مقاله ایی ازآقای مجتبی زرگر، رها شده ازمجاهدین درسال۹۳:

 

مجتبی زرگر

فرهنگ انتقاد و آزادی بیان در جوامع دمکراتیک نقش مهمی در پویایی این جوامع دارد. با قبول این ایده که هیچکس همه چیز را نمیداند و هیچکس مصون از خطا نیست و با قبول نسبیت در دریافتها و شناختها، نظامهای دمکراتیک برای تصحیح خطاهای خود از مقوله ی انتقاد استقبال می کنند. به گونه ای که این مفهوم به صورت یک سنت پایدار در این جوامع نهادینه شده است. اما در نقطه ی مقابل، در نظامهای توتالیتر که در آنها ایدئولوژی مسلط نه تنها مدعی پاسخگویی به تمام پرسش های نظام اجتماعی ، بلکه نظام هستی است، نظام حاکم تاب تحمل هیچ گونه نقدی ندارد، چرا که اساسا مدعی است ایدئولوژی مسلط تمامی حقیقت را در اختیار دارد و حتی به تعبیری بهتر، خودش عین حقیقت بوده و بنابراین مبرای از نقد و انتقاد است در این نظام ها حزب ویا یک شخص منادی حقیقت مطلق است و بنابراین جایی برای نقد و انتقاد باقی نمی ماند.

در مکتب مارکسیسم نیز اصالت به جمع داده میشود و با توجه به این باور که فرد کامل نیست و باید با جمع تنظیم شود مقوله انتقاد مفهوم خاص خود را پیدا می کند. در این مکتب آزادی فردی ، آزادیهای لیبرالی و بورژوایی نامیده میشود و بنابراین مقوله ای ارتجاعی محسوب شده که در تقابل با ترقی خواهی جمع گرایانه قرار می گیرد و با آزادی تجارت و سرمایه پیوند میخورد.  آنچه که نقدو انتقاد را در مکتب مارکسیسم توجیه می کند این است که فرد در جمع و برای جمع معنا و مفهوم پیدا می کند و از این منظرباید درصدد کشف کاستی ها و خطاهای خود  و یا دیگران  برآمده و در جهت تصحیح آنها  تلاش کند و این همان  چیزی است که در احزاب مارکسیستی در گذشته وحال کمابیش شاهد بوده وهستیم. اما مارکسیسم در این زمینه با نوعی پارادوکس مواجه است . چرا که از یک سو نقد و انتقاد را به عنوان عنصری ضروری و لازم جهت همسو کردن و حتی ذوب افراد در جمع و ایدئولوژی حاکم تلقی کرده و از سوی دیگر به علت عدم اعتقاد به آزادی اساسا مخالف پرسش گری و هر نوع کنکاش ذهنی است که ره به پویایی اندیشه می برد. این مکتب، دمکراسی را روبنای سیاسی نظام بورژوایی و ابزار حاکمیت طبقه بورژوا بر پرولتاریا می داند. در تقابل با این حاکمیت بورژوایی، مارکسیسم معتقد به دیکتاتوری پرولتاریا  و در تلاش برای حاکمیت قطعی پرولتاریا بر جامعه است.به این منظور احزاب مارکسیستی هنگامی که موفق به در دست گرفتن قدرت می شوند به عنوان منجیان پرولتاریا، تبدیل به زمامداران مطلقی می شوند که تمامیت نظام اجتماعی را در ید اختیار خود می گیرند، در این شرایط هر نقدی در حزب ویا در سطح ملی از آنجا که با نظر رسمی حزب همخوان نیست، همسو با دشمن، همسو با بورژوازی و در جهت مطامح دشمنان پرولتاریا باید سرکوب شود. تاریخ کشورهای کمونیستی از این نمونه ها کم ندارد. در این نظامها هرنظری که با قرائت رسمی حزب از مارکسیسم منافات داشته باشد بشدت سرکوب می شود.

البته این نگرش نسبت به مقوله ی انتقاد تنها منحصر به گروههای مارکسیستی نیست. اساسا هر گروه حزب ویا نظامی که ایدئولوژی خود را حقیقت مطلق دانسته و درجهت تحقق این ایدئولوژی چه در سطح ملی وچه در درون حزب برآید، در نهایت با ماهیت احزاب و نظام های توتالیتر، که خود را بری از خطا و بی نیاز از نقد می دانند همسو می شود. در این احزاب و جریانات اگر نقدی هم هست از این روست که افراد باید خود را با این ایدئولوژی منطبق کرده و زاویه خود را با آن پیدا کرده و بکوشند تا به مرور در این ایدئولوژی  ذوب شوند. نکته ی غم انگیزتر آن است که حتی این برش مشخص و قطعی از ایدئولوژیی خاص، در عمل تعریف و تعینش وابسته به فرد مشخصی که همچون برگزیده ای عمل می کند، می شود. به عبارت دیگر در دنیای واقع ایدئولوژی توتالیتر حیاتش را مدیون فرد/ رهبری توتالیتر است که هم آن را تفسیر و تعیین کرده و هم فی الواقع به صورت سمبل و حیات مجسم آن ایدئولوژی شناخته می شود. . در واقع این ایدئولوژیها از همه ی رهروان خود می خواهند که به قواره ایده ها و عقاید رهبر درآیند و خود را به آن شکل در آورند در اینجاست که  کارکرد نقد تبدیل به کژکارکرد می شود. به این معنی که نقد از کارکرد اصلی خود که  تلاش برای درک حقیقت ، شناخت و بازگویی و تصحیح اشکالات برای وصول به مدار بالاتری از شناخت و عمل است، به وسیله ای تبدیل میشود برای بازنگری در خود و دیگران، جهت برداشتن تمامی موانع ذهنی وعینی که مانع ذوب در ایدئولوژی برتر/حاکم و رسیدن  به آن حقیقت مطلق ابدی  که به صورت حاضر و آماده در دستان رهبر وجود دارد.

