امید به مثابه مفهومی پیچیده و مناقشه برانگیز از طرفی همواره همبسته ی دو مفهوم “امکان” و “امتناع” بوده و بواسطه ی آن ها درک و فهم می شود و از طرف دیگر از آنجایی که این مفاهیم ذیل خطابه های قدرت و در زیر انبوهی از رسوبات تمامیت خواهانه ی ایدئولوژیک مدفون می مانند، باید از امید برای که نیز صحبت کرد. همچنین از آنجایی که تکنولوژی های سازنده ی امید و نظام دانایی مرتبط با آنان همواره مبلغ و واعظ امید و امکان در دل نظم موجود هستند، و از طرف دیگر روکش گفتمانی موجود، امید را به مثابه نوعی شکیبایی تسخیر کرده و از اینرو، امید را سوخت ماشین های انقیادگر خود می پندارد، بایست دست به کار شد و مفاهیمی چون امید را از آن خود کرد، به آن معنابخشی مجدد داد و از آن اعاده حیثیت کرد.

امید همه ی توان و انرژی خود را از “امکان ها” اخذ می کند، امکان هایی که بصورت اجتماعی و تاریخی تعین پیدا می کنند. بدین معنا که ما همواره در دقیقه ای خاص و از موضعی معین و در بطن مناسباتی ویژه به بحث از امکان ها و دامنه ی آن ها حرف میزنیم. امیدِ برخواسته از امکان، بدیل های متنوع و راستینی جهت روبه رو شدن با وضعیت های انسداد و نهایتا امتناع به پیش می کشد. در شرایطی که از هم گسیختگی نهادهای انسجام بخش اجتماعی به فردگرایی اتمیستی نه در مقام امری حقوقی و سیاسی بلکه همچون پرتاب شدگی افرادی مستاصل به حال خود انجامیده است، و همچنین چرخه های گوناگون فرودست سازی به انحای مختلف نوعی انتظام آنارشیک را فراهم آورده اند، بیرونی دیدن بحران از طرفی و از طرف دیگر اصرار بر خطاناپذیر بودن و انسجام فراتاریخی زمین بازی، امتناع عینی وضعیت و انحلال امکان ها را فراهم می آورد. در این وضعیت امید در مقام معلق کردن توزیعات حسانی موجود و قسمی انفعال بازتعریف می شود که واجد دینامیزمی گره خورده با منطق حقیقت است و استهلاک دستگاه های مصادره کننده ی امید ایدئولوژیک را در کالبد انواع بنیادگرایی های هویتی و اقتصادی، تضمین می کند.

اما همانگونه که گفته شد در زمین و زمانه ی که رخوت، عسرت و هجوآمیز بودن از در و دیوار آن می بارد، چگونه میتوان از مبدل شدن انفعال و ملال به گونه ای ابتذال روزمره در متن زیست سیاست های موجود جلوگیری کرد. این امید منفعلانه و ملال آور توسط چه کسانی و چگونه یکسر به امری تکین و سیاسی تحویل میابد؟

