بهزاد کشاورزی

 

 

 

قوای اشغالگر روسیّه در تبریز ( ۱۲۹۰ش-ه )

 

 

 

 

 

دستاویز کنسول روس برای اشغال نظامی تبریز

 

پس از بمباران مجلس شورای ملی به وسیلۀ محمدعلی شاه ( در روز سه شنبه دوم تیر ۱۲۸۷ )[۱]، مردم تبریز به پا خاستند و بیش از ده ماه ( تا پنجم اردیبهشت ۱۲۸۸) ابتدا مدتی با ملایان انجمن اسلامیّۀ محلّۀ شتربان تبریز ( که حامیان شاه بودند )، به جنگ مسلحانه پرداختند و آن انجمن را متروک ساختند ( سه شنبه ۲۱ مهر ۱۲۸۷ش). آنگاه با قوای دولتی که به فرماندهی عین الدوله در باسمنج[۲] لشگرگاه ساخته بود، به جنگ مسلحانه ادامه دادند و استبداد شاهی را به زوال کشانیدند. در این جنگ، نیروهای ایلات و عشایر آذربایجان، به دستور شاه، تبریز را در میان گرفته و از شش سوی به آن حمله می کردند. از آن جمله؛ مرتضی قلی خان اقبال السلطنه ( سردار ماکو )، از شهر ماکو، عشایر شاه سون از منطقۀ مغان، نیروهای شجاع نظام مرندی از مرند، صمد خان شجاع الدوله از مراغه و قوای رحیمخان و پسرش بیوک خان قرجه داغی از اهر و ارسباران همگی در اطراف تبریز جبهه بسته و با مجاهدان شهر نبرد می کردند. قوای مذکور به دستور عین الدوله و به خاطر به زانو درآوردن مجاهدان، از ورود مواد غذائی نیز به داخل شهر جلوگیری می کردند. با اینهمه سران انجمن شهر با صرفه جوئی های لازم، غلّۀ مورد نیاز روزانۀ مردم را تأمین می نمودند. لیکن آنان می دانستند که اگر جنگ طولانی تر شود، کمبود غلّه آشکارتر خواهد شد.

آنچه که برای سران مجاهدین در این مورد جنبۀ حیاتی داشت، تأمینِ موادِ غذائی برای خارجیانِ ساکنِ تبریز بود. آنان آگاه بودند که اگر کنسولگری های خارجی و اقلیت های مذهبی با مشکلات ناشی از قحطی روبرو گردند، این امر فرصتی به دست کنسول روس خواهد داد تا به بهانۀ وارد ساختن مواد غذائی، اقدام به مداخلۀ نظامی در شهر نماید. زیرا پیش بینی می کردند که قرارداد تقسیم ایران که در تاریخ ۳۱ اکتبر ۱۹۰۷/۸ آبان ۱۲۸۶ ( به طور یکطرفه و بدون اطلاع ایران )، بین روسیّه و انگلستان بسته شده بود، به روس ها این اجازه را داده است که دیر یا زود در منطقۀ زیر نفوذ خویش اقدام به مداخلات نظامی نمایند و اشغال آذربایجان نیز از نظر تاریخی بیشتر از هرکجای دیگر ایران مورد نظر حکومت روسیّه بود.

تنها راه باریکه ای که هنوز به وسیلۀ طرفداران استبداد اشغال نشده بود، جادۀ جلفا به تبریز بود. به همت ایرانیان سوسیال دموکرات ساکن قفقازیّه و دیگران، از این راه هنوز مقداری غله از سوی قفقازیّه وارد تبریز می شد. خطر کمبود غلّه، زمانی صورت حادّ به خود گرفت که در تاریخ ۲۲ بهمن ۱۲۸۷ آن جاده نیز به دست عشایر قره داغ افتاد و ورود غلّه از آن طریق نیز مسدود گردید[۳]. با مسدود شدن راه مذکور، کفایت ذخیرۀ غلّۀ موجود در داخل شهر برای مردم و ساکنان غیربومی آن، فقط به مدت دوماه پیش بینی می شد[۴]. هرچند که انجمن شهر و ستارخان، تهیه و مصرف مواد غذائی را با دقت کنترل می کردند و با محتکران به شدید ترین وجهی برخورد می نمودند[۵]. با این همه دیگر راهی برای ورود غلّه به داخل شهر وجود نداشت و روز بروز تنگنای مواد غذائی در شهر آشکار تر می شد. در فروردین ماه ۱۲۸۸، ذخیرۀ غلّه در حال اتمام بود و شهر از نظر مواد غذائی در مضیقه قرارداشت. تا آنجا که بر اساس گزارش خبرنگار انگلیسی، « آرثر مور » در هشتم فروردین، تصور می رفت که آذوقۀ موجود در شهر فقط کفاف سه هفتۀ آینده را خواهد کرد. و دو روز بعد، مرگ چند تن از مردم شهر بر اثر گرسنگی گزارش گردید[۶]. کسروی در این مورد نوشته است:

«…از دهۀ نخست فروردین نشان گرسنگی میان مردم پدیدار شد. کسانی با رخساره های کبود و پژمرده و چشم های فرورفته دیده می شدند… کم کم گرسنگان به سبزه خواری پرداختند. به باغ ها ریخته گیاه های خوردنی به ویژه یونجه را چیده می خوردند. از این زمان تا سی و چند روز دیگر که راه ها باز شد، یونجه خوراک بینوایان می بود. مشهدی محمدعلیخان [ یکی از مجاهدین جبهۀ جنگ – م ] می گوید: سنگرهای ما در خطیب [ نام محله ای در تبریز- م ] پهلوی یونجه زار ها می بود. هر روز زنان و بچگان دسته دسته به آنجا می ریختند و دستمال ها را پر یونجه ساخته بر می گشتند … پس از دیری در نزدیکی سنگرهای ما یونجه نمانده و این زنان و بینوایان تا نزدیکی سنگرهای دولتیان [ منظور قوای محمدعلی شاه] رفته از آنجا یونجه می چیدند[۷]. یکروزی هم جنگی رخ داد و یکی از زنان تیر خورد. تا سال ها داستان یونجه خوردن در تبریز بر سر زبان ها می بود.»[۸]

در تاریخ ۲۱ فروردین ۱۲۸۸ کنسول های کشورهای روسیّه، انگلستان، عثمانی و آمریکا در کنسولگری انگلستان گردهم آمدند و راجع به جبران کمبود موادّ غذائی به گفتگو پرداختند. نتیجه این شد که:

« … شرحی به شاهزاده عین الدوله[۹] نوشته و تقاضا کنند که اجازه داده شود مقدار یکصد و هشتاد و پنج خروار آرد برای تبعه و کسان ایشان [ کنسول گری ها – م] فرستاده شود. جواب داده شد که آقایان نمایندگان به کسان و تبعۀ خود اطلاع دهند که می توانند از شهر خارج شوند[۱۰]…»[۱۱]

پس از چند روز، دولتین روس و انگلیس به وسیلۀ سفیران خود این بار با محمدعلی شاه تماس گرفته و از او درخواست کردند که اجازه دهد چند روزی متارکه شود تا در آن مدت، مواد غذائی وارد شهر گردد. شاه با متارکۀ شش روزۀ جنگ موافقت کرد و سفرای فوق را از این بابت مطمئن ساخت. کنسول های دو کشور فوق در تبریز از سوی سفرای خود مأمور شدند تا سران شهر را نیز برای قطع جنگ مجاب سازند. به همین دلیل در روز ۳۰ فروردین ۱۲۸۸[۱۲] به انجمن ایالتی رفته و موافقت شاه را ( با متارکۀ شش روزۀ جنگ ) به اطلاع آعضاء انجمن رسانیدند. انجمن مراتب را به ستارخان اطلاع داد و ستارخان مجاهدین را مستحضر کرد که دست از جنگ بردارند[۱۳]. ولی این قول شاه هرگز عملی نشد و معلوم گردید که درباریان راه خدعه و دروغ در پیش گرفته اند[۱۴][۱۵]

روزهای بعد نیز کنسول های خارجی مقیم تبریز و در رأس آن ها دو کنسول انگلستان و روسیه بارها و بارها به شاه در مورد وضع وخیم شهر تبریز هشدار دادند، لیکن محاصره همچنان ادامه داشت و از ورود آذوقه به داخل شهر جلوگیری می شد.

به گمان ما، احتمالآ شاه ( لااقل ) به سه دلیل از متارکۀ جنگ و ورود مواد غذائی به داخل شهر خودداری می نمود:

دلیل اول این بود که دو ماه پیش از آن تاریخ ( ۱۳ بهمن ۱۲۸۸ )، بین « انجمن ستّارِ» در رشت[۱۶] و قوای نظامی دولتی آن شهر، جنگ مسلحانه ای درگیر شده بود که منجر به کشته شدن والی رشت ( آقا بالاخان سردار افخم ) و پیروزی مشروطه خواهان و افتادن رشت به دست انجمن گشته بود[۱۷]. پس از این پیروزی، مشروطه خواهان با تشکیل یک نیروی قدرتمندی متشکل از مجاهدان رشت و تبریز و سوسیال دموکرات های قفقازیّه و مجاهدان ارمنی، به سوی تهران پیشرفت کرده و در سر راه خویش قزوین را نیز گشوده بودند. اینک عازم تهران بودند تا شاه را از اریکۀ سلطنت به زیر بکشند. محمدعلی شاه از این بیمناک بود که در صورت پایان یافتن جنگ تبریز، مجاهدان آن شهر نیز به کمک نیروهای گیلان بشتابند و با قدرت نظامی بیشتری به تهران بتازند.

