در كشورهاي موفق،حكومت ها به مدرن شدن مردم(جامعه)كمك ميكنند و در واقع همپاي خواستِ جامعه براي مدرنيته تلاش ميكنند،بدين ترتيب خواسته ي توده ي مردم و خواسته ي حكومت يكديگر را تقويت ميكنند و سرانجام موفقيت حاصل ميشود،نتيجه ي اين موفقيت، رضايت نسبي مردم از سيستم است و حكومت نيز به اين سبب مقبوليت بيشتري مي يابد؛
در ايران اينگونه نيست،يعني خواست اكثريت مردم همسو با جهت گيري هاي كلي نظام نيست،در واقع جامعه به تنهايي،بدون پشتيباني حكومت به دنبال به روز شدن است و اين در دراز مدت سبب نارضايتي هاي عمومي ميشود؛وقتي اكثريت مردم يك كشور به دنبال ملحق شدن به جامعه ي جهاني،مدرن شدن و پيشرفت اند،سيستمِ حاكم نيز بايد اين انتخاب را ارج نهد و با تمام توان خويش حمايت كند ولي در ايران،حكومت علاوه بر اينكه با آزادي هاي پايه مشكل دارد و حقوق بشر را صراحتا نقض ميكند،خواست جامعه را نيز به شديدترين شكل سركوب ميكند،اين نشان از دوگانگي بين خواست ملت و خواست سران نظام است؛
نظام اسلامي به دنبال تحجر و پياده سازي قوانين منسوخ است،لشكري بي مواجب ميخواهد كه در راه آرمان هاي جنگ طلبانه فدا شود،برده هايي ساكت ميخواهد كه فرياد نزنند و مطيع اربابشان باشند،
بدين ترتيب بزرگان نظام دوست دارند،مردم،نقش سپاهي بي مغز را بازي كنند،بجنگند،كم بخورند،كم بنوشند،قانع باشند،زياد سروصدا نكنند و در انتها هم آرام و كم خرج بميرند،البته بايد قبل از مرگ نيروي كارِ جايگزين توليد كنند!با توليد مثل در راه اسلام!
ولي حقيقت جامعه چيز ديگري ست،در زير پوست كشور،جايي كه دوربين هاي صداسيما كور ميشوند و گوش هاي مسئولين كَر ميشوند،مردم خواست ديگري دارند؛
زنان و مردان آزادي ميخواهند،راه نفس كشيدن ميخواهند،دوست ندارند سركوب،منزوي و خاموش باشند،دوست ندارند سربازهاي شطرنج بزرگان باشند،
در سوي ديگر،كودكان و جوانان بالهاي برافراشته ميخواهند،توان پريدن و پرواز كردن،بدون ترس شكارچي ميخواهند و خب مشخص است كه حاكميت اين موضوع را بر نمي تابد،جوابش باتوم و باتوم دار است،گاز اشك آور و گلوله،ماشين آب پاش و يگان ويژه است،
اين جواب ٤٠سال مبارزه است؛
دختران را به جرم رقصيدن دستگير ميكنند،كارمندان را به خاطر شركت نكردن در نماز جماعت توبيخ ميكنند،زنان را از ابتدايي ترين حقوقشان محروم ميكنند،مردم را به زور،وادار به اطاعت از قوانين شريعت ميكنند،به خاطر خوردن شراب جوانان را شلاق ميزنند در حالي كه مفسدان متصل به دربار اسلامي را به راحتي زير سبيلي رد ميكنند،نويسندگان را ممنوع الكار ميكنند،فعالان مردمي را ميكشند،به هر كه مخالفشان باشد انگِ جاسوس ميزنند و اعدام ميكنند،اقليت ها را به خاطر افكار و عقايدشان تحقير ميكنند،به آنها پُست هاي حساس و اساسي نميدهند حتي اگر صلاحيت داشته باشند،آنها را محدود و منزوي ميكنند،جزو شهروندان درجه اول محسوبشان نميكنند،كوچكترين صداي اعتراض را در نطفه خفه ميكنند،درست مانند كازرون،اهواز،مشهد و..،منتقدان را مزدور ميخوانند و هزاران ترفند ديگر به كار ميبرند تا خود را معصوم و مخالفان را شرور معرفي كنند،منطقشان هم اين است كه ميخواهند همه مان را به سعادت اخروي برسانند!
ولي حقيقت اين است كه خشونت ورزي و كشتار،چارچوب اعمال رژيم است و اين سرانجامِ تضاد بين جامعه و حكومت است،
سرانجام يكي بايد پيروز شود و تاريخ ثابت كرده حكومت هاي ديكتاتور و فاشيست فقط توان سركوب دارند،در حاليكه خشمِ توده ي تهي دست توان علبه بر هر ظالمي را دارد،ديكتاتورها همه بايد از دست هاي كارگرانِ بي نان بترسند،چرا كه تاريخ را همين دست ها رقم ميزنند،همين دست هاي پينه بسته سرنوشت جوامع را تعيين ميكنند.
كساني كه گوش شنوا اين نكته را در مي يابند:
حكومت و جامعه(مردم) بايد تاثير متقابل و برابر بر هم داشته باشند،وقتي حكومت با اعمال فشار و با استفاده از زور مصمم ميشود تاثير يك طرفه و يك جانبه بر مردمانش بگذارد و در عوض هيچ تأثيري نپذيرد سرنوشتي جز فروپاشي ندارد چرا كه خشمِ اكثريت،رضايت اقليت را در هم ميكوبد..

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)