همکارم پرسید: «سفر چطور بود؟» گفتم: «باشکوه! ولی له شدیم ها!» خندید: «معلومه خوب! کلا چند ساعت تو برلین بودین؟» خندیدم: «پونزده ساعت» خندید: «دیوانه!»
دو هفته بیشتر است که برگشتهایم و من هنوز در محل کارم در بیمارستان مارکام استافویل در مارکام انتاریو مورد تحسین همکارانم هستم. من و شوهرم از چند روز پیش از گردهمآیی و تظاهرات عظیم برلین تصمیم گرفتیم که آخر هفته را به این کار اختصاص دهیم. فراخوان از طرف دکتر حامد اسماعیلیون، سخنگوی خانوادههای پرواز ۷۵۲ اکراینی بود. همانطور که بیشتر کانادایی ها و بسیاری از مردم دنیا از این جنایت مطلع هستند، پرواز ۷۵۲ در روز هشتم ژانویه سال ۲۰۲۰ میلادی و فقط چند دقیقه پس از بلند شدن از تهران توسط جانیان سپاه پاسداران جمهوری اسلامی با شلیک دو موشک منفجر شد. از آن زمان، خانوادههای داغ دیده پرواز عضو مهمی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی محسوب میشوند و گروه تا آن موقع، چند تظاهرات بزرگ را سازماندهی کرده بود و مورد حمایت و اعتماد ایرانیان بهحساب میآمد.
یک روز عصر وقتی خسته از کار روزانه به خانه برگشته و بیقرار در اتاق نشیمن نشسته بودم و با یک چشم به تلویزیون و اخبار ایران نگاه میکردم و با یک چشم دستم را دنبال میکردم که اسم مهسا امینی را توییت میکرد، به طرف شوهرم چرخیدم: «بیا بریم برلین» با تعجب نگاهم کرد اما بدون هیچ سوالی استقبال کرد: «مگه اون آخر هفته کشیک نیستی؟» به فکر فرو رفتم: «چرا، اما شاید بشه کاریش کرد. از همکارام میپرسم. میدونی بیشتر مادران خاوران تو اروپا هستن.» رفتم روی واتزاپ تیم متخصصان بیهوشی مارکام استافویل و از تک تک همکارهایم پرسیدم: «میشه جمعه شب جای من بایستی؟ میشه یکشنبه منو کاور کنی؟» بعضی گرفتار بودند یا برنامهای برای ویکند داشتند. بعضی باید با خانواده مطرح میکردند. به طرفش چرخیدم: «فکر کنم بشه! چند تا جواب شاید و ممکنه گرفتم تا حالا. داری چیکار میکنی؟» سرش روی کامپیوتر بود و بلندش نکرد: «پروازها رو چک میکنم» خوشحال شدم که به اندازه خودم دیوانه است.
هفتهای که در پیش بود مثل هفتههایی که تا حالا گذشته بود، پر از لحظات امید و ناامیدی بود. مردم هر روز کشته میشدند، زندانیها شکنجه، و بازداشتیها ناپدید میشدند. هنوز نفهمیده بودیم که چرا زندان اوین آتش گرفته، آرمیتا عباسی کجاست، و یا دانشجوهای شریف کجا نگهداری میشوند. هر شنبه در تظاهرات تورونتو، از طرف هر گروهی که بود، شرکت کرده بودیم اما خودمان هم میدانستیم که کارهایی که میکنیم در مقایسه با هموطنانمان در ایران هیچ به حساب میآیند. با گروههای پزشکان و دندانپزشکان انتاریو و بریتیش کلمبیا در تماس بودیم، طومار و محکومیت امضا میکردیم و ایمیلهای گروهی میفرستادیم که سپاه پاسداران را غیرقانونی اعلام کنیم، خانواده های سران حکومت را از ورود به اروپا یا کانادا منع کنیم، مانع از ادامه مذاکرات آمریکا و اروپا با سران جمهوری اسلامی بشویم، و یا حتی دستهجمعی اکانتهای اینستاگرام و سوشیال مدیای میشل و باراک اوباما، اُپرا، و یا کاملا هریس را به دلیل عدم حمایتشان از مبارزات زنان ایرانی بلاک کنیم. ارتباطمان با خانوادههایمان در ایران محدود شده بود به تلفن و اگر دسترسی به وی پی ان داشتند، استفاده محدود از تلگرام و واتزاپ. بین خودمان دهها گروه تلگرامی درست کرده بودیم، از بعضیها بیرون آمده بودیم به بعضی دیگر پیوسته بودیم، با خیلیها بحث و جدل داشتیم که مثلا تندرو هستند، ترسو هستند، غیرمنطقی هستند و بعضی ها ما را بلاک کرده بودند که تندرو، ترسو، و یا غیرمنطقی هستیم. همین حالا میتوانستم بگویم که با خیلیها ارتباط دوستانهام را برای همیشه از دست داده بودم و به خیلیهای دیگر نزدیکتر شده بودم. انقلاب بود و جای ملاحظه و ترس نبود، اگرچه همه از تکرار تجربه سال ۵۷ میترسیدیم و نمیتوانستیم به هیچ رهبری اعتماد کنیم. و همچنین از تجربه سال ۶۷ و کشتار بیش از پنج هزار زندانی سیاسی شبها خوابمان نمیبرد چون میدانستیم که اگر پیروز نشویم دوباره اعدامهای گروهی به راه خواهد افتاد و در عین حال دلمان از اندوه سال ۸۸ و سرکوب خشن جنبش سبز میلرزید که مبادا دوباره ناامیدی نصیبمان شود و برگردیم به جایی که بودیم.