علت دوم نیز این بود که شاه از حملۀ قوای روسیّه به تبریز نه تنها ابائی نداشت ، بلکه خواستار آن بود که قوای روسیّه داخل شهر گردیده و مجاهددان تبریز را تارومار نماید. زیرا شاه، روسیّه را بهترین حامی خویش می پنداشت و به طوری که می دانیم، کودتای بمباران مجلس شورای ملی در سال گذشته را نیز با کمک قزاقان روسی و حمایت آن حکومت انجام داده بود. علاوه بر آن، شاه از این که شهر تبریز ( یا هرجای دیگر ایران )، زیر یوغ حکومت روسیّه قرار گیرد، نه تنها مخالف نبود، بلکه استقبال نیز می کرد. زیرا – چنانچه بعد ها خود وی نیز اعتراف کرد – [۱۸] و ما نیز در یکی از مقالات گذشته در این مورد سخن گفتیم http://www.iran-emrooz.net/index.php/think/more/73893/  آرزو داشت که ایران جزو اقمار روسیّۀ تزاری قرار بگیرد.

بالاخره دلیل سوم ادامۀ جنگ تبریز به وسیلۀ نیروهای مرکزی این بود که – همان گونه که در سطور بالا گفتیم – تبریز از شش جهت به محاصرۀ طرفداران استبداد درآمده بود و هر روز بر کمبود مواد غذائی اضافه می شد. در نتیجه شاه امیدوار بود که با ادامۀ جنگ بالاخره مجاهدین تبریز به زانو در خواهند آمد و شاه از این جدال پیروزمند بیرون خواهد رفت.

بنا به دلایل فوق، علیرغم اعتراضات کنسول های روس و انگلیس، شاه به متارکه تن در نمی داد و جنگ در تبریز همچنان ادامه داشت و هر روز بیش از روز پیش شهر در قحطی فرو می رفت. و لذا دو کنسول روس و انگلیس مصمّم شدند که برای بازکردن راه آذوقه به قوای نظامی متوسل گردند. به همین دلیل میلر ( کنسول روس در تبریز ) از حکومت خویش درخواست کرد که: « قوای روس بیدرنگ برای گشودن راه جلفا به تبریز فرستاده شود. »[۱۹]

روز ۳۱ فروردین ۱۲۸۸سپاهیان روس فرمان گرفتند که به سوی ایران حرکت کنند[۲۰]. ایزولسکی برای توجیه این حملۀ نظامی، اطلاعیه ای به سفیران خود در لندن، پاریس، برلین، واشنگتن، رم و مادرید و دیگر کشورهای معتبر فرستاده و در آن به سفرای خود دستور داد که انگیزۀ این مداخلۀ نظامی را به شرح زیر به اطلاع کشورهای مورد مأموریت خویش برسانند:

« تبریزیان در حال احتضار بودند. مردم علف می خوردند. بسیاری از گرسنگی مردند. و در هر کوچه ای پیکرهای وحشت انگیز د یده می شد، سراپا برهنه، به زحمت می توانستی که آنها را از آدمیزادگان باز شناسی. اگر چند روز دیگر می گذشت آزادیخواهان ناچار می بایست به عین الدوله تسلیم شوند و دروازه های شهر را به روی عشایر وحشی رحیم خان بگشایند.»[۲۱]

حرکت قوای نظامی روسیّه به اطلاع شاه رسید و وی بلافاصله از روسیّه خواهش کرد که از لشگرکشی منصرف گردد. ایزولسکی جواب داد که برای بازگشتن نظامیان دیگر دیر شده است. لیکن اگر شاه قبل از رسیدن قوای نظامی به مرزهای ایران، دروازه های شهر را جهت ورود مواد غذائی بازکند، نظامیان از ورود به کشورخودداری خواهند کرد[۲۲] و شاه نیز ( در ظاهر ) این پیشنهاد را پذیرفت و در نتیجه به نیروی نظامی روسیّه دستور داده شد که تا اطلاع ثانوی در مرز جلفا توقف کرده و از ورود به داخل خاک ایران خودداری شود. لیکن شاه به وعدۀ خویش وفا نکرد و تبریز همچنان در محاصره باقی ماند. در نتیجه دو کنسول روس و انگلیس تصمیم گرفتند که قوای نظامی روسیّه وارد کشور شده و محاصرۀ تبریز را بشکند. آن دو کنسول چنین نهادند که انجمن ایالتی تبریز را از ورود آتی ارتش روسیه به داخل مرز ایران آگاه سازند. و لذا نامه ای در تاریخ ۳ اردیبهشت[۲۳] با مضمون زیر به انجمن نوشتند:

« چون دولت ایران در باز کردن راه آذوقه به شهر مسامحه دارد، لهذا دولتین روس و انگلیس قطع نموده اند! که خود راه آذوقه را باز کنند.»[۲۴].

