بهترین راه برای نابود کردن «دشمن» چیست؟[۱]
محمدسعید حنایی کاشانی
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
حافظ
امروز کشورهایی در همسایگی دور و نزدیک ما در آتش جنگ های داخلی میسوزند: افراد به خاک و خون کشیده میشوند، شهرها ویران میشوند، مردمان خانه و کاشانۀ خود را رها میکنند و آوارۀ سرزمین های همسایه یا دور میشوند، و سرمایههای مادّی و معنوی جامعه که سال های بسیار زمان برده است تا بر هم انباشته شوند، در اندک زمانی بر باد میروند. مردمان با یکدیگر یا با نظام سیاسیشان آشکارا «دشمن» شدهاند. در کشورهایی دیگر، جنگی کوچک تر و خاموش و ناآشکار در جریان است، جنگی که دولت های نامردمی با شهروندان بیدفاعشان دارند. شهروندانی که برای «نظام» (regime) به «دشمن» تبدیل شدهاند. حکومت های جبّار و ستمگر در جنگی اعلامنشده با شهروندان خود، میگیرند، میزنند، میبندند و میکُشند تا کسی سر از فرمان نظام برنپیچد و همه چیز همانطور پیش برود که دلخواه نظام است، اما دیر یا زود باز روزی فرا میرسد که مردمان بر نظام سیاسی خود میشورند و سایۀ جنگ داخلی و انقلاب و شورش بر کشور بال میگستراند، چرا که آنچه دلخواه نظام است دلخواه شهروندان نیست. باز همه با یکدیگر یا برخی با برخی آشکارا «دشمن» میشوند. کشورهایی دیگر خود را آمادۀ جنگ با دشمنان خارجی میکنند، دشمنانی که گاهی حتی معلوم نیست که کیستند یا از کجا هستند: بر تولید سلاح های خود میافزایند و موشک ها و بمب ها و رزمایشهای خود را به رخ یکدیگر میکشند، گویی هریک خود را برای نبردی ناگزیر آماده میکنند. اما میباید پرسید، این همه آمادگی و تدارک برای «جنگ» و «خونریزی» و «ویرانی» و «تباهی» چرا؟ چه چیزی قرار است از این جنگ ها نصیب مردمان شود؟ مردم عادی را از جنگ ها چه سود؟ جنگ و دشمنی برای چه کسی «سود» دارد؟ «مرگ» و «ویرانی» کسب و کار کیست؟ آیا ما زندگی میکنیم برای اینکه روزی به جنگ با یکدیگر برخیزیم و خود را نابود کنیم؟ آیا سرنوشت ما این است که یا به جنگ با یکدیگر یا به جنگ با نظام یا به جنگ با بیگانگان بپردازیم؟ چه چیزی علت این همه خونریزیها و ویرانیهاست: دشمنی؟ چرا ما باید «دشمن» یکدیگر باشیم، آیا وجود «دشمن» و «دشمنی» برای زندگی ضروری است؟ آیا دشمنی در ذات بشر یا روابط بشری نهفته است؟ آیا مقدّر است که انسان ها «دشمن» یکدیگر باشند؟ آیا گریزی از این تقدیر نیست؟ آیا دین و اخلاق و فلسفه میتوانند به ما کمکی برای حلّ این مسأله بکنند؟ اگر «دشمنی» چیزی طبیعی برای انسان ها باشد، چگونه میتوان آن را از میان برد؟ و اگر طبیعی نیست از کجا پدید آمده است؟
۱. «دشمن»: طبیعی یا قراردادی؟
آیا انسان ها بهطور طبیعی یا ذاتی دشمن یکدیگرند، همانطور که برخی درندگان چنیناند؟ یا چنین نیست و «دشمنی» برای انسان ها و روابط انسانی امری عارضی و قراردادی است؟ در خصوص طبیعت بشر و طبیعت جهان تعالیم و نظریههای مختلفی از دیرباز وجود داشته است، تعالیم و نظریههایی که ردّ آنها را از اسطوره تا دین و حکمت و فلسفه میتوان پیگرفت. دوتا از این تعالیم میگویند «دشمنی» در طبیعت بشر یا روابط انسانی ریشه دارد، اما البته معنای طبیعی بودن این نیست که انسان حق ندارد آن را از میان ببرد یا اینکه اگر این خو و خصلت در فطرت انسان جای دارد برکندنی نیست. یکی از این تعالیم در قرآن آمده است و دیگری را فیلسوف انگلیسی تامس هابز بیان کرده است.
۱.۱. «دشمنی» در قرآن
به گفتۀ قرآن «دشمنی» میان انسان ها از لوازم هبوط انسان است و این مجازاتی است که خداوند برای انسان در زندگی اینجهانی یا در دنیا در نظر گرفته است، آزمونی برای او تا هدایت یابد و اتفاقاً راه «دشمنی» در پیش نگیرد و از آن پرهیز کند. آیات ۳۶، سورۀ بقره و ۲۴، سورۀ اعراف و ۱۲۳، سورۀ طه این مضمون را چند بار تکرار میکنند: «وَقُلْنَا اهْبِطُواْ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَکُمْ فِی الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِینٍ» (۳۶، بقره: «فرود آیید شما دشمن همدیگرید و براى شما در زمین قرارگاه و تا چندى برخوردارى خواهد بود»)؛ «قَالَ اهْبِطُواْ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَکُمْ فِی الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِینٍ» (۲۴، اعراف: «فرود آیید که بعضى از شما دشمن بعضى [دیگر]ید و براى شما در زمین تا هنگامى [معین] قرارگاه و برخوردارى است»)؛ «قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِیعًا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا یأْتِینَّکُم مِّنِّی هُدًى فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَای فَلَا یضِلُّ وَلَا یشْقَى» (۱۲۳، طه: «فرود آیید در حالى که بعضى از شما دشمن بعضى دیگر است پس اگر براى شما از جانب من رهنمودى رسد هرکس از هدایتم پیروى کند نه گمراه مىشود و نه تیرهبخت»). این آیات وجود «دشمنی» در میان انسان ها را از شرایط هبوط آنها میدانند، اما به انسانی که خواهان نیکبختی است پیروی از هدایت الهی را توصیه میکنند که از میانبرندۀ «دشمنی» است. یکی از نعمت های خدا برای هر مردمی از میان بردن «دشمنی» در میان آنان و نیز دشمنان آنان است، البته اگر آن قوم خود از ستمکاران نباشند. حتی قرآن دلیل منع قمار و شراب را «دشمنی» و «کینه»ای می شمارد که به واسطۀ آنها میان مردمان به وجود می آید: «إِنَّمَا یرِیدُ الشَّیطَانُ أَن یوقِعَ بَینَکُمُ الْعَدَاوَۀ وَالْبَغْضَاء فِی الْخَمْرِ وَالْمَیسِرِ وَیصُدَّکُمْ عَن ذِکْرِ اللّهِ وَعَنِ الصَّلاَۀ فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُون» («شیطان مىخواهد با شراب و قمار میان شما دشمنى و کینه افکند و شما را از یاد خدا و از نماز باز دارد پس آیا شما دست برمىدارید» (مائده، ۹۱). آیا می توان از این سخن نتیجه گرفت که هرچه «دشمنی» و «کینه» پدید آورد یا بر «دشمنی» و «کینه» بیفزاید «حرام» است؟
