«هاویه سوزان»

من سیلِ سخیف و سَیارِ این هاویه‌ی سوزان را روایت می‌کنم
حوصله‌ی سوخته مردمی
که سرش گرم تباهی است و گرانی

مردمی که دارد شب و روز
می ترکد همچنان، اما واداده است و راضی

و دست خونین پدران شهر را می بوسد
وقتی که سهراب کُشی افتخار این راه است…

و یک بار فقط یک بار جیغ بکش سیاه، خودزنی را
در روزهای خاکستری شهر
و خودکشیِ غمین ِ نخبه های به اتاق شوک خزیده را

دانشگاه شاعر زمان ما
خیابان است و کوچه ها حتی وقتی در خلوت تشویش زای خانه کز کرده باشد
سرش گیج ِ دختربچه فقیری‌ست که ناشتا صبحانه خورده نخورده به سر چهارراه می ‌رود واکس می‌کشد

اما در انتهای این روزهای دوزخی یک بار
از طبقه دوازدهم یک بار
با سر به کف آسفالت لکه خون می شود درشت!

به حاشیه ها گذر کنید
سیگار فروش پیر، کولی ِ گم نام ِ جاده هاست
در شب سرد زمستانی،
به گوشه ای از خیابان کز می‌کند و من
با رشت ِسرگمه کرده‌ی عصبی جر‌بحث می‌کنم که چرا 
سرطان دود بر بخت‌مان بوسه می زند
و چرا چرا اعصاب ِشیشه‌ای من ویران است ویران

از هوم هوم ِ بی‌سلامت ماشین ها
باران ملال می ریزد بر پارک کشاورز

انگشت بر جیب می ریزم تهی،

با هوای بهمن رطوبت ِ عفن انگیزی که در دهان و معده هاست
دو پسر بیست و خورده ای ساله با شلوارهای جین ِ پاره پوره ای
دود می کنند علف سوخته‌‌ در سیگار را
من اما ناظر ِ منفعلی هستم
که با نسل واژگون، این گونه بی رمق به حاشیه خیابان می روم
در زیر باران فلاکت

قدم می زنم و عدالت است این، شاید عدالت است این
که سقفی به سرم نیست تا هنوز…

و موها، دست ها، سیگارها
شلوارها، کیف ها، بیکارها
کفش ها، ابروها، بیدارها هیچ کاره اند
و من قطع ارتباط را روایت می کنم من انفصال را
که نمی‌خواستمش هرگز
در اصطکاک خواهش من و «نه» که نام دیگر پدر است
قطع ارتباط با برادرانم
قطع ارتباط با سنتی که چندیست چون یهودی سرگردان به انزوایم کشانده است
قطع ارتباط با شاعران خیابانی
سایه ای شدم از دستپاچگی
کنار بوستان کشاورز
دختری با موهای نیمه طلا و نیم خاکستری، یکسره بی هیچ بهانه ای سوار ماشین شد
ماشینی که شهوت از آن می ریخت
دانشگاه شاعر امروز
خیابان است
هرچند
در کنار پارک کشاورز
به آن نظاره کند

چه سیر انفعالی تهوع بر انگیزی
اگر شاعر تماشاگر باشد و ناظر
باد می‌رقصد بر لابه لای برگ های آزرده
و قطرات باران بر سر ِ نسل ما
سرکوب ِ دوباره ای را آغاز می کنند
در کنار بوستان کشاورز
-زبان زنده‌ی شهر با من گفت‌وگو دارد
بوی تیز حشیش
خنده‌های مصنوعی منقطع
پسرکان نو بلوغ زیر سایه های فاحشه های بی دلیل
نه کتابی در دست آنان بود
نه سودای شعر در سر داشتند
آن چه میان ما می پلکید
قطع ارتباط دو نسل بود…
ما هر دو دور بودیم از هم و اما هر دو زاده بودیم
پسری به نام نیهیل را
و فرستاده بودیم به مدرسه، دانشگاه، کوچه، خیابان
تا نسل راه گم کرده مان
موج مخنثی را
تحویل آیندگان دهد…
تا به ریش مان بی تخفیف قهقاه سر دهند بی ریشه ها

و منتقدان پرخاشگر آینده
جنازه های پوکیده ما را به صلابه کشند

با دندانه های خونین ِخودکارشان
وقتی که من از پوچیدگی روایت می‌کنم
از پوسیدگی…

اسفند ۹۷ رشت

 

«در ستایش ِ مختاری»