با این توضیحات شاید به لحاظ تئوریک تا حدودی مشخص شده باشد که  چرا سازمان مجاهدین که متاسفانه اینک تنها نام آن را یدک میکشد تا به این اندازه از نقد و پاسخگویی گریزان است .جای تاسف است که آنها تنها می کوشند منتقدین خود را مامور وزارت اطلاعات خوانده و به این ترتیب از پاسخگویی طفره بروند. تاسف بار این است که آنها حتی تلاش نمی کنند که به این ادعا وجه قابل قبولی داده و مثلا مدعی شوند که فرد یا افراد منتقد همسوی وزارت اطلاعات عمل می کنند بلکه یکباره این اشخاص را به وزارت اطلاعات رژیم آخوندی متصل کرده و در حکم کارگزینی این اداره مخوف عمل میکنند.

آیا اگر ما استراتژی و تاکتیکهای مشخص برای تحقق این استراتژی را داریم باید از نقد و انتقاد گریزان باشیم؟ اگر مناسبات درونی ما که به تاکید خود رجوی برآمده از ایدئولوژی است کاملا شفاف و قابل دفاع است از چه رو هر گونه سوال و نقد  به دشمن منتسب می شود؟ آیا در  فاز سیاسی که شخص رجوی در سلسله مقالاتی تحت عنوان جبهه متحد ارتجاع به پاسخگویی به عملکرد پاره ای ازنیروهای سیاسی پرداخت در زمین رژیم بازی کرد؟ چگونه است که گاهی میتوان به نقد عملکرد و انتقادات نیروهای دیگر پرداخت و زمانی بجای پاسخگویی باید آنها را لامحاله به وزارت اطلاعات منتسب کرد؟ آیا بیش از هرچیز این گونه برخوردها بیانگر تغییرات محتوایی یک حزب یا فرقه نیست؟

برخورد سازمان با نیروهایش اساسا تابعی از شرایط سیاسی بود.

 زمانی صدام در عراق حاکم بود و سازمان دست باز داشت. در این زمان نشستهای دیگ برگزار می شد و هدف از این نشستها تحقیر وبه زانو درآوردن افراد بود تا فرد بفهمد که از خودش هیچ ندارد و هر چه هست رهبری است و او اصالتش را از رهبری می گیرد. توان جنگیدن را از رهبری میگیرد، والا او یک عنصر مفلوک گناهکار درمانده است که تنها شانسی که داشته این است که اتفاقی خوش یمن باعث شده او به سازمان بپیوندد.ی

کارل پوپر در کتاب جامعه باز متنی را از افلاطون می آورد که دقیقا وبه صورت صددرصد بیانگر محتوا و مفهوم انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین است. افلاطون چنین می نویسد:ی

بزرگترین اصل این است که هیچ کس چه مرد و چه زن بدون رهبر نباشد.یا ذهن کسی به این خوی نگیرد که خواه به انگیزه حمیت و غیرت وخواه از سر شوخی و بازی بگذارد شخص به کاری به ابتکار خود دست بزند. بلکه در جنگ و در صلح مکلف است چشم به رهبر خود داشته باشد و با وفاداری از او پیروی کند. و حتی در کوچکترین امور نیز تحت رهبری او باشد. فی المثل تنها به شرطی باید برخیزد یا بجنبد یا شستشو کند یا غذا بخورد که به او گفته شده باشد که چنین کند. در یک کلمه باید به عادت طولانی نفس خویش را چنین آموزش دهد که هرگز  در خواب هم نبیند که مستقل عمل می کند و از بیخ وبن از انجام چنین چیزی ناتوان شود.