۱.۲. «دشمنی» از نظر هابز
اما در روایت تامس هابز فیلسوف انگلیسی، وضعیت بشری زمانی «جنگ همه علیه همه» بود. زمانی که هر انسانی هرچه را میخواست میباید از چنگ دیگری میربود. در این حالت هر انسانی برای انسان دیگر گرگ بود. انسان در حالتی طبیعی میزیست و اجتماع بشری هنوز هیچگونه نهاد قانونی و سیاسی نداشت، چرا که اساساً هنوز دولتی به وجود نیامده بود. اما انسان ها با تشکیل دولت دست از «دشمنی» علیه یکدیگر برداشتند و رضایت دادند به جای دشمنی با یکدیگر برطبق قوانینی رقابت کنند که عادلانه میدانند و کسانی را که از قانون سر میپیچند یا به حقوق دیگران تجاوز میکنند نه به صورت فردی بلکه بر اساس قوانین و به دست نهادی حقوقی کیفر دهند. از همین رو، سلاح های خود را به زمین گذاشتند و آنها را به حاکم یا فرمانروایی سپردند که از حق انحصاری داشتن سلاح و اعمال زور برخوردار بود. این البته، به معنای پایان دشمنی در میان انسان ها نبود، چون انحصار زور در دست یک تن خود باز سبب ستم های بسیار میشد، اما تا جایی که نظم زندگی جاری بود و عموم مردم کم و بیش از حقوق خود برخوردار بودند و اتفاقی نمیافتاد، فقط گاه و بی گاه افرادی طعمۀ ستم های حکومت میشدند، چون مردم به تجربه میدانستند که «بدترین حکومت بهتر از بیحکومتی» است، چون یک زورگو بهتر است تا هزاران زورگو، بنابراین برای فرار از هرج و مرج و آشوب و جنگ داخلی یا جنگ میان شهروندان که بدترین جنگ هاست، تا جایی که میتوانستند بدترین خودکامه را نیز تحمّل میکردند و این تا جایی ممکن بود که هنوز فرمانروای ستمگر کارد را به استخوان نرسانده بود.
چه در روایت قرآنی و چه در روایت تامس هابز از آغاز تاریخ بشری «دشمنی» حتی اگر ذاتی وجود و حیات بشری هم باشد نمیتواند اصل رفتار در زندگی اجتماعی باشد، چون در آن صورت هرگز اجتماع بشری به وجود نخواهد آمد. بنابراین، یک اصل روشن است اگر اجتماعاتی بشری به وجود آمده است که ما امروز آنها را به نام اقوام و ملت های گوناگون میشناسیم این اقوام یا ملت ها توانستهاند دست کم مدّت زمانی با صلح در کنار یکدیگر زندگی کنند. اما اگر جوامع بشری، دست کم بهطور رسمی، «دشمنی» را ترک گفتهاند، و جز در کشورهای عقبمانده یا دستخوش آشوب مردم بهطور گروهی به جنگ با یکدیگر نمیپردازند، چرا در عرصۀ بینالمللی هر کشوری «دشمن» کشور دیگر است یا با «دیگر»ی همچون دشمن رفتار میکند؟
حالت طبیعت، یعنی دشمنی هرکس علیه هرکس، هنگامی از میان رفت که مردمان کشوری با نظامی واحد پدید آوردند و نظام واحد قادر شد که قانونی واحد را بر همه اعمال کند و انحصار سلاح و زور را در اختیار خود داشته باشد، اما در عرصۀ بینالمللی چنین نیست چون هرکشوری با داشتن سلاح و دولتی متفاوت و قوانینی متفاوت و منافعی متفاوت اکنون برای همسایهاش یا کشور دیگر در حکم «دشمن» است، چون میتواند در علایق یا زبان یا فرهنگ یا دین یا هرچیز دیگری، از جمله منافع، کاملاً متفاوت با همسایهاش باشد، بنابراین هرکشوری برای پیشگیری از تجاوز کشورهای همسایه یا دیگر کشورها همواره خود را مسلّح و آماده نگه میدارد. بنابراین، تمدّن و وجود دولت در هرکشوری اگرچه توانسته است افراد را خلع سلاح کند یا به آنها نشان دهد که حتی در صورت داشتن سلاح نباید از آن برای «دشمنی» با دیگران یا کسب منافع غیرقانونی استفاده کنند، هنوز نتوانسته است دولت ها را وادار کند که از سلاح علیه شهروندان ناراضی از حکومت یا علیه دیگر کشورها استفاده نکنند. نتیجه آن شده است که هنوز یا در گوشه و کنار جهان حکومت ها علیه شهروندان ناراضی سیاسی از سلاح و زور استفاده میکنند، در واقع وظیفۀ حکومت این نیست که با سلاح از خودش در برابر شهروندان دفاع کند، چون حکومت باید نمایندۀ شهروندان باشد نه ارباب آنان، یا علیه دیگر دولت ها وارد جنگ و دشمنی میشوند. اما آیا این نیز چیزی ناگزیر است؟
۱.۳. کانت و دولت جهانی
ایمانوئل کانت، فیلسوف آلمانی قرن هجدهم، برای حلّ این مسأله پیشنهادی تحسینبرانگیز داد. پیشنهاد او این بود که کشورها برای اینکه از حالت بدویت و توحشی که جوامع در حالت طبیعت داشتند بیرون آیند، باید به تشکیل جامعۀ مدنی/شهروندی جهانی دست یازند، به تشکیل دولتی واحد اهتمام کنند تا همان طور که در نتیجۀ تشکیل جامعۀ مدنی/شهروندی «دشمنی» میان افراد بر سر منافع از میان رفت و رقابت قانونمند و عادلانه جای آن را گرفت و دیگر افراد برای حل اختلاف های شخصیشان دست به خشونت نمیزنند، مگر اینکه تبهکار یا جنایتکار شناخته شوند، کشورها نیز برای حفظ منافعشان به خشونت متوسل نشوند. بنابراین، برای ترک خصومت یا دشمنی میان جوامع باید نهادی بینالمللی یا دولتی واحد پدید آید که در عین به رسمیت شناختن خودمختاری و استقلال اعضایش آنها را از اعمال خشونت و دشمنی با یکدیگر و پرداختن به جنگ باز دارد. در این صورت در جامعۀ بینالمللی نیز دیگر کسی برای رسیدن به منافعش سلاح به دست نخواهد گرفت و اگر چنین کرد دیگران او را بر سرجایش خواهند نشاند. پیشنهاد کانت را کسی جدّی نگرفت، مگر هنگامی که دو جنگ جهانی در اروپا درگرفت و تشکیل جامعۀ ملل و سازمان ملل متحد به نوعی همان اندیشۀ کانت را بهطور ناقص تحقق بخشید. تشکیل اتحادیۀ اروپا در نخستین دهۀ قرن بیست و یکم نیز به نوعی متأثر از این اندیشۀ کانت بود.