صبحها امیدوار بودم و شبها ناامید و اشک میریختم. همهی روز سعی میکردم تمرکزم را روی کار و مریضهایم حفظ کنم تا بتوانم مسئولیت پزشکیام را بدوننقص انجام دهم، اما میفهمیدم که هر روز بیشتر از روز قبل به انرژی خارقالعادهای برای دور نگهداشتنم از شبکههای اجتماعی نیاز دارم. نیرویی که داشت به سرعت تحلیل میرفت. همچنین بیشتر روزها خودم را در حال پاککردن اشکهایم غافلگیر میکردم. در چنین شرایطی و چند هفته بعد از تظاهرات شکوهمند تورونتو بود که حامد اسماعیلیون تظاهرات بیست و دوم اکتبر برلین را اعلام کرد.
راستش وقتی میگویم تظاهرات شکوهمند واقعا حالم بد میشود. جمهوری اسلامی در دزدیدن کلمات زیبای زبان فارسی بسیار موفق عمل کرده و سالها خواهد گذشت تا کلماتی مثل شکوهمند دوباره معنای واقعی خودشان را پیدا کنند. حالم مثل وقتی میشود که به انگلیسی بگویم Great چون بلافاصله قیافه ترامپ جلوی چشمم میآید. بههرحال، تظاهرات تورونتو واقعا شکوهمند بود. اگرچه همزمان گروههای دیگری در حال برنامه ریزی برای تظاهرات عظیمی در تورونتو و واشنگتن و خیلی از شهرهای دیگر بودند اما برلین بدون شک هسته مرکزی بهحساب میآمد و من برای اینکه اینهمه خشم و اندوه را تاب بیاورم باید حتما شنبه بیست و دوم اکتبر را در برلین میبودم. در این لحظه تاریخی که تمام ایرانیان اروپا دور هم و برای یک هدف فریاد میکشند باید در اروپا بود و همراه آنها این داغ را فریاد زد.
با کمال ناباوری، کشیکها درست شد و روزهای من برای آخر هفتهی بیست و دوم اکتبر آزاد شد. اما هر دویمان میبایست دوشنبه صبح تورونتو باشیم. نگرانی بعدی را که نگهداری از مکسی بود، دوست مهربان دخترمان، اریک، که تایوانی-کانادایی است رفع کرد و گفت که به خانهمان میآید تا پیشش بماند. مکسی، سگ شیتزو-پودل نازنینمان بخاطر سرطان تحت مداواست و ما ترجیح میدهیم که از مراکز عمومی برای نگهداریاش استفاده نکنیم و مزاحم دوستان نزدیکمان هم نشویم. به شوخی گفتم که ما زحماتش را در مبارزات تایوان برای استقلال از چین جبران میکنیم. بلیتها را رزرو کردیم. دنا، دخترمان، هم در آخرین لحظات خودش را از لندن انتاریو رساند.
