نقدی به  ناکارآیی تئوری کارل مارکس  -جلال ایجادی

  “آنتی ایجادی”

آرش دوست حسین

 

اول : بخش تئوری سوخته اقتصادی!

جامعه شناس ما پس از ۳ پارگراف ارائه فهم خودش، یا به قول شاعر : “یار شدن از ظن خویش” ، به مثابه نگاه “جامعه شناسانه و تاریخی” – به قول خودش – و به موازات همین نگاه مستدل میکند که “نمیتوان آرزو و خیال خود را بجای واقعیات نشاند” و نمیدونم چرا واقعیت های تاریخی را همچون انقلابهای سرکوب شده ، تغذیه امریالیسم از میلیتاریسم ، جنگ و … که زمان و مکان را به سود تداوم و تحکم خودش نابود میکند را نمیبیند و نتیجه ای را که دوست دارد میگیرد : “تاریخ بما نشان می دهد که سرمایه داری در برابر بحرانها ایستاد و علیرغم آسیب های اقتصادی و اجتماعی فراوان سرمایه داری بمثابه اقتصاد بازار، نوآوری نموده و ابتکارات جدید بکار گرفته و الگوی خود را بر تمامی زمین گسترده نمود” (خط اول پاراگراف سوم)

جامعه شناس ما اینگونه میگوید که : “از نگاه جامعه شناسی و تاریخ، ما نمی توانیم آرزو و خیال خود را جای واقعیت و تجربه بنشانیم” (خط اول پاراگراف چهارم) و خیلی جالب است که با تنها خطی که در این مقاله موافقم همین خط است . اما جناب جلال ایجادی : این خط  تناقض مضحکی را با ادامه آن ایجاد میکند. چگونه میشود که به واقعیت و تجربه قائل بود و از “نگاه تاریخی” (البته کدام تاریخ را میگویید نمیدانم) طبقه انگل بورس باز و شبکه های مافیایی و فساد ( کلمات خودتان در همان پارگراف است) که البته آنچه در اندیشه شما مشهود است گویی آدم بد های داستان (تاریخ) هستند که از مریخ آمده اند و اینجایی نیستند و فقط باید با آدم خوبها تعویض شوند را مسببب آن فقر هولناک تهی دستان میدانید. اما آنها را از سرمایه داری مجرد میدانید؟  شما سوی دیگر همان کسانی هستید که میگویند:” اسلام به ذات خود ندارد عیبی و هر عیبی است از مسلمانی مسلمانان است”

آیا مگر غیر از این است که منطق سرمایه (تولید و انباشت ارزش اضافه و به متقاعب آن حفظ جریان سود) حاکم است که آن شرکتها و کارفرمایان و ثروتمندان مد نظرتان در پارگراف بعدی که فرموده اید :”سرمایه داری در پی آن است تا بر ثروت هنکفت خود هر روز بیشتر بیافزاید” باید بورس بازی کنند و شبکه های مافیایی (میتوانید کارتل های اقتصادی بخوانید) را بوجود آورد.

گویی برای شما این پروسه بدون بهم پیوستگی است و بورس باز ها و شرکتهای مافیایی از آسمان به زمین آمده اند و فقط کافی است که یا نباشند یا رستگار شوند و در این میان شما بدنبال کشتن پشه ها هستید به جای خشکاندن باتلاق.

همچنین بدون اینکه این امر واقعی را که خود به تحریر درآورده اید :”رشد اقتصادی برخی مناطق جهان با رشد بیش از 10 درصد مدل «تولید ستاه» را به الگوئی تبدیل ساخته که ایجاد ثروت در جهان را بشکل بیسابقه میسر ساخته است” (وسط پاراگراف چهارم) را تحلیل کنید که : خب حالا این ثروت تولید شده را اول چه کسی و در چه شرایطی تولید میکند و دوم چه کسی آن ثروت تولید شده را تصاحب میکند؟ چرا و در چه شرایطی؟ و اینکه علیرغم همه “زشتی ها” (نقل از خودتان) این مدل اقتصادی با انگیزه سود آوری بیشتر(نقل از خودتان) اینرا هم حتی نمیگویید که چگونه این انگیزه (ذهنیت) سود آوری بیشتر متحقق (عینیت) میگردد و به سود به مثابه آنچه قابل لمس است و قابل معاوضه و مبادله است میشود.

