خانمی در واکنش به اظهار نظر من در یکی از مقالات تریبون زمانه مرا بی‌سواد تشخیص داد و به من مشق شب داد تا با شرکت در کلاس اکابر ایشان سواد بیاموزم. من مشکل شخصی با آن خانم ندارم نه او را میشناسم و نه علاقه‌ای به آشنائی با ایشان دارم ولی روی سخنم با تمام کسانی است که زود قضاوت میکنند و بر مبنای یک نظر کوتاه نتیجه‌گیری میکنند که نویسنده حتماً موجود احمقی است. ایشان مرا به بی دقتی، سهل انگاری و کلی گویی محکوم کردند و تمامی این قضاوت بر مبنای یک اظهار نظر کوتاه من صورت گرفته بود.من ادعای عقل کل بودن ندارم ولی بی دقتی در خواندن متن به من نمی چسبد چراکه من متعلق به نسلی هستم که عاشق بود، نسلی که تصور نمیکنم هرگز در تاریخ ایران دوباره شکل بگیرد. ما نسلی بودیم که میدانستیم که آزادی نداریم و ناچار بودیم برای دست یافتن به آنچه که نداشتیم نا نوشته‌های بین خطها را بخوانیم و با دقت بخوانیم تا از لابلای متون کتاب‌ها با افکار ممنوعه آشنا شویم. ما نسلی بودیم که تاریخ جهان باستان را با دقت میخواندیم تا از درون آن به مبارزه طبقاتی پی ببریم.ما تشنه دانستن بودیم و هزاران پرسش بی جواب برایمان مطرح بود که برای یافتن پاسخ خود را به آب و آتش میزدیم.ما داستانهای ف. ت آموزگار را در نوجوانی میخواندیم بی‌آنکه نام واقعی نویسنده را بدانیم.مادر واقع کتاب‌ها را نمی خواندیم بلکه می بلعیدیم به‌خصوص اگر کتاب ممنوعه بود. ما کتاب را برای به نمایش گذاشتن در کتابخانه تهیه نمیکردیم، ما آن را امانت میکردیم، یک شبه و یا حد اکثر سه روزه میخواندیم و به دیگری میدادیم.ما وقتی کتاب میخواندیم برای این نبود که سخنران خوبی شویم و یا  یاد بگیریم که چگونه باید بحث کرد، ماکتاب میخواندیم که راه و روش انقلاب را یاد بگیریم، با‌شخصیت های رمانها هم ذات پنداری میکردیم با پاول در مادر گورگی زندگی میکردیم و بزرگ‌ترین آرزو یمان این بود که همانند او راهش را ادامه دهیم. پیام آستروفسکی را آویزه گوشمان میکردیم تا مثل او در نبرد زندگی هم چون فولاد آبدیده شویم.ما فلسفه نمی خواندیم که وارد جدلهای فلسفی شویم، فلسفه‌ای را میخواندیم که راه زندگی را به ما نشان دهد.برای ما همان «اصول مقدماتی فلسفه» ژرز پولیتسر کافی بود تا بدانیم فلسفه‌ای که طبقه کارگر باید انتخاب کند چگونه فلسفه‌ای باید باشد. البته همان کتاب هم ممنوع بود و اگر با آن دستگیر می‌شدی مستقیم به زندان و شکنجه گاه میرفتی. وقتی خواندن یک کتاب آنقدر خطر ناک است نمیتوان آن را بدون دقت خواند. ما نسلی بودیم شبیه شخصیتهای فیلم فارنهایت ۴۵۱ که هر یک از ما چند کتاب را  حفظ بود. یکی مانیفست بود دیگری منشاء خانواده و دولت و غیره. کتاب‌های قانونی ما ترجمه‌های قاضی، نجف دریابندری،سروش حبیبی، انصاری و شاملو از ادبیات جهان بود. ما با نان و شراب سیلونه زندگی میکردیم و الهام میگرفتیم چگونه میتوان با توده مردم ارتباط برقرار کرد. ما نسلی بودیم عاشق که پرسش ما در برابر زندگی داشتن یا نداشتن نبود که بودن یا نبودن بود. ما فیلسوف نبودیم، شاعر بودیم ما با شعر زندگی میکردیم. مامثل تمام پاسبانهای سپهری همگی شاعر بودیم، مانیما،اخوان،شاملو،ابتهاج، کسرائی، مصدق، کد کنی و.. را داشتیم و با یکا یک آن‌ها زندگی میکردیم.