۲. «دشمن» در اخلاق و «دشمن» در سیاست
آیا هیچ انسانی هست که بخواهد «دشمن» داشته باشد؟ آیا داشتن دشمن به سود ماست، آیا ما میکوشیم به تعداد «دشمنان»مان بیفزاییم؟ ما چگونه «دوست» و «دشمن» برای خودمان به وجود میآوریم؟ برای نابود کردن «دشمنان»مان چه راهی در پیش میگیریم؟ برای خودمان چگونه «دوست» پیدا میکنیم؟ پاسخ هایی که ما به این پرسش ها میدهیم نشاندهندۀ تحولی است که ما در دور شدن از انسانی ابتدایی به انسانی متمدن داشتهایم، از انسانی عقبمانده و غیراخلاقی به انسانی پیشرفته و اخلاقی. در سیاست نیز همین قاعده جاری است. کشوری که در سیاست «عقبمانده» است با همسایگانش و کشورهای دیگر همان طور رفتار میکند که با شهروندانش: با زور ـــ البته برای او آنان شهروندان نیستند بلکه «محکومان» یا «فرمانبرداران» و «نوکران» صرف هستند. چنین دولتی به ناگزیر همواره در حال خصومت و دشمنی است هم با شهروندانش و هم با همسایگانش، به همین دلیل همواره نیازمند قدرتنمایی و جمعآوری سلاح و نمایش و زورآزمایی است. زبانش در سیاست نیز زشت و موهن و پرخاشگر است و فاقد هرگونه وقار و متانت و خویشتنداری و ادب. بنابراین، باید ببینیم اگر ما در زندگی خصوصی نمیخواهیم بر دشمنانمان بیفزاییم چرا برخی در «سیاست» جز درست کردن «دشمن» یا «دشمن تراشی» و «دشمن سازی» کاری ندارند و هزینۀ آن را هم از جیب دیگران می پردازند و فقط وقتی رام و مطیع میشوند که «دشمن» بر آنان دست یافته باشد و پا بر گلویشان گذاشته باشد. آن گاه است که حفظ «مصلحت نظام»، یعنی بقای شریف خودشان و حامیان و نوکرانشان آنان را به تسلیم و خشوع در برابر زور وامی دارد.
۳. چه کسی از «دشمن» سود می برد؟
ما مردمان عادی از دشمنی سودی نمیبریم. برای ما «دشمنی» مایۀ نگرانی و عذاب است. چگونه میتوانیم در خانه استراحت کنیم یا در خیابان قدم بزنیم یا به کاری مشغول شویم اگر بدانیم همواره کسی هست که میخواهد به ما آسیب برساند؟ از همین رو، کم تر کسی است که بخواهد آن چنان دشمنانی برای خودش فراهم کند که درصدد آسیب رساندن به او باشند. اما این امر در جایی دیگر شاید صادق نباشد و آن جایی است که ما بخواهیم خودمان و دیگران را به گونهای تعریف کنیم که انگار در دو قطب مقابل به سر میبریم و هیچگاه نمیتوانیم با هم کنار بیاییم. رقابت های شغلی یا حرفهای و گروهی ما گاهی ممکن است تا سرحدّ خشونت هم پیش بروند و آنجایی است که ما از «رقابت» گذشته و به «دشمنی» رسیدهایم. رقابت های دوقطبی باشگاه های ورزشی یا احزاب و گروه های سیاسی و مذهبی و قومی گاهی چنین حالتی به خود میگیرد و به همین دلیل «رقابت» و «اختلاف» به «دشمنی» و سپس به «کینه» و خشونت تبدیل میشود. در این میان، کسانی بر این گماناند که «دشمنی» می تواند سبب انسجام گروهی و تقویت آن شود و بنابراین خوب است که ما همیشه دشمنی داشته باشیم تا خودمان را در برابر آن تعریف کنیم. اما این «دشمنی» ممکن است از این جهت سودی موقتی برای منافع گروهی داشته باشد، اما سودش موقتی است و عاقبت ندارد، چون همینکه مهار این «دشمنی» از دست در برود به جنگ یا خشونتی تبدیل خواهد شد که آن گروه یا حزب همه چیز کشور را به باد میدهد. در این گونه «دشمنی» صاحبان احزاب و مذاهب و نظامیان بیشترین منفعت را نصیب خود میکنند، البته تا هنگامی که این دشمنی به فرجام خونین خود نرسیده باشد.
۴. بزرگ ترین «دشمن» ما کیست؟
ما از «دشمن»، یعنی چیزی یا کسی که تهدیدی علیه ماست، هیچگاه دور نیستیم. اما چرا باید همواره بپنداریم که این «دشمن» انسانی دیگر است؟ آیا فقر، بیماری، نادانی، مرگ، گرسنگی، تشنگی، رنج، ستمکاری و بیعدالتی «دشمن» نیستند؟ انسانی که به علم یا حکمت یا شناخت رسیده باشد درمییابد که انچه انسان ها را به دشمنی با یکدیگر برمیانگیزد همین چیزهاست. انسان فقیر چرا باید به دشمنی با ثروتمندان برخیزد، اگر فقر و حرمانش را نتیجۀ آزمندی و ستمکاری آنان نداند؟ مردم چرا باید به جنگ علیه حاکمان برخیزند، اگر آنان را پایمال کنندۀ حقوق خود ندانند؟ بنابراین، آنچه ما باید بدانیم این است که چه چیزهایی ما را با یکدیگر دشمن میکند و چه چیزهایی ما را از دشمنی با یکدیگر نجات میدهد و به دوست بدل میسازد و چه چیزهایی «دشمنان واقعی» ما هستند که جز نابودی هیچ کاری با آنها نمیتوان کرد، دشمنانی که هرگز نمیتوان با آنها دوست شد یا از آنها دوست ساخت.
