مبارزه بی پرده چهره ای آشنا با سرطان پستان
لونا شادزی از مبارزه اش با سرطان پستان می گوید

سهیلا وحدتی

• چهره زیبای لونا شادزی برای بسیاری از ایرانیان آشناست گرچه بسیاری او را به نام لونا شاد می شناسند. لونا شادزی به مدت شش سال با شبکه تلویزیونی بخش فارسی صدای امریکا همکاری داشت لونا اکنون در سن ۳۰ سالگی است و به تازگی وارد میدان یک نبرد ناخواسته شده و آن مبارزه با سرطان پستان است …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۱۶ اردیبهشت ۱٣۹۲ –  ۶ می ۲۰۱٣

 

چهره زیبای لونا شادزی برای بسیاری از ایرانیان آشناست گرچه بسیاری او را به نام لونا شاد می شناسند. لونا شادزی به مدت شش سال با شبکه تلویزیونی بخش فارسی صدای امریکا همکاری داشت و پس از آن به فیلم سازی مستقل روی آورد. فیلم “کلیدهای خانه ام” از ساخته های اوست که برای تهیه آن به ترکیه سفر کرد و بخشی از زندگی روزنامه نگارانی را که مجبور به ترک ایران شده بودند را روی فیلم ثبت کرد. وی بازیگر نقش اول زن در فیلم فریاد مورچه ها، ساخته محسن مخملباف، بود و در فیلم کوتاه خفتگان ساخته عباس کیارستمی نقش داشت. از دیگر کارهای ایشان ساخت فیلم های مستند برای تلویزیون زنان بوده است. جدیدترین بازیگری وی در نماهنگ “مرگ نازلی” است که در آلبوم جدید شاهین نجفی است.

لونا اکنون در سن 30 سالگی است و به تازگی وارد میدان یک نبرد ناخواسته شده و آن مبارزه با سرطان پستان است.
او که با مخاطب و بیننده بسیار در تماس بوده، این بار نیز تصمیم گرفته در جریان این نبرد تماس خود را با مردم حفظ کند و بی پرده به مبارزه با سرطان پستان بپردازد. او در صفحه فیس بوک چنین آغاز می کند: “این تجربه برای من کاملا جدیده و جسارت کردم اما در انتظار نظرات سازنده ی تک تک شما هستم.”

لونا در پاسخ به پرسش من که درباره واکنش دیگران به بیماری او می پرسم، می گوید: “همین جوری که بودند و هستند عالی بوده، عشق و محبتشون حد و حساب نداره. بعضی وقتها خجالت هم میکشم چون سرطان سینه واقعا الآن جزو رایج ترین بیماریهاست و بیش از حد زنان بهش مبتلا هستند و به همین دلیل هم بود که من دلم خواست با نوشتن و با شوخی کردن در این مورد هم خودم را آرام کنم، هم این تابو را با کمک اطرافیانم بشکنم. درسته که ریتم زندگی آدم برای یک مدت طولانی عوض میشه و من در حالی اینرا میگم که هنوز پروسه ی شیمی درمانی را که قراره شش ماه طول بکشه شروع نکرده ام، اما واقعیت اینه که از نظر معنوی شما را کاملا به یک سطح دیگر میبره.”

نمودار1 – افزایش نرخ ابتلا به سرطان پستان و کاهش نرخ مرگ و میر در امریکا*

سرطان بیماری ای است که گرچه جدی است، اما امروزه در بسیاری از موارد قابل درمان است. سرطان پستان بویژه بیماری ای است که در میان زنان بسیار رایج است و به نظر می رسد که متاسفانه روز به روز نیز گستردگی بیشتری می یابد. اما دقیقا به همین دلیل گستردگی فراوان سرطان پستان، خوشبختانه پژوهش های زیادی روی آن انجام گرفته و شیوه های درمانی موفقیت آمیز فراوانی کشف و اختراع شده است بطوریکه نرخ درمان آن افزایش یافته و نرخ مرگ و میر ناشی از سرطان پستان بخاطر پیشرفت های پزشکی رو به کاهش است.