درود بر محمد مختاری
آن واقعیتِ پنهانِ تکراری
که می‌خواهند یادش
چون سنگ مزارش
لهیده شود،
اما نمی توانند…
نمی توانند

زنی هنوز منتظر نشسته به درگاه
که محمد مختاری برگردد اما
او
تکثیر می شود هر زمان به شکل یکی
بی اختیار ِ خنده دار ِ جلادان
و نسبت تلخی که میان خون سیاووشان و او
اسطوره را از هزاربطن شکنجه و شوک
تاریخِ حذفِ صدق و اضافه‌ی دروغ
به واقعیت انسان معاصر
بازسازی می‌کند
و بر چهره خواب دیده من و تو
سیلیِ دوباره ای
ارزانی می‌کند…
من خیره مانده ام به روال پسرکشی
سهراب کشی اما
شکسته نمی شود انگار
تنهایی‌ست که دست و پا درمی آورد،
بر نیمه های مضرس تابیده به دور باطل ریسمان و خون،
می‌گردد، می‌گردد
تصویر خفگی ماست،
که می چرخد و از آن طناب بر گلوی محمد مختاری تصویر می‌شود
در عصر ِ بی عاری

در عصر بی عاری،

انسانی زنده تر از نسل افیون و انهدام آری
که من مرگش را نمی ستایم هرگز
و ردپای زندگی او را بگذار که بشنوند
آنان که با مرده ستایی
تف ِ چرکی به چهره ی شجاع ترین زندگان می اندازند
و سوگند به آن که درک حضورش را
هر سال اراده‌ی مقدس مقرری!
پر رنگ تر از همیشه برای ما تحکیم می‌کند!
بی آنکه باز بخواهد
ما نیز می‌گذریم بر جنازه‌های بی گناهی
و هر سال
سوگواران سرنوشت شومی
اندک اندک افزوده می شوند
چرا از قتل مختاری
از زندگی او نمی گویید؟
چرا از خودکشی هدایت
از زندگی او نمی گویید
چرا از اعدام گلسرخی
از زندگی او نمی گویید
چرا چرا چرا هزار چرای بی جواب دوخته دهان ما را

سنگ مزارها یکی یکی شکسته می شود و در آن سوی مه
چماق داران فاجعه
محو می شوند و نیست

هزار دست زخم‌بسته
نام محذوف او را در دفتر سرکوب های قرن
روشنفکران، شاعران، نویسندگان مشق می‌کنند!
و مختاری جاودانه می ماند
و بر لاشخوارها پوزخند می زند
هرچند
تلاش خادعانه آنان که خواستند محمد مختاری ها نباشند
حضورش چون شبحیست، شبح مختاری
که خفاشان را روشنگری او
آن دیگری و تو
آزرده می‌کند…

اسفند 97 

آرمان میرزانژاد

 

 