اعضاء انجمن شهر پس از دریافت این نامه به تکاپو افتادند. برایِ راه حل هرچه سریعتر مشکل، سید حسن تقی زاده را برای مشاوره به انجمن دعوت کردند[۲۵]. تقی زاده پس از اطلاع از مضمون نامه به این نتیجه رسید که تنها راه جلوگیری از ورود دشمن به خاک کشور، باز کردن راه آذوقه به وسیلۀ قوای مرکز به تبریز است و تنها راه آن نیز ارسال دستور از سوی شاه به نظامیان دولتی می باشد. و لذا به انجمن پیشنهاد کرد که بدون فوت وقت، با شاه تماس گرفته و از وی در خواست شود که به خاطر حفظ استقلال کشور، جنگ را خاتمه داده و دستور دهد تا آذوقه به داخل شهر وارد شود. در این میان گروهی از اعضاء انجمن و حضار تن به تسلیم نمی دادند و این امر را در حقیقت « مرگ مشروطیت » می شمردند و لذا با این پیشنهاد به مخالفت برخاسته بودند. لیکن تقی زاده با درایت کامل و سنجیده می گفت:

«… نخست کشور را از استیلای بیگانه مصؤن داریم سپس سخن از مشروطه برانیم، وقتی که لشگر بیگانه قدم به خاک مملکتی گذاشت، دیگر بیرون کردن او بسیار مشکل است. در کشوری که بیگانه حکمروائی می کند چه جای مشروطه و استبداد است؟ »[۲۶]

سخن به طول کشید و زمان گذشت و فرصت آن روز از دست رفت! فردای آن روز ۵ اردیبهشت گروهی از معتمدین شهر ( پس از دریافت خبر لشگر کشی روسیه ) سراسیمه به انجمن شتافتند و از سران شهر با اصرار خواستند که به خاطر جلوگیری از اشغال نظامی کشور، هر عملی که لازم است انجام دهند.

بالاخره اعضاء انجمن پس از شور لازم، همان روز ( یکشنبه ۵ اردیبهشت )، پیشنهاد تقی زاده را عملی ساختند. بدین شرح که هیئتی مرکب از آزادیخواهان و اعضای انجمن به همراهی تقی زاده به تلگرافخانۀ کمپانی رفتند و متن تلگرافی را که تقی زاده قبلآ تهیه کرده بود، پس از تبدیل به حروف فرنگی در اختیار تلگراف خانه قرار دادند تا به محمدعلی شاه ارسال دارد[۲۷]. متن تلگراف به شرح زیر بود:

« شاه به جای پدر و توده به جای فرزندان است، اگر رنجشی میان پدر و فرزندان رخ دهد نباید همسایگان پا به میان گذارند. ما هرچه می خواستیم از آن در میگذریم و شهر را به اعلیحضرت می سپاریم هر رفتاری با ما می خواهند بکنند و اعلیحضرت بی درنگ دستور دهند راه خواربار باز شود و جائی برای گذشتن سپاهیان روس باقی نماند.»[۲۸]

چنین تلگرافی برای دلاوران تبریز فوق العاده غم انگیز وسنگین بود و همگی آنان را پس از دریافت خبر در بهت و حیرت فروبرد. تبریز نزدیک یازده ماه در راه برقراری مشروطیت با نیروهای دولتی و عشایر و ایلات غارتگر و ملایان جنگیده بود. تبریز جوانان زیادی را در این جدال از دست داده بود. خانواده های فراوانی عزادار بودند. تبریز قحطی کشیده بود و در آن تاریخ ( علیرغم مشکلات قحطی در شهر ) در یک قدمی پیروزی قرار داشت. با اینهمه در این وضعیت خطرناک که استقلال کشور در شرف نابودی بود، چه می توانست بکند؟ و به همین دلیل، تبریز ناچارآ به خاطر نجات کشور دست به دامن یکی از وقیح ترین سلاطین تاریخ کشور شد. احمد کسروی در این مورد می نویسد:

« راستی را این پیشامد به تبریزیان بی اندازه سخت افتاده نمی دانستند چه چاره کنند و برای جلوگیری از آن به هرگونه فداکاری خرسند می بودند. حاجی مهدی آقا ( کمپانی ) اشگ از دیده فرو می ریخت. ستار خان می گفت شما با محمدعلی میرزا کنار بیائید و پروای مرا هیچ نکنید. من بر اسب خود نشسته از راه و بیراه خود را از ایران بیرون اندازم و روانۀ نجف شوم.»[۲۹]

تلگراف، شب یکشنبۀ ۵ اردیبهشت به اطلاع شاه رسید. شاه حاجی امام جمعۀ خوئی را به باغشاه خواست و به او دستور داد که به همراهی برخی از درباریان[۳۰] به تلگرافخانه رفته و جواب شاه را به انجمن تبریز اعلام دارند. از این سو عده ای از سران تبریز[۳۱] نیز درتلگرافخانه منتظر جواب شاه بودند. شاه در جوابی مساعد، وعدۀ دستور متارکه و ورود آذوقه به تبریز را به سران شهرداد[۳۲]. و در همان حال تلگراف دیگری به شرح زیر به عین الدوله فرستاد:

« توسط حاضران تلگرافخانه- شاهزاده عین الدوله این تلگراف را فورا به سردارها برسانید؛ شجاع الدوله، امیرتومان، سردارنصرت، امیرمعزّز، سالارجنگ، سردارارشد: چون اظهارات از شهر تبریز رسید حقیقتآ تأثیر بخشید. تبریز و آذربایجان خانۀ من است بیشتر از این گرسنگی و استیصال تبریز را به هیچوجه نمی توانم تحمل و صبر نمایم. به وصول این تلگراف به کلی جنگ را موقوف نمائید و راه آذوقه را باز نمائید و بلکه خودتان هم در سهولت حرکت مال برای حمل آذوقه ساعی و جاهد باشید. »[۳۳]

لیکن متأسفانه این دستور شاه، « نوشداروی بعد از مرگ سهراب بود »! زیرا در همان زمان که تبریزیان حاضر در تلگرافخانه، در حال تهیّۀ جواب تلگراف شاه بودند، تلگراف دیگری از سوی جلفا رسید و آن خبر از عبور نیروهای روسیّه از پل جلفا و ورود آنان به داخل خاک ایران بود. حالِ آشفتۀ وطنپرستانِ تبریزیِ را از این خبر می توان تصور کرد. آنان که برای برپائی مشروطه جان و مال و زندگی خود و خانواده و فرزندان خود را فدا کرده بودند، اینک وطن شان را نیز در حال نابودی می دیدند! تقی زاده با دست لرزان[۳۴] جواب شاه را چنین نوشت:

« حضور آقایان عظام، کان الذی خفت آَن یَکونا، بعد از مخابرۀ تلگراف اوّلی، الآن خبر بدبختی غیر متوقّع رسید و خاکستر مذ لّت بر سر مملکت ریخته شد. اِنّا اللّه و اِنّا الیه راجعون. مغرضین ملک و ملت به سلامت باشند. تمام الحاحات برای این بود که بلا نازل نگردد. الآن خبر تلگرافی رسید که قشون روس از سرحدّ گذشت. تا حال سیصد و پنجاه نفر گذشته و مشغول لشگرکشی اند. دیگر هیچ حواسی برای این جمع که چون حلقۀ ماتم اشگ حسرت به نتایج جهالت چند نفر مملکت خراب کن می ریزند، نمانده. مؤاخذ ت این زوال مملکت اسلام را به اولیای امور گذاشته می خواهیم مرخص بشویم و به درد خود و مصیبت وطن عزیز مشغول باشیم. قلم در دست می لرزد دیگر تاب نوشتن ندارد. حاضرین تلگرافخانه. اگر علاجی دارید در تهران بکنید اگر فرمایشی دارید بفرمائید.»[۳۵]

سران شهر ساعات اول همان روز ( همزمان با تلگراف به دربار )، سه تن از نمایندگان انجمن ایالتی[۳۶] را به نیابت از سوی انجمن به کنسولگری بریتانیا فرستاده بودند تا از کنسول های روس و انگلیس تقاضا کنند که ورود نیروی نظامی به خاک کشور را چند روزی به تأخیر اندازند و به مشروطه خواهان فرصت دهند که با محمدعلی میرزا کنار آیند و راه خواربار بگشایند[۳۷]. لیکن سفرای فوق درخواست آنان را رد کرده و علت ورود قشون به ایران را خودداری محمدعلی شاه از باز شدن دروازه های شهر برای ورود آذوقه بیان کردند. آنگاه آنان به صورت کتبی دلایل خویش را به اطلاع انجمن نیز رسانیدند. اینک ما به برخی از فرازهای نوشتۀ مذکور اشاره می کنیم:

« چهارم ربیع الثانی ۱۳۲۷- انجمن ایالتی را با کمال احترام مصدع می شویم … با نهایت احترام زحمت می دهیم بنا به وعده ای که اعلیحضرت شهریاری خلد الّله ملکه و سلطانه در تهران به سفرای دولت روس و انگلیس داده بودند لازم بود راه های آذوقه مفتوح و مجادله را موقوف دارند. ولی رؤسای اردوی دولتی ابدآ اجازۀ حمل آذوقه به شهر نداده و شرایط ترک مجادله را مقدس و محترم نشمارده اند. بنا بر این دولت انگلیس و روس بنا به ملاحظۀ شرایط انسانیت قرار دادند که راه جلفا برای حمل آذوقه به تبریز برای اهالی شهر و اتباع خارجه باز شود و مسلم است با وجود سواران قرجه داغی حمل آذوقه و تأمین راه عابرین ممکن نیست. به این ملاحظه قرار گذاشته اند یک قوّۀ کافی برای ترفیق حاملین آذوقه و تأمین راه از شرّ اشرار تعیین گردد تا اینکه راه مفتوح شود و پس از حمل آذوقه به شهر و افتتاح راه ضمنآ در وقت لزوم همین قوّه حاضر است اهالی شهر و اتباع خارجه را از شرّ اشرار سوارهای دولتی که مسلّمآ در صورت ورود به شهر از ارتکاب هیچ قسم حرکات ظالمانه مضایقه نخواهند کرد، محافظه نماید و پس از اعادۀ آسایش و آسودگی و امنیت این قوّه بدون تأخیر و شرّ و بدون اینکه در آتیه از اولیای دولت ایران ادعائی نماید خاک ایران را ترک و به روسیّه مراجعت خواهد کرد و اولیای دولت ما مقرر فرموده اند دوست داران به همین قرار به انجمن مقدس ایالتی اعلام نموده و اطمینان بدهیم…»[۳۸] 

