مریم عباسیان نویسنده  این بار با قلم شیرینش  از آکادمی گوگوش نوشته  و از دوستانِ روشنفکر, شاعر, نویسنده, ژرنالیست , مترجم, ادیب, محقق و اندیشه ورز ش  عاجزانه تقاضا کرده است که سیگارهایشان راخاموش کنند،  فنجان قهوه شان را برگردانند و هدفون پاوراتی را از گوش شان  در بیاورند  و به جای آن گاهی هم پکی به قلیان بزنید, چای نبات و دارچین بخورند و به من آمده ام و به من آمده ام هایِ در راه گوش کنند.

من هم توصیه می کنم نوشته او را تا انتها بخوانید

 ….
یک
ما در جامعه ای رشد یافته ایم که موسیقی کمترین جایگاه را در آموزش های دوران کودکی داشته است. موسیقی, شاخصه ی لهو و لعب بودنش را تنها از حکومتِ اسلامی بعد از انقلابِ پنجاه و هفت وام نگرفت, حرام و آلت گناه ساز بودنش ریشه در بافت مذهبیِ ایران قبل از انقلاب اسلامی نیز داشته است. اگرچه حکومت پهلوی از طریق رادیو و تلویزیون و فیلمفارسی درصدد براندازی چنین قبحی بود, اما خواسته یا ناخواسته با نمایش صحنه های رقص و برهنگی مهر تایید بیشتری به همان لهو و لعب بودنش زد. انقلاب اسلامی جسورانه و با قدرت همه چیز دانی اش چون ناظمی خط کش به دست با دیسیپلین بیشتری برای رعایت و دور نگه داشتن کودک ایرانی از این ورطه ی گناه, تن و بدنش را زخمی تر کرد. از میان هنرها تنها خوشنویسی و نقاشی به مدت دو ساعت در هفته شانس گنجانده شدن در دروس آموزشی در مقاطع مختلف تحصیلی را داشتند. در ذیل همین برحذریِ شرعی حکومتیِ دیرینه, آموزش موسیقی به عنوان ضرورتی با والایشِ هنری, سهمی گم و کم پیدا در سبدِ آموزشیِ خانوار ایرانی یافت. کوله بارش را از میان قشرها و طبقات مختلف جامعه بست و چون کالایی لوکس و شیک, بارش را میان خانواده های مرفه و متفکر زمین گذاشت. ایرانِ پس از انقلابِ پنجاه و هفت, از یک سو با بمبارانِ عقیدتیِ ساده زیستی و از سوی دیگر با وجود جنگ و ارسال نوجوان و جوانِ وطن به سوی جبهه های حق علیه باطل!عملاَ سهم کودک ایرانی را از برخورداریِ آموزش موسیقیایی به درصد ناچیزی تقلیل داد. حالا موسیقی توی کوچه های شمال شهر یا توی اتاقِ خانواده های متفکر و هنردوست که لزوماَ شمال شهری هم نبودند, گاهی برای دل خودش سوت می زد. بنابراین سلیقه ی موسیقیایی به پایین ترین حد نزول پیدا کرد و نتیجه اش همانی شد که با باز شدن فضای بسته ی هنری ( به ویژه در دوران ریاست جمهوری خاتمی به بعد) صدای هر مادر قهرکُنی به خانه های ما راه یافت. تولیدات لس آنجلسی هم به رغم دور بودن شان از گل و بلبلیِ مملکت جایگاهِ متفاوت و بلند مرتبه تری نتوانست بیابد.
دو
یک شوی تلویزیونی یک ساعته با استفاده ازحضور یک اسطوره ی موسیقی پاپ( این اسطوره را از دید عموم بیان می کنم) به همراه دو موسیقی دان دیگر در قالب یک مثلثِ نظری عملی, به راه اندازی آکادمی موسیقی اقدام می کند. این ستاره ی موسیقی صرف نظر از جاذبه های صوتی اش؛ شیوه ی پوشش, استایل مو, زیبایی چهره, بیوگرافی پرفراز و نشیبِ عشقی و خانوادگی و بازیگریِ توانمندش الگومندانه برای چندین نسل ایرانی آسمانک هایی خلق کرده است. ضلعِ دیگر این مثلث آکادمی, دانش آموخته ی موسیقی در وین است. صراحت , جدیت و فرهیختگیِ موسیقیایی اش اگرچه به ذائقه ی چاپلوس پسند ایرانی خوش نمی آید؛ اما کس را توان به زیرسئوال بردن قدرت درک و شناخت موسیقیِ این بی بهره از زلف نیست. ضلعِ سوم این مثلث اگرچه به اندازه ی دو ضلع دیگر پرهیب شوکت و قدرت را به نمایش نمی گذارد؛ اما صداقت و ادب متواضعانه هواخواهانی برایش مهیا می کند تا این مثلث به رغم متساوی الساقین بودنش, آهن ربایی رفتار کند.
این شو از سوی تلویزیونی ساخته می شود که تقریباَ یکی از خوش ساخت ترین, حرفه ای ترین و منسجم ترین کانال تلویزیونیِ خارج از کشور است. ایده آل پسندانه خیر, اما توانسته با بهره گیری از عناصرحرفه ای, یک شوی تلویزیونیِ خوب را رقم بزند.