آگاهی در شرّ

نقد و نگاهی بر دو شعر «هاویه سوزان» و «مختاری» از آرمان میرزانژاد
لیلا مهدوی
آنچه که در شعر “هاویه ی سوزان” آقای میرزانژاد و اکثر شعرهای وی دیده می شود، غلبه ی مضمون پرورده شده با محتوای فلسفی نیست انگارانه است که فکر، تصویر و عاطفه ی شعری منعکس در زبان را تحت شعاع خود قرار داده است و نسبت به عناصر برشمرده شده نقش پر رنگ تری یافته است. شعر با سطری درخشان که براعت استهلالی است در معرفی فلسفه ی نیست انگار شروع می شود: “من سیلِ سخیف و سَیارِ این هاویه‌ی سوزان را روایت می‌کنم”، آنچه که محتوای کار را شکل داده است، حقیقتی است که چه بخواهیم و چه نخواهیم جاری در روح زمانه ی ما و جزو تقدیر تاریخی انسان در پیوند با جهان است. فلاکت و زشتی های شهر در شعر میرزانژاد، تصاویر استحاله نیافته ای هستند که شعر را خالی از قدرت سوررئالی ساخته است با این حال، پایبندی به گزارش وقایع، صداقت و صراحت در ارائه ی آن معرّف شاعری است که همچون یک جامعه شناس متعهد، به آسیب شناسی شهر و زندگی اجتماعی پرداخته است. نگارنده، در سرتاسر خوانش و نقد شعر میرزانژاد مرتباً شارل بودلر، شاعر و منتقد فرانسویِ عصر مدرن، را مدّ نظر داشته است آنجا که به قول داریوش شایگان، اتخاذ واقع گرایی از سوی وی [بودلر]، قیام یک یاغی علیه جامعۀ بورژوا تلقی می شد؛ چنین برداشتی حاصل این حقیقت است که اثر رئالیستی فاقد هرگونه دستورالعمل اخلاقی است، و خالق آن از هرگونه قضاوتی برکنار می ماند. در شعر مورد بحث نیز، جدا از روحیه ی عصیان گر و انتقادی شاعر که بعدتر به آن اشاره خواهد شد، به طور قطع نمی توان قضاوت کرد که آیا ارائه ی نگرش نیست انگارانه جهت ابطلال آن بوده است یا شاعر قصد اصلاح وضع موجود را داشته است؟ یا عمداً خواسته است آگاهی ای را القا کند که از ورای شرّ موجود در پوچ، به زیبایی ها هم بنگریم؟ گرچه خود بودلر بر این باور است که: موضوع شعر، حقیقت نیست، موضوع شعر، خود شعر است.
وجه دیگر واقع گرایی باز گفته شده، در شعر میرزانژاد حساسیت های تفکربرانگیزی است که بعضاً در زبانی عاطفی نمود یافته است. بودلر شاعر فرانسوی می گوید: حساسیت قلب ابداً با شعر سازگار نیست. حتی حساسیت زیاده از حدش ممکن است مزاحم باشد. ولی حساسیت تخیل از نوع دیگر است، چرا که می تواند برگزیند، قضاوت و قیاس کند، از این بگریزد و بدان روی آورد، به سرعت و خودجوشانه. این حساسیت که آن را ذوق نیز می نامیم، قدرتی به ما ارزانی می دارد که از شرّ بپرهیزیم و به خیر در عرصه ی شعر روی آوریم. و از آنجا که بودلر «نقادان را به سخن گفتن از رؤیاها و احساس ها و اندیشه هایی فرامی خواند که اثر هنری در ذهن بیدار می کند» می توان گفت، در شعر میرزانژاد حساسیت به اوضاع پیرامون، از نظر ماهوی تغییر یافته و همزمان به شکل تخیل امپرسیونیستی، ذهن خواننده ی شعر را تحت تأثیر قرار می دهد: سیگار فروش پیر/ کولی گمنام جاده ها/ در شب سرد زمستانی/ به گوشه ای از خیابان کز می کند/ و من با رشت سرگمه کرده عصبی/ جربحث می کنم/ که چرا سرطان دود بر بخت مان بوسه می زند؟!/ … دو پسر بیست و خورده ای ساله/…/ دود می کنند علف سوخته در سیگار را/ …/ پسران نو بلوغ زیر سایه های فاحشه های بی دلیل/…/ دختری با موهای نیمه طلا نیم خاکستری/ بی هیچ بهانه ای سوار ماشین شد/ ماشینی که شهوت از آن می ریخت و…
در این سطرها شاعر همدلی و شفقتی با توده ها و مردم شهر دارد، شفقت و همدلی برخاسته از روح شاعر که احساس همدلی دردمندانه ای (اینتروپَتی) را در وجودش بیدار می کند و در شعرش انعکاس می دهد. او همچنین، احساسات خود را با تصویرهای شعری مخصوص به خود فرا می افکند تا خواننده نیز امور بیرونی و واقعی شعر را درونی و باطنی کند و به سهم خود از مفاهیم ذهنی و عاطفی شعر برخوردار گردد:
مردمی که دارد شب و روز می ترکد اما/ همچنان واداده است و راضی!/ و انگشت خونین پدران شهر را می بوسد/ وقتی هنوز سهراب کشی افتخار این راه است/…/ سرش گیج دختر بچه ی فقیری است/ که هر ناشتا به سر چهارراه می رود/ واکس می کشد/ اما در انتها…/ با سر به کف آسفالت لکه خون می شود درشت…
وفاداری شاعر به واقعیات عینی، بر خلاف مبانی زیباشناسی سوررئالیسم و سمبولیسم، وفاداری به شعری است که نیما مبدع آن بوده است؛ منتها این موضوع مانعی در روحیه ی معترض و عصیان گر شاعر ایجاد نکرده است، چرا که بیان اعتراضی توأم با نوجوییِ شاعر در نوع نگرش وی به وقایع کاملاً آشکار است. مثلاً، خیابان و کوچه ها را در نزد شاعر، دانشگاهی فرض کردن که اعترافی است از جانب شاعر، به حساسیت های تفکر برانگیزی که در بحبوحه ی شناخت محیط، گریبان گیر وی شده است و او را راوی تلخ کامی ها ساخته است. همان طور که شفیعی کدکنی گفته است، تصرفات ذهنی شاعر در اشیا و در عناصر بی جان طبیعت و از رهگذر نیروی تخیل، بدان ها حرکت و جنبش بخشیدن، بخشی از قدرت تخیل و خلاقانه ی شاعر است؛ روحیه ی اعتراضی و عاصی میرزانژاد نیز، گاهی در شمایل عناصر بی جان طبیعت و در قالب تعبیرها و ترکیباتی چون: باران ملال، باران فلاکت، ماشینی که شهوت می ریخت از آن، باد می رقصد بر لابه لای برگ های آزرده، زبان زنده ی شهر، سرکوبِ قطرات باران بر سر نسل نو و … جلوه گر می شود. ریشه ی طرز برخوردی این چنینی با پدیده ها، در قدرت نفی ای است که به قول داریوش شایگان، انگیزه ی اولینِ نیهیلیسم یا همان تهی گرایی است. نیهیلیسمِ فلسفی شاعر در توصیف پسران نو بلوغ شهر: نه کتابی در دست ایشان بود/ نه سودای شعر در سر داشتند… به خصوص در سطر: در اصطکاک خواهش من و نه که نام دیگر پدر بود… به طور کامل و صریح بازگو شده است. نفی هرچه در شهر هست و پرسه می زند، نفی ای که سرانجام به پوچی محض می انجامد؛ با پوزخندی طعنه آمیز به زندگی مدرن ماشینی شده ی پر شهوت و همچنان اعتراض به سنت که او را در برزخی معلق گذاشته است. و سطر پایانی شعر که با بیانی دیگرگونه تکرار سطر آغازین شعر، در تأکید به پوچی حاکم بر زمانه است: و منتقدان پرخاشگر آینده/ جنازه های پوکیده ما را به صلابه کشند/ با دندانه های خونین خودکارشان/ وقتی که من از پوچیدگی روایت می کنم/ از پوسیدگی. مبدأ پوچ و مقصدی پوچ تر به همدیگر چفت می شوند و برای خواننده در مواجهه با شعر، راهی دیگر جز پوچیدگی باقی نمی گذارند، پایانی معنادار برای شعر و تداوم موج مخنثی که گریبان گیر آیندگان هم خواهد شد!.
بنا به قول شایگان، اولین کسی که به سیر پس رونده این پدیده آگاه شد و نحوه عمل آن را باز شناخت نیچه بود. میرزانژاد، نیچه گونه سیر نزولی این حرکت اجتناب ناپذیر، قهری و مضمحل کننده را که در «سیران بازگشت ناپذیر خود مجال هیچ قرار و امان هیچ ثباتی را نمی دهد» با لحنی ملال انگیز توصیف می کند. و از آنجا که شاعر، راویِ «کوشش های بی هدف انسان، در گذراندن لحظات بی فرجام است». او نیز، در فضای برآمده از نیهیلیسم، که در آن هیچ ارزشی قد علم نمی کند، هیچ معیاری پابرجا نمی ماند، هیچ آرمانی خودنمایی نمی کند، همه چیز یکرنگ، یکجور و همتراز می شود و کویر یکسانی همه جا را فرا می گیرد (آسیا در برابر غرب، ص 78)، در واکنشی هنرمندانه به این وضعیت، از زاویه دید «من شخصی»، هاویه ی سوزانی را که نماد این سردرگمی هاست با تصاویری واقعی و برخاسته از تجارب شخصی خویش روایت می کند و در گذارِ اشتراک احساس و عاطفه با مخاطب است که به «من اجتماعی» گرایش می یابد؛ از فضایی تهی واره که حاصلی جز انفعال، پذیرش و تسلیم ندارد سخن می گوید و از بی تعهدیِ حاصل از نفی ارزش های فرهنگی پرده برمی دارد و در عین حال، با آگاهی از این انفعال تهوع برانگیز، خود