“…دارن ما را تهدید به زندان می کنند, ما نه از زندان کردن اونها ترس و واهمه ای داریم و نه از هیچ چیز دیگر…”
اسماعیل بخشی

——-

ولا که من عاشق چشمان تو هستم 
ولا که تو با خبر از این دل زاری

میهمان خیالم شده ای هر شب و هر شب 
ولا شبیه من دیوانه نداری

حقا که مرادی و مریدت شده ام من 
حقا که تو خورشید زمینی و زمانی

حاشا که به غیر از تو کسی در دلم افتد 
هم سرور و هم بی سر و هم عین و عیانی

هیهات اگر یار بخواهی و نباشم 
ای وای به من کر تو مرا یار نادانی

باید به تو زنجیر کنم بند دلم را 
شادی و جهانی ی و چنینی و چنانی

هیهات, هیهات, هیهات
هیهات, هیهات, هیهات
هیهات, هیهات, هیهات

ای نور تر از نور تر از نور تر از نور 
ای ماه تر از ماه تر از ماه تر از ماه

تو امر کُنی خاک در درگه ات هستم 
ای شاه تر از شاه تر از شاه تر از شاه

هیهات اگر یار بخواهی و نباشم 
ای وای به من کر تو مرا یار نادانی

باید به تو زنجیر کنم بند دلم را 
شادی و جهانی ی و چنینی و چنانی

——-

“عزا, عزاست امروز, روز عزاست امروز 
زندگی کارگر رو به فناست امروز”

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)