در یک کلام این الگوی ایده ال از مفهوم رهبری است که انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین برای دستیابی به آن تلاش می کند.وکلیه برخوردها با نیروها در چنین چارچوبی وبرای نیل به این هدف است.ی

در این زمان هرگاه فرد انتقادی مطرح میکرد که بار خطی یا ایدئولوژیک داشت و با توجیهات اولیه قانع نمیشد مارک بریدگی می خورد چون با خط رهبری زاویه داشت. پاسخ این بود،خودت را کجا مینشانی که این  حرفها را می زنی؟ ونهایتا هم مارک بریدگی می خورد که کمترین تاوانش در مجاهدین بایکوت بود.ی

هر گونه انتقادی که بار خطی -سیاسی و یا ایدئولوژیک داشته با مارک بریدگی سریعا به نشستهای بزرگ کشیده میشد که مترادف با شکنجه روحی بزرگ و بسیار دلهره آور بود .آنها موفق شده بودند با سوءاستفاده از وضعیت عراق و اینکه تنها راه خروج از سازمان تحویل به رژیم خمینی است فضایی را ایجاد کنند که نیروها به دلیل مرزبندی ای که با رژیم داشتندو یا حتی از ترس محکومیت و شکنجه در صورت تحویل داده شدن به رژیم بین بد و بدتر راهی جز قبول بد نداشته باشند. در واقع رجوی همواره تاکید میکرد که در انتخاب، تکامل انسان را در گوشه رینگ قرار میدهد. واین گوشه رینگ را برای ما در اشرف به این صورت به شکلی ساختگی درست کرده بودند تا ما امکان انتخاب سومی نداشته باشیم.

این برداشت دجالگرانه از دیالکتیک که هرکه با ما نیست برماست در عمل و تا زمانی که قدرت داشتند خود را به این شکل نشان میداد که رسما اعلام خروج ممنوع کردند و بعد از دو سال که عملا آن را غیر ممکن دیدند  اعلام کردند هرکس را که قصد خروج دارد تحت عنوان نفوذی (جاسوس ) به عراق تحویل می دهیم تا آنها هم بعد از بررسی و محاکمه و اتمام دوره محکومیت به رژیم ایران تحویل دهند. رجوی یکبار در یک نشست سراسری رسما اعلام کرد. میگویند اگر راست میگویی و ایدئولوژی برتر داری پس چرا درها را بسته ای؟ ماهم میگوییم بله درها باز است اما نه به سمت بورژوازی بلکه به سمت رژیم. بگذاریم بریده برود خارج و بر علیه خودمان تبلیغ کند؟. نخیر میفرستیم ایران تا بسوزد و امکان بکارگیری او برعلیه خودمان وجود نداشته باشد.

بعد از حمله آمریکا و سرنگونی صدام دوران جدیدی آغاز شد که رجوی هرگز در محاسباتش وارد نکرده بود. دوران اعمال حاکمیت بی چون وچرا تمام شده بود. حالا درهایی که سازمان نمی خواست رو به دنیای آزاد باز کند توسط آمریکا باز شده بود. حالا بورژوازی خودش به اشرف آمده بود.در اینجا بود که سازمان مجبور شد نشستهای سرکوب گرانه و برده ساز دیگ را کنار بگذارد و حتی نشستهای عملیات جاری که نشستهای انتقادی روزانه بود از تندی و تیزی و رادیکالیسم مورد نظر مجاهدین فاصله گرفت. البته هیچ گاه از افراد عذرخواهی نشد و آن شیوه برخورد و نشست مورد بررسی و نقد قرار نگرفت بلکه در عمل نشستهای مشمئز کننده ی بیان نقاط مثبت افراد جایگزین نشست دیگ شد که در عمل به منزله غلط کردم گویی بود.ی

 در این مرحله که بدلیل شرایط سیاسی و حضور نیروهای امریکایی وبعدها  کمیساریا امکان اعمال خروج ممنوع به شکل فیزیکی وجود نداشت و می بایست به صورت به ظاهر منطقی تری برخورد کرد یا انتقاد را نشنیده گرفته و به آن پاسخ داده نمیشد، و این معمولا وقتی بود که انتقاد به صورت کتبی برای مسوول بالاتر و یا حتی شخص مریم رجوی ارسال شده بود، و یا اگر انتقاد مجدد و با اصرار مطرح می شد  در نشستهای طولانی و بسیار خسته کننده که تعمدا در زمان استراحت برگزار میشد، تلاش می شد که با اعمال فشار عصبی  فرد را وادار کنند که برای خلاصی از نشست ۴ ساعته و برای رهایی از بمباران حرفهای تکراری و غیرمنطقی به طور صوری هم که شده کوتاه بیاید و بگوید که پذیرفتم. البته در این نشستها هم  همواره برای اعمال فشار بیشتر از ترکیب دو الی سه نفره در مقابل یک نفر استفاده میشد تا اولا تعادل قوا به نفع مسوولین باشد و کمتر خسته شوند و هر جا هم که نمی توانستند از عهده کار برآیند و توجیهی برای عملکرد خود داشته باشند فورا به این حربه متوسل می شدند که این حرف اضداد است. برو خودت رابخوان( این ترم به این معناست که تو دچار مشکلات ایدئولوژیک هستی و در وضعیت مناسبی نیستی و باید بروی زاویه خودت را با تشکیلات وسازمان که به معنای مطلق مبارزه با خمینی است مشخص کنی) و نوعی تهدید ضمنی هم محسوب می شد.ی

وجه ثابت این برخوردها در هر زمانی چه با نفرات خودی و انتقادات در درون تشکیلات و چه با سایر افراد و نیروها عدم پذیرش انتقاد و بی  نیازی مطلق به نقد است. به راستی وقتی رهبری عقیدتی ای وجود دارد که سالیان نوری