و ادامه میدهید که آن مدل اقتصادی مد نظرتان “تسلط بر بازارها و مغزهای مصرفی انسانها، با سرعت توسعه میدهد“. خب حداقل جناب جامعه شناس این را متعین کنید که مغز انسانها چگونه مصرفی میشود؟ آیا به ذات مصرفی است؟ اگر به فعل میشود که خب این همان اثبات نظریه از خود بیگانگی مارکس است.

اما نقد بخش تئوری سوخته اقتصادی تازه در پاراگراف آخر است که خود را نمایان میکند.در ابتدای این پارگراف با مهر تایید زدن به جمله ای از مارکس در کاپیتال اینگونه ادامه میدهد که : «انباشت برای انباشت، تولید برای تولید، اینست فرمان اقتصاد سیاسی و رسالت تاریخی دوران بورژوازی» (سرمایه جلد اول). انتقاد مارکس بر سرمایه داری دوران خود درست بود و همین قاعده امروز نیز ویژگی اساسی برای سرمایه داری بشمار میاید” و ادامه میدهد : ولی سرمایه داری رشد خود موکول به دو امر اساسی میکند: یکم، توسعه بازار با افزایش نسبی دستمزد کارگران و رشد طبقه متوسط و دوم توجه به عامل نوآوری علمی و تکنولوژی نوین تا نوآوری کالا و خدمات میسر گردد .”

مجال نقد و پارادوکس تزهای ایشان دقیقن همین جا است.

فارغ از اینکه این دستمزد کارگران (جیره زنده مانی) را که افزایش “نسبی” مییابد را تحلیل نمیکند که زمانی به متقاعب آن افزایش هزینه زیست (کالاهایی را که در تحلیل نهایی خودش تولید گر مستقیم آن بوده) نیز بالا میرود خب چیزی تغییر نمیکند که باز در همان خانه اول هستیم. برای ایشان توسعه بازار با افزایش نسبی دستمزد نیروی کار وقتی بدون تحلیل این اصل که : برای آن بازار به کالا نیاز است و آن کالا با فروش نیروی کار همان کارگرانی که دستمزد آنها (جیره زنده مانی) افزایش یافته – البته نسبی – باید تولید شود و این پروسه همان استثمار سرمایه (کار مرده=خون آشام) از کار زنده (نیروی کار = کارگر) است، ایشان در دو پاراگراف اول همین بخش به قول خودشان با آن پولمیک میکند که : “استنتاج مارکس با استناد به تئوری ارزش اضافه این بود که سرمایه داری قدر به مدیریت بهران نیست و سرنگون باید شود” اما چون نشده پس استنتاج مارکس غلط است و نتیجه میگیرد که : رشد سرمایه داری با فقر مطلق همیشگی و قطعی میسر نیست و مقاومت در بازار رقابتی بدون نوآوری ممکن نخواهد شد.” احتمالاً نوآوری برای ایشان قراداد های سفید امضاء و قوانین ممنوعیت اعتصاب و تشکیل سندیکا است که در کشور های “دولت رفاه” برای ایشان تقسیم ثروت میکنند و حتی به این نمیپردازند که این ثروت میان کدام طبقه و چگونه تقسیم میشود.

 

دوم : بخش مبارزه همیشه طبقاتی نیست   !

جامعه شناس ما در این بخش، دو پارگراف اول را به آنچه خودش از مارکس فهمیده اختصاص میدهد. گمان میکنم برای اثبات آنچه خودش از مارکس فهمیده همین کافی باشد که مارکس در هیچ جایی “نخبگان مجهز به سوسیالیسم علمی که با طبقه انقلابی ، انقلاب میکنند” را مطرح نکرده و عامل انقلاب نمیداند. این جمله از مانیفست که رهایی کارگران تنها به دست خودشان امکان پذیراست،غلط چاپی است احتمالن برای ایشان.

سوسیالیسم علمی مارکس اسلحه انتقادی است که زمانی طبقه کارگر با آن تسلیح شود، دوران فلسفیدن و جامعه شناسی در اصل به پایان میرسد و با وجود اینکه این اسلحه جای نقد با سلاح را نمیگیرد اما چون فلسفه  را متحقق میکند -انقلاب یا همان ویران کردن کهنه به جدید (جامعه بی طبقه) میرسد – چون چیزی جز زنجیر برای از دست دادن ندارد.

این دقیقن همان چیزی است که شما آنرا نقد میکنید و آرزوی های خود را به جای واقعیت میگذارید. زیرا که انسان (فروشنده نیروی کار زنده، استثمار شده) برای همیشه در استثمار خون آشام (کار مرده ومکنده ارزش اضافه) نمیتواند که باقی بماند. انسان مجبور به نابودی خون آشام با تیر چوبی در قلبش است، اگر میخواهد که زنده بماند.