غروب روز جمعه بیست و یکم اکتبر با عجله به خانه آمدیم و آماده شدیم. پرواز لوفتانزا ساعت شش و بیست دقیقه عصر بود و میبایست عجله کرد. وقتی بلندگو اعلام کرد که پرواز تاخیر دارد من چندان نگران نشدم اما فرزاد بعد از اعلام تاخیر دوم بیقرار شد. چند بار رفت و با کارمندهای لوفتانزا صحبت کرد و وقتی برگشت گفت که اگر نیم ساعت دیگر تاخیر داشتهباشیم پرواز کانکشن به برلین را از دست خواهیم داد. رفتن از تورونتو به برلین کمی پیچیده بود. چون هیچ پرواز مستقیمی وجود نداشت و کانکشن ما از فرانکفورت میرفت. بعد با نگرانی به سمت من چرخید: «اگر دیر برسیم تظاهرات را از دست خواهیم داد.» و بعد طبق معمول مایوس شد: «از اولش هم میبایست بریم واشنگتن یا همین تورونتو شرکت کنیم. کی دو روزه میره برلین تظاهرات؟ یکشنبه صبح باید دوباره فرودگاه باشیم. فقط فکرش را بکن که نرسیم. بهتره بلیتمون رو پس بدیم» صدایم از خشم میلرزید: «تو نمیخوای برو خونه و بلیتت رو پس بده! من میرم برلین!» هر دو عصبانی و نگران بودیم. چند هفته بود که اضطراب و اندوه زیادی را تحمل کرده بودیم و هر دو زود از کوره در میرفتیم. هیچ کس حرفی نزد. ساکت شدیم و منتظر ماندیم. پرواز با حدود دو ساعت تاخیر به راه افتاد. بیشتر هشت ساعت تا فرانکفورت را به خواندن کتاب خانم مارینا نعمت گذراندم. اسم کتاب زندانی تهران است و یک خودزندگینامه از روزهای نعمت در زندان اوین و در سالهای اول پس از انقلاب اسلامی است. تصور شکنجههایی که یک دختر شانزده ساله تحمل کرده و محکومیت به اعدام بدون حتی یک جلسه محاکمه و نجات یافتن از تیرباران در آخرین لحظات انقدر طاقت فرسا بود که هر چند دقیقه پرده اشک دیدم را تار میکرد. مهماندار نزدیک شد و با تعجب نگاهی کرد و خوددارانه رد شد. یادم افتاد به پانزده سال پیش که در سفری از بروکسل به فرانکفورت کتاب پرسپولیس مرجانه ساتراپی را میخواندم و یک مهماندار دیگر لوفتانزا که انقدر خوددار نبود وقتی اشکهایم را دید و فهمید که سرم درد میکند برایم دستمال کاغذی آورد و استامینوفن و پرسید که چه میخوانم که اینطور اشک میریزم و گفتم که قصه زندگی خودم را و با تعجب به جلد کتاب خیره شد و گفت که اگر چیزی لازم دارم دگمه را فشار دهم و سعی کنم که کمی بخوابم.
داستان جنبشهای آزادیخواهی ایرانیان با فراز و نشیب بسیاری همراه بوده است. بیدلیل نیست که هر کتابی که سفر دموکراسی ما را بیان میکند، اشکمان را هم جاری میسازد. جنبش مشروطهخواهی ایران که بیش از صد سال پیش، نهایتا سبب تغییر سلطنت مطلقه به مشروطه سلطنتی شد، از اولین جنبشهای آزادیخواهی منطقه به حساب میآید. ناامیدی جمعی ناشی از انحراف مشروطه و پس از آن تبدیل رضاشاه پهلوی از یک جمهوریخواه با اهداف مدرنسازی و عمران به یک پادشاه دیکتاتور، از ضربات مهم بعدی به فعالیتهای آزادیخواهی مردم ایران بوده است . بعدها محمدرضا شاه در زمانه جنگ سرد و در میانهی رقابت وحشتناک شرق و غرب و در جریان ملی شدن صنعت نفت با کودتای آمریکایی به قدرت برگشت. با وجود فعالیتهای عمرانی بسیار سلسله پهلوی، کودتا سبب شد که شاه هیچوقت اعتبارش را بازنیابد و چهره آمریکا برای همیشه در خاطره جمعی ایرانیان مخدوش شود که نهایتا این اتفاق سبب تقویت ریشههای انقلاب سال ۵۷ شد. اما تمام این مسیر پر فراز و نشیب و پر آب چشم، در برابر آنچه که در چهل و اندی سال گذشته بر سر مردم ایران آمده هیچ است.
انقلاب پنجاه و هفت یک حکومت مذهبی دیکتاتوری را بر جامعه ایران مسلط کرد که اگرچه هنوز جامعهای مذهبی بود اما با تلاشهای مدرنسازی پهلوی، به جدایی نسبی دین از سیاست عادت کرده بود. برگرداندن چنین جامعهای به قوانین شریعه هزار وچهارصد سال پیش غیرممکن به نظر میآمد و قابل باور نبود. جامعه ایران مجبور شد که به حذف حقوق اساسی بشر از جمله حق آزادی بیان تن دردهد. حجاب اجباری، محکومیت جنایی مصرف الکل، کودک همسری، چند همسری، ممنوعیت موسیقی و ممنوعیت نشان دادن آلات موسیقی از جمله قوانین بدویای بود که به ما تحمیل شد. این وسط زنان و اقلیتهای اجتماعی و دینی شدیدتر تحت تاثیر این قوانین عقبافتاده قرار گرفتند. ممنوعیت زنان از بسیاری از مشاغل از جمله قضاوت، ارزش شهادت زنان در دادگاه به نصف ارزش مردان و همچنین ارزش دیه و ارث زنان به نصف ارزش دیه و ارث مردان، ممنوعیت خروج از کشور بدون اجازه همسر، نداشتن حق طلاق و حضانت فرزندان، ممنوعیت صدای آواز زنان، و بسیاری قوانین ضد زن دیگر سبب شد که روز به روز زنان بیشتر تحقیر شده و به شهروند درجه دو تبدیل شوند. اقلیتهای جنسی، جنسیتی، قومی، و دینی هم به شدت سرکوب شدند و تحت تعقیب جنایی قرار گرفتند. بویژه معتقدان به بهاییت از ورود به دانشگاه، داشتن پاسپورت، اجازه کسب، و تبلیغ یا حتی عمل به معتقدات دینیاشان منع و در موارد بسیاری زندانی و اعدام شدند. میزان وحشت و تروری که جامعه ایران تحمل کرد قابل قیاس با هیچکدام از دورههای پیش از این نبود.