نمودار 2 – افزایش نرخ ابتلا به سرطان پستان و کاهش نرخ مرگ و میر در انگلستان**

اما شاید کمتر کسی در میان ما ایرانی ها به تفاوت میان سرطان ها توجهی نشان می دهیم و شاید واکنش یکسانی نسبت به هرگونه تشخیص سرطان داریم. از این رو، گاه خود بیمار مجبور است که هوای اطرافیان را که خبر بیماری را می شنوند داشته باشد و به جای آسایش یافتن در کنار دیگران، دغدغه ی نگرانی های آنها را هم روی دوش خود داشته باشد.

لونا فقط درباره خودش و احساسات خودش نمی نویسد، بلکه درباره احساسات و واکنش اطرافیان نیز که به گفته خودش “همه شوکه شدند” نیز می نویسد. نوشته های لونا شادزی درباره واکنش دیگران در حقیقت ما را با خودمان و سردرگمی هایمان درباره بیماری سرطان آشنا می کند. از نگاه او، ما خودمان را می بینیم که شاید هنوز نسبت به سرطان ناآشنا هستیم و هنوز آن را آن طور که هست و بصورت یک بیماری نمی بینیم و به چشم بسیاری از ما شاید بیشتر یک حکم سرنوشت ساز است تا یک بیماری که روند تشخیص و درمان آن دشواری های ویژه ای دارد.


22 آوریل: “من سرطان گرفتم”

لونا در 22 آوریل در وبلاگ خود چنین پرده را کنار می زند و بصورت آشکار از ورود ناخواسته اش به میدان نبرد مبارزه با سرطان پستان می گوید:

“اونهائی که من را خوب میشناسن میدونن که بنده به هیچ عنوان اهل برنامه ریزی و دوراندیشی نیستم و این خصوصیت افتضاح بیشتراز یکبار من را به باد داده.
از طرف دیگری هم همین خصوصیت افتضاح که از مامانم به ارث بردم بدون تردید باعث شده که من بیشتر از هر کسی توی زندگی به بزرگترین آرزوم رسیده باشم و اون هم اینه که آلان چند ساله که میگم هر لحظه که مرگ بیاد به سراغم میتونم بگم که من هر کاری که دلم میخواسته توی این زندگی کردم و هر چی که دلم میخواسته داشتم و هر چیزی که دلم میخواسته، خوردم و هر آنجا که دلم میخواسته رفتم و کلی بهم خوش گذشته و بهترین دوستای جهان را داشتم چون همش بدون برنامه ریزی و حسابگری بوده.
نوشتن اینجوری هم کار ساده ای نیست، من که نویسنده نیستم با تصاویری که میگیرم بهتر خودم را بیان میکنم، اما نوشتن و شروع کردن این بلاگ دلیل داره، شاید به زودی و برای مدتی نتونم دوربین بگیرم دستم شاید خیلی حال و حوصله ی حرف زدن هم نداشته باشم و مهمتر از همه اینکه این اتفاق جدیده که برام افتاده نوشتن را بیشتر میطلبه حتی به فارسی الکن من، و دلم میخواست این روزها و این حال های این روزها را اینجوری با شما تقسیم کنم.
دو روز پیش وقتی توی مطب دکتره با خونسردی تمام داشت میگفت که این غده توی سینه ی راستم سرطانیه، مثل بز نگاهش میکردم و مغزم منجمد شده بود. بعد از ده ثانیه دیگه نمیفهمیدم چی میگه. صداش اکو داشت، چشمام هم داشت همه جا را تار میدید، و تازه همش ازم سوال میکرد یه بند و پشت سر هم:
شغلتون چیه؟
از نظر مالی باید برنامه ریزی کنید چون تا آخر امسال درگیرخواهید بود
هر سفری دارید همین الآن کنسل کنید چون فورا باید آزمایشها و شیمی درمانی را شروع کنید
triple negative
غده بزرگه و خشن!
پدر مادرتون کجان؟
کسی هست ازتون مراقبت کنه؟
…….
وسط این سوالها فقط یکیش حال منو گرفت، اون قسمتش باید سفرهامو کنسل کنم
ای وااااای یعنی باز من یه جا زندانی شدم ،اه!
سر این بود یهو اشکم ریخت. با کلی خجالت ، زن خرس گنده ، کلی خودمو نشگون گرفتم که گریه نیاد ولی نتونستم. دکتره هم خونسرد کلینکس را از جیبش در آورد و به حرفاش ادامه داد، گفت امیدوارم که پروژه ی بچه دار شدن نداشته باشی، چون برای یک مدت تخمدونات میخوابن.
سرم بلند کردم گفتم: تخمدونای من خیلی وقته خوابیدن. و توی دلم گفتم اینو، دلش خوشه!
چه زندگی احمقانه ای. واقعا فکر کن تا چند دقیقه قبلش همه چیز یه رنگ دیگه ای داشت، یه ریتم دیگه ای، بعد یهو همه چیز ایستاد و به گه رفت.
حالا از کجا شروع کنم، به کی بگم، به کی نگم. به مامانم چی بگم، وای به سحر چه جوری بگم. سحر از همه سخت تره.
از مطب دکتره فرستادنم پیش جراحه برای آزمایش. اصلا نفهمیدم چه جوری رفتم پیش اون. فکر کنم یک پرستار خیلی مهربون دستم را گرفت برد.
جراحه ولی سوالهای باحال تری میکرد:
سایز سوتین؟
ای ول! اینارو دربیارن، دو تا گنده میذارم جاش، بلکه آینده ام عوض بشه.