آقای جامعه شناس فهمیدن این موضوع اصلاً پیچیده نیست. و دقیقاً به همین دلیل است که نه تنها فقط برای مارکس بلکه برای همه ما انسانها، طبقه در برابر طبقه به مثابه نفی یکی ( کار مرده) توسط یکی دیگر(کار زنده) است.  و البته که این نفی فیزیکی، خونین و ویرانگر خواهد بود، شک نکنید. رهایی انسان تنها بر روی ویرانه های زندانی که در آن اسیر است متحقق میشود.

در دو پاراگراف آخر این بخش اینگونه ادامه میدهد : “از نظر آنتروپولوژی تمامی گروهبندی های اجتماعی در جستجوی امتیازات گروهی و فرهنگی و سیاسی بوده و گاه در تقابل حاد و گاه در آشتی و همزیستی قرارداشته اند

(یعنی عاشق این آنتروپولوژی گفتن های روشنفکری هستم) برای جامعه شناس ما امتیازات گروهی، فرهنگی، سیاسی و… طبقاتی نیستند!! چون جامعه تاریخ چند گانه دارد !! که گاه در تقابل و گاه در همزیستی بوده است !!

به قول بهروز وثوقی در فیلم گوزن ها : نمردیم و گلوله هم خوردیم

خب جناب جامعه شانس : “امتیازات” اگر طبقاتی نیست، پس چیست؟ انتخاب آزادی پوشش برای گروه های جنسی، امتیاز آزادی تحصیل به زبان مادری برای گروه های قومی و ملی ، امتیاز آزادی مشارکت در اداره جامعه برای گروه های سیاسی و … این امتیازات اگر ارتباط بلاواسطه و مستقیم با منافع طبقاتی طبقه حاکم ندارند به چه چیز ارتباط دارند ؟ به ساعت شماته دار استاد دانشگاه پاریس بودن شما که با اتکا به آن بیچاره خلق را میخواهید متقاعد کنید که شب از نیمه جامعه شناسی شما نیز نگذشته است؟

تمام آن امتیازات گروه بندی های مد نظر شما امری منتزع و مجرد از منافع طبقاتی نیست، پس در تحلیل نهایی حتی از منظر آنتروپولوژی  (که تو حلقم)  نیز گروهای اجتماعی که در طبقات مختلف جای میگیرند، در رویارویی طبقاتی هستند و این رویارویی چون تقابل منافع طبقاتی را به همراه دارد، پس آنتاگونیستی (آشتی ناپذیر) است،  چه شما از این کلمه خوشت بیاد چه نیاد.

و رومانتیسم انقلابی مارکس( به قول شما) منشاء این اشتباه تاریخی نیست. چون اولاً این (از نظر آنتروپولوژی ایشان) اشتباه نیست که تاریخی باشد. دوماً این دشمنی آشتی ناپذیر، دشمن بهره کشی و استثمار سرمایه داری است.

و البته که این نفرت تاریخی است،  پس درباره اشتباه صحبت نمیکنیم. نفرتی تاریخی است که برده از برده دار دارد. حالا یا شما این نفرت را اشتباه میدانید و یا برده داری را؟

ماتریالیسم تاریخی مارکس نقض دیدگاه دینامیک در تاریخ و جوامع انسانی است. مارکس درپی تحمیل الگوی روشنفکرانه و انقلابی خود به تاریخ است و این آیده آل سازی در حد یک شعار تهییجی انقلابی باقی می ماند” (آخرین خط از پاراگراف آخر این بخش) الگوی روشنفکرانه و انقلابی مارکس را به خیال خودتان با آنتی تزهای “آنتروپولوژی” رد کردید. خب سنتز چیست؟ در واقع شما آن مسیح جامعه شناسی هستید که ندا سر میدهد : „ عکس روی سکه ها متعلق به کیست؟ “ و وقتی جماعت میگوید متعلق به سزار، شما نیز برای اینکه از حد شعارهای تهییجی انقلابی فراتر روید میگویید :  „ پس سکه ها را به صاحب اصلی آن باز گردانید.و خوشا به حال آنانکه در روی زمین فقیر هستند زیرا در پادشاهی نزد من در آسمان جایی برای آدم بد های داستان( تاریخ از منظر شما) نیست“.