به این همه فکر میکنم و همراه مارینا نعمت وحشت و ترور را تجربه میکنم. به فرانکفورت رسیدهایم و شوهرم کاملا ناامید است: «امکان ندارد که به پرواز برسیم!» پرواز بعدی ساعت ده و چهل و پنج دقیقه است اما با تجربهای که ما از فرودگاه فرانکفورت داریم معمولا هیچ سازوکاری در کمک کردن به مسافرانی که به دلیل تاخیر از پروازشان جا ماندهاند وجود ندارد. تا هواپیما میایستد از جا میپرم و کوله پشتی را روی پشتم میاندازم و از همه معذرت میخواهم و به سمت در میدوم. از اولین افرادی هستم که پیاده میشوم اما شوهرم هیچ عجلهای نشان نمیدهد. وقتی پایین پلهها میبینمش که سلانه سلانه پایین میآید آمادهام که فریاد بکشم اما خودم را کنترل میکنم: «نمیتونستی یک کمی عجله کنی؟» سر تکان میدهد: «هیچ شانسی نداریم. به پرواز ده و چهل و پنج دقیقه هم نمیرسیم.» حرصم را قورت میدهم: «اقلا میشه تلاش کرد! شاید تاخیر داشته باشه. چه میدونی؟» با هم حرف نمیزنیم. به سمت گیت میدویم، مسافری نمانده و همه سوار شدهاند. پرواز نه و چهل و پنج دقیقه رفته است. دوباره تمام مسیر را برمیگردیم و دنبال دفتر هواپیمایی لوفتانزا میگردیم. ساعت اپل خوشحال است و میگوید من در ده دقیقه گذشته دو کیلومتر راه رفتهام. خیس عرق و عصبانی هستم و مثانهام فشار میدهد. صف مراجعان طولانی است و هیچ کس اهمیتی نمیدهد که ما باید سه ساعت دیگر در برلین باشیم. کارمند لوفتانزا وقتی ما را میپذیرد که پرواز بعدی هم آماده پریدن است. میگویم: «میدونید یه رالی هست برای ساپورت ایران و ما از کانادا اومدیم که در رالی باشیم. ساعت ۳ بعدازظهر شروع میشه و ما فردا صبح برمیگردیم تورونتو.» سعی میکند اضطرارم را بفهمد: «باشه براتون زنگ میزنم به گیت اما روی کامپیوتر که لیست انتظار هم جایی نداره» پرواز بعدی هم بدون ما میرود. از شدت اضطراب تهوع دارم. نکند که نرسیم؟ اما به روی خودم نمیآورم. میپرسیم که باید چکار کنیم. میگوید: «قطار هست که ساعت شش عصر میرسد و پرواز بعدی هم که ساعت دو و چهل و پنج دقیقه میرود.» امید میبندم که ایرانی ها همیشه تاخیر دارند و اگر مستقیم از فرودگاه برویم به رالی خواهیم رسید.
میگوید که قولی نمیدهد و لیست انتظار پر به نظر میرسد. فرزاد مستاصل و ناامید است و میگوید که نیت مهم بوده و باید قبول کنیم که نمیرسیم. حتی پرواز برگشتمان هم از فرانکفورت نیست و باید فردا صبح در مونیخ باشیم. میگویم: «نه! من میروم برلین.» بعد توی دستشویی تیشرت تظاهراتم را میپوشم، همانکه به انگلیسی رویش نوشته زن، زندگی، آزادی، و شروع میکنم به راه رفتن توی فرودگاه. بسیاری از مردم با تعجب و عده کمتری با همدردی نگاهم میکنند. خوشحالم که شعار انقلاب ما دارد به گوش جهان میرسد. دو سه ساعت باید در فرودگاه بنشینیم و به اخبار گوش کنیم و امیدوار باشیم. با هم حرف نمیزنیم. من از دست فرزاد عصبانیم که زودتر از هواپیما پیاده نشده و به اندازه کافی تلاش نکرده و او از دست من که همیشه برنامههای عجیب و غریب میریزم و وقتی دیشب گفته که کنسل کنیم و برویم واشنگتن گوش نکردهام.
