرسوم است که کتاب ترجمه‌­شده­‌ای را معرفی ­کنند، این معرفی به این قصد صورت می­‌گیرد که پیشنهادی باشد برای ترجمه.

کتاب نوشته‌­ی شَنِن وودکاک، تاریخ­‌نگار و استاد دانشگاه ملبورنِ استرالیاست و مجموعه­‌ی شش گفتگو با مردان و زنانی­‌ست که در دورانِ حکومتِ کمونیستیِ انور خوجه زندگی کرده­‌اند. نویسنده گفتگوها را به ترتیبی تنظیم کرده که از برآمدنِ رژیم در ۱۹۴۴ تا سقوطِ آن را در ۱۹۹۱ در بر بگیرد. و هرچند که شش گفتگو به طور کامل در این کتاب آمده، نویسنده از بیش از ۲۰۰ ساعت مصاحبه به تناسبِ موضوع در جای‌­جایِ روایت کسانِ دیگری را نیز در کتاب آورده و هرگاه لازم دیده تحلیل­‌های نکته­‌سنجانه­‌ای ارائه داده. شباهت­‌هایِ رژیمِ حاکم بر آلبانی با رژیمِ حاکم بر ایران هم شاملِ رفتارِ هر دو رژیم در برابر مردم و هم پارانویایِ روزافزونِ رهبران آن­ها می­‌شود. دادگاه­‌هایِ نمایشی، محدودیتِ پوشش، تبعیض علیهِ اقلیت­‌های قومی و مذهبی، نگاهِ امنیتی به تمامِ امور جاری در کشور، انزوایِ روزافزون، تبعیضِ مضاعف علیهِ زنان و سرکوب­شان در نقش‌­هایِ سنتی، سانسور در همۀ امور هنری از چاپِ کتاب و گرفته تا انحصارِ دولتی رسانه­‌ها (رادیو، تلویزیون و مطبوعات)، نظامِ سلسله­‌مراتبی‌­ای که بر پایۀ رانتِ دولتی شکل گرفته و نه بر مبنایِ شایستگی، همان­قدر در جمهوریِ اسلامی صادق است که در رژیمِ کمونیستیِ حاکم بر آلبانی صدق می­‌کرده.  

و واژه‌­هایِ sigurimi  و fletë-rrufe همان­‌قدر در تمام وجوهِ زندگی آلبانیائی­‌ها، حتی تا چند نسل بعد رسوخ کرده که کلماتِ اطلاعات و افشاگری در زندگیِ ایرانیان. اطلاعاتی  و مخبر و بسیجی همان انداز در زندگیِ ایرانیان حاضر است که زمانی اصطلاح پنجاه لِکی (پولی که به مخبرها داده می­شد و مردم آنها را به این لقب می­‌شناختند) برای آلبانیائی­‌ها حضورِ همیشگی داشت. سربازیِ اجباری ِ پسرها در ایران همان­قدر ناشی از توهم و پارانویایِ علی خامنه­‌ای است که zbor ناشی از پارانویای انور خوجه بود و هر دو به یک میزان مایه‌­ی اتلافِ سرمایه‌­ی اقتصادی و روانیِ جوان­‌ها.  و از همین دسته است اصطلاحاتِ جنگِ طبقاتی و مبارزه با امپریالیسم در آلبانی و شعار مستضعفین و پابرهنه­‌گان در جمهوری اسلامی. و در عین حال کمتر رژیمی در جهان به قدر این دو به خودی­‌هایش بهترین شرایط اقتصادی و تحصیلی داده، فرزندانِ خودی­‌ها را برای تحصیل و زندگی به کشورهایِ غربی فرستاده و غیرخودی‌­ها را از تحصیل محروم کرده و در فقر مطلق نگه داشته.

