نه اینکه فروغ فرخزاد ، سرکشی های کودکانه اش را حراج مردانه های روزگارش نکرد … نه اینکه سیمین بهبانی در پارک لاله بی خبر از باتوم های آماده به خدمت 

برای حمایت از حق برابری به خون نشست ….

نه اینکه نسرین ستوده دنده هایش را برای آزادی زیر لگد ها گذاشت 

و با لهجه ی آزادی برای کودکانش از پشت میله ها لالایی می خواند 

نه اینکه دست های تاول زده ی عروس های جنوبی 

نخل های نیم سوز خرمشهر را سرپا نگه داشت ……..

هنوزم که هنوزه آیدا در دور ترین آینه ها 

بر افراشته ترین تصویر شاملوی بر ویلچر نشسته است … 

هنوزم که هنوزه یک نسل زنانه بی آنکه درد هایش را 

به شانه های قیصر بیندازند 

برای برابری می جنگند …. بی منت ِ تمام ِ تاریخ

که آنها را زیر بند رخت ها مدفون کرد ………….

به امید روزی که بی ترس قضاوت …. 

همانگونه رفتار کنند که دلشان می خواهند 

نه اینکه ترکیبی از سلیقه ی اجتماع و اجبار ِ یک فرهنگ را ارائه کنند 

به امید آزادی ، حتی در خصوصی ترین خاطره های مشترک 

به امید روزیکه که انسانیت 

فراتر از جنسیت ، دغدغه ی اجتماع ما گردد.

شعری از هومن شریفی
عکس از جلال شمس آذر

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)