شعار زن، زندگی، آزادی از کردهای آزادیخواه منطقه شروع شد و جنبش اخیر ما که کشته شدن مهسا (ژینا) امینی دختر کرد ایرانی بدلیل رعایت نکردن حجاب حکومتی جرقه اش را زد، به سرعت آن را بعنوان شعار اصلی خود انتخاب کرد و با آن شناخته شد. مهسا که همراه برادرش به تهران سفر کرده بود توسط پلیس امنیت اخلاقی و بهدلیل حجاب ناکامل دستگیر شده بود، تنها چند ساعت بعد از دستگیری به دلیل مرگ مغزی در بیمارستان بستری شد و درگذشت. حکومت به توضیحات بیربط اکتفا کرد و مثل همیشه به جای اینکه تحقیقات مستقلی را شروع کند، معترضان را سرکوب کرد. اعتراضات به سرعت در کل کشور شعلهور شد و کمکم به مهمترین اعتراضات حکومتی چهل سال اخیر بدل شد. شعار زن، زندگی، آزادی دربرگیرنده تمام حقوق اولیه ملتی بود که برای چهل سال گروگان گرفته شده بود، حقوق زنانش به سطح روزهای اولیه ظهور اسلام در شبه جزیره عربستان نزول کرده بود و حق زندگی و آزادیاش سلب شده بود. ایرانیها در تمام این سالها از دو طرف مورد فشار و تهاجم قرار داشتند. از طرفی ما عملا توسط حکومت خودمان به اسارت گرفته شده بودیم و از طرف دیگر در سرتاسر جهان بعنوان ملت تروریست و حامی تروریست شناخته میشدیم و اغلب یک نفرت جمعی را در برخورد با مردم دیگر کشورهای دنیا تجربه میکردیم. یک بار در یک کنگره انستزیولوژی در کلگری کنار خانمی نشستم که از یکی از شهرهای کوچک آلبرتا آمده بود. پرسید: «تو لهجه عجیب غریبی داری. مال کجا هستی؟» گفتم که پرژن هستم. من بیشتر اوقات بجای ایرانی میگویم پرژن. یک دلیلش این است که بعضی ایران را با عراق اشتباه میگیرند و اگرچه این دو اسم در الفبای فارسی و عربی کاملا متفاوت نوشته میشوند اما در انگلیسی بسیار شبیهند و من مجبور به دادن توضیحات اضافی میشوم. دلیل دومش هم اینکه بعضیها که اسم ایران را فقط از فاکس نیوز شنیدهاند فکر میکنند که من توی جیبم بمب اتم دارم و وحشت میکنند. به هر حال وقتی این زن آلبرتایی پرسید که کجایی هستم گفتم پرژن. اما “کارن” طوری که انگار مچم را گرفته است گفت: «نه تو ایرانی هستی اما شماها دوست دارین بگین پرژن.» دلم میخواست سرش داد بزنم و بگویم که دوران استعمار گذشته و او حق ندارد بگوید که اسم ملیت من چیست اما فقط از جایم بلند شدم: «فکر میکنم اجازه داشتهباشم که ملیت خودم رو اونجوری که خودم میخوام تعریف کنم» و او فقط شانهاش را بالا انداخت.
ما ایرانیها در طول این چهل سال توسط حکومت تروریست خودمان تحقیر شدیم و در عین حال فاقد همدردی جهانی بودهایم. ما مردمی بودیم که در خانه خودمان غریبه و دشمن بودیم و در خارج از خانه به اندازه کافی سفید نبودیم که از خودشان به حساب بیاییم و به جز عده اندکی از ایرانیها که مسیحی، یهودی، زرتشتی، و یا بهایی هستند و در زمانه داعش و طالبان، ما مسلمان به دنیا آمده بودیم. جالب اینجاست که ایرانیها برای مسلمانهای پاکستان و اعراب هم اغلب به اندازه کافی مسلمان محسوب نمیشوند تا آنها را از خودشان بدانند. درنتیجه خودمان بودیم و خودمان. نه کسی باورمان میکرد که گروگان حکومتمان هستیم، نه کسی قبول داشت که تروریست نیستیم و نه اگر از حکومت کشور مادری کمک میخواستیم مثل یک ایرانی صاحب حق و حقوق با ما برخورد میشد.