همان طوری که گفته شد، روز ۵ اردیبهشت ۱۲۸۸ نظامیان روس دستور گرفتند که از مرز بگذرند. قوای روس در دو ستون از مرز گذشتند[۳۹]. یکی از ستون ها ( متشکل از چهار اسکادران قزاق، سه گردان پیاده، دو آتشبار توپخانه و یک گروه نقب زن، تحت فرماندهی ژنرال زنارسکی )[۴۰] به سوی تبریز روانه گردیده و در تاریخ ۹ اردیبهشت در ساحل شمالی رودخانۀ آجی چای چادر زدند. و ستون دیگری نیز ( برای تعقیب و توقیف انقلابیان ماوراء قفقاز که در آذربایجان پراکنده بودند) شهر اردبیل را اشغال نمود[۴۱].

در روز جمعه دهم اردیبهشت ۱۲۸۸[۴۲] یک دسته از میهمانان تازه رسیده، سوار و پیاده به شهر درآمدند و سرود خوانان از کوچه ها گذشتند ولی در شهر نمانده و دوباره به پل آجی چای بازگشتند[۴۳].

انجمن و سران تبریز در یک بن بستی گیر کرده بودند. آنان از طرفی اشغال کشور را به وسیلۀ قوای بیگانه بر نمی تافتند و از سوی دیگر چاره ای نداشتند به جز این که با اشغالگران بسازند تا شاید هرچه زود تر وطن را ترک گفته و پی کار خویش روند. به همین دلیل دو سردار شهر ( ستارخان و باقر خان ) به دیدار فرماندۀ قشون روس ( ژنرال استارسکی ) رفته و با وی دیدار کردند. از سوی دیگر به مجاهدان شهر نیز اکیدآ تذکر دادند که از انجام هر عملی که بهانه به دست دشمن دهد خود داری نمایند[۴۴].

در این تاریخ مجاهدان گیلان و بختیاریان برای واژگون کردن تخت شاه خاطی تا حوالی تهران رسیده بودند. و سفرای دو کشور نیز صلاح در آن می دیدند که شاه را به برقراری دوبارۀ حکومت مشروطه وادار سازند. در نتیجه شاه در نیمه های اردیبهشت با لاجبار دستخط مشروطیت را بیرون داد. و بدین وسیله تبریز پیروزی را درآغوش کشید و شاهد برقراری دوبارۀ مشروطیت گردید. لیکن باید گفت که این بار کسی گول ملت فریبی شاه را نخورد و مشروطه خواهان به پیشروی خود به سوی پایتخت ادامه دادند و پس از فتخ تهران ( در ۲۲ تیر ۱۲۸۷/ ۱۳ ژوئیۀ ۱۹۰۹)، او را از سلطنت خلع کرده و طرح نوی درکشور انداختند.

 

ادامه دارد

 

[۱] – کسروی، تاریخ مشروطۀ ایران، ص ۷۸۹.

[۲] – باسمنج روستائی است که در چند کیلومتری شرق تبریز قرار دارد.

[۳] – ادوارد براون، انقلاب مشروطیت ایران، ترجمۀ مهری قزوینی، ص ۲۵۷.

[۴] – براون، همان گذشته، ص ۲۵۷.

[۵] – در همین راستا بود که در روز نهم اسفند، به دستور ستارخان نانوائی را به گناه احتکار و گران فروشی تیرباران کردند. ( ن- ک: ادوارد براون، همان گذشته، ص ۲۷۵).

[۶] – براون، همان گذشته، ص ۲۵۸.

۷- کسروی در مورد یکی از رزمندگان ارمنی تبریز به نام « بارون سدراک » می نویسد:…در روزهای آخر ( جنگ های تبریز )، که گرسنگی تبریز را فرا گرفته و مردم که در یکجا گرد می آمدند بیشتر رخسارها پریشان و پژمرده می بود، بارون سدراک در سربازخانه گفتار خود را با این جمله آغاز کرد: « ملت آج سگز آزاد سگز » ( مردم گرسنه اید ولی آزادید ). ن-ک: کسروی، تاریخ مشروطۀ ایران، ص ۸۹۹.

[۸] – تاریخ مشروطۀ ایران، صص ۸۸۴- ۸۸۳.

[۹] – عین الدوله فرمانده نیروهای نظامی دولتی بود که در شهر باسمنج ( واقع در حومۀ شرقی تبریز) اردو زده و از آنجا با مردم تبریز در جنگ مسلحانه بود.