تهمت­‌نامه­

fletë-rrufe برگه­‌هایِ اتهامی بوده که در مدرسه، دانشگاه، محل کار، کتابخانه و غیره، به تابلوِ اعلانات می­‌چسبانده­‌اند و در آن شخصی را به چیزی متهم می‌کرده­‌اند. ترجمه­‌ی لفظ به لفظِ این اصطلاح، تندرنامه یا آذرخش‌­نامه است. وجه تسمیه آن، این است که این نامه‌­ها از نگاهِ دولت مثل آذرخشی تاریکی‌­ها و پنهان­کار‌‌‌ی‌­هایِ دشمنانِ خلق را آشکار می­کرده. اما نکته‌­ی کنایه­‌آمیزِ آن این است که به واقع زندگیِ افرادِ موردِ اتهام را به ضربه­‌ی آذرخش می­‌سوزانده و خاکستر می­‌کرده. تهمت­‌نامه­‌هائی شبیه آنچه در عکس می­‌بینید، علیه افراد در مکان­‌های عمومی زده می­‌شد. هر نهادی می­توانست تهمت‌­نامه بنویسد و به دیوار بزند.  این تهمت­‌نامه­‌ها را می­‌توان سرشت­‌نمایِ نگاهِ سیاسی و امنیتی در ۴۶ سال عمرِ این رژیم، دانست و بررسی کرد. تهمت­‌نامه­‌ی بالا برای مثال با این جمله­‌ها شروع می­‌شود:

رفیقِ لازا، چرا کتابِ کتابخانه­‌ی ملی را پس نمی­‌آوری و رفقایِ دیگر را در انتظار نگاه می­‌داری؟ این کتاب را ده­‌ها نفر مطالعه می­‌کنند. چرا مانعی سرِ راه گسترش و مطالعه‌­اش می‌­شوی؟                                        

نویسنده­ با جمله‌­ای به ظاهر پرسشی شروع می­‌کند و بلافاصله با گزاره­‌ی «تو مانعِ گسترش و خواندنِ کتاب شده‌­ای.» اتهام می­‌زند. وجهِ ضمنی و پنهانیِ این سوال اما این گزاره است که «تو دشمن خلقی.» شاید عجیب به نظر برسد که پس ندادنِ کتاب به کتابخانه به ناگاه تبدیل به اتهامی شود که می­‌تواند دست­‌کم مجازاتِ زندان به همراه داشته باشد. اما جملاتِ بعدیِ  نویسنده این نکته را هم تأئید می­‌کند، و هم تشدید.

آیا این رفتار شرم­‌آور و علیه انضباطِ پرولتاریا نیست؟ آیا می­‌دانید که چنین رفتارهائی راه را برای سوءاستفاده و تخریبِ صندوقِ کتابِ دولت، هموار می‌کند؟

نویسنده نه تنها پس ندادنِ کتاب را از حالتِ مرسوم عملی خلافِ قوانینِ کتابخانه خارج می­‌کند( خلافی که در هر جایِ دیگرِ دنیا جریمه‌­ای مشخص و محدود دارد)، که آن را به اتهامی «اخلاقی» بدل می‌­کند و از این طریق اتهامِ «دشمنی با مردم و دولت» را نیز به «محکومیت دشمنی با مردم و دولت» افزایش می­‌دهد. و سپس برای اتهامِ «سوءاستفاده، تخریب و آسیب عمدی»، مجازاتی را با استناد به بندی از قانون کیفری، تعیین می­‌کند. در یک جمله می‌شود گفت که پس­‌نیاوردنِ کتاب به معاندت با نظام حاکم بدل شده و حکم صادر و مجازات تعیین شده. خطابِ تهمت‌­نامه­‌ی بالا لازا گوشو نویسنده‌­ی مهمِ آلبانیائی‌­ست و به وضوح شروعِ روندِ محاکمه­‌ی او را اعلام کرده.

تهمت­‌نامه­‌ها لکه­‌ا‌ی (اصطلاحی پرکاربرد در این دوران) در سابقه­‌ی فرد می­‌گذاشتند که صرفأ زندگیِ متهم را تحت تأثیر قرار نمی­‌داد. بلکه همسر و فرزندانش را نیز قربانی می­‌کرد. در اکثرِ موارد حتی زندگیِ دیگر اعضایِ خانواده (خواهر، برادر و غیره) را نیز تحت‌­الشعاع قرار می­‌داد.