از بیمارستان که اومدم بیرون، یک راست رفتم توی گلفروشی. یک عالمه گلهای بهاری خریدم.
اومدم خونه، زنگ زدم به ساندرین. گفتم: من سرطان گرفتم، بیا بریم با هم جشن بگیریم امشب. شامپانی و صدف مهمون من.
اومدم دم کمد لباس. یک لباسی که خریده بودم برای یه روزی، اگر یه جایی خبری بود و این حرفا، پوشیدم. به خودم گفتم: جا و خبر همین جا است، همین الان! شاید دیگه فرصت نشه.”***


25 آوریل: “برای کمک به خودم و هزاران زن دیگه”

لونا شادزی در پاسخ به این پرسش من که چگونه خبر بیماری را به اطرافیانش داده، گفت:

“طبیعتا باید به یک عده از اطرافیانم از جمله پدر مادر و دوستان خیلی نزدیک خبر میدادم. با شناختی که از هر کدام دارم به هر یک یه جوری میگفتم .خیلی عجیبه دیگه، چون در واقع تا داستان برای خودتون جا نیافتاده باید به بقیه خبر بدید و بیشتر از اینکه به فکر خودتون باشید به فکر مدیریت اطرافیان هستید. دست کم برای من به این شکل بود. مادرم به هیچ عنوان نمیخواست بپذیره و تا همین دو روز پیش فکر میکرد که شاید اشتباه شده. پدرم منطقی بود،.دوستهام بی وقفه برنامه ریزی کردند که بیان پیشم.”

و بسیاری از کسانی که از راه دور او را می شناسند نیز روی وبلاک و فیس بوک برایش پیام گذاشته اند. و لونا در 25 آوریل، در ضمن پاسخ به پیام های محبت آمیز آنها، قصد خود را از نوشتن وبلاگ درباره بیماری اش بیان می دارد:

“دوستان عزیزم مرسی از پیامهای خوبتون و قربون همتون برم فقط میخوام بدونید که قصد من از نوشتن وبلاگ و اعلام کردن داستان به هیچ عنوان شهید نمائی یا لوس بازی در آوردن نیست. این واقعا یک تجربه ی جدید نوشتنه و فکر کردم داستان سلامتی سوژه ی خوبی میتونه باشه برای کمک به خودم و کمک به هزاران زن دیگه که در همین موقعیت بودند، من حالم خوبه و قوی هستم و زندگی ادامه داره مثل توپ.
من هم همتون را دوست دارم و شاید هم بیشتر.”


