بعد از نزدیک ۵ سال، برای انجام کارهای مربوط به پدرم، راهی ایران شدم. از شانس بدم. هواپیمایی کی ال‌ام، چمدان‌هایم را کلا به ایران فرستاده بود و من با شلوار پیژامه راحتی که امید داشتم در فرودگاه آمستردام به شلوار اسلامی تغییر بدهم، سوار هواپیما به سمت ایران شدم. بعد کلی اضطراب، وارد فرودگاه امام خمینی شدم (ما را هم مجبور می‌کنند که بگوییم «امام» خمینی). در فرودگاه، بر خلاف انتظارم کسی کاری به کار من «خارج نشین» نداشت و با عزت و احترام وارد تهران شدم.

 ماشینی در اختیارم بود؛ رفتم که در ادارات کارهای مربوط را انجام بدم. با فضایی روبرو شدم که اختلاف طبقاتی به وضوح نمایان بود. اولین چیزی که توجه‌ام را جلب کرد دیدن ماشین‌های خیلی گران قیمت در سطح شهر بود؛ ماشینی‌هایی که در آمریکای شمالی نمی‌شود به این راحتی دید، آن هم به تعداد زیاد. در ایران من آخرین مدل‌های بنز و پورشه را می‌دیدم. در ایران، سیستم خریدن ماشین با قسط یا «لیز» وجود ندارد، و این پورشه سواران همه پول را نقد پرداخت کرده بودند که آن‌ها را از من مهندس کامپیو‌تر کار و بار دار در آمریکا، ثروتمند‌تر می‌کرد.

در کنار این «مرفهین بی‌درد» (اسمی که بچه خواهرم روی آن‌ها گذاشته بود)، دیدن دست فروش‌های کم سن و سال، وسط ماشین‌ها که گل، فال، دستمال کاغذی، آدامس و انواع چیز‌ها را می‌فرختند برای من خیلی ناراحت کننده بود. بعد متوجه شدم که این بچه‌ها با خانواده‌هایشان دست جمعی در بین ماشین‌ها مشغول فروش انواع چیز‌ها هستند.

در یک بنجشنبه (شب جمعه) در جردن گرفتار یک ترافیک عجیب شدم. جالب بود که کسی ناراضی نبود. ماشین‌ها در هم قفل و بند بودند و از پلیس هم خبری نبود. حدس زدم تصادفی شده و راه‌ها بند آمده از‌‌‌ همان دست فروش‌های بین ماشین‌ها سوال کردم گفتن تصادفی در راه نیست. صدای انواع موزیک از ماشین‌ها شنیده می‌شد همه با هم از این ماشین به آن ماشین حرف می‌زند، انگار همدیگر را می‌شناسند. از ماشین‌های کناری پرسیدم چرا راه باز نمی‌شود؟ دیدم می‌خندند و معلوم شد که روز‌های پنجشنبه جوان‌ها برای تفریح می‌آیند در خبابان‌های خاصی و برای تفریح هی دورمی زنند و سربسر همدیگر می‌گذارند.

با توجه به اینکه مرد میانسالی هستم و حلقه ازدواج هم در دستم بود فکر نمی‌کردم کسی به من «گیر» بدهد. تا از زندان خیابان جردن، بیرون بیایم، چندین بار ماشین‌ها برایم بوق زنند و می‌خواستند به من شماره تلفن بدهند. اول فکر کردم که من «پیرمرد» را سر کار گذاشته‌اند. به ماشین بغلی گفتم که این دختر‌ها من را سر کار گذاشته‌اند، گفت «نه آقا، اینجا همین است. خانه من در همین خیابان است، زنم در ماشین هم هست گیر می‌دهند.» آقای ماشین کنار دستی تاکید کرد که «خراب»‌اند که البته منظورش این بود که فاحشه‌اند. این تجربه من پیرمرد مقید را وادار کرد که دیگه پنجشنبه‌ها درساعت بعد ۹ شب بیرون نرفتم.

در این رفتن به دنبال کار‌های پدرم، متوجه شدم روزهای زوج می‌تونم ماشینی که بهم قرض داده‌اند را تا نزدیک مرکز شهر ببرم و از آنجا با وسایل نقلیه عمومی به مرکز شهر بروم. اول از تاکسی استفاده می‌کردم بعد متوجه شدم که اتوبوس‌ها از مسیر ویژه با سرعت حرکت می‌کنند و گرفتار ترافیک نیستند. در نتیجه اتوبوس را کشف کردم و چه کشف مبارکی.

از آن به بعد مرتب از اتوبوس استفاده کردم و تنها چیزی که می‌شد گفت واقعا خوب و ارزان بود همین اتوبوس‌های بودند. بخش زنانه و مردانه جداست. یک بار اشتباهی سوار بخش زنانه شدم و چون به قیافه‌ام می‌خورد که اهل این شهر نیستم، چند ایستگاهی م‌مان بخش زنانه بودم و کسی هم بیرونم نکرد.

بخش زنانه خیلی انسانی‌تر رفتار می‌کردند. بخش مردانه آدم بی‌حوصله و اخمو بیشتر داشت. در بخش زنانه، کلاس آشپزی و ریزه کاری‌های خانه داری هم دایر بود و خانم‌ها با اینکه مثل اینکه هم را نمی‌شناختند به هم پیشنهادهایی در فنون خانه داری می‌دادند. جوان‌ها به خانم‌های بچه دار و مسن جا برای نشستن می‌دهند (در مردانه کمتر رفتار هم نوع دوستی می‌ دیدی).