پوشش

رژیم از طرقِ مختلف و با اعمالِ محدودیت و کنترل سعی می­‌کرد تا خصوصی­‌ترین حوزه­‌هایِ زندگیِ افراد را کنترل ­کند. موی بلند یا با مدلی خاص، شلوار، پیرهن یا کیف پرزرق­‌وبرق می‌­توانست تهمت­‌نامه‌­ای به همراه داشته باشد. و اگرچه که تهمت­‌نامه­‌ی بالا، تنها نمونه­‌ی بسیار ملایمی از انواعِ تهمت‌­نامه­‌های مرسوم است، خواننده می­‌تواند تصور کند که در مواردِ دیگر شدت و خشونتِ چنین محتواهائی چقدر می‌­توانسته باشد. گستره­‌ی موضوعاتی که ضدیت با نظام یا زندگیِ بورژوائی تعبیر می­‌شد، امکانِ هر نوع رفتارِ آزادی را از بین می‌برد. تهمت­‌نامه‌­ها همیشه علنی نبود. پروفسور ریزا هاسا، در یکی از مصاحبه‌­های کتاب تعریف می‌­کند که در دورانِ دانشجوئی، در یکی از جلساتِ شاخه‌­ی جوانانِ حزب با این اتهام روبرو می‌­شود که «رفتارِ لیبرال­‌مآبانه» داشته و «لباسِ مدل کابوی­­‌ها» پوشیده. او که کلمه‌­ی «کابوی» را نشنیده بوده، بعدتر از حلقه­‌ی دوستانِ نزدیکش معنی آن را می­‌پرسد و متوجه می­‌شود که خیاطش پاچه­‌ی شلوارش را گشادتر از حدِ معمول گرفته. ماجرا به این­جا ختم نمی‌شود و می‌­شنود که ­نامه‌­ای مخفی علیه او به دفتر حزب فرستاده شده. روز از پسِ روز با اضطراب و ترس از اتهامی که می‌توانست او را به اردوگاهِ کارِ اجباری، در دهکده‌­ای دورافتاده بفرستد سر می­‌کند. هرچند که اسم حکومتیِ این کار اجباری، کارِ داوطلبانه بود.

 در مصاحبۀ سوم، دیانا کِچی، شرایطِ غیرانسانی‌­ای را که به دختری ۲۲ ساله تحمیل می‌­شود، شرح می‌­دهد. دختر احتمالاً عاشق مردی خارجی شده و با او سیگار کشیده و قهوه‌­ای خورده. تهمت­‌نامه‌­ای که برایِ تخریبِ دختر نصب شده، او را متهم به پوشیدنِ «لباس به شدت امپریالیستی» کرده. مردم بلافاصله در خیابان گوجه به طرفش پرتاب می­‌کنند و فاحشه خطابش می‌­کنند. دیانا می‌گوید:«دیگر هرگز (در خیابان) ندیدمش. بعد از سقوطِ رژیم همه می­‌دانستند که دچار بیماریِ روانی شده و فکر می­‌کنم که همه­‌ی خانواده­‌اش از آلبانی رفتند.» 

انحصار رسانه

رسانه­‌هائی مانند ِ تلویزیون و رادیو ابزارِ انحصاریِ پروپاگاندای دولتی محسوب می‌­شدند که آلبانی را بهترین کشورِ دنیا نشان می­‌داد و کشورهایِ دیگر را استعمارگر، سلطه‌­جو و امپریالیست معرفی می­‌کرد. با معرفیِ کشورهایِ غربی و شرقی به مثابه «دشمن»، حزبِ حاکم بر آلبانی اذهانِ عمومی را طوری مهندسی می­‌کرد که مردم مداوم خود را در تهدیدِ حمله­‌ی نظامی از سویِ آمریکا، شوروی، یوگسلاوی و یونان می­‌دیدند. و از این طریق دوره­‌های اجباریِ آموزشِ نظامی (Zbor) توجیه می­‌شد. در این دوره‌­های اجباری که یک یا چند هفته در سال ادامه داشته، همه­‌ی مردم مجبور به شرکت می­‌شده­‌اند. با بیشتر شدنِ پارانویایِ انور خوجه، برنامه­‌هایِ نظامیِ رژیم ابعاد گسترده­‌تری می­‌گرفت و دوره­‌ها با شدت و اجبارِ سخت­‌تری اجرا می‌­شد. از سوئی هزینه‌­های چنین آموزش‌­هائی برای دولت بسیار بالا بود، اما از سویِ دیگر، این برنامه هم یکی از شیوه‌­هایِ اعمالِ کنترل و هدایت و هدر دادنِ انرژی و پتانسیلِ اعتراض محسوب می‌­شد. هدر دادنِ وقت و انرژی، بازتولیدِ گفتمانِ دشمن­‌محور و القایِ احساسِ تهدید از جانبِ شرق و غرب به گونه­‌ای مؤثر منویاتِ رژیم را برآورده می­‌کرد. اسلحه­‌هائی که در آموزش‌­های نظامی استفاده می­‌شد، کهنه و فرسوده بودند و مردم این آموزش‌­ها را «مضحک» و «بیهوده» می­‌دانستند، اما کسی جرأت نداشت، به شکلی علنی مخالفت کند. دیانا کچی می­‌گوید:«تنها یک دستشوئی برای هفتصد نفر وجود داشت. یک دستشوئی. یک دستشوئی. اصلا نمی­توانی تصور کنی- خودمان را در رودخانه می‌­شستیم. لباس­های­مان را می‌­بردیم و در رودخانه می‌شستیم. لباس­‌هایِ پسرها را هم ما می‌­شستیم. چون پسرهای آلبانیائی عادت به شستن لباس­ ندارند.»

