کارل مارکس و قدرت تجرید

«همه چیز از سلول تشکیل شده است. سلول همان «وجودِ در خود» هگل است و رشد آن تا ظهور نهایی «ایده»، قدم به قدم فرآیند هگلی را دنبال می کند.»

— انگلس، نامه به مارکس، ۱۴ ژوئیه ۱۸۵۸، مجموعه آثار ۴۰:۳۲۶)

 مارکس «سرمایه» را با این سلول جامعه سرمایه داری، یعنی با کالا، شروع می کند.  به گفته او، خواننده ای که میخواهد کار مرا را دنبال کند باید راه خود را «از تجریدی به انضمامی» باز کند ـ یعنی از ساده  به مرکب یا از «سلول» به «کل اندام». اما چون «در بررسی صورتبندی های اقتصادی نه میکروسکوپ و نه معرفه های شیمیایی کاربرد دارند، قدرت تجرید باید جایگزین هردو شود.» (سرمایه ۱:۹۰) کل خصلت اسرارآمیز شکل  ارزشی در این شکل (Gestalt) ابتدایی پنهان شده است. از اینرو می توان در رابطه ی ساده بین ۲ کالا، تجسم شکل کالایی ارزش را یافت. 

 مقوله شکل ارزشی همانند بسیاری از مقولات أقتصاد سیاسی، شکلی «نامعقول» است -یعنی تجسم واقعی اشكال فکری اجتماع کنونی است. لذا «معتبر» و «عینی» است. برای همین است که حتی ریکاردو که برجسته ترین اقتصاد دان کلاسیک بود با اینکه فرق بین ارزش مصرف و ارزش مبادله را می دانست، نفهمید که ارزش مبادله صرفا شکل پدیداری مضمونی است که در خودِ ارزش نهفته است. «به ریکاردو خرده میگیرند که زیاده از حد انتزاعی است. ولی می توان ضد آن را به او نسبت داد: اینکه فاقد قدرت تجرید است…» (دستنویس های مقدماتی سرمایه ۱۸۶۳-۱۸۶۱، مجموعه آثار ۳۱:۴۱۶ )

تا پیش از «سرمایه»، بیان کاملا روشن شکل ارزشی حتی برای خود مارکس نیز آسان نبود. نه اینکه به سرشت دوگانه کالا و به ویژه خصلت دوگانه کار نهفته در آن پی نبرده بود، بلکه هنوز تعارض ضدین را در خودِ «شکل ارزشی» برجسته نکرده بود. بنابراین عنوان بخش اول فصل نخست سرمایه نسبت به «مقدمه نقد اقتصاد سیاسی» (۱۸۵۹) از ارزش مصرف و مبادله به «ارزش مصرف و ارزش» تکامل پیدا می کند. مارکس پس از چاپ اول کتاب (۱۸۶۷)، این مفهوم را بیشتر پرورش می دهد.

 او می پرسد: «سرشت اسرارآمیز محصول کار به محضی که شکل کالایی به خود می گیرد از کجا ناشی می شود؟» اما در چاپ اول  پاسخ بلافاصله ای به آن نمی دهد. اما در چاپ فرانسوی (۱۸۷۵-۱۸۷۲) و نیز چاپ دوم آلمانی (۱۸۷۳)، پس از طرح پرسش بالا سریعا اضافه می کند:«واضح است که از خودِ این شکل.»

پس ضروی است بهمراه مارکس سؤال کنیم: چرا «ذهن بشر بیش از ۲۰۰۰ سال تلاش بیهوده»، نتوانسته است «به کنه آن پی ببرد»؟  بقول مارکس عدم ادراک ارسطو، بزرگترین اندیشمند عصر کهن، توجیه پذیر است چون در زمان او برده ها نیروی کار بودند. بنابراین «ارسطو نمی توانست با کندوکاو در شکل ارزش این واقعیت را استنتاج کند که تمامی کارها، در شکل ارزش کالا، به عنوان کار انسانی برابر، و بنابراین به عنوان کاری همسنگ متجلی می شوند.» اما نمی توان چنین توجیهی را برای اسمیت و ریکاردو دست و پا کرد. 

پس چرا فقط مارکس موفق به انجام آن شد؟ چون هوشمند تر از همه بود؟ نابغه بود؟ بيشتر تحقیق کرده بود؟ آیا   روش برخورد دیالکتیکی با امور مادی، مقولات نامحدود تجربی و سپس انتقال آنها به عرصه منطقی برای رمزگشایی از بتوارگی کالایی کافی بود؟ پاسخ مثبت اما ناکافی است.  فاکت ها بیکران اند و تمامی ندارند. نمی توان از «سنتر» آنها «کلیتی انضمامی»، همچون ساختمانی از پیش ریخته، بوجود آورد. یا با ساده انگاری ادعا کرد فلسفه «پراکسیس» بطور یکجانبه باعث دستاوردهای مارکس گردید؟ پس آیا دست یک «ایده  خوداندیش» چونان روحی فرابشری درکار بود؟ 

اجازه دهید خود مارکس زبان سخن باز کند: نه می توان حرکت دیالکتیکی خود مقولات و نه «ایده خوداندیش» را جایگزین انسانی که می اندیشد کرد. اما «کلیت انضمامی، کلیتی در ذهنیت، یک وجه انضمامی تعقلی و درواقع محصول ادراک و اندیشه است.» («گروندریسه»، ص ۱۰۱) بنابراین، بدون «قدرت تجرید» مارکس نمیتوان به سرشت «متافیزیکی»، «ماورای حسی» «نامشهود» و «تئولوژیک» جهان اشیائی که به روی سر ایستاده است نفوذ کرد. این یعنی گذار از مقولات «منطق» در«دکترین ذات» (کمیت، کیفیت، مقدار، مبنا، شکل و محتوی، و الخ) و ورود به «دکترین مفهوم»!

«همانطور که مشاهده کردیم شالوده ارزش در این است که انسانها با کار یکدیگر بعنوان کاری یکسان و عام ارتباط برقرار می کنند و در چنین شکلی بعنوان کاری اجتماعی. این همانند کلیت تفکر انسانی، یک تجرید است و روابط اجتماعی بین انسانها فقط تا جایی  واجد هستی است که از تفکر و قدرت تجرید آنها برخوردار شده باشد.» ( دست نویس های ۶۳-۱۸۶۱، مجموعه آثار ۳۰:۲۳۲) زبان مارکس واضح و روشن است به شرطی که  حاضر باشیم لایه های انباشته شده ی «مارکسیسمی» که پس از او در ذهنیت ما منجمد شده  است را لایروبی کنیم.

روزی فرديناند لاسال که هم خود را دیالکتیسین و هم «مرد عمل» می پنداشت، پس از ملاقات مارکس (تابستان ۱۸۶۲)، از اینکه مارکس او را یک «روشنفکر بناپارتست» خطاب کرده بود برآشفته می شود و باخشم بسیار ابراز می کند که مارکس بقدری انتزاعی می اندیشد که توان فهم امور سیاسی را ندارد. (مجموعه آثار ۴۱:۳۸۸)  

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)