آقای جامعه شناس لطفآ از منظر دینامیک تاریخ ( اگر تاریخ خودش  به خودش آگاه نیست و اراده ای به مثابه یک ارگانیسم ندارد) و جوامع انسانی (اگر این جوامع اراده دارند و با پراکسیس خود تاریخ را میسازند) توضیح دهید که  :

اول : کارگرانی که پشت هیتلر و استالین ایستادند، غیر از این بود که برنامه ها و شعارهای مربوط به سفره نان و سطح رفاه زندگی، آنها را پشت هیتلر ها و استالین ها قرار داد؟ غیر از این است که خمینی اگر نمیگفت برق مجانی آب مجانی،  کسی تره هم برایش خورد نمیکرد چه برسه به رهبری انقلاب؟

دوم : تجاوز ملتهای مختلف در طول تاریخ به یکدیگر – که امیدوارانه معتقد نیستید که سرنوشت و معشیت الهی بر آن بوده است – اگر دلایلی غیر از تقسیم غنائم و دسترسی به منابع و امکانات سرزمین دیگر نبوده را مستند کنید.

میبینید که وقتی قرار است به این پرسش ها پاسخ داد، اتفاقاً این شما هستید که پیچیدگی های تاریخ را از لحاظ جامعه شناسی ، بر خلاف ادعای خودتان ساده میکنید. و آرزوهای خود را به جای واقعیت مینشانید که : انسانم آرزوست.

 

جناب جامعه شناس، ضرورت تحلیل موشکافانه اقتصادی ،  تاریخی ، روانشناسی  (لیستی که خودتان ردیف کردید برای بازی با کلمات) مشخص و مبرهن است که در هر موردی مختص به خودش است  و همین ضرورت  این را  در تحلیل نهایی عمده میکند که جنگهای صلیبی فقط اسمش “صلیبی” بود و جنگ بر سر کنترل تجارت در جاده ابریشم میان امپراتوری عثمانی و امپراتوری روم شرقی و بیزانس بود که زیر نام صلیب و سرزمین مقدس و چنین اراجیفی انجام شد.

تمام مثالهایی که ردیف کرده اید از جنگ نازی ها و ویتنام و جدال فلسطین و اسرائیل و … مگر غیر از این است که جنگ نازی ها به این دلیل بود که جغرافیای سرمایه داری آلمان برای آن دیگر به حدی کوچک بود که تضمین جریان سود و انباشت را نمیکرد و باید در برابر جغرافیای استعماری انگلستان برای دستیابی به بازارهایی که مستعمرات سنتی انگلستان بودند وارد رقابت سرزمینی میشد، که همان جنگ است.  نکنه درجامعه شناسی یاد گرفته اید که واقعاً جنگ برتری نژادی آلمانی ها بوده؟

–  مگرغیر از این است که سرمایه داری امریکا برای کنترل بازار جنوب شرق آسیا در رقابت با چین و شوروی که از دستش خارج نشود و برای رقابت اقتصادی و تضمین توازن قوا در آنجا بود که ویتنام قربانی جنگی خانمان سوز شد؟

نکنه در دانشگاه پاریس واقعاً این تدریس میشود که امریکا عاشق چشم و آبروی ویتنام جنوبی ها بود و برای دفاع از آنان در برابر ویت کنگ های ویتنام شمالی به آنجا حمله کرد؟

–  مگر غیر از این است که فرانسه برای تامین منافع استعماری خودش الجزایر را اشغال کرده بود؟ نکنه جدی جدی قبول دارید که فرانسه قصد متمدن کردن  آفریقایی ها را داشته؟

–  مگر غیر از این است که جدال در فلسطین جدال بر سر زمین است؟ یا اینکه شما هم با استناد به اراجیف کتاب مقدس میگویید که یهوه سرزمین مقدس را به قوم برگزیده خودش هدیه داده است؟

–  جنگ ایران و عراق نیز احتمالا ً برای شما جنگ سردار قادسیه و رهبر شیعیان جهان که نیست؟

همه مثالهایی که زدید،  پاشنه آشیل متن خودتان است. البته اگر همچون شما بخواهم که تنها در سطح و فرم باقی بمانم و روبنا را به عنوان واقعیت قبول کنم که البته حق با شماست و هیچ کدام از ” نقطه نظر تاریخی و جامعه شناسی آنتروپولوژی” طبقاتی نیست. راستی از نظر آنتروپولوژی یحتمل کوه یخ از سطح آب آغاز میشود !!

