روایت بعدی را از زبان علی می‌شنویم. آن‌طور که خودش می‌گوید نوشتن برایش سخت است. بنابراین ما به سراغش می‌رویم تا او بگوید و ما بنویسیم. علی از کامینگ اوت (آشکار سازی) خود نزد خانواده‌اش می‌گوید:کم‌ سن و سال‌تر که بودم وقتی احساس هم‌جنس‌خواهانه را در خودم می‌دیدم، فکر می‌کردم خب لابد همه این‌طور هستند. اما بزرگ‌تر که شدم برعکس فکر می‌کردم این فقط منم که چنین حسی دارم! تا این‌که از طریق سایت‌های اینترنتی و خواندن مطالبی در این رابطه فهمیدم من تنها نیستم.
چون این احساس یکدفعه در من به وجود نیامده بود، بنابراین قبولش برایم دشوار نبود. اما سختی دقیقا از همین‌جا، یعنی بعد از پذیرش این واقعیت شروع شد. دچار افسردگی شدید شدم و مدت‌ها از این دکتر به آن دکتر… با روان‌شناسم این موضوع را مطرح کردم. خوشبختانه نظر منفی نداشت و گفت این یک گرایش طبیعی است. هر چند روان‌شناس دیگری هم بود که نظر مخالفی داشت.

علی در ادامه می‌گوید: راستش مراجعه به این روان‌شناس‌ها در نهایت کمک چندانی به من نکرد و هر چه می‌گذشت احساس تنهایی و استرس بیشتری می‌کردم. به دلیل پیوند عاطفی و نزدیکی که با خانواده‌ و به خصوص پدرم داشتم، پنهان کردن این موضع از آنها خودش عامل تشدید این حالت‌ها در من شده بود تا جایی که احساس کردم در صورتی که با آنها حرف بزنم می‌توانم از این فشار موجود روی خودم بکاهم. یعنی راستش در آن زمان احتیاج داشتم خانواده‌ام من را تایید کنند.

چند بار تصمیم گرفتم و خواستم با آنها حرف بزنم، با وجود اصرارشان و دادن این اطمینان که همراه و پشتیبانم خواهند بود، هر بار منصرف می‌شدم. حتی یک بار گفتند عملی بالاتر و بدتر از قتل که مرتکب نشده‌ایی! بگو تا کمکت کنیم.

بالاخره یک شب تصمیم نهایی را گرفتم و با خودم گفتم مرگ یک بار و شیون یک بار. خودم را هم آماده کرده بودم تا با بدترین واکنش و برخورد ممکن از طرف پدر و مادرم مواجه شوم. تعدادی مقاله علمی در رابطه با طبیعی بودن همجنس‌گرایی از یکی از سایت‌ها پرینت گرفتم و از پدرم خواستم تا به اتاقم بیاید و با هم حرف بزنیم.
تمام انرژیم را جمع کردم و در یک جمله گفتم: “من هیچ تمایلی به جنس مخالف ندارم”. بعدش یک دقیقه سکوت کردم و دوباره ادامه دادم برای این گرایشم دلایل علمی هم دارم و مقاله‌ها را جلوی دستش گذاشتم و گفتم من نمی‌خوام حرف من را تایید کنی، ولی می‌توانی این‌ها را مطالعه کنی و دکتری را هم می‌شناسم که اگر بخواهی می‌توانی در این مورد با او هم صحبت کنید. پدرم شماره تلفن دکتر را گرفت و گفت: “دیگه هیچی نگو! تا موقعی که نرفتیم پیش دکتر در این مورد حرفی نزن”. اما خودش به مادرم گفته بود و تا رسیدن روزی که وقت دکتر داشتیم، چند بار پیش آمد که کوتاه راجع‌به‌اش با هم حرف زدیم.
راستش منتظر واکنش تند و شدیدی بودم! اما خوشبختانه آن چیزی که انتظار می‌کشیدم اتفاق نیفتاد. سه روز بعد همراه پدرم پیش دکتر رفتیم. مدت دو ساعتی که در اتاق انتظار مطب بودیم، فرصتی پیش آمد تا خودم و پدرم با کسان دیگری که آنها هم به همین خاطر آنجا بودند آشنا شویم و در این باره صحبت کنیم. فکر می‌کنم این گفت‌گوها نتیجه‌ی بهتری داشت حتی از حرف‌های تایید آمیز دکتر که خطاب به پدرم گفت این یک بیماری نیست و خیلی‌ها این‌طور هستند و…

وقتی از اتاق دکتر بیرون آمدیم به پدرم گفتم من می‌توانم برای معافیت سربازی از این طریق اقدام کنم؟ گفت هر کاری می‌خواهی بکن! رفتم و با منشی دکتر صحبت کردم و بعد با پدرم از مطب بیرون زدیم. بعد از چند دقیقه پدرم گفت: “خب خیالت راحت شد، این دروغ را گفتی تا معافی بگیری”! انگار هنوز باورش نشده بود یا نمی‌خواست باور کند. گفتم: “دروغ نگفتم، معافی ارزش این را ندارد که بخواهم به خاطر آن شما را ناراحت کنم”.

هر چه زمان می‌گذشت بیشتر و بیشتر سعی می‌کردند قبول کنند. حتی فکر می‌کنم در این مدت رفتند و تحقیق و مطالعه هم کردند در این مورد. چون وقت‌هایی که می‌دیدند من ناراحتم می‌آمدند و با من صحبت می‌کردند که این فقط مسئله تو نیست. حرف‌شان این بود که ما تو را به خاطر خودت دوست داریم، هر جور که هستی. یک وقت‌هایی هم می‌گفتند فعلا زندگیت را بکن شاید بعدا تغییر کردی! یعنی نه تنها این موضوع را کاملا قبول نکرده بودند، حتی امیدوار بودند که شاید تغییر کنم! و حرف من همیشه این بود که قرار نیست چیزی تغییر کند.
علی هر چند خودش تجربه آشکارسازی را دارد و هنوز هم اعتقاد دارد اگر به شرایط روحی آن زمانش بازگردد، برای رهایی از آن همه فشار و استرس دوباره با خانواده‌اش صحبت خواهد کرد، اما به هیچ کس دیگری این توصیه را نمی‌کند و اعتقاد دارد که ممکن است همه این شانس را نداشته باشند که با رفتاری خنثی حتی مشابه پدر و مادر خودش مواجه شوند، و در غیر این صورت کامینگ اوت می‌تواند شرایط زندگی را برای همجنس‌گرایان سخت‌تر از پیش و حتی غیرقابل تحمل کند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)