2 مه: “داستان دراماتیک میشه”

یکی از جالب ترین روزنویسی های بی پرده ی لونا شادزی شاید درباره واکنش دوستان و آشنایان و اطرافیان باشد. او در 2 مه دراینباره روی وبلاگ اش چنین می نویسد:

“بگم به خدا من خوب میشم، خوب یک عده یه جوری رفتار میکنن انگار مردی یعنی انقدر داستان دراماتیک میشه که میگی ای بابا وقتی من خوب بشم چه جوری تو روشون نگاه کنم
واکنش آدمها جالبه
اولا که متوجه میشی که چقددددددددر همه با این بیماری دست و پنجه نرم میکنن و تو نمیدونستی
به قول حمیده حالا به ما رسید سرطان چیزی نیست بابا مثه سرما خوردگیه
دومین چیز با حالش اینه که هر کسی تا حالا سایه ات رو با تیر میزده و انقدر لهت کرده که تا لب مرگ رسوندتت بعد دیده نمردی و دوباره صبر کرده که چند سال بعد بهتر لهت کنه یکهو باهات خوب میشه بهت پیام زیبا میده مثه شعر بهت میگه لونا تو قوی ترین زنان جهان هستی آه آری آری، اونها معمولا از اون دسته آدمهائی هستند که فکر میکنن مُردی. به خودشون میگن خوب حالا ما دوسش نداشتیم اما نمیخواستیم بمیره دیگه
بعد قسمت بدش اینه که همه بدون استثنا بهترین دکتر و متخصصین دنیا را میشناسن و خودشون هم یه جورائی میشن دکتر و متخصص
هر کسی میاد یه چیزی بهت میگه گوشت نخور، گوشت بخور، ماست نخور، ماست بخور، چربی بخور چربی نخور و همه با حسن نیت البته
فکر کنم این بیماری که اسمش انقدر تابو هست برای اطرافیان بدتره و سخت تره
من شخصا برای بدترین دشمنم هم آرزو نمیکنم مبتلا بشه
مامان من هنوز بعد از یک هفته در انکار کامله فکر میکنه الکی بهم گفتن سرطان که بعدا یهو خدای نکرده سرطان بود سرطان نباشه
یعنی منطقش دقیقا یه چیزی توی همین مایه هااست که من نوشتم
اما من کاری به این چیزا ندارم، من فقط یک چیزی را توی این هفته ای که گذشت فهمیدم اون هم اینه که با وجود همه ی سختیهای فیزیکی و روحی این داستان چیزی زیباتر از لحظه ای نیست که از اتاق عمل دکتر یا اسکنر یا شیمی برگشتی و

میبینی دوستت اونجا نشسته منتظرت و تو همیشه به خاطر اون میخوای حتما برگردی.”


“لونای بی مو”

و همان روز عکسی از خودش روی فیس بوک می گذارد و کنارش به زبان فرانسه می نویسد “لونای بی مو”، یعنی اینکه خودش را برای شیمی درمانی آماده کرده است.

با لونا تماس می گیرم و کمی با هم صحبت می کنیم. از او خواهش می کنم که وقت بیشتری در اختیارم بگذارد تا با او درباره تجربه مبارزه با سرطان پستان بیشتر صحبت کنم. به خاطر اشتباه من در محاسبه اختلاف زمانی میان اروپا و امریکا این فرصت کوتاه یکی دو روزه پیش از آغاز شیمی درمانی برای گفتگو از دست می رود.


6 مه: آغاز شیمی درمانی

لونا صبح روز دوشنبه، 6 ماه مه، به بیمارستان می رود تا شیمی درمانی را آغاز کند. برایش می نویسم که امیدوارم شیمی درمانی زیاد حال او را خراب نکرده باشد، و هنوز منتظر فرصتی هستم تا با او که در میانه میدان نبرد است، صحبتی مفصل تر درباره تجربه شخصی او در این مبارزه با سرطان پستان داشته باشم.

*
ww5.komen.org/breastcancer/statistics.html

**
www.ons.gov.uk/ons/rel/cancer-unit/breast-cancer-in-england/2010/sum-1.html

*** در اینجا نقطه گذاری به متن های اصلی وبلاگ و فیس بوک – که تقریبا بدون نقطه گذاری است – افزوده شده است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)