 

بخش توتالیتاریسم ناگزیر :

بنده استالینیست نیستم و در شوروی استالینی چی شد مبحثی است که مجال آن اینجا نیست.

درباره توتالیتاریسم (تمامیت خواهی) اینرا بگویم که : البته که انقلاب و دیکتاتوری کارگری خشونت آمیز و قهری است و البته که برای تحقق و حفظ آن\ تمامیت آن در برابر خون آشام سرمایه، البته که قهر و خشونت را انجام میدهد.

شما بیشتر شبیه مصلحان و پیامبرانی صحبت میکنید که گویی سرمایه دار راه و مسیر رستگاری را گم کرده و فقط کافی است که پیامبری امروزین (البته با توسل به وحی از دانشگاه و نه آسمان) روح از دست رفته آنان را در رود اردن (جامعه شناسی آنتروپولوژی) به انسانیت تعمید دهند،  آنگاه همه آدم بد های داستان خوب میشوند و همه با هم در کنار یکدیگر رستگار میشویم.

–  مارکس خواهان یک قدرت دولتی و متمرکز نبوده است،  فقط میتوانید به نظریه محو دولت و تبدیل آن به نه دولت مراجعه کنید. لویی آلتوسر درباره آن به زبان فرانسوی هم مطلب دارد.

–  در ضمن آن تصرف قدرت که در تاریخ از نظر آنتروپولوژی شما با خشونت و قدرت همیشه نبوده،  تاجگذاری ولیعهد نیست در جهان پس از مرگ پادشاه نا کجا آباد (البته کدام شکسپیر چنین افسانه ای را نوشته نیز لطفآ لینک دهید)

شما اصلآ تاریخ خوانده اید؟ لطف کنید در ابتدا قدرت را تعریف کنید و سپس در برابر همان تعریف (قدرت به مثابه تز) آنتی تز آن را که بدون خشونت قدرت را تصرف کرده است (دقت کنید : آرزوی شما را نمیگم مثال تاریخی بزنید) را مستند کنید. فقط از لحاظ زبان شناسی اینرا هم بدانید که فعلی که استفاده کرده اید – تصرف قدرت – فعلی است  قهری. احتمالا ً آنچه مد نظر شماست لاسیدن های کلوپاترا با معشوقه های رومی و یونانی خودش جهت حاکمیت بر مصر است که خشونت آمیز نبوده است؟ فقط یادتان رفته که اول خشونت تصرف را،  معشوقه کلوپاترا (ژنرال رومی) انجام داده بود علیه مصر و ارتش آن و سپس با کلوپاترا بدون خشونت تقسیم قدرت کردند.

یا اینکه نکند شما نیز باور دارید که کوروش هخامنشی با سلام و صلوات بابلیان، کشور آنها را تصرف کرد؟

تصرف فعلی است قهرآمیز.

میان تئوری سیاسی دیکتاتوری کارگران و دیکتاتوری استالینی رابطه مستقیم یا غیر مستقیم وجود ندارد. اما دیکتاتوری کارگران عین توتالیتاریسم (تمامیت خواهی) انسان طبقه کرگر علیه زالوی طبقه سرمایه دار است. من نه با کلمات بازی میکنم و نه با آنها لاس میزنم. مخالف خشونت نیز نیستم زمانی که از جبهه ما انسانها علیه جبهه خون آشام ها استفاده میشود. لطفآ با کلمات آزادی و حقوق بشر و دموکراسی خود ارضایی نکنیم.

اول توضیح بدهیم که منظور از انتزاعی به نام آزادی ، کدام آزادی است؟ آزادی استثمار نیروی کار،  آزادی اشاعه افکار فاشیستی و نژاد پرستانه تحت نام جوک آزادی بیان؟ آزادی خرید و فروش همه چیز در برابر سرمایه – پول؟ کدام آزادی را میگویید؟ و برای کدام طبقه؟

دوم دموکراسی چیست؟ برای کدام طبقه؟ در جهت کدام منافع؟ خود افلاطون وقتی جمهور را نگارش میکرد مطرح کرده که دموکراسی در بهترین حالت حکومت گرگ هایی ( طبقه حاکم) میشود که با تمکین گوسفندان (طبقه محکوم) به اینکه بجای همه با هم دریده شوند، خودشان نوبتی قربانی بفرستند برای دریده شدن است.

