در روزگار باستانی آنچه که مسبب نزدیکی انسان ها به یکدیگر می شد و مفهوم اجتماع و به مرور زمان تمدن را ایجاد کرد،همیت انسان ها در حفظ منابع و دستاورد های اندک خود در برابر وقایع طبیعی بود،چیزهایی که اینچنین در تمدن ما نهادینه شده مثل ازدواج یا حق مالکیت،از پیشینه ای کمونیستی برخوردار بودند و به تدریج حق مالکیت مفاهیمی را پدید آورد که امروزه هنوز با آن ها زندگی می کنیم.
با گسترش زبان و خط،سخن از رنج به میان آمد،کم کم پی بردیم چنین قشر عظیمی از انسان ها و حتی اتحاد ۸ ملیارد انسان نمی تواند علاج و مرهمی بر رنج تنهایی ما باشد.
چندان که ذهن آگاه هر عصری بیش از دیگران به رنح تنهایی واقف بوده و بیشتر از توده ها احساس رنج و ناراحتی را تحمل می کرده همچون شعر رودکی که می گوید
با صد هزار مردم تنهایی/بی صد هزار مردم تنهایی
اما نوعی دیگر از تنهایی که اغلب ما آدم ها با آن درگیریم تنهایی است که سبقه رمانتیک دارد و بیشتر به ناکامل بودن اشاره می کند،تنهایی است که به مفهوم جداماندگی از نیمه گمشده(به تعبیر اسلاف) یا محرومیت از عشق(نوعی نیاز غریزی و روانشناختی) می پردازد.
فرض کنید در چنبره تنهایی طولانی مدت گرفتار آمده اید،آن وقت هر آشنایی بیش از پیش توان آن را دارد که خودش را به جبهه های نبردی رمانتیک برساند،نبردی که شما مصرانه آن را آغاز می کند و بیچارگی آنجاست که فکر می کنید هر عشقی عشق بر می انگیزد که توقع بیجا و باور اشتباهی است.
از فرط تشنگی نباید هر چشمه ای را نوشید و آتش تنهایی را به سادگی نمی توان گلستان کرد
شما نمی دانید چه می خواهید و در خلا به سختی نفس می کشید!فاجعه زمانی رخ می دهد که با سردی رو به رو بشوید که طرف مقابل از بخشندگی عشق چیزی نداند،و نقطه ی تقاطع دو نفر سردرگم به تصادمی رنج آور منتهی می شود.
از آن روست که در ایام جداماندگی آنکه را که تنهایی گلویش را بیشتر می فشارد ذهنش درگیری بیشتری پیدا می کند،اگر عاشقان در مجاورت یکدیگر تجربه شان را کامل می کنند،فرد تنها و مستاصل با یادها عاشقی می کند،با ای کاش ها ،اما ها و اگر ها
او با احساس گناه زندگی می کند،شاید اشتباهاتش او را به چنین شرایطی کشانده و اما در آخرین مرحله به امید می رسد،تمام معابر آشنایی اش را با او چک می کند،دائما خودش را مرور می کند تا به همان لحظه یا به همان حرارت در اوج آشنایی برسد
به بازگشت های بی حاصل امید دارد به هر نگاهی از سوی معشوقه ی دست نیافتنی غافل از اینکه با چنین عشق یکسویه ای چه شکست سهمگینی را به جان می خرد.
کاش بتوانی تصور کنی که اگر سپهر تو چنین پر فروغ شده از بودن با او،جهان او نیز ستاره ای به اندک روشنای تو دارد؟
لذا آنجاست که باید در مذمت امید قلم زد،به بازگشت ها بیش از همیشه ناامید بود،سرگیجه های احساسی را رمانتیک تفسیر نکرد.
یا همانگونه که لنا آندرشون در تصرف عدوانی می گوید انگلی به نام امید

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)