بیوگرافی بد (Biografi  të keq  )

با انبوهِ تهمت­‌نامه­‌هائی که در خوابگاه‌­ها، دانشگاه­‌ها و خیابان­‌ها یا هرجائی که شخص در آن دیده شده بود، در معرضِ دیدم عموم گذاشته می­‌شد، هم فردِ موردِ اتهام منزوی می­‌شد، هم خود را مدام در معرضِ هجمه­‌ی هم­وطنان­شان می‌­دید. به علاوه مردم عادی نه فقط می­‌بایست پوشش و رفتارشان را کنترل می‌کردند که باید نگرانِ اتهام­‌هایِ بی­‌اساسی می‌بودند که به انگیزه­‌های سیاسی و به نامِ قانون زده می‌­شدند. کاغذی به دیوار زده می‌­شود. مردم دورِ آن جمع می­‌شوند و می­‌خوانند. این کاغذ کُدی­ست از سویِ رژیم و مردم بلافاصله کد را این­طور رمزگشائی می­کنند:«شخصِ مورد نظر را بایکوت کنید.» متهم نیز می‌داند که از این لحظه به بعد هر اتهامی ممکن است و می­‌داند که تمام زندگیِ کاری، تحصیلی و شخصی­‌اش ممکن است از او گرفته شود.

دادگاه­‌هایِ فرمایشی و احکامِ سنگین

در مصاحبه­‌ی پایانیِ کتاب، یِرِس ناچو شرح دقیقی از محاکمه و اعدام پدر و دوستِ او به دست می‌­دهد. سه سال پس از فروپاشیِ رژیم این امکان فراهم می­‌شود تا اجساد این دو نفر را، بعد از سی سال پیدا کنند و از خاک بیرون بکشند. اتهامِ این دو نفر تبانی با دشمن علیهِ دولتِ خلق عنوان می­‌شود. دوستِ پدرِ یِرِس، از آلبانی فرار کرده و سعی کرده بوده از طریقِ یوگسلاوی و سپس بلغارستان و رومانی به شوروی برود. اما نتوانسته در این کشورها ویزا بگیرد و اگرچه که می­‌دانسته چه چیزی در انتظارش است با زن و دو دختر و دو پسرش به آلبانی برمی­‌گردد. رژیم آلبانی ادعا می­‌کند که او با دشمن تبانی کرده و وقتی از کشور گریخته، پدرِ یِرِس را به عنوان جانشین خود به ریاستِ گروهِ مخالفِ حزب تعیین کرده. در حقیقت اما سازمانِ امنیت (sigurimi) آن­‌ها را در بیمارستانِ روانی نگه می­‌داشته و به شدت شکنجه می­‌کرده تا اعتراف بگیرد. و هرچند که در دادگاهِ علنی، هر دو نفر اتهام‌­ها را رد می­‌کنند، به اتهامِ تبانی با دشمن و اختلال در نظام اقتصادی اعدام می‌­شوند. دادگاه در سینما برگزار می­‌شود(نکنه‌ای کنایه‌آمیز) و جریانِ آن از بلندگوها در خیابان پخش می­‌شود، اما محل اعدام و دفن آن­ها، مثل بسیاری دیگر، از خانواده پنهان می­‌شود. زندگیِ خانواده‌­های این دو نفر تحتِ تأثیر این حکم­‌هایِ جعلی و اعدام­‌های پنهانی دیگر هرگز به شکل عادی برنگشت و برایِ مثال یِرِس ده­‌ساله از تحصیل محروم و خانواده مجبور به فرار و پناهندگی در یونان شد. در سراسرِ کتاب نمونه‌­های متعددی از این دادگاه‌­های علنی یا نامه­‌هایِ پنهانی گنجانده شده که عمقِ فروپاشیِ روانیِ مردم را آشکار می­‌کند.