سوم از کدام حقوق بشر صحبت میکنید؟ طبقه استثمار کننده ( برده دار) و طبقه استثمار شده (برده) هر دو بشر هستند؟ این حقوق بشر جوکی خنده دار بیشتر نیست. در ضمن همین حقوق بشر را نیز انقلابیونی نوشتند که با قهر و خشونت زندان باستیل را تصرف (فعلی قهرآمیز) ، لویی شانزدهم و همه الیزه نشینان را گردن زدند تا دیگر ماری آنتوانت هایی پیدا نشوند که به گرسنه ها بگویند وقتی نان ندارید  شیرینی بخورید.

 

بخش آخر: الگوهای اقتصادی و اجتماعی تازه !

با وجودی که تیتر، گویی به آلترناتیو \ بدیل اشاره میکند اما تمام این بخش چیزی جز مدح و ستایش از سرمایه داری های کشورهای تکنولوژیک ( دولتهای رفاه به زعم ایشان) نیست.

جناب جامعه شناس در دانشگاه پاریس میگوید : “تحقیقات جامعه شناسانه نشان میدهد بخش بسیاری از کارگران روحیه ضدسرمایه داری نداشته” (پارگراف دوم این بخش) حتمن جامعه ای که ایشان شناسایی میکند در کوهستانهای فرانسه است که اخبار شهر های فرانسه پس از چند سال به ایشان میرسد. یعنی واقعاً حتی روزنامه نیز نمیخوانید؟

 

در ضمن ایشان میداند که نظام اقتصادی نیازمند افراد مطیع است (همان پاراگراف) خب جامعه شناس گرامی همه مسئله اینجاست. روی چه حسابی اکثریت فروشنده نیروی کار و استثمار شده  باید مطیع اقلیت استثمار کننده باشند؟ یعنی فهمیدنش اینقدر برای شما پیچیده است مسئله ای را که ما خودمون خوب میفهمیم که  :

این خودمون هستیم که استخراج میکنیم، خودمون پالایش یا تصفیه یا پرداخت میکنیم، خودمون هم تولید میکنیم و خودمون هم حمل و نقلش میکنیم. آخه چرا باید برای استفاده از آن چیز، آنرا بوسیله ژتونی که به مثابه جیره زنده مانی گرفته ایم از کسی که آنرا از ما مصادره میکند بخریم؟  خیلی راحت آن مصادره کننده را خلع ید میکنیم (خشونت) ، و آن پروسه که شرح دادم دوباره سر جایش میماند و در آخر آن چیزی را که خودمان همه کارهایش را کرده ایم با هم استفاد میکنیم (سوسیالیسم) . چون یکی از ما آنرا استخراج، دیگری پالایش، دیگری تولید و دیگری حمل کرده است. و برای داشتن آن چیز، هر کدام از ما به همه آن دیگری ها نیاز داریم .اما به ارباب نیاز نداریم.

جامعه شناس ما خودش میگوید که :”تناسب قوا میان ثروتمند و سایر اقشار برابر نیست… تمرکز ثروت در یک قطب جامعه منشا ناهنجاری دردناک در جامعه است. ” اما نتیجه ای که او میگیرد نیز جالب است : ” ولی نظام اقتصادی فرصتی برای اقشار متوسط و کارگری بوجود آورده است… ولی کارگران امروز دیگر واکنش قرن نوزدهم و قرن بیستم را ندارند. آنها خواهان تقویت دستمزد و حقوق خود هستند ولی خواهان برهم زدن وضع از طریق خشونت و انقلاب و سرنگونی نظام کنونی نیستند

یعنی جامعه شناس ما انسان ( تفکر>تصمیم >اراده>انجام) را اندازه مارمولک نمیداند که در ناهنجاری های دردناک (خطر مرگ) و بدون اینکه بداند و آگاه باشد که طبیعت امکان ترمیم مجدد را در پروسه تکامل برای او فراهم کرده است، دم خودش را قطع میکند و جان را رها میکند. اما برای جامعه شناس ما انسان با آن ناهنجاری های دردناک مجبور به سوختن و ساختن است!! آه اسفندیار مغموم  تورا همان به که خفته باشی.

جناب جلال ایجادی جهت آگاهی و اطلاع بهتر است اشاره کنم که آن طبقه ای که قهر و خشونت را انجام خواهد داد اصلآ امکان مالی و تحصیلاتی از او سلب شده و نمیتواند آیه های نازل شده به شما را جهت رستگار شدن بخواند چون چیزی جز زنجیر هایشان برای از دست دادن و دنیایی برای تصرف کردن، ندارند.

تصرف قدرت امری قهر آمیز است. و حتمن برای شما و طبقه شما هراسناک.

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)