۵. بهترین راه برای نابود کردن «دشمن» چیست؟
ما از راه های مختلفی برای نابود کردن دشمنانمان استفاده میکنیم. اما این راه ها فقط برای دشمنانمان خطرناک نیستند، برای خودمان نیز خطرناکاند. اگر من بخواهم با «دشمن»ام بجنگم تا به او آسیب بزنم، این امکان نیز وجود دارد که او هم به من آسیب بزند، یا حتی آسیب بیش تری هم بزند. از همین روست، که انسان عاقل همیشه قدرت خودش و قدرت دشمنش را میسنجد و بعد دست به ابراز آشکار دشمنی یا اقدام برای آسیب رساندن به دشمنش میزند. اما راه هایی که ما ممکن است برای نابودی دشمنمان در پیش بگیریم همه به یک اندازه هزینهبر و پُررنج نیستند. اگر من بخواهم برای نابود کردن دشمنم تمامی سرمایه و وقت خودم را هدر دهم و زندگی خودم و فرزندانم و خویشاوندانم یا هموطنانم را فدای نابودی او کنم، چه بسا حتی با نابودی او خودم را هم نابود کرده باشم، چرا که دیگر چیزی برای ادامۀ حیات نداشته باشم. بنابراین، انسان عاقل از خود میپرسد آیا دشمن را حتماً باید از راه اعمال زور و به کار بردن سلاح و نابود کردن جسمانی از میان برداشت، آیا هیچ راه دیگری برای از میان بردن دشمن نیست؟ آبراهام لینکلن در سخن نغزی بهترین راه نابودی «دشمن» را پیشنهاد میکند، راهی که میتوانیم ببینیم چقدر کمهزینه و پُرفایده است: «بهترین راه برای نابود کردن دشمن دوست شدن با اوست». بله، چرا «دشمن» را به «دوست» تبدیل نکنیم؟ آیا این کمهزینهترین و بهترین راه و اخلاقیترین راه نیست؟ چه کسی گفته است که دوستان ما همیشه دوستان ما خواهند بود و دشمنانمان همیشه دشمنانمان باقی خواهند ماند؟ آیا ما در زندگی نمیبینیم که چگونه دوستانمان به دشمنانمان تبدیل میشوند و دشمنانمان به دوستانمان، وقتی منافع شان چنین اقتضا کند؟
۶. چگونه از «دشمن» «دوست» بسازیم؟
هریک از ما شاید به شیوۀ خودش آموخته باشد که چگونه برای خود دوستانی بیابد و چگونه برای خود دشمنانی بسازد. ما معمولاً میپنداریم که با منفعت رساندن به کسانی آنان را به «دوست» تبدیل میکنیم و با زیان رسیدن به کسانی آنان را به «دشمن». بنابراین، همیشه در این اندیشهایم که با بذل و بخشش دوستان خودمان را حفظ کنیم و تا جای ممکن به دشمنانمان آسیب برسانیم. اما آیا چنین کاری برای ما دوستان واقعی فراهم میکند و دشمنان ما را نیز نابود میکند؟ دین، حکمت، اخلاق و فلسفه چیزی خلاف این را به ما تعلیم میدهند. آنها به ما میآموزند که ما نباید «دشمنی کردن» را اصل زندگی خود قرار دهیم. به بیان شیوای امام علی (ع) «دوستی ورزیدن نیمی از خرد است» (کلمات قصار، ش ۱۴۲، ترجمۀ شهیدی). همچنین نباید بپنداریم که دوستان ما همواره «دوست» و «دشمنان» ما همواره «دشمن» خواهند بود: «دوستت را چندان دوست مدار! مبادا که روزی دشمنت شود و دشمنت را چندان کینه مورز که بود روزی دوستت گیرد» (کلمات قصار، ش ۲۶۸). بنابراین، انسان باید این توانایی را داشته باشد که برای خود دوستانی پیدا کند و اگر چنین کاری نتواند انجام دهد، ناتوانترین مردم خواهد بود. از سوی دیگر، کسی را میتوان تواناترین مردم خواند که میتواند از «دشمن» دوست بسازد، اما چگونه میتوان از دشمن دوست ساخت؟
۱. بدی را با بدی پاسخ ندهیم. کسی که بر این گمان است که کلوخانداز را پاداش سنگ است و باید با هرچیز با شدت برخورد کند و بر دهان دیگران مُشت بکوبد و دهان دشمن را خُرد کند و بر صورت او سیلی بزند هرگز قادر نخواهد بود که از دشمن «دوست» بسازد. چنین کسی حتی «دوستان» خود را نیز نگاه نتواند داشت. قرآن در این خصوص به ما تعلیم میدهد که چگونه از «دشمن» دوست بسازیم: «وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَۀ وَلَا السَّیئَۀ ادْفَعْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَینَکَ وَبَینَهُ عَدَاوَۀ کَأَنَّهُ وَلِی حَمِیمٌ»؛ «وَمَا یلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَمَا یلَقَّاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِیم» (فصلت، ۳۵-۳۴: «و نیکى با بدى یکسان نیست [بدى را] با آنچه بهتر است دفع کن آنگاه کسى که میان تو و میان او دشمنى است گویى دوستى یکدل مىگردد؛ و این [خصلت] را جز کسانى که شکیبا بودهاند نمىیابند و آن را جز صاحب بهرهاى بزرگ نخواهد یافت»).
۲. با انصاف رفتار کنیم. هیچ چیز همچون بیعدالتی به خشم و سپس کینه و دشمنی تبدیل نمیشود. فردی که با دیگران باانصاف رفتار نکند و برای دیگران همان حقوقی را که برای خودش قائل است قائل نباشد، آنان را به دشمنان سرسخت خود تبدیل میسازد. سرچشمۀ بسیاری از ناخشنودیهای بشری فقر یا گرسنگی نیست. اگر انسان فقر یا گرسنگی را از ناتوانی و تنبلی خودش بداند از کسی خشمگین نخواهد شد. انسان وقتی خشمگین میشود که فقر و گرسنگی را ناشی از ستم دیگران بداند. نظامی اجتماعی که نتواند دلایل قانعکنندهای برای نابرابریهای اجتماعی داشته باشد، به همین سان به دشمنی در میان مردم و دشمنی مردم با حکومت دامن میزند.
۳. با تُندی و درشتی سخن نگوییم. هیچکس کم تر و کوچک تر از فردی دیگر نیست. احترام لازمۀ زندگی سالم اجتماعی است. منزلت های اجتماعی، ثروت یا قدرت، این جواز را به کسی نمیدهند که شخص هرطور خواست با دیگران سخن بگوید. کسی که حرمت دیگران را به رسمیت نشناسد حرمت او را نیز نگاه نخواهند داشت.
۴. از بدگویی و غیبت بپرهیزیم. سخنان روا یا ناروا در خصوص افراد آنان را از زندگی سالم اجتماعی باز خواهد داشت. به وجود آوردن بدگمانی های ناروا در حق اشخاص این امکان را از آنان می گیرد که رابطهای سالم و ارزشمند با آشنایان تازه داشته باشند. ما حق نداریم با بدگویی افراد را از این امکان و آیندهشان محروم کنیم. چنین کاری در حکم نابود کردن آیندۀ آنان خواهند بود و از این رو آنان دشمنان ما خواهند شد.