اسانسور در حوزه­‌ی کتاب، موسیقی و سینما

موسیقیِ مورد تأئیدِ رژیم، سرودهای سوسیالیستی‌­ای بود که حکومت تولید می­‌کرد. تا پیش از قطع شدن روابط با چین، سرودهایِ حزبِ کمونیست چین نیز تأئید و تبلیغ می­‌شد. موسیقیِ راک و جز مبتذل و سخیف محسوب می‌­شد. وضعیتِ کتاب نیز بهتر نبود. نه تنها کتاب­‌هائی که به تأئید حزب نمی­‌رسید اجازه­‌ی چاپ نداشت، که معلمانِ ادبیات در کلاس‌­ها مجبور بودند از هر متنی پیامی سوسیالیستی بیرون بکشند و به خوردِ دانش‌­آموزان بدهند. حتی اگر متن پیش از به وجود آمدنِ سوسیالیسم نوشته شده بود. در حالی­که کتاب­‌های ممنوعه ((Yellow Books)می­‌توانست برای مردم عادی زندان و گاه اعدام به همراه داشته باشد، خانواده­‌هایِ دولت­‌مردانِ رژیم بدون نگرانی از پیامدهایش، هم این کتاب­‌ها و هم مجلاتی را که در آلبانی پیدا نمی­‌شد، در اختیار داشتند. 

اقلیت­‌هایِ قومی و مذهبی

هرچند که اقلیت­‌هایِ روما و مصری­‌تبار در دورانِ کمونیستی حقِ سوادآموزی یافتند، اما هیچ‌­وقت اجازه‌­ی فراتر رفتن از طبقه‌­ی خود را نیافتند. به شغل‌­های مدیریتی یا نظامی منصوب نمی‌­شدند. در سطوح دیگر نیز آنها تنها به مشاغلی با کمترین دست­مزدها دسترسی داشتند. تبعیضِ این اقلیت­‌ها از سویِ رژیم به واسطه­‌ی تبعیضی که به طور سنتی در جامعه­‌ی آلبانی وجود داشت، منزوی کردن و طرد اجتماعی آن­ها را تشدید می­‌کرد. در حالی که دیگر زوج­‌ها حداکثر دو سال صبر می‌­کردند تا خانه‌­ای به آن­ها اجاره داده شود، یک زوجِ روما-مصری­تبار، بدون آن­که دلیلش را بدانند، ۷ سال صبر کردند. سابقه­‌ی خوبِ سیاسی و کار برای حزب هم کمک­شان نکرد تا بتوانند با بچه­‌هایشان زندگی کنند.

به محض قبضه‌­ی قدرت در ۱۹۴۵، خوجه علیه همه‌­ی مذاهب اعلام جنگ کرد و روحانیانِ بسیاری را، از ادیانِ مختلف، اعدام یا زندانی کرد. در روزهایی که مسلما‌‌ن‌­ها یا مسیحیان روزه می­‌گرفتند، به کارگران گوشت و الکل می­‌دادند. معلمان نیز دانش‌­آموزان را کنترل می­‌کردند تا ببینند غذا می­‌خورند یا نه. و اگر در روزهایِ عید، باقلوا (که در این روزها در خانه­‌ها پخته می‌­شد) همراه داشتند، علتش را از دانش‌­آموزها می­‌پرسیدند. تخریبِ کلیساها و مسجدها نیز بخشی از پروژه­‌ی جنگ علیه مذهب بود که از ۱۹۶۷ شدتی مضاعف یافت.