ما  روزها در این اندیشه بودیم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت و گاهی آرزو میکردیم ره توشه بر بندیم تا ببینیم رنگ آسمان در جاهای دیگر چه رنگی دارد و وقتی از سفر پشیمان میشدیم به گون میگفتیم تا سلام ما را از کویر وحشت به شکوفه ها و باران برساند. دنیای ما مجازی نبود، دنیای ما خیلی واقعی بود واقعی‌تر از واقعیت، ما رفقایمان را در کوه ملاقات میکردیم تا ببینیم مرد ره کیست.ما با شکلکهای دیجیتال به یکدیگر سلام نمیکردیم چرا که در راه فتح قله هیچ چیز دیجیتال نبود و برای یاری باید کوله پشتی رفیقی را که خسته بود از او میگرفتی تا نفسی تازه کند و اگر گروه خسته بود سرود زندگی سر میدادیم که آری آری زندگی زیباست.ما نسلی بودیم که در فکر سود و زیان زندگی نبودیم و برای به دست آوردن شغل عالی و در آمد مکفی به دانشگاه نمیرفتیم، ما وارد دانشگاه می شدیم تا راه مبارزه را یاد بگیریم.ما هیچ چیز برای خودمان نمی خواستیم و تنها دنبال آن بودیم تا از دل و جان برای رهائی و آزادی مبارزه کنیم، ما نسل عاشقان بودیم. ما کتک خوردیم،دستگیر شدیم، زندانی شدیم، اعدام شدیم و سر انجام قتل عام شدیم. ما چند پاره شدیم، اختلاف پیدا کردیم و آن‌ها که جان به در بردند آواره شدند. ما در تبعید فرصت پیداکردیم تا به خودمان فکر کنیم، ولی هنوز وقتی یکدیگر را با تمام اختلاف نظر ها و جدائی ها می‌بینیم از عشق به زندگی سخن میگوئیم.وقتی در جنوب فرانسه به دیدار حسین می‌روم به جای ودکا شراب باز میکند و با افتخار از دخترش میگوید که آشپزی خوانده و با دوست پسر فرانسوی اش زندگی میکند.و یا وقتی به دیدار مجید در تبعید گاه خود خواسته اش در آپارتمان کوچکش به ایتالیا می‌روم گوش به شکوه هایش از روزگار میدهم. او که چندین سال است زن و فرزند را رها کرده تا در پیله تنهائی خویش کتاب بخواند و جای شیار های شلاق زندان را التیام بخشد. در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره در انزوا روح را اهسته مي خورد و مي تراشد، فقط هدایت میتواند این را درک کند. ما شکست خوردیم چرا که عاشق بودیم و عشق چشمان انسان را کور میکند. ما آنقدر عاشق بودیم که زشتی های معشوق را نمی دیدیم، معشوق ما خلق بود و خلق همه زیبائی بود. ما مطمئن بودیم که خلق فداکاری ما را ارج خواهد نهاد و همراه ما برای رهائی به میدان خواهد آمد. ما دچار کوری شده بودیم و زشتی های خلق را نمی دیدیم. برای ما قابل تصور نبود که همین حاشیه نشینان می توانند در ارتش جهل بسیج شوند و عاشق ترین عاشق ها را سلاخی کنند. حالا که دیگر برفی که بر ابرو و موی ما مینشیند سر باز ایستادن ندارد عقل گرایانه در دنیای مجازی به دنبال دانستن هستیم و خود را در پس نامی مجهول مخفی میکنیم، آنگاه کسی که اصلاً او را نمی‌شناسید برایتان سرمشق مینویسد تا مشق شبتان باشد، بی انکه بداند تمام سیاه مشق های ما را ابتهاج نوشته است.
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشانِ من و توست
آن خانم شعور مرا پایین‌تر از خوانندگان زمانه ارزیابی کردند و مودبانه گفتند که بهتر است به سایتهای دیگر مراجعه کنم چرا زمانه جایگاه حدوداً صد هزار نفر انسان فرهیخته است و من در جواب میگویم ما چند میلیون عاشق بودیم و شکست خوردیم، اما رقصی چنان که آرزو داشتیم در  میانه میدان به پا کردیم و هنوز از پای در نیامده ایم و به تلاش برای رسیدن به آزادی، عدالت و رفاه ادامه میدهیم.

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)