سه
حالا- یک
حالا میلیون ها ایرانیِ موسیقیِ آکادمیک ندیده وموسیقیِ جهانی نشنیده ,شویی می بیند که شرکت کننده های متفاوت, جوان, بعضاً جذاب و ناشناخته ای دارد که دلِ بیننده ی پرسشگرش برای شناسایی بیوگرافیِ خانوادگی و شناسنامه ای ضعف می رود. علاوه بر آن حرارتِ آهن رباییِ مثلثِ گفته شده این سر و دلِ پرسشگر را سرخوشانه گرم هم می کند. حالا مادربزرگ و پدربزرگ های کم سواد یا بی سواد, بچه های مدرسه نرفته, روستاییِ موسیقی بیگانه, مذهبیِ همیشه موسیقی فارغ و… حتا اگر نتوانند فالش را آکادمیک تعریف کنند, مچ هر شرکت کننده ی فالشی را می گیرند.
حالا- دو
حالا این مدرسه ی موسیقیایی عمومی که توانایی در برگیرندگیِ چنین طیف وسیعی را دارد, بیرحمانه و سخیفانه محل آماج انگشت های اتهامِ دو طیف نظردهنده ی همیشگیِ ایرانی ست:
یک / حالا- دو: شفاف و مبرهن است گروه ِ اول حکومتیان و وابسته هایش اند که به قطعِ خون گیس های این لکاته ی تو با اسبِ سفید مهربونی اومدی, تشنه اند.
دو/ حالا- دو : باز هم شفاف و مبرهن است که جامعه ی روشنفکرمآب و روشنفکرنمای ایرانی در برابر هر پدیده ی مردم پسندی چنان گاردی می گیرد که در حکم صادر کردن – حداقل در شیوه ی نظری اش و نه عملی اش- از گروه بالا دست پایین تر که نه دستِ بالاتری دارد. جای دردناکِ قصه اینجاست. این گروه نه تنها در منازعات ومرافعات سیاسی که در مباحث و مراوده های اجتماعی فرهنگی هنری چنان با توسل و مقایسه ی ایسم های جهانی, به کشتار دسته جمعیِ هرپدییده ی نوظهوری دست می زند که بی اغراق خود یکی از عواملِ دورافتادگی از هر امکانِ بالقوه ایست. هر برنامه و پدیده ی جدیدی باید توان برابر و هم پاییِ مشابهِ فرنگیِ پیشینه دارِ چند دهه ای و حتا چند قرنی را داشته باشد؛ وگرنه همان بهتر که به زباله دان تاریخ بپیوندد!!!!
حالا- سه
حالا این برنامه نه تنها فرصتی برای کسب آموزش های ابتدایی ساز و آواز برای هر رده ی سنی و هر طبقه ای از اجتماع ماست که تمرینی است برای شکیبا بودن در برابر هر جبهه ی مخالف ما. وجود ارمیا و امیربهمن در آکادمی امسال از این حیث نمونه ی واضح و پرآموزه ای بود. ارمیا در هیبت یک الگوی نواندیش دینی و امیربهمن در هیبت یک محبوب واقع شدن قومی.
ارمیا برای زنان مذهبی نه چندان تحصیل کرده قله ی جسارتی بود که اگر در زبان هم به انتقاد گرفته می شد, در دل ستودنی بوده است. زیرا این زن اگرچه یکی از تابوهای قدیمی زنانه را شکسته اما در مرکزِ رقص, لباس برهنه و تماس با نامحرم هم چنان به اصولش وفادار مانده است. همین طور است زبانِ گروه دیگر که حجاب را نشانه ی بربریت و سخیف اندیشی می دانند, آهسته و پیوسته به سوی کم نیش و کنایه گویی خواهد رفت.
امیربهمن نیز اگرچه حتا از سوی قوم و طایقه ی خود تا چند دوره رای کسب کرده باشد؛ اولاَ این قوم و طایقه از ماست, که باید با احترام پذیرای رای دادنش باشیم. ثانیاً بیانگر نوعی اتحاد درونی ماست, که باز هم وجود چنین اتحادی را باید غنیمت شمرد.
از این رو می توان نشانه های معتدل زیستی و معتدل اندیشی را نه به دیده ی کوته بینانه بودن یک ملت که آغازه هایی برای پرواز های بعدی دانست.
حالا- چهار
حالا با فرض تعطیل شدن و حذف این مدرسه شما چه جایگزینِ لایق تر, توانمندتر و والااندیشه مدارتر را دارید؟ روی صحبتم با گروه دو/حالا- دوست. یا تواناییِ ساختِ چه مدرسه ی طراز بالاتری را دارید؟
حالا- پنج
حالا دوستانِ روشنفکر, شاعر, نویسنده, ژرنالیست , مترجم, ادیب, محقق و اندیشه ورز عاجزانه تقاضا می کنم سیگارهاتان را در جا سیگاری خاموش کنید, فنجان قهوه تان را برگردانید, هدفون پاوراتی را از گوش تان در بیاورید؛…گاهی هم پکی به قلیان بزنید, چای نبات و دارچین بخورید و به من آمده ام و به من آمده ام هایِ در راه گوش کنید.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)