زنان به عنوانی پائین‌­ترین رده در نظامِ سلسه‌­مراتبی رژیم

در شرایطی که داروهای ضدبارداری ممنوع بود و هر نوع از پیشگیری جرم محسوب می‌­شد، میزانِ بارداری‌­های ناخواسته نیز بالا می‌­رفت و با آن­که آلبانی نخستین دولتِ آتئیستی جهان به شمار می­‌رفت، «سقطِ جنین» ممنوع بود. ممنوعیتی که به طور سنتی در کشورهائی با زمینه­‌ی مذهبی وجود داشته یا دارد. نویسنده­‌ی کتاب کارکردِ این ممنوعیت را دوسویه می‌­داند، در وهله­‌ی اول زنان را در طبقه­‌ی اجتماعیِ سنتی‌­شان سرکوب می­‌کند و در وهله­‌ی دوم آن­ها را به ماشینِ تولیدِ کارگر بدل می­‌کند. حالا باید هم کارگری می­‌کردند و هم کارگر تولید می­‌کردند. شیوهو­هایِ سنتی یا مخفیانه­‌ی سقط جنین در بسیاریِ از موارد مرگِ زنان را به دنبال داشت. در طولِ عمرِ ۴۶ ساله‌ی رژیم تنها دو زن در دفتر سیاسیِ حذب عضویت داشتند و ­مردان در هر رده و مقامی، می­‌توانستند زنان را مجبور به رابطه­‌ی جنسی و یا به آنان تعرض کنند. هر نوع مخالفتی می­‌توانست پیامدی سیاسی داشته باشد و زنِ قربانی ممکن بود به اتهامِ ضدیت با نظام محاکمه و زندانی شود. در این موارد قربانیان مجبور به سکوت می­‌شدند. در واقع زنان پس از آن­که «از قیود سنت و مذهب و سرمایه­‌داری رهائی» یافتند، حالا باید هم در بیرون از خانه کار می‌­کردند و هم در خانه و از امنیت جنسی نیز برخوردار نبودند. چنان­که گفته می‌­شد، «همه‌ی مردم معمولی در رنج کشیدن برابر» بودند، اما زنان و به خصوص زنانی که از خانواده­‌هائی با سابقه­‌ی محکومیتِ سیاسیِ، یا از اقلیت­‌های قومی و مذهبی بودند، در پائین­‌ترین سطحِ نظامی سلسه­‌مراتبی قرار می­‌گرفتند که حتی نسبت به مردانِ ­هم‌­طبقه­‌ی خود نیز از حقوقِ کمتری برخوردار بودند.

 

آیا شرایط با سقوطِ رژیم تغییر کرد؟

بعضی از آن‌هائی که حزب֠ خلق می‌­نامید، بخشِ دیگر را دشمنانِ خلق می‌خواندند. برخورداری از حقوق برابر در گرو محروم کردنِ دیگری از این حقوق بود. برخی برابر بودند تنها به این دلیل که همه­‌ی مردم با ترس از نابرابر شدن زندگی می­‌کردند. سازمانِ امنیتِ رژیم از تمامی ابزارهایِ ممکن برای حاکم کردنِ ترس استفاده می­‌کرد، تهمت­‌نامه­‌ها، افشاگری­‌ها، بازجوئی از افرادِ عادی، محدودیتِ پوشش و … همگی ابزارهایِ کنترلی بودند که رژیم توتالیترِ آلبانی به کار می­‌بست و اکنون همچنان در جمهوریِ اسلامی مرسوم است. سیاستِ تفرقه افکندن و حکومت کردن حکم می­‌کرد که از مردان علیه همسران­‌شان، از برادران علیه برادران و خواهران­‌شان و از فرزندان علیه والدین‌­شان سواستفاده کنند تا هرکس خود را شمعی در برابر باد ببیند. نویسنده و مصاحبه­‌شوندگان بارها تأکید می­‌کنند که با براندازیِ رژیمِ آلبانی، دورانِ حکومتِ کمونیستی به پایان رسید، اما دادخواهی از عاملان و مجریانِ جنایاتِ این دوران، امکان­پذیر نشد. دلیل این امر به باورِ مصاحبه­‌شوندگان و نویسنده، این واقعیت است که همان­‌ها که در دورانِ کمونیستی مناصب را در دست داشتند، امروز در دورانِ سرمایه‌­داریِ پساکمونیسیم، همه­‌ی منصب‌­ها را در اختیار دارند. و چنا‌ن‌­که یِرِس ناچو م‌ی­گوید:« (صاحب‌­منصبِ امروز) آنچه را که در آن دوران شکسته بود، حالا جمع می‌­کند و به هم می­‌چسباند. و این بدل به حرفه‌­اش می­شود.»[۳]

 

 

 

 

 

 

 

۱ یاس و داس، فرج سرکوهی، ژانویه ۲۰۰۲

[۲] The KGB’s literary archive, Vitaliĭ Shentalinskiĭ, ۱۹۹۷

[۳]  Life Is War, Shannon Woodcock, 2016, pg.185

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)