«بعنوان یک قاعده کلی، عام ترین تجريدات فقط در میان غنی ترین انکشافات کنکرت ظهور می یابند، جایی که ظاهرا یک چیز واحد با بسیاری، با همه، وجه اشتراک پیدا می کند.» (مارکس، گروندریسه)

در تحلیل اندیشمندانه مارکس، این وجه مشترک، کارِ مجردِ عامی است که نسبت به کلیه اشکال معین و مشخص کار «بی تفاوت» است. در این منظر، عام و خاص مطلقا نافی یکدیگرند. «اگر من بگویم که پالتو و چکمه، پارچه کتانی را بسان پیکریابی عام کارِ مجرد انسانی مرجع خویش قرار می دهند، معوج بودن این اظهار آشکارا به چشم می آید. اما هنگامی که تولیدکنندگان پالتو و چکمه این کالاها را با پارچه ای کتانی یا طلا و نقره  (که دراینجا هیچ فرقی نمی کند) بعنوان هم ارزِ عام مرتبط می کنند، رابطه بین کار خصوصی شان و کل کار اجتماع دقیقا همین شکل معوج را دارد و در چشم آنان کاملا واقعی بنظر می رسد.» (سرمایه)

ظهور تولید کالایی به زمان های قدیم باز می گردد، هرچند نه به شکل مسلط و شاخص امروزی. شناخت سرشت بتواره ی آن در شکل های پیشین نسبتا ساده به نظر می آید. اما وقتی با کالا بعنوان عام ترین و نطفه ای ترین شکل تولید، یعنی با کنکرت ترین شکل آن، روبرو می شویم، حتی این ظاهر ساده هم از میان می رود. «دقیقا همین شکل حاضر و آماده جهان کالاها در شکل پولی آن هاست که سرشت اجتماعی کارهای خصوصی و ازآنجا روابط اجتماعی افراد بارآور را در پرده ابهام می پیچد.» 

مگر مارکس نگفته بود که تامل انسان درباره شکل های زندگی اجتماعی و از آنجا همچنین تحلیلِ علمی آن شکل ها مسیری خلاف حرکت واقعی آن اشکال را طی می کند؟ تاملی که «پس از وقوع شروع می کند (post festum)،  یعنی وقتی که نتایج حاضر و آماده فرآیند تکامل در اختیار باشد»؟پس چرا در غنی ترین انکشاف شیوه تولید کالایی، پی بردن به سرشت آن بغرنج تر می شود؟ مهم تر آنکه، اگر چنین است، سرشت رازآمیز محصول کار، به محضی که شکل کالا بخود می گیرد، از کجا سرچشمه می گیرد؟

پاسخ مارکس چنین است: «آشکارا از خودِ همین شکل. [یکم] یکسانی یا همانندی کارهای انسانی شکل شئ وار محصولاتِ کار را به خود می گیرد، آنگاه که در شیئیت شان بعنوان ارزش همانند می گردند؛ [دوم] مقدار زمانی که نیروی کار انسانی مصرف شده، شکل مقدار ارزشِ محصول کار را پیدا می کند؛ [سوم] سرانجام روابط بین تولیدکنندگان با یکدیگر، روابطی که بستر اهداف و علایق اجتماعی کار آنهاست، به شکل رابطه اجتماعی بین خودِ محصولات کار در می آید.» (سرمایه)

پس در اینجا فقط رابطه اجتماعی خود انسان هاست که  نزد آنان شکل شبح وار رابطه اشیأ را به خود گرفته است. مارکس سپس چنین کژدیسگی را به عالم مذهبی تشبيه می سازد. درآنجا نیز آفریده های انسان همچون پیکرهایی خودکفا نمودار می شوند که انگار حیاتی از آنِ خویش دارند. «من این را بتوارگی می نامم… این سرشت بتواره جهان کالایی از سرشت اجتماعی ویژه کاری سرچشمه می گیرد که مولد آنهاست.» سپس اعلام می کند که فرآیند هستی اجتماعی که متکی بر تولید مادی است، پرده اسرار آمیزش را کنار نمی زند مگر آنکه توسط انسان هایی تولید شود که «آزادانه متحد شده باشند.» 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)