۵. خویشتندار باشیم. در زندگی اجتماعی این امکان وجود دارد که ما با یکدیگر برخورد منافع یا برخورد سلیقه و نظر داشته باشیم. هیچگونه از این برخوردها نباید سبب شود که ما خویشتنداری فروگذاریم و به خشم بگراییم و آنچه را خود حق میدانیم به دیگران تحمیل کنیم.
۶. نیکی کنیم. نیکی کردن باج دادن و خریدن دیگران نیست. ما در رساندن سود یا منفعتی به دیگران حُسن نیت خود را برای داشتن روابط انسانی نشان میدهیم. ما با نیکی کردن نشان میدهیم که همه چیز را برای خودمان نمیخواهیم و حاضریم بی هیچ چشمداشتی به دیگران یاری کنیم و به آنان سود برسانیم.
۷. عذرخواه تقصیرات خود باشیم. کسی که به تقصیرات خود واقف است و آنها را به گردن میگیرد و عذرخواهی میکند مانع از بروز خشم و کینۀ دیگران میشود.
۸. به سخن دیگران گوش دهیم. افرادی که خود را همواره حق به جانب میدانند و با دیگران طوری سخن میگویند، انگار که آنان هیچ نمیدانند و تنها آنان هستند که همه چیز را میدانند، احمقانی هستند که بیش ترین خشم و کینه را متوجه خود میکنند. چون دیگران را تحقیر میکنند و هیچ کس را به حساب نمیآورند.
انسان کریم و اخلاقی و متمدّن شرمی از آن ندارد که دست دوستی به سوی «دشمن» دراز کند، یا دست دشمن را که به سویش دراز شده بفشارد و به دشمنی خاتمه دهد و از «دشمن» برای خود «دوست» بسازد. اما انسان های لئیم و سفله همواره دشمنی ورزیدن و خوار کردن دیگران را مایۀ مباهات خود میشمرند و با رد کردن دست دوستی و پافشاری بر خوار کردن و کوبیدن «دشمن» خود را سرانجام به چنان خواری و خفّتی میاندازند که دیگر حتی «دوستی» هم برایشان باقی نمیماند.
پیوست ۱
چه چیزی کمش زیاد است؟[۲]
در قدیم یکی از چیزهایی که بر دیوار برخی مغازهها و حتی اتاق انتظار پزشکان به چشم میخورد سخنانی حکیمانه از بزرگان دین یا حکمت و فلسفه بود که آدم را هم سرگرم میکرد و هم شاید در آینده راهنمایی برای زندگی اش می شد. مردم بدین گونه چیزهایی را پیش چشم خود میآویختند تا همواره یادآوری برایشان باشد و شاید به دیگران هم سفارش میکردند که از چنین سرمشق هایی پیروی کنند. بسیاری از این چیزها امروز دیگر در مغازهها و فروشگاه ها نیست و شاید به نظر برخی دهاتی و عقب افتاده جلوه کند و به جای آن عکس این و آن آویخته شده است یا دست بالا تابلوهای نقاشی. این سخنان اکنون از مغازهها رخت بربسته و به وبلاگها و سایتها و صفحات کاربران شبکه های اجتماعی نقل مکان کردهاند و هرکسی به فراخور حال خود گهگاه چیزی از این یا آن بزرگ نقل میکند، بزرگانی که ممکن است مُد روز باشند، مثلاً، سخنی از نیچه یا شوپنهاور یا هرکس دیگری که به اصطلاح مطرح یا فزایندۀ وجاهت باشد. باری، سخنان حکیمانه از قدیم مورد توجه مردمان بوده است و آنها را نه برای به رخ کشیدن فضل و دانش بلکه برای رسیدن به زندگانی خوب به کار بستهاند، یعنی آنچه حکمت در پی آن است: خوشبختی. چرا که حکمت اساساً برای به کار بستن است و نه دانستن. چه کسی است که بخواهد در این جهان در فقر و تنگدستی و درد و محنت و بیماری به سر برد؟ یا بر رنج و فقر و بیماری بیفزاید؟ ارج و قربی که حکیمان از قدیم یافتند و حتی در کتابهای دینی در کنار پیامبران از تعالیم آنان یاد شد، همچون لقمان حکیم که از او و سخنان حکیمانهاش در قرآن یاد میشود، یا آنچه خداوند به پیامبرانش داد تا به مردمان بیاموزند (کتاب و حکمت) و آن را رسالت انبیایش معرفی کرد تا بدین وسیله مردم هدایت یابند، همه گویای آن است که انسان در جست و جوی زندگانی خوب باید راههای رسیدن به آن را بداند و بیاموزد و گرنه سرگردان خواهد ماند و راه به جایی نخواهد برد و جز هلاکت نصیبی نخواهد یافت. خدا پیامبران را نفرستاد تا مردم را تازیانه بزنند یا گردن بزنند یا به اسارت بگیرند و بر غلامان و کنیزان خود بیفزایند و یا پیوسته تعزیر کنند. باری اینها را گفتم تا بگویم یکی از آن کلمات قصار و حکیمانه ای که همیشه در نانوایی یا بقالی در هنگام انتظار می خواندم سخنانی بود منسوب به امام علی (ع). البته، بدون منبع و مأخذ. یکی از آنها که به خاطرم مانده است این بود:
آنچه کمش زیاد است «دشمن» است!
و چه سخن نیکویی است و عمل به آن چه دشوار. بسیاری از رنجها که ما در زندگی بدان دچار میشویم از دشمن سازی و ناتوانی در دوستیابی و دوست نگهداری است. بی شک زندگی خوب و انسانی جز در آرامش و صلح و صفا با دیگران ممکن نیست. جنگ و ستیز و نفرت و میل به نابود کردن دیگران فقط افراد بیماری را خشنود میکند که از این راه کاسبی میکنند و با غارت و چپاول دیگران بر ثروت خود میافزایند، وگرنه اگر خود آنان زیردست بودند چنان فروتن و مهربان میشدند که کسی به گردشان هم نمی رسید. زورگویی و گردنکشی البته خصوصیت قدرت مدارانی است که هزینۀ زورگویی های خود را از جیب مردم میپردازند وگرنه کیست که نداند اگر همین افراد از تخت قدرت به زیر آیند دیگر چنین گستاخ سخن نخواهند راند. خودبزرگ بینی و گستاخی شاه ترک ایران علاءالدین محمد خوارزمشاه در برابر مغولان و دفاع از جنایتی که والیانش انجام داده بودند به روز ایران و مردمش آن آورد که همه میدانیم اما آنچه ما همواره در تاریخ خود تکرار میکنیم این است که مغولان چه بودند و چه کردند. ما همواره از جنایت مغولان می گوییم و از بی عدالتی و بیتدبیری و خیره سری و زورگویی حاکمان خود هیچ نمی گوییم. نمیگوییم و فراموش میکنیم که ما چه کردیم که مغولان بر ما تاختند؟ چرا «نظام» می باید از «جنایت» والیانش حمایت کند؟ چون «خودی»اند؟ چون پای «آبروی نظام» در کار است؟ چون همه چیز «نظام» است؟ نه، مردم! نه کشور!