[۱۰] – این پیشنهاد به این دلیل بود که در مناطق خارج از تبریز مواد غذائی به وفور یافت می شد و شاه به خاطر به زانو درآوردن مبارزان تبریز، به هیچ وجه حاضر نبود که غلّه به داخل شهر ارسال دارد.

[۱۱] – اسماعیل امیرخیزی، قیام آذربایجان و ستارخان، ص ۳۱۰. امیر خیزی می نویسد که بعدها معلوم شد که رمزی در میان شاه و عین الدوله بوده که به این گونه تلگراف ها اهمیت ندهند. ن- ک: همان .

[۱۲] امیرخیزی، همان گذشته، ص ۳۱۱.

[۱۳] – ادوارد براون آورده است که س از آن که ملیون با میانجیگری کنسول ها جنگ را متوقف کردند، سربازان مزدور رحیم خان به مواضع مهم آنان در خطیب حمله و آن را اشغال کردند. ن- ک: همان، ص ۲۶۰.

[۱۴] – امیرخیزی، همان گذشته، ص ۳۱۱.

[۱۵] – و امّا فیروز کاظم زاده در این مورد طرز دیگری سخن می گوید، وی می نویسد که تأمل و خودداری شاه موجب گردید که « ایزولسکی » ( نمایندۀ تزار) ضمن دستوری به « سابلین »       ( کاردار سفارت روسیه در ایران ) از وی خواست که:

« با لحنی صریح و قاطع به شاه بگوید که عملیات سربازانش جان مردم و کارکنان صلحدوست کنسولگریهای خارجی تبریز را به خطر افکنده است. می بایست « توجه بسیار جدی » شاه به این مطلب جلب شود که لازم است بی درنگ به عین الدوله فرمان دهد که ورود خواربار را به شهر آزاد بگذارد.»

سپس به وضوح شاه را تهدید به مداخلۀ نظامی کرده و ادامه داد:

«….به شاه اخطار کنید که اگر فرماندۀ قوای شاه بی درنگ این تقاضا را [ وارد ساختن مواد غذائی به شهر را ] انجام ندهد، ما مجبور خواهیم شد که فورآ اقداماتی قاطع به وسیله نیروهای مسلح خود برای گشودن راه خوار و بار و دفاع از جان اتباع و مؤسسات کشورهای بیگانه در تبریز به عمل آوریم و در اینصورت تمام مسؤلیت عواقب کار متوجه اعلیحضرت خواهد شد.»

کاظم زاده ادامه می دهد:

« روسیّه به شاه مهلت داد تا تصمیم خود را بگیرد. اما لحن مؤکّدی که سابلین در طی این اقدام دیپلوماتیک به کار بسته بود، محمدعلی را وادار کرد که همان روز با درخواست او موافقت نماید. پس به عین الدوله تلگراف و فرمان متارکه صادر کرد و اجازه داد که مقدار معینی خوارباربه تبریز وارد شود…سلطان عبدالمجید میرزا عین الدوله …مدعی شد که فرمانی برای ترک محاصره در یافت نکرده است » کاظم زاده، همان گذشته، ص ۵۱۵.

[۱۶] – این انجمن به نام ستار خان سردار ملی در رشت به وسیلۀ برخی از مجاهدین مشروطه خواه ( میرزا کریم خان و برادرش معزّالسلطان ) به وجود آمده بود که اعضاء آن را تعدادی از اعضاء ایرانی، قفقازی و ارمنی کمیتۀ سوسیال دموکرات قفقاز تشکیل می دادند که اسامی آنان عبارت بود از: معزّالسلطان، حاج حسین اسکندانی، آقا گل اسکندانی، ولیکوف گرجی، یفرم خان ارمنی، میرزا محمدعلیخان مغازه، میرزا حسین خان کسمائی و میرزا علی محمدخان تربیت و… ن- ک: کسروی، تاریخ هیجده ساله، ص ۸.

[۱۷] – در پی کشته شدن یک نفر تبریزی در رشت به وسیلۀ یکی از نظامیان دولتی، مجاهدین « انجمن ستّار »، به عنوان خونجواهی، به کاخ والی شهر( آقا بالا خان سردار افخم ) تاخته و او را کشته و شهر را در اختیار گرفته و قصد حرکت به تهران را داشتند.

[۱۸] – کاظم زاده، فیروز، روس و انگلیس در ایران، ۱۸۶۴- ۱۹۱۴.ترجمۀ منوچهر امیری، تهران، نشر شرکت سهامی گتاب های جیبی، ۱۳۵۴، ص ۶۳۴.

[۱۹] – کاظم زاده، همان گذشته، ص ۵۱۵.

[۲۰] – براون، همان گذشته، ص ۲۵۹. کاظم زاده این تاریخ را ۲ اردیبهشت آورده است. ن- ک: ص ۵۱۵.

[۲۱] – کاظم زاده، همان گذشته، ص ۵۱۵.

[۲۲] – کاظم زاده،همان بالا، ص۵۱۵.

[۲۳] – کسروی این تاریخ را روز ۵ اردیبهشت نوشته است. ن- ک: تاریخ مشروطۀ ایران، ص ۹۰۲.

[۲۴] – امیرخیزی، همان گذشته، ص ۳۱۲. و نیز کسروی، تاریخ مشروطه، ص ۹۰۲.

[۲۵] – در آن تاریخ سید حسن تقی زاده به عنوان نمایندۀ مبرّز مجلس شورای ملی و یکی از پیشگامان روشنفکری دورۀ مشروطیت در کنار مجاهدین در تبریز به سر می برد.

[۲۶] – امیرخیزی، همان گذشته ص ۳۱۲.

[۲۷] – امیرخیزی، همان گذشته، ص ۳۱۳.

[۲۸] – کسروی، تاریخ مشروطۀ ایران، ص ۹۰۳.

[۲۹] – کسروی، تاریخ مشروطۀ ایران، ص ۹۰۳.

[۳۰] – اسامی آنان عبارت بود از: « کامران میرزا نایب السلطنه »، « حاجی میرزا جواد سعدالدوله »، « میرزا ابوالفتح خان حشمت الدوله » و « عبدالحسین میرزا فرمانفرما » ن- ک: کسروی، تاریخ مشروطۀ ایران، ص ۹۰۳.

[۳۱] – اسامی آنان چنین بود: « سیدحسن تقی زاده »، » حاجی مهدی کمپانی »، « میرزا اسماعیل نوبری »، « حاجی اسماعیل امیرخیزی »، « میرزا محمدتقی»، « معتمدالتجار»، « معین الرعایا»، « میرزا حسین واعظ»، « شیخ اسماعیل هشترودی»، « شیخ محمد خیابانی»، « اجلال الملک»، « حاجی میرزا علی نقی گنجه ای »، « حاجی میر محمدعلی اسپهانی»، « حاجی علی دوافروش » و دیگران…ن – ک: کسروی، تاریخ مشروطۀ ایران، ص ۹۰۳.

[۳۲] – عین تلگراف چنین بود:

« حاضرین تلگرافخانه – تلگراف شما را در خصوص عبور قشون روس از سرحد ملاحظه کردم. این اندازه تزلزل اضطراب وقتی جادارد که ما از خیال آسودگی شماها غافل باشیم. چگونه می شود که کارهای بزرگ را کوچک شمرده و مهم ندانیم. تمام بهانۀ آنها ورود آذوقه به شهر و حفظ تبعۀ خودشان بود. حالا که جنگ را متارکه نموده و ورود آذوقه را به شهر تأکید کردیم، دیگر رفع اعتراض آنها شده و جلوگیری خیالات آنان را البته با تمام قوا مصمم هستیم. خوب است شما هم با آقای نایب السلطنه امروز قرار ورود نایب الحکومه شاهزاده عین الدوله و ترتیبات لازمۀ آسایش مردم را به طوری که وهن دولت نباشد، عاقلانه بدهید که بتوانیم تا به شور و صلاح شما و عین الدوله برای آتیۀ مملکت فکر صحیحی بکنیم و سدّ طُرُق اغراض بشود و به همین وسایل بتوانیم بگوئیم که امر تبریز به خوشی گذشته خارجی متقاعد شود به حواس جمع با شور و صوابدید شما ها به ترتیب امورات شروع شود.». ن- ک: کسروی تاریخ مشروطۀ ایران، ص ۹۰۴.

[۳۳] – کسروی، تاریخ مشروطۀ ایران، ص ۹۰۴.

[۳۴] – امیرخیزی، همان گذشته، ص ۳۱۶.

[۳۵] – امیرخیزی، همان گذشته، صص ۳۱۷-۳۱۶.

[۳۶] اسامی این سه تن عبارت بود از: « میرزا محمدتقی » ( رئیس انجمن )، « اجلال الملک» و « حاجی علی دوا فروش ». ن- ک: کسروی، تاریخ مشروطۀ ایران، ص ۹۰۵.

[۳۷] – کسروی، همان گذشته، ص ۹۰۲.

[۳۸] – کسروی، تاریخ مشروطل ایران، ص ۹۰۵. و نیز امیرخیزی، همان گذشته، ص ۳۱۸.

[۳۹] – ایوانف، انقلاب مشروطیت ایران، ترجمۀ آذر تبریزی، ص ۸۲.

[۴۰] – ادوارد براون، همان گذشته، ص ۲۶۰. کاظم زاده این رقم را ( متشکل از ۱۲۴ قزّاق و ۶۵ تفنگدار و ۲۴ مسلسلچی با دو مسلسل ) بیان کرده است. ن- ک: ص ۵۱۶.

[۴۱] – ایوانف، همان گذشته، ص ۸۲.

[۴۲] – کسروی، تاریخ مشروطۀ ایران، ص ۹۰۶. کاظم زاده این تاریخ را ۹ اردیبهشت آورده است. همان گذشته، ص ۵۱۵.

[۴۳] – کسروی، همان گذشته، ص ۹۰۶.

[۴۴] – کسروی، تاریخ هیجده سالۀ آذربایجان، ص ۳۸.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)