رویَش را ندیده من عاشقِ نوای سازِ او بودم، باید او را می‌‌شناختی‌، در هنگامِ ساز زدن او را می‌‌دیدی، آن سال با چه زحمت و با چه مُرافعه‌ای به داخلِ سالن راه بُرده و جا برای نشستن نبود، هوای داخلِ سالن خفه و مردم پشتْ در پشتْ بی‌ صدا و بی‌ حرکت به او می‌‌نگریستند و به آوایَش گوش فرا می‌‌دادند، راوی بی‌ نفس می‌‌زد، در بیشترین اوقات با چشمانی بسته و حتّی انگاری نفس نمی‌‌کشید و به خیالش در جای دِگر بود و شاید آن شب مهمانِ ویشنوْ بود و حتما در آغوشِ یکی‌ از برگزیدگانِ لَکْشمی و به یقین ایندراْ به او بالی داده و قدرتِ جادویی ساز زدنِ او تحفه‌ای با ارزش از طرفِ سوریاْ بود.

آن آوا را هنوز زمزمه می‌کنم، نت‌هایَش را ناشناخته من تکرار می‌کنم… آن روزِ کنسرت کمتر کسی‌ را یارای برپا شدن بود، میخکوب و داغ؛ تنها به حرکاتِ موزون و تعویضِ نغماتِ به وسیله دستانِ راوی بود که اندک حواسی به مانندِ زندگان به آدم اِلقا می‌‌شد، تو مُرده بودی، تو روح نداشته و آن شب زنده شدی، ترکیبِ صدای شیرین سیتار و زنگ زنگِ تابلاْ بدنَت را به رقصی بالغ دعوت میکرد و اصرار می‌کنم که تو مُرده بودی و حالا زنده شدی، این بانگ و این ندا طبیعی نیست و اصلاً این متعلق به زمین نیست. تا به آن روز صوفیانِ زیادی را دیده بودم که چگونه بی‌ حرف و بی‌ طرف از خود بی‌خود شده و برایم از جشنی سخن میگفتند که هر کس را همراهی؛ شایسته نبود، اما درینجا نکتهٔ راوی چیزِ دیگری بود … درینجا خدا شرط نداشت، چند مذهب و کرور آئین؛ ابداً بحثی‌ به میان نداشت، راوی تنها یک رابط بود و ساز و نوایَش ارتباطی‌ با دنیای دیگرْ که هیچگاه زشتی و بدی بدانجا راه نداشت.

آن دنیا را دوست دارم، آن احساس را که به من حلول میشد؛ دوست دارم … آن ارتباط با روح باقی‌ خود و سپس جدا شدن از تن‌ خاکی را دوست دارم.

موسیقی‌ راوی که به پایان رسید، پهنای صورتَم خیسِ از برکتِ این روح شویی بود. سبک شده و بوی خوشِ گُل‌ و صَندل تمامِ فضا را آسمانی کرده بود و انگاری از سفری به فَرا طبیعت بازگشته بودم، قبلاً هیچ کس را ناشناخته و حالا همگان را با اسمِ دوست صدا کرده و شناخته بودم.آن شب از هیچ قید و از هیچ شرطی صحبت به میان نبود، فلسفه موجود و وجود مسخره و پیش و پا افتاده به نظر می‌‌رسید و این تنها ایمان به خدا بود که بیدار شده و پایدارتر مانده بود.

چند لحظه دیگر من می‌‌لرزیدم، از اثباتِ ایمان و از وجودِ خدا کاملاً باخبر شده بودم …

راوی برگزیده خدایان بود. آموزگارِ عشق و دوستی‌؛ پُر کمال و از بزرگان بود. من ساده و من هیچ و من زمین نِشین و من بردهٔ اَمیالِ خاکیانْ … من هنوز پروازِ اَبدی راوی را باور ندارم.

راوی شانکار روز سه شنبه ۱۱ دسامبر ۲۰۱۲ در سن ۹۲ سالگی درگذشت. یادش گرامی‌ باد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)