خشونت نه آن لحظه‌ای بود که بمب منفجر شد، خشونت حقیقی آن چهار دقیقه و چهل و سه ثانیه‌ای بود که پسرکی مدام به گوشه‌ی سمت چپش زل زد، بعد رو به دوربین شد و به زور فارسی صحبت کرد و گفت: «نه فقط خارجی بود ولی از وسط دبیرستان آمد، انگلیسی‌اش به خوبی همه نبود. مهربان بود و باکسینگ دوست داشت. هیچوقت نباخته بود، دوستان زیادی نداشت، پهلوی خودش می‌نشست و تنهایی ناهار می‌خورد. بزرگ بود و عضله داشت!» تا همه‌ی ما کیف کنیم از اینکه فرزند یک خانواده‌ی ایرانی، در آمریکا به زبان مادر‌ی‌اش مسلط است.
قربانیان خشونت آن کسانی نیستند که در آن انفجار جان دادند. قربانیان واقعی خشونت آنانی هستند که بعد از شنیدن این سوال که «ظاهرا او اخیرا گرایشات شدید مذهبی پیدا کرده بود. آیا در آن دوره نیز اعتقادات مذهبی داشت؟» زنده ماندند، باقی آن بخش خبری را شنیدند و وقتی تمام شد، کانال را عوض کردند و به تماشای «من و تو»، «جم تی‌وی» و «پارسی وان» نشستند. کسانی که می‌میرند، واقعا نمرده‌اند. مردگان واقعی هر روز در خیابان‌ها از کنار هم رد می‌شوند، سوار اتوبوس می‌شوند و در راه محل کارشان، روزنامه می‌خوانند. مردگان واقعی، هر شب پس از بازگشت از کلاس‌های درسشان پای تلویزیون می‌نشینند و از میان صدها شبکه یکی را انتخاب می‌کنند.
و برای این همه مرده، چه چیز بهتر از «تروریسم»؟ این دال انتزاعی و سیال که یک روز به عده‌ای از مسلمانان دلالت می‌ورزد، یک روز یک کشور و رهبرانش را هدف قرار می‌دهد، یک روز به یک دانشجو می‌پردازد و یک روز به شخصی که از آنطرف مرزهای من‌درآوردیِ این جهان به این طرف پناه‌آورده است. مرزهایی که روز به روز، با مردن ساکنین‌شان کمرنگ‌تر می‌شوند و درون این مرزهای کمرنگ شده، همه‌ی مردگان باید یک رنگ باشند، یک ذهنیت داشته باشند، یکجور حرف بزنند، یک خبر را گوش کنند، یک جنس سریال ببینند، یک نوع کالا بخرند. مرزهای جهان همانطور که هر روز کمرنگ‌تر می‌شوند، پررنگ‌تر می‌شوند. یک مرز واحد، که همه‌ی مردگان یا باید در آن بمانند یا به هر وسیله‌ای به بیرون از مرزها هل داده شوند. هر کسی درون این مرزها نباشد، خطرناک است، تروریست است، دیوانه است، افراطی و بنیادگراست.
تمام این برچسب‌ها را یک مجری زیبا، خوش‌پوش و خوش‌صدا، (اگر زن باشداحتمالا) تحریک کننده، به آن یک نفری که از مرزها به بیرون پرت می‌شود، خواهد چسباند. وقتی تلویزیون را خاموش می‌کنیم و پیِ کارمان می‌رویم، صدای دلنشین مجری هنوز در گوشمان طنین‌انداز است: «اعتقادات مذهبی، خارجی، مهاجرت، بیگانگی، پناهنده…» مجری‌ها قاتلانِ هر روزه‌ی ما هستند.
باید همان جمله‌ی معروف پیر پائولو پازولینی را به یاد آوریم: «من حتی در سالو هم به اوج خشونت نرسیدم. خشونت واقعی در تلویزیون است.»
ارسال شده تو

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)