«نظام» ما چه کرده بود که نه خود تاب مقاومت در برابر مغولان داشت و نه مردم در برابر مغولان مقاومتی سزاوار کردند؟ چگونه با آن هم دبدبه و کبکبه و نازیدن به سپاهیان شاهنشاهی شکست خوردیم؟ و این البته اولین بار نبود. اسکندر و تازیان (اعراب) نیز سده ها قبل چنین کردند و ما امروز همواره به آنان لعنت میفرستیم اما از خود نمیپرسیم ما چگونه با «دشمنان» رفتار کردیم و می کنیم که چنین دمار از روزگار ما برآوردند و برمی آورند؟ با آن همه قدرت و شوکت که داشتیم و بدان می نازیدیم. ما «نظامی» داشتیم که گمان می کرد همانطور که توانسته به مردمش زور بگوید پس به بیگانگان هم می تواند زور بگوید و برپا بماند. اما دست بالای دست بسیار است. و از هر زورگویی زورگوتری هست. اگر در جنگ جهانی دوم ژاپن و آلمان با خاک یکسان شدند نباید از کسانی متنفر شوند و باشند که کشورشان را با خاک یکسان کردند. آنان باید از «خود» و «نظام»شان متنفر شوند و باشند که آنان را به چنین فرجامی راند و به همین دلیل آنان امروز از فاتحان جنگ متنفر نیستند، چون فاتحان کشور آنان را اشغال نکردند، «نظام»شان را سر جای خود نشاندند. بنابراین، امروز بهترین روابط را با فاتحان جنگ با کشور خود دارند، و از هرکشور دیگری پیشرفته ترند، حتی از امریکا، تا حدودی. از حکمت پیشینیانمان و از تاریخ بیاموزیم:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروّت با دشمنان مدارا
اما آنان را که با دوستان و مردمان خود مروّت نیست، چگونه توان به مدارا با دشمنان اندرز داد؟
پیوست ۲
ادب و خرد[۳]
از ویژگیها تاریخی مردم ما، دست کم در گذشته، علاقه به شعر و سخنان حکمتآمیز یا اَمثال و حِکَم است که خود را در گفتار هرروزی مردم نیز نشان میدهد، آن گاه که برای استوار کردن رأی خود به شعری یا مثلی چنگ میزنند. این کار در برخی فرهنگهای جدید، اروپایی، زشت و ناپسند شمرده میشود که آدم به جای زدن حرف استوار و دارای دلیل به سخن بزرگان یا ضرب المثلهای عامهپسند یا خواندن یکی دو بیت شعر متوسل شود. چرا که به نظر میآید شخص قصد مرعوب کردن شنونده و خواننده و پوشاندن ضعف استدلال های خود را دارد. در این سخن و نگرش البته بصیرتی هست. شخص میباید مستقل و دارای عقل بالغ باشد و از تکیه به این و آن، چه خدا و پیامبر، چه حکیم و فیلسوف و دانشمند نامدار، پرهیز کند و همه چیز را به معیار عقل و در ترازوی آن بسنجد: که گفت دلیل نمیشود، چه گفت دلیل است. آیا سخن او در ذات خود استوار است یا نیست. من با این استدلال موافقم. اما این دلیل نمیشود که ما از سخنان حکمتآمیز بزرگان پرهیز کنیم و آنها را به خاطر نسپریم، هرچند در کار برد به جای آنها میباید تأمل کنیم تا با کاربرد نابجا آنها را نیالاییم و به ورطۀ ابتذال نلغزیم. سخنان سنجیده شمعها و مشعلها و چراغها و نورافکنهاییاند برای روشن ساختن و پیمودن راه تاریک و دشوار زندگی. ما از عقل و خرد دیگران، قدیم و جدید، بینیاز نیستیم و حکمت و ادب و دانش را از هرکس که دارد میباید بگیریم، چه خدا گفته باشد چه شیطان، چه پری گفته باشد چه آدمیزاد. امروز در اینترنت گشتی زدم و آن سخنان مسنوب به حضرت علی (ع) را یافتم. آنها را در قابی گذاشتم تا همواره پیش رویم باشند. به یاد کودکی شاد و فراموشنشدنیام. هدیهای به شما.
از سخنان منسوب به امام ستمدیدگان و عدالت جویان علی بن ابی طالب (ع)
۱. بزرگترین گناه ترس است.
۲. بزرگترین تفریح کار است.
۳. بزرگترین بلا ناامیدی است.
۴. بزرگترین شجاعت صبر است.
۵. بزرگترین استاد تجربه است.
۶. بزرگترین اسرار مرگ است.
۷. بزرگترین افتخار ایمان است.
۸. بزرگترین سود فرزند نیک است.
۹. بزرگترین هدیه گذشت است.
۱۰. بزرگترین سرمایه اعتماد به نفس است.
۱۱. آنچه بر قضا وقدر فایق آید صبر است.
۱۲. آنچه آدمی را صیقل دهد کار است.
۱۳. آنچه کهنه اش بهتر است دوست است.
۱۴. آنچه از علم بهتر است تجربه است.
۱۵. آنچه برای مرد ننگ است غصه است.
۱۶. آنچه پیش از مرگ آدمی را می کشد نومیدی است.
۱۷. آنچه هرقدر دراز باشد کوتاه است عمر است.
۱۸. آنچه کمش زیاد است دشمن است.
۱۹. آنچه زیادش هم کم است ایمان و جوانمردی است.