 بد‌ترین قسمت کار‌ها مربوط می‌شد به ادارات دولتی که فاجعه بود! برای یک کار ساده ده‌ها بار باید می‌رفتی از این اتاق به آن اتاق، از این طبقه به طبقه دیگر و مدت‌ها پشت در اتاق بایگانی می‌مانید چون مسئول مربوط رفته بود نماز! یک رابطه اربابی‌ای با آدم می‌گرفتند که بیا و ببین. مسئول مربوطه که به احتمال زیاد به دلیل فشار‌های زندگی کارمندی مجبور شده است که مذهبی باشد و حزب اللهی به نظر می‌آید، قیافه دوتیغه من را که می‌دید، حتما به روی من می‌آورد که از خودشان نیستم. این قضاوت از قیافه، بسیار معمول بود.

 فامیل من که از طبقه متوسط هستند بشدت مسائل سیاسی و اقتصادی را دنبال می‌کردند، همگی ماهواره دارند و همگی برنامه‌ها بی‌بی سی و صدای آمریکا را دنبال می‌کنند. با یک حساب سرانگشتی شبکه تلوزیونی «من و تو» از همه بیشتر طرفدار دارد اما وقت اخبار همه به سراغ بی‌بی سی می‌روند.

اگر فامیل من کل ایران باشد، می‌شود تخمین زد که کل ایران از همه چیز خبر دارند. اینترنت در خانه‌هایشان ندارند مگر کسانی که بچه‌های جوان و دانشجو دارند. آن‌ها که اینترنت دارند، مدام به عمه مخابرات فحش می‌دهند که نوعی توهین سیاسی است به خاطر شرایط بسیار بد اینترنت در ایران. خود من که در آمریکا کار و زندگی‌ام مدام با کامپیو‌تر است، برای چک کردن ایمیل و تماس با زنم، به جنون کشیده می‌شدم. به قدری سرعت اینترنت با وی پی ان‌ها و فیلترشکن‌ها کم بود که که برای من که به بالا‌ترین سرعت عادت دارم، قابل قبول نبود.

همه جا صحبت از گرانی روزانه اقلام هست و مردم بشدت عصبانی هستند. یک حالت انفجار را حس می‌کردم و یک عصبانیت شدید از اوضاع و اینکه دزد‌ها راست راست می‌گردند و مردم باید تاوان فساد این‌ها را بدهند.

در این میان چند نفر از خانواده‌ام که استاد دانشگاه اخراجی بودند خیلی مایوس بودند. این‌ها کسانی بودند که حتی در رشته‌های «سیاسی» علوم انسانی هم درس نمی‌دادند. دونفرشان که استاد کامپیو‌تر بودند و یک نفر هم استاد زبان و ادبیات انگلیسی. همه‌شان به مرور زمان از دانشگاه‌های دولتی پس از انتخابات ریاست جمهوریپیشین اخراج شده‌اند. یکی‌شان که اصلا سیاسی هم نبوده است. به قول خودش این‌ها رادار دارند می‌فهمند در زبان و بدن ما می‌فهمند میزان انزجارمان را و به موقع آن‌ها که منزجرترند را اخراج می‌کنند. اقوامم که استاد‌های اخراجی دانشگاه‌های دولتی و سراسری‌اند، الان حق التدریسی در دانشگاه‌های غیر دولتی (آزاد و غیره) تدریس می‌کنند. تمام منافع و مزایا و بازنشستگی و غیره را از دست داده‌اند. این‌ها معتقد بودند که یک انقلاب فرهنگی دوم در راه است و فقط خیلی آرام و بی‌سر و صدا دارند هرکسی که با نظام مشکل دارد را از دانشگاه‌ها اخراج می‌کنند، حتی کسانی که خیلی هم این اختلافات را بیان نمی‌کنند.

امید به انتخابات آینده در میان اقوام من خیلی دیده نمی‌شد. همه‌شان می‌گفتند که انتخابات آینده را تحریم می‌کنند. چند نفر از کم سن و سال‌های فامیل اما امید داشتند که خاتمی بیاید. معتقد بودند که آمدن خاتمی تنها راه نجات از وضعیت فعلی است و بیشتر هم معتقد بودند خاتمی می‌تواند با کشورهای غربی آشتی نسبی ایجاد کند. قالیباف هم در سطح شهر طرفدار خیلی داشت. مردم به شوخی می‌گفتند‌‌ همان قالیباف را از صندوق در بیاورند هم خوب است. وقتی در مورد انتخابات از مردم خیابان می‌پرسیدی، خیلی‌ها از جواب طفره می‌رفتند. انگار که می‌ترسیدند اصلا در مورد مسائل سیاسی صحبت کنند. چند بار که در تاکسی و اتوبوس به من تذکر دادند که جو را سیاسی نکنم. اما اسم قالیباف و خاتمی بیشتر به گوش می‌خورد.

به طور کلی اما من ایران را مایوس ارزیابی کردم. مایوس از شرایط و عصبانی از گرانی‌ها. البته برای کسانی که منتظر انقلابی، جنبشی، تحرکی هستند، من به جرات باید بگم با اینکه دلم می خواست که امید به تغییر ببینم، کسی حرفی از تغییر جدی نمی‌زد. آن‌ها که منتظر حمله نظامی‌اند، همچنان منتظر حمله نظامی‌اند. اما آن‌ها که در انتخابات ریاست جمهوری پیشین به حمایت از آقای موسوی به خیابان‌ها آمدند، مایوس‌اند. در خانواده من دستگیری نبود. اما همه بچه‌های سبز فامیل هم، از دردسرهای دستگیری ترس داشتند. امیدوار‌ترین‌ها هم در فامیلم و هم در کوچه و خیابان زنان ایرانی بودند. با زنان که حرف می‌زدم، کمتر شکایت داشتند و بیشتر امید که وضعیت بهتر خواهد شد.

امیدوارم خواندن این خاطرات برای شما کسل کننده نبوده باشد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)