را از صف زندگانِ مرده بیرون می کشد تا در ابتذال توده ها غرق نشود. همدلی ای دردمندانه و انتروپَتی منشانه که شاعر به بیماری عصر مدرن جامعه ی ایرانی آگاهی یافته و علیه آن برمی آشوبد تا با عبور از پیچ هولناک هیچ انگاریِ منفعل، به واماندگی در برابر هرزها و بیهوده ها پایان بخشد. در واقع، نویسندگان و متفکران در چنین جوامعی، بیگانگان تلخ کام اند که همانند “مورسو” قهرمان بیگانه ی کامو، در اقلیت اند و جامعه آن ها را بیگانه تلقی می کند. اینان در برابر احساس پوچی و ابسورد با انفصال و قطع ارتباط با دیگران، به انزوا گراییده و در پی خلق ابر انسانی هستند که ارزش هایی ورای ارزش های فرومایه و متوسط همگان بیافریند و تابع نظامی باشد سوای نظام همتراز کننده ای که همه را به سطح رکود انسان متوسط تقلیل می دهد (همان، ص 143). شایگان در معرفی این افراد می نویسد: این بیگانگان تلخ کام که قهرمان تنهایی عصر ما به شمار می آیند، قهرمانانی تراژیک که هر یک در خلوت خود مصلوب درد جان کاه خودست، پرورده ی جوامعی هستند که توده ها حاکم بر آن اند… اختناق ناشی از تهاجم همه گیر توده ها را احساس می کنند، پناه و گریزگاهی نمی یابند… (همان، ص 80)
در سطری از شعر هاویه ی سوزان «من» شاعر با فریادی سیاه که ناشنیده مانده است خودکشی و انزوای نخبه ها را یادآوری می کند که در واقع کوششی است برای بازیابی و جبران صداهای در بند و فراموش شده:
و یک بار فقط یک بار جیغی بکش سیاه/ خودزنی را در روزهای خاکستری هر شهر/ و خودکشی غمین نخبه های به اتاق شوک خزیده را
در شعر “مختاری”، تذکاری از بیگانگان تلخ کام توسط شاعر انجام گرفته است؛ شاعر با صدا کردن نام هایی چون هدایت، گلسرخی و مختاری در صحنه ی شعر، درصدد احیای تجربه ی زیستی هدایت ها، مختاری ها و.. برآمده که تقدیر تاریخی نیهیلیسم، آنان را با خودکشی، ترور و مرگ محاکمه کرده است، چرا که همان طور که کامو گفته است در چنین جهانی: «فقط یک مسئله فلسفی جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است!» و شاعرکه می خواهد زندگی به بطالت تنزل یافته را با چنین اسامی ای بارور کند:
و سوگند به آن که درکِ حضورش را/ هر سال اراده‌ی مقدس مقرری!/ پر رنگ تر از همیشه برای ما تحکیم می‌کند!/ بی آنکه باز بخواهد/ ما نیز می‌گذریم بر جنازه‌های بی گناهی/ و هر سال/ سوگواران سرنوشت شومی/ اندک اندک افزوده می شوند/ چرا از قتل مختاری/ از زندگی او نمی گویید؟/ چرا از خودکشی هدایت/ از زندگی او نمی گویید/ چرا از اعدام گلسرخی/ از زندگی او نمی گویید/ چرا چرا چرا هزار چرای بی جواب دوخته دهان ما را…
و چون گیاهی بالنده تکثیرشان کند:
او/ تکثیر می شود هر زمان به شکل یکی/ بی اختیار ِ خنده دار ِ جلادان…
در انتها می شود گفت که شاعرِ شهر بیهودگی با آگاهی نسبت به این واقعیت که همه چیز رو به زوال است سعی کرده است که به عنوان یک شاعر آوانگارد از شرّ و زشتی به مثابه منبعی برای شناخت زیبایی استفاده کند و همانند بودلر، زیبایی را از دل امر دهشتناک بیرون بکشد تا ذوقی که به دنبال زیبایی است سرکوب نگردد. از این رو، از پس روایت پلشتی جانب امید را وا ننهاده است. اگر چه می توان گفت توجه انحصاری وی به واقعیت عرصه را تا حدی بر او تنگ ساخته است:
و مختاری جاودانه می ماند/ و بر لاشخوارها پوزخند می زند/ هرچند/ تلاش خادعانه آنان که خواستند محمد مختاری ها نباشند…
28 فروردین 1398
*کتابنامه:
جنون هشیاری، داریوش شایگان، چاپ و نشر نظر (1395).// آسیا در برابر غرب، داریوش شایگان، انتشارات امیرکبیر (1395).// اسب مرا درو کردند، علی محمدی و علی رضا روزبهانی، نشر دانشگاه بوعلی سینا (1396).// بیگانه، آلبر کامو، ترجمه لیلی گلستان، نشر مرکز (1394).

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)