پیوست ۳
دین و دینداری مردم کوچه و بازار[۴]
آنچه را مردم کوچه و بازار دین و دینداری میدانند باید از آنچه آنان «دین» و «دینداری» میشناسند شناخت، یعنی آنچه از قول بزرگان دین میآموزند و گرامی میدارند و آن چیزی نیست جز حکمت زندگی یا اندرزهایی حکیمانه برای بهتر زیستن. این حکمت زندگی در آن سخنانی جلوهگر است که به آنان درس زندگی میدهد، معنایش را روشن میکند و پسند و ناپسندش را تعیین میکند. در آنچه دیروز از سخنان منسوب به حضرت علی (ع) در نزد عامۀ مردم آوردم به راحتی میتوان آن «دینی» را شناخت که مردم بیش از هزار سال از زبان بزرگان دین با نام «حکمت زندگی» میشناسند و آن را «معنابخش زندگی» و «راهنمای زندگی» خود میسازند، هرچند از زبان شخصیتی دینی بیان میشود: ارزشهایی انسانی و جهانی و عملی، نه صرفاً دینی به معنای مرسوم، یعنی اجرای شعائر و مناسک و حفظ ظواهر و احکامی مبتنی بر حرام و حلال یا واجب و مستحب و مکروه شرعی. در این سخنان هیچ نشانی از آنچه امروز عوامفریبان زورگو و سلطهگر و زشتروی و بدکردار «دین» و اجرای «احکام شریعت» میخوانند نیست: امام علی (ع) حاضر در این سخنان به هیچ یک از چیزهایی که متعصبان دینی «دین» مینامند حتی کوچکترین اشارهای هم نمیکند. در نزد علی (ع) حاضر در این سخنان، بزرگترین گناه «شرک» یا «شرابخواری» یا «بیحجابی» (آیا در کتاب و سنّت هرگز از آن به عنوان گناه یاد شده است؟) یا «زناکاری» و دیگر گناهان شرعی نیست. او نه از برپایی نماز سخن می گوید، نه به تقوا و پرهیزگاری سفارش می کند، نه به گرفتن روزه، نه به نگرانی از آخرت، نه ترس از خدا. در نزد او «ترس» بزرگترین گناه است. و البته «ترس» رذیلتی دینی نیست. رذیلتی انسانی یا انسانگرایانه و از ارزشهای اینجهانی و دنیوی است. خدا کسی را به این دلیل که ترسو بوده است مجازات نمیکند. «ترسو» صفتی است که انسانها با آن کسی را «شرمسار» میکنند. در عُرف و قانون هم برای «ترسو» هیچ مجازاتی نیست. تنها مجازات «ترسو» این است که به او «بگویند» ترسو! همین و بس. انسان را با سخن نیز میتوان تازیانه یا نیزه و زخم شمشیر زد. در اخلاق انسانگرایانه ارزشها با تازیانه و چوب و داغ و درفش و شمشیر حکومت نمیکنند و حاکم نمیشوند: با زبان میبرند و میسوزانند و زخمگین میکنند: اخلاق مدح و ذمّ است ، یعنی ستایش و نکوهش. و البته برای اخلاق انسانگرایانه وعد و عید اخروی نیز بیمعناست. انسان از اینکه بشنود «دلیر» است شاد و خرسند است و از اینکه بشنود «ترسو» دلآزرده و رنجور. در نزد خدا «دلیر»ی و «ترسو»یی اهمیتی ندارد، چون برای «او» نیست. شخص یا «خود»ش از این چیزها خوشش یا بدش میآید یا از حرف «مردم» میترسد یا خواهان ستایش آنان است. اکنون همۀ این فضایل و رذایل و معماهای زندگی را رو به روی هم بگذاریم ببینیم امام علی (ع) حاضر در این سخنان چه درسهایی برای زندگی به ما میدهد:
۱. بزرگترین گناه ترس است: گناه = ترس. آیا سرچشمۀ همۀ گناهان ترس نیست؟: شرک، دروغ، نفاق، ریا، جنایت، دزدی، خیانت …
۲. بزرگترین تفریح کار است. تفریح = کار. چگونه میتوان از کار تفریح ساخت؟ این معمایی است که هرکس باید خودش برای خودش حل کند. کاری را بکن که از آن لذّت می بری! اگر کار برای ما رنج است بدین معنی است که اجباری است و مورد علاقهمان نیست.
۳. بزرگترین بلا ناامیدی است. بلا = ناامیدی. انسان بسیاری چیزها را برای خود ناگوار و فاجعه میبیند. اما فاجعه وقتی فاجعهبارتر میشود که انسان امید خود به پیروزی بر فاجعه را از دست بدهد. پس ناامیدی از هر بلایی ناگوارتر و بزرگتر است. از هر بلا و مصیبتی با امید میتوان جان به در برد.
۴. بزرگترین شجاعت صبر است. شجاعت = صبر. صبر توانایی انسان برای تحمّل چیزی است که اکنون توانایی تغییر دادن آن را ندارد. پس اگر صبور باشد خویشتنداری می ورزد تا هنگام تغییر فرا رسد. برای هر کاری زمانی است. ما نمیتوانیم هر وقت دلمان خواست باران داشته باشیم یا نداشته باشیم یا کاشتههایمان را درو کنیم. برای رسیدن به مطلوب شخص باید آن قدر دلیر باشد که مدت زمانی را تحمّل کند، هرچند به درازا کشد.
۵. بزرگترین استاد تجربه است. استادی= تجربه. تجربه بزرگترین آموزگار انسان است. همۀ علوم و مهارتها زادۀ تجربهاند. از تجربه نهراسیم.
۶. بزرگترین اسرار مرگ است. راز= مرگ. رازی که هرکس خود باید آن را بگشاید. مرگ بزرگترین پرسش انسان و بیپاسخ ترین پرسش انسان بوده و هست و خواهد بود.
۷. بزرگترین افتخار ایمان است. افتخار = ایمان. ایمان چیست؟ اعتقاد به اینکه این جهان را خدایی حکیم و علیم و خبیر و بصیر است. پس ستم برجای نمیماند و عدالت برقرار و حق و حقیقت آشکار خواهد شد.
۸. بزرگترین سود فرزند نیک است. سود = فرزند نیک. انسان وارث میخواهد. آنچه میاندوزد بر باد خواهد رفت اگر وارثی نیک نداشته باشد. فرزند نیک، اگر پدر سرمایه داشته باشد، سرمایۀ او را حفظ میکند و بر آن میافزاید، و اگر پدر سرمایه نداشته باشد، سرمایهای بزرگ برای پدر خواهد بود.
۹. بزرگترین هدیه گذشت است. هدیه = گذشت. ما با دادن هدایا قصد جلب محبت و دوستی دیگران را داریم. اما گاه با کمترین دلخوری یا ناسپاسی از کسانی که به آنان بیشترین هدایا را دادهایم دور میشویم. چرا نباید «گذشت» هم یکی از هدایای ما به آنان باشد؟
۱۰. بزرگترین سرمایه اعتماد به نفس است. سرمایه = اعتماد به نفس. توانایی انسان در کار در گرو اعتمادی است که او به تواناییهایی خودش دارد. کسی که سرمایه ندارد با تکیه بر تواناییهای خود میتواند صاحب سرمایه شود. اما اگر اعتمادی به تواناییهای خود نداشته باشد یا سودی نخواهد کرد، چون خطر نمیکند، یا سرمایه را تلف خواهد کرد چون توانایی حفظ آن را نخواهد داشت.
