«رویایی دارم»، نام سخنرانی مارتین لوترکینگ رهبر سیاهپوست جنبش حقوق مدنی ایالات متحده آمریکا است که در سال 1963 در راهپیمایی برای کار و آزادی به سمت واشینگتن در برابر بنای یادبود لینکلن در حضور 250 هزار نفر ایراد شد. وی در این سخنرانی که ترجیع بندش «رویایی دارم» بود ابراز امیدواری کرد زمانی برسد که بتواند در آمریکا بر اساس آرمان های خویش زندگی کند و تحقق مساوات و برابری ذاتی انسان ها را به چشم ببیند. وی در در سال 1968 در شهر ممفیس ایالت تنسی ترور شد. در سال 1986 مقرر شد برای بزرگداشت یاد وی در ایالات متحده آمریکا سومین دوشنبه ماه ژانویه تعطیل رسمی اعلام شود. او هرگز نتایج عملی جنبش ضد نژاد پرستی را به چشم خود ندید اما تاثیر عمیقی در تغییر قوانین تبعیض آمیز نژادی بر جای گذاشت.
او سخنرانی اش را اینگونه به انتها می رساند که: “سرانجام ما آزادیم! سرانجام آزادیم! سپاس خداوند متعال را، سرانجام آزادیم! این چکیده زندگینامه مارتین لوترکینگ است که در اکثر سایت ها تکرار شده و من هم بخش هایی از آن را عینا کپی کردم.
………………………………………..
مبارزه برای آزادی و عدالت و رفع تبعیض در ایران سابقه ای چند صد ساله دارد. در طول مسیر، فراز و نشیب های بسیاری را تجربه نموده ایم. موارد اوج ثبت شده و بارز در تاریخ معاصر یکی جنبش مشروطه و اتفاقات پس از آن است و دیگری وقایع سال 57. هر دو این وقایع می رفتند که به انقلابی بزرگ در ایران ختم شوند اما هر بار تمامیت خواهی و خودمداری تازه به دوران رسیده ها سد راه شد و بجای چشیدن طعم یک انقلاب واقعی در ژرفای کابوسی سهمگین غرق شدیم و کشور و مردم به قهقرا سوق داده شدند.
بعد از بهمن 57، ظرف چند هفته یا شاید تنها چند روز، زندانیان سیاسی عقیدتی چند روز قبل زندان اوین، به کسوت زندانبانان درآمدند، و زندانبانان چند روز قبل، لباس راه راه زندانیان سیاسی عقیدتی را تن کردند. ژنرال های ارتش و کلیه وابستگان به رژیم سابق در حالیکه بعضا امان نامه از آیات خدا در جیب بغل داشتند به جوخه تیرباران سپرده شدند و آنها که موفق به فرار شدند اموالشان مصادره گردید و بعد از فروش سهم امام امامان تازه به دوران رسیده شد. در روزنامه ها گل گرفته شد و روزنامه نگاران قلع و قمع. وزارت فرهنگ، فرهنگش را کنار گذاشت و تیغ سانسور بدست منزل به منزل بدنبال پاچه شلوار خانمها و آستین آقایان، ارشاد آغاز نمود. قلم ها شکسته شد و دوره ترور و وحشت و نفرت پراکنی آغاز گردید. گیوتین صادق خلخالی ها و گیلانی ها و لاجوردی ها و پورمحمدی ها و الباقی خستگی ناپذیر گردن زد و تا امروز هرگز از کار باز نایستاد بلکه تنها نقاب عوض نمود. تیغه گیوتین هر دهه یکبار با خون جوانان و آزادیخواهان جلا داده شد تا پشتیبان حکومت نایب خدا بر روی زمین باشد. این حکایت شوم ظرف همان چند ماه اول اعتقاد و باورهای مردم را بر باد داد و بتبع آن رویاپردازان و رویاهایشان نیز بر باد رفتند. در این میان خشک و تر با هم سوخت. تا جاییکه حتی لوترکینگ ها نیز در آتش خشم و بی اعتقادی مردم سوختند و رویاهایشان نیز زیر پا لگدمال شد.