دقائق نومیدی عموما با ملال متلازم هستند. اما چه نوع ملالی؟ آگامبن در تفسیر بحث هستی شناسانه ی هایدگر درباره ی ملال توضیح می دهد که واسپردگی و انقیاد توسط هستندگانی که خود را “همچون یک کل” از او دریغ و پوشیده می کنند نخستین دقیقه ی بنیادین حالت ملال است. در این حالت است که دازاین خود را در حالتی غرقه و سرگردان در جهان چیزها و دغدغه های روزمره اش میابد. اینگونه است که بخصوص در عصر گشتل (قفس تکنولوژیک) ، آدمیان خود را بگونه ای منفعلانه یکسر بدست دالان ها و لینک های تودرتوی دنیای سایبری حوالت می دهند تا بلکه از شر انبوهی “زمان تهی و پوچ” رهایی یابند. اما دومین دقیقه ی ملال ژرف (Stimmung) شامل “معلق-بودن” است که گامی فراسوی ملال نخستین است. آگامبن این ” معلق-بودن” را به توانش یا امکان ناب هستی دازاین گره می زند. این مرحله ی ملال بر بی کارگی یا غیر فعال ماندن مطلق دازاین منطبق است و به تعبیر آگامبن از “توانش محض” او برای ” هرچه بودن” حکایت دارد که گامیست فراسوی اسارت حیوانی. در عصر گسترش قلمرو الزام ها و ضرورت ها و به محاق رفتن آزادی و فاعلیت آدم ها در ساختن جهان اجتماعی خودشان، امید به مثابه قسمی امر منفی در هیات توانستن به انجام ندادن (able not to) و نه، نتوانستن به انجام دادن (not able to) وجود دارد. این مسئله نه به معنای عقب نشینی کردن و پاک نگه داشتن دستان از درگیری با جهان، همچون جانِ زیبا، بلکه به معنای نگه داشت فضایی خالی در جهت پیشروند و صیرورت سوبژکتیویته ی انسانی، به یاری اعاده ی نافضاهای موجود در جهان است.  این انفعال و نومیدی را بنیامین نیز در قالب “دیالکتیک در سکون” صورت بندی کرده است. این پاپس کشیدن از کنش هرروزینه و توزیعات حسانی ملازم با آن، همان خشونت ناب است، همان لحظه ی سکوت که میانجی فعل به واسطه ی انفعال است، نوعی پر کردن به واسطه ی تخلیه. اما آیا عاملان این کنش/ناکنش رادیکال سوژه هایی پیشینی هستند که رسالتی تاریخ به دوش داشته و در پی تحقق تلوس تاریخ هستند؟ این امید/ ناامیدی برای چه کسانی وجود دارد؟

به تعبیر رانسیر کنش سیاسی گاهی ابداع از هیچ [ex nihilo] است، برساختن یک جهان جدید، حتی اگر جهان مذکور به غایت شکننده، غیر قطعی و حاشیه ای باشد. هیچ شرط استعلایی برای موجودیت مردم [demos] وجود ندارد. بشمار نیامدگان به واسطه ی آکسیوم برابری و چونان جزئیتی تراکم یافته، تجسدِ نفع جهان شمول هستند. از اینرو ارزانی داشتن عطیه ی آگاهی ناب توسط ابرفیلسوفان و یا به تعویق انداختن آن به غایتی موهوم توسط کشیشان درست آیین هماره تجربه ای شبح گون (phantasmatic) بوده که خواه ناخواه در همدستی با گفتارهای سلطه همواره در برهوت به انتظار حلول پیکر از پیش مرده ی کلیت سامان بخششان خواهند نشست. اگر امید در این تجارب شبح گون موکول به آینده می شود، بنیامین امید را در گذشته می بیند. این گذشته نه گذشته ای که رفته است و باید ( چنان که سنت گرایان می گویند) پاس داشته شود، بلکه گذشته ایست که اکنون را بحرانی و آبستن نوعی بالقوگی برای فروپاشاندن سیر تاریخ و گشودن امکانات آینده می کند. تجربه ی رستگاری همواره تجربه ی بیدارشدگی (awakening) و فرود آمدن آنات رخداد-حقیقت بر پیکره ی تاریخ خطی فاتحان است. دروازه ی ورود مسیح تنها بصورتی غایت شناسانه در آخرالزمان گشوده نمی شود، دروازه ی ورود مسیح همواره بر روی زمین گشوده است. در اکنونیت همیشه لحظاتی هست که تداعی گر نجواهای سرگردانِ مفلوکان گذشته است که بواسطه ی ایجاد وضعیت اضطراری واقعی منتظر رستاخیز رستگاری هستند. باز به تعبیر بنیامین: ” عطیه ی دمیدن در بارقه ی امید فقط از آن مورخی خواهد بود که کاملا اطمینان دارد در صورت پیروزی دشمن حتی مردگان نیز ایمن نخواهند بود، و این دشمن تا به اکنون همواره پیروز بوده است.” در این تعبیر تاریخ نگاری فاشیسم به درون قبر مردگان نیز چنگ خواهد انداخت و روایتی از تاریخ ارائه خواهد داد که در آن  پیوستاری یکدست و شفاف را آگراندیسمان خواهد کرد. اما باری، سنت ستمدیدگان امید را درون مزبله ی تاریخ جست و جو می کند، صداها و ناله های فشرده شده  و پیکربندی دورریختنی های تاریخ  اکنونیت را در لحظه ای آشوبناک واجد امیدی راستین در برابر امید فاتحان می کند.

 

قاسم قاسمی اصل « کارشناس  ارشد روان شناسی » 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)