۱۱. آنچه بر قضا وقدر فایق آید صبر است . قضا وقدر = صبر. در زندگی چیزهایی هست که ما را در تعیین آنها دستی نیست. بر آنها چگونه توانیم پیروز شد جز آنکه صبور باشیم تا بگذرند؟ هرگونه بیقراری در برابر چیزی که توانایی تغییر آن را نداریم آسیبی است به خودمان.
۱۲. آنچه آدمی را صیقل دهد کار است صیقل = کار. انسان با کار هر چیزی را میتراشد و میپردازد و رخشان میکند. اما در همین کار خود او نیز ساخته میشود. انسان با کار فقط چیزی در بیرون خود نمیسازد. او با کار خود را نیز میسازد.
۱۳. آنچه کهنه اش بهتر است دوست است کهنه = دوست. چیزهای کهنه را دور میاندازیم و با اکراه تحمّل میکنیم و همواره خواهان نو و جدیدیم. اما تجربه به ما میگوید که دوستِ از آزمون سر بلند بیرون آمده بهترین چیزی است که میتوان داشت.
۱۴. آنچه از علم بهتر است تجربه است. علم = تجربه. علم مجموعهای از دانستنیهای حاصل از تجربۀ دیگران است. اما اگر تجربه کنیم، خود نیز به چیزهایی دست مییابیم که دیگران بدان دست نیافتهاند. علمی که خود ما به وجود میآوریم حاصل تجربۀ ماست.
۱۵. آنچه برای مرد ننگ است غصه است. ننگ = غصه. سخنی است متعلق به عصر مردانگی. مردان در طول تاریخ تصوری از خود شکل دادهاند برای اینکه «مرد» چگونه باید باشد. مرد نمیشاید و نمیباید زانوی غم به بغل بگیرد و در خانه بنشیند. او باید برخیزد و کار کند. پس باید غصه و غم را ننگ بشمرد. «ننگ» امری است اخلاقی و انسانی نه دینی.
۱۶. آنچه بیش/پیش از مرگ آدمی را می کشد نومیدی است. مرگ = نومیدی. انسان اگر امید نداشته باشد از پیش باخته است. پس نومیدی هم پیش از مرگ به سراغ او میآید و او را به مرگ راضی میکند و هم بیش از مرگ به مرگ واقعی او میانجامد. در این جمله نسبت نومیدی = مرگ هم میتواند پیش باشد و هم بیش.
۱۷. آنچه هرقدر دراز باشد کوتاه است عمر است. دراز/ کوتاه = عمر. تضاد دراز کوتاه از آن جملهای متناقضنما یا پارادوکسیکال میسازد. عمر کوتاه است هرقدر هم که دراز باشد.
۱۸. آنچه کمش زیاد است دشمن است. کم/ زیاد = دشمن. دشمنان را نمیتوان با خشونت و مرگ از میان برداشت. و نمیباید به دشمنسازی و دشمنتراشی خو کرد. یک دشمن کافی است تا زندگی شخص در تمام عمر با بیم و نگرانی همراه باشد. پس از دشمنان بکاهیم. چگونه؟ با دوستی و برطرف کردن اختلافات.
۱۹. آنچه زیادش هم کم است ایمان و جوانمردی است. زیاد/کم = ایمان و جوانمردی. ایمان و جوانمردی شاید متناقض به نظر آیند. جوانمردی (مروّت) آیین اخلاقی عرب در قبل از اسلام بود. اسلام ارزشهایی دینی آورد. اما «مروّت» همچنان به حیات خود در بعد از سلام نیز ادامه داد، هرچند اکثر مردم دیگر همه چیز را با معیار دین میسنجیدند. در این سخن، هردو سرچشمههای پایانناپذیر فضایل اخلاقیاند و هرچه هم شخص داشته باشد باز کم است.
فرجام سخن
آنچه مردم از «دین» و «پیشوایان» خود برمیگزینند تابع اصل سود و فایده است. اگر دین و مذهب و حکمت و فلسفه و علم سودی برای بهبود زندگی انسانها نداشته باشند برجای نمیمانند، چون آن انسانهایی که به آنها عمل میکنند برجای نمیمانند. بنابراین، اگر دینی و مذهبی و حکمتی و فلسفهای و علمی برجاست، از این روست که تمدّنی برجاست و انسانهایی برجایند که میتوانند با آنها زندگی کنند و زندگی خود را بهبود بخشند. آنچه هر دین و مذهب و حکمت و فلسفه و علمی را نابود میکند ظاهرگرایی و ظاهرسازی و بریدن پیوند آن با زندگی است. در فرهنگ اسلامی ـ ایرانی چیزی هست به نام «ادب» که ترجمۀ «پایدیا»ی یونانی و «هومانیتاس» رومی و «اومانیسم» اروپایی است. «ادب» سازندۀ شخصیت انسان در این جهان و بخشندۀ کرامت به او و مایۀ امتیاز او از دیگر جانوران است. در تمدّن اسلامی از قرن سوم به بعد بود که رفته رفته جنبشی فرهنگی به نام «ادب» پدیدار شد. «ادب» مجموعهای از حکمت و فلسفه و ادبیات و همچنین سخنان حکمتآمیز و آداب و رسوم تمدن است که انسان را از «کودکی» بدویت بیرون میآورد و او را به بلوغ زیستن در جامعۀ متمدن یا «شهری» میرساند. ترجمۀ سخنان حکمای یونانی و ایرانی و مجموعههایی از این دست نقش مهمی در شکل گیری فرهنگ اسلامی در قرنهای بعدی داشت و پیدایش کتابهای حدیث و سخنان حکیمانۀ بزرگان دین متأثر از این الگو بود. و البته موارد فراوانی از انتساب سخنان حکیمان گذشته، یونانی و ایرانی، به پیشوایان دینی وجود دارد که خود موضوع پژوهشهای تاریخی است. اما آنچه مهم است این است که فرهنگ اسلامی از ابتدا، همچون کاری که برخی امروز میکوشند انجام دهند، مجموعۀ یکدستی از تعالیم دینی و انسانگرایانه در برابر یکدیگر نبود. این دو گاه چنان در هم آمیختهاند که تشخیص و متمایز کردن یکی از دیگری آسان نیست. سخن از «دینی» و «سکولار» در جهان اسلام همچون جهان غربی آسان نیست.
منبع: @fallosafah
[1] این مقاله نخستین بار، دوشنبه، ۲۰ شهریور، ۱۳۹۱، در سایت فَلُّ سَفَه، منتشر شده است.
[۲] نخستین بار جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸، در کانال تلگرام (@fallosafah) من منتشر شد.
[۳]. نخستین بار شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸، در کانال تلگرام (@fallosafah) من منتشر شد.
[۴]. نخستین بار یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۸، در کانال تلگرام (@fallosafah) من منتشر شد.
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.