نزدیک ساعت دو رفتیم و جلوی گیت نشستیم. یک جوری که خانم کارمند لوفتانزا هرطوری سرش را بچرخاند ما را ببیند. برای چندمین بار بلند شدم و رفتم جلو و توضیح دادم که کل این سفر برای شرکت در این رالی است و بلوزم را نشانش دادم. چند بار گفتم که به پرواز ما نگاه کند تا مطمئن شود که فردا صبح داریم برمیگردیم و هیچ کار دیگری جز این نداریم که در برلین انجام دهیم.» فرزاد را نشانش دادم که آخرش راضی شده بود تیشرتش را بپوشد. آخرش بعد از چند بار که با خویشتنداری و سردی رایج کارمندهای فرودگاه گفت که اسممان در لیست هست و اگر به ما برسد بلیت صادر خواهد شد، این بار گفت که نمیتواند دو تا صندلی را کنار هم بدهد و یا هزینه ارتقای صندلی را که قبلا پرداخت کرده بودیم بهمان برگرداند. فرزاد که جلو آمده بود گفت که حاضریم حتی فرقش با کلاس بیزینس را بدهیم اگر که فقط بیزنس جا دارد. گفت نه دو تا صندلی معمولی دور از هم. گفتیم هیچ عیبی ندارد . قلبم از شادی بالا پایین میپرید. گفت که برگردیم روی صندلیمان بنشینیم و منتظر باشیم. چند دقیقه بعد به طرفمان آمد و کارتهای پروازمان را ستمان داد و گفت: «موفق باشید.»
وقتی سوار هواپیما میشدیم آشتی کرده بودیم و دستهای همدیگر را گرفته بودیم. فرزاد با ناامیدی معمولش گفت: «اما دیر میرسیم ها.» گفتم: «اما اقلا میرسیم. ایرانیا همیشه دیر میرسن شاید این بار هم تا همه جمع بشن کلی طول بکشه!» صندلیام را پیدا کردم و نشستم. قلبم تند تند میزد و نفهمیدم که هواپیما کی بلند شد و کی نشست. فقط به ساعت خیره شده بودم. خلبان که هواپیما را نشاند از جایم پریدم و فرزاد را بین مسافرها پیدا کردم. این که چطور همه راه تا تاکسی را دویدیم و پیرمرد مهربان چقدر همدلانه راههای مختلف را بررسی کرد تا ما را به نزدیکی محل تظاهرات برساند و اینکه چقدر دلم میخواست بروم دستشویی بماند. وقتی در محل پیاده شدیم جمعیت از هر سو به میدان روان بود و آهنگ «برای» شروین حاجی پور از یک بلندگوی نزدیک پخش میشد. باورم نمیشد که رسیده بودیم. نفسی به راحتی کشیدم و به مثانهام توصیه کردم که چند ساعتی صبر کند.
مردم از تمام اروپا ساعتهای طولانی با قطار و اتوبوس و هواپیما یا ماشینهای شخصی به سمت برلین در حرکت بودند و بعضی مثل ما تازه رسیده بودند. ساعت حدود چهار بود که ما وارد جمعیت شدیم. محل تظاهرات در میدان Grosser stern و در نزدیکی ستون پیروزی بود. این منطقه که با پارک های بزرگ احاطه شده برای چنین تجمعی فوق العاده به نظر میآمد. در عین حال که بسیار وسیع بود، در نظم شهر اختلالی ایجاد نمیکرد و خانوادههایی که از راههای دورتر و گاهی با بچههای کوچک آمده بودند، گاه و بیگاه داخل پارک های اطراف میشدند تا کمی بیاسایند و یا بچه ها را برای خواب کوتاهی از محیط دور کنند. وقتی به میدان رسیدیم از حجم جمعیت شگفتزده شدیم اما تا وقتی که تصاویر هوایی را ندیده بودیم به عظمت موضوع پی نبرده بودیم. روبرویمان عده ای بالای ستون بلند و باشکوه پیروزی رفته بودند و پرچم سه رنگ شیروخورشید ایران را آن بالا به اهتزاز در آورده بودند. شعارها اگر نزدیک ماشینهای بلندگودار بودیم، هماهنگ بود اما گاهی که سیل جمعیت ما را از بلندگوها دور میکرد خودجوش میشد. بیشتر شعارها دور ایده اصلی این خیزش دور میزد و جمعیت زن، زندگی، آزادی را به زبانهای فارسی، کردی، آلمانی، و انگلیسی فریاد میکرد. گاهی که شعارها مستهجن میشد، کسی از توی جمعیت، معمولا زنی مسنتر و یا مردی جاافتاده، رو به جوانترها میکرد و تذکری میداد که ما با اراذل و اوباش حکومتی فرق داریم و این حرفها را نزنید. من چند کلمه آلمانی هم یاد گرفتم و الآن میتوانم به آلمانی هم بگویم که آخوند باید برود. مردم در حمایت از حسین رونقی، زندانی سیاسی که در زندان به شدت شکنجه شده، شعار میدادند و خواستار آزادی تمام زندانیان سیاسی بودند. من و فرزاد هر دو کلاه های بیس بال به سر داشتیم که رویشان نشانی از کانادا بود. کلاه فرزاد یک پرچم کانادا داشت و اسم کانادا هم رویش نوشته بود و روی کلاه من ریز و ظریف نوشته بود تورونتو. قصدمان این بود که اگر کسی عکسی از ما گرفت به مردم ایران نشان داده باشیم که ما از تورنتوی کانادا آمدهایم که حمایتمان را نشان دهیم. تا بگوییم که ما عافیتخواه نیستیم، که ما دلمان با آنهاست اگرچه خودمان در خارج از کشور زندگی میکنیم. دلمان میخواست که همینطور که شعار میدادیم، استوری و لایو میگذاشتیم، و از پوسترها و پلاکاردهای ایرانیان هنرمند و باذوق عکاسی میکردیم، به ایرانیان و جهانیان نشان بدهیم که ما اینهمه راه را از تورونتو آمدهایم که بگوییم ما با شما هستیم. هرچند کوچک، هرچند ناچیز، ما با شماییم و از ته دل فریاد میکشیدیم که با اینکه دوریم از وطن، پشت شماییم هموطن.
در سالهای اخیر، ارتش سایبری حکومت به شکاف بین ایرانیان داخل و خارج ایران دامن زده بود. هروقت که در شبکههای اجتماعی درباره موضوعی در داخل ایران نظری میدادی، یکی پیدا میشد که بگوید تو که خارجنشین عافیتطلبی! تو را چه به نظر دادن راجع به ایران. بعد یک نفر دیگر مینوشت که مردم ایران خودشان بهتر میدانند که چکار کنند و شما از عمق وحشت و ترور داخل کشور مطلع نیستید و ما کاری نمیتوانیم بکنیم و بحث همانجا مختومه میشد. اما وقتی حکومت جمهوری اسلامی یک هواپیمای غیرنظامی را بلافاصله بعد از بلند شدن از فرودگاه امام خمینی تهران با صد و هفتاد وشش نفر سرنشین (شاید بهتر باشد که جنین مادر بارداری که از مسافران بود را هم به حساب بیاوریم و بگوییم صد و هفتاد و هفت نفر) با دو موشک زمین به هواپیما هدف قرار داد، تمام معادلات تغییر کرد. ما دیگر خارج نشین و داخل نشین نبودیم. ما همه قربانی بودیم.
روزهای بعد از سقوط هواپیما خبرگزاریهای حکومتی دسته جمعی حرف از نقص فنی زدند و بعد که دانلد ترامپ و جاستین ترودو از شواهدی مبنی بر شلیک به هواپیما صحبت کردند و خبرگزاریهای جهانی شروع کردند به زمزمه که شواهدی مبنی بر سقوط هواپیما به دست عوامل سپاه پاسداران وجود دارد و بعد از چند روز که در نفرت و وحشت و ناباوری گذشت، جمهوری اسلامی پذیرفت که خودش هواپیما را ساقط کرده ولی گفت که شلیک به دلیل خطای انسانی بودهاست. خطای انسانیای که البته غیرقابل باور بود چون وقتیکه هواپیما در شلیک اول سقوط نکرده بود و بعد از حدود سه دقیقه، یک موشک دیگر به آن شلیک شده بود. در عصر اطلاعات و در زمانی که حتی پرواز یک پهپاد در آسمان هر نقطه از دنیا رصد میشود، جمهوری اسلامی در یک اقدام تروریستی و با اهداف احمقانهای که خیلی از ما ایرانیها حدس میزنیم احتمالا متهم کردن آمریکا بوده، نه تنها مردم خودش را هدف قرار داد بلکه در این باره دروغ گفت و افکار عمومی دنیا را گمراه کرد. خواهرم که دوست نزدیکش را در همان پرواز از دست داده بود و از شدت غصه نمیتوانست هقهق اش را کنترل کند، پای تلفن میگفت که کاش خطای فنی بود یا کاش حتی آمریکایی ها زدهبودند و اینطور دلمان آتش نمیگرفت که حکومت خودمان خودمان را میکشد و بعد وقیحانه اینطور دروغ میگوید. فاجعه سقوط هواپیما زخمی در دل ایرانیان همه جهان بجا گذاشت که هیچوقت ترمیم نخواهد یافت و به همه ما ایرانیهای خارج و داخل ایران نشان داد که از هم جدا نیستیم و در هرجای دنیا چه داخل و چه خارج از ایران از گزند این نامردمان در امان نخواهیم بود. جمهوری اسلامی همچنین در طول این چهل و سه سال، تمام فعالان و رهبران سیاسی خارج از ایران را هم ترور کرده بود. نتیجهی این اقدامات تروریستی این بود که ما تا سالها با فقدان رهبری اپوزیسیون دست و پنجه نرم کرده بودیم. در حال حاضر هم اگرچه جنبش رهبری مشخصی ندارد اما مانند تمام انقلابها افراد کاریزماتیک بسیاری از داخل و خارج ایران برای حمایت و رهبری جنبش در فعالیت هستند و انقلاب نهایتا راه و رهبر خودش را خواهد یافت.
تظاهرات در ساعتهای بعدی به خوبی ادامه یافت. حضور سلطنت طلبهایی که رضاشاه روحت شاد میگفتند در کنار کسانی که میگفتند چه شاه باشه چه رهبر، مرگ بر ستمگر، به خوبی تحمل شد و درگیری و مشکل واضحی پیش نیامد یا من ندیدم. اسکرینهای بزرگ سخنرانی حامد اسماعیلیون و رویاهای جمعی ما را پخش کردند و گروه بزرگ داوطلبان رنگین کمانی ایرانی، هم به نظم مراسم کمک کردند و هم سخنرانیهای روشنگرانه جالبی ارائه دادند. این قدم اول خوبی بود چون جامعه ایرانی باید یاد بگیرد که با افراد گونهگونش به مهربانی و پذیرش رفتار کند. گفته میشود که تا یک دهم جمعیت ایران خارج از مرزهایش زندگی میکنند. این جمعیت خارج از کشور یاد گرفته که با اقلیتهای جنسی و جنسیتی مدارا کند و آنها را بپذیرد و مسلما میتواند حامل و ناقل این پیام پذیرش و مدارا برای مردم پیشروی داخل ایران باشد.
مراسم با اجراهای زیبای مرجان فرساد و علی عظیمی پایان یافت و ما به سمت هتل راه افتادیم. موبایلها خیلی وقت بود که خاموش شده بودند و باتری نداشتیم. دوستی که در تظاهرات دیدیم مسیر رسیدن به هتل را روی تلفنش نشانمان داد و ما تصمیم گرفتیم که مسافت یک ساعته تا هتل را پیاده برویم تا من بتوانم کمی از شهر را ببینم. دیدن برلین با آن سابقه دیوار اسارتی که نهایتا فروریخت همیشه برایم یک آرزو بوده است. فرزاد که قبلا برلین را دیده بود برایم چیزهایی را توضیح میداد و نهایتا از رودخانه اشپری که دو برلین شرقی و غربی را جدا میکرد گذشتیم و به سمت شرق رفتیم. حتی تصور اشکهایی که انسانها در این شهر ریختهاند و رنجهایی که تحمل کردهاند، غیرممکن بود. همینطور که راه میرفتم پشتم از فشار بندهای پهن کولهپشتی میسوخت و به حماقتم که باعث شده بود دو دست لباس اضافه و لبتاپم را به همراه بیاورم لعنت میفرستادم اما هربار که فرزاد میگفت که تاکسی بگیریم میگفتم نه. دوست داشتم این شهر را در شبی که بیشتر آدمهای دور و برم فارسی حرف میزدند با تمام وجودم حس کنم و عطرش را به جان بکشم. ساعت حدود ده شب بود که در یک رستوران نشستیم. آبجوی اول را به افتخار تظاهراتی که بهتر از عالی بود و دومی را به افتخار اینکه تقریبا سر وقت رسیده بودیم نوشیدیم. وقتی به هتل رسیدیم دیگر ساعت از یازده گذشته بود. دست و صورتم را که شستم شروع کردم به سخنرانی تا اینکه بگویم که چقدر خوشحالم که این لحظه تاریخی را از دست ندادیم و بالاخره رسیدیم و برای تمام غیر تکراری هایمان فریاد کشیدیم که دیدم فرزاد جوابم را نمیدهد. روی تخت افتاده بود و همانطور یکوری خوابش برده بود. پتو را رویش کشیدم و ساعت را برای هفت صبح تنظیم کردم. پرواز ساعت ده بود و میبایست به موقع برسیم.
همکارم پرسید: «حالا ارزشش را داشت؟» گفتم: «بیشتر از آن که فکرش را میکنی. از آن تجربههایی بود که فقط یکبار در زندگی پیش میآید.» بغلم کرد: «از بودنت اینجا خوشحالیم و بهت افتخار میکنیم.» لبخند زدم و چشمهایم پر از اشک شد.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.