می خواهم بگویم، انقلابیون ایران نیز از مشروطه تا امروز رویاهایی داشتند. بسیاری از آنها در اوج صداقت برای رسیدن به رویاهایشان و تحقق آرمان های آزادیخواهانه اشان از جان و مال و خانواده و عزیزانشان مایه گذاشتند. آنها هم همچون لوترکینگ در میتینگ های سیاسی، هر چند با ترجیع بندهای متفاوت از اعماق وجود فریاد می زدند: «رویایی دارم». رویای رفع تبعیض و زندگی در ایرانی که هر کس بر حسب شایستگی هایش از نعمات زندگی بهره مند شود و بتواند بر اساس آرمان ها و باورهایش در ساختن کشور و ارتقای سطح زندگی مردمش سهیم باشد.
لوترکینگ در سال 1968 ترور شد و هرگز در فضای بدون تبعیض نژادی آمریکا نفس نکشید اما تاثیر رویاهایش در تغییر قوانین تبعیض آمیز نژادی، آمریکایی ساخت که در آن همه آحاد جامعه بدون توجه به رنگ پوست و نژاد و باورهای مذهبی و جنسیت بتوانند بر صندلی وزارت، وکالت یا ریاست جمهوری بنشینند. می خواهم بگویم، بنظر می رسد مشکل اصلی این روزهای ایران این است که «رویایی نداریم» و اگر داریم آن را با هم قسمت نمی کنیم. مدتهاست که در ایران رویاهای ملی به رویاهای فردی بدل گردیده. رویای زندگی در ایرانی آزاد را به رویای زندگی در ویلای شخصی آزاد در شهرکی خصوصی و دورافتاده که در سالگرد مرگ فلان آیت خدا پناهگاه امنی برای خانواده‌ مان باشد تنزل داده ایم.
در قیام مردمی سال 1396 جوانان با تمام وجود فریاد می زدند “ایران رو پس می گیریم”. شعار بسیار زیبایی است. اما، بنظرم برای اینکه ایران رو پس بگیریم باید ابتدا “رویاهایمان را پس بگیریم”، رویاهایی که به ناحق در طول این چهل سال از ما دزدیدند و زیر پای دیکتاتوری مذهبی لگدمال کردند و در طول زمان از جانب خیلی ها بورطه فراموشی سپرده شدند. در تمامی کشورها و فرهنگ های مختلف سزای خیانت به کشور و ملت مرگ است. به باور من خیانت به رویاهای مردم بمراتب بزرگتر از خیانت به کشور است. در طول این چهل سال آیت الله ها و حجت الاسلام ها و در راس همه آنها آیت الله خمینی و آیت الله خامنه ای به کشور و ملت و هم به رویای چند صد ساله مردم خیانت کردند. مرگ برای چنین خیانتی کمترین جزای ممکن است. شاید بگویید شعار می دهم چرا که بسیاری از آنها مردند و رفتند و سزای خیانت خود را نگرفتند. اما سخت در اشتباهید. بقول حضرت سعدی: سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز، مرده آن است که نامش به نکویی نبرند”. آیت الله خمینی و جانشینش آیت الله خامنه ای و همفکران و هوادارانشان در دلهای مردم و باور مردم محکوم به مرگ شدند و برای همیشه از رویاهایشان بیرون انداخته شدند. مرگی دردناک تر از این در تاریخ سراغ دارید؟!
ملیون ایران زمانی شعار زیبای “ایران هرگز نخواهد مرد” را بر روی پلاک های نقره ای زیر پرچم سه رنگ ایران حک می کردند و همواره با خود داشتند. هنوز بعضی از آنها را یادگار نگه داشتم. این شعار تبلور یک باور ملی بود که این روزها جایش بسیار خالی است. حتی در دل ملیون! البته واقعیت این است که ایران در طول تاریخ پر فراز و نشیبش بارها مرده است! و دم مسیحایی آزادیخواهانش دوباره به زندگی بازگردانده اش. آزادیخواهانی که هرگاه مردم زیر بار فشار حکومت ها فراموش کردند باید رویایی جمعی داشته باشند و رویاهایشان را با هم به اشتراک بگذارند، فریاد برآوردند «رویایی دارم». متاسفانه باید اقرار کنم این روزها دوباره ایرانمان مرده است و اگر «رویایی دارم» های خود را با هم شریک نشویم، نباید امیدی به احیای مجددش داشته باشیم. این یعنی ایران هرگز نخواهد مرد تا زمانیکه من و شما بگوییم «رویایی دارم».
مدتی است که بظاهر سکوتی سنگین بر فضای سیاسی اجتماعی کشور حکمفرمایی می کند. زیر سایه این خاموشی ظاهری هیولایی آرمیده است که هر لحظه ممکن است از خواب بیدار شود و رخ نشان دهد. تاریخ ایران گواهی می دهد که همه اتفاقات بزرگ زاییده اینگونه سکوت ها بوده اند. در میان مردم کوچه و بازار که باشید می شنوید که همه از انفجاری بزرگ سخن می گویند، که هر لحظه باید انتظارش را داشته باشیم. پیرمردها می گویند باز هم ایران آبستن حوادث است. دانشگاهیان معتقدند سکوت مردم در چنین شرایطی بمنزله آتش زیر خاکستر است و بند یک نسیم ملایم. انفجار آنقدر نزدیک است و علائمش آنقدر بارز که نیروهای اطلاعاتی و سران سازمان های امنیتی خود نظام هم رسما به قریب الوقوع بودنش معترفند و این گوشه و آن گوشه به آن اشاره می کنند.
اما بنظرم آنچه مهم است خود انفجار نیست. چرا که ذات انفجار تخریب است نه ساخت و ساز. آنچه مهم است هدایت آن و کانالیزه کردن انرژی نهفته در آن به سمت و سوی تحقق رویای جمعی است. آیا بعد از این انفجار تحقق رویای چند صد ساله را شاهد خواهیم بود یا بازهم بجای تحول ریشه ای صرفا شاهد تغییر ظاهری خواهیم بود؟ آیا شکم برآمده ایران اینبارهم آبستن کودکی ناقص الخلقه و تربیت ناپذیر است یا کودکی سالم را در آغوش خواهیم گرفت که مراحل رشد طبیعی را تجربه خواهد کرد و عضوی سازنده در میان دیگر اعضای جامعه بین الملل خواهد شد؟ و صدها سوال از این دست، که من هم مثل بقیه پاسخ هیچکدام را نمی دانم، اما از یک چیز مطمئنم، پاسخ همه این سوالات در رویای امروزمان است.
در اینجا، مایلم مخصوصا از ادبیات و واژه های آقای احمد خاتمی آنجا که فریاد می زند و جهان را تهدید می کند که “اینجا تهران، قلب جمهوری اسلامی است، من از این نقطه فریاد می کنم و به دنیا می گویم، آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند”، وام بگیرم! و بگویم:
اینجا تهران، قلب ایران بزرگ، مهد یکی از کهن ترین تمدن های بشری است. من از این نقطه فریاد می کنم و به همه دنیا اعلام می کنم، با برجام یا بدون برجام، با تحریم های آمریکا و یا بدون آن، با حمایت و معامله اروپا با حکومت ترور حاکم بر ایران یا بدون آن، در آینده نزدیک انفجاری بزرگ ریشه دیکتاتوری مذهبی را از خاک ایران بیرون کشیده و برای همیشه به زباله دان تاریخ خواهد افکند. اولتیماتوم آیت الله خامنه ای و دیگر سران حکومت اسلامی به اروپا چند هفته است. اولتیماتوم مردم هم به آقایان همین چند هفته است. والسلام
آری، “سرانجام ما آزادیم! سرانجام آزادیم! سپاس خداوند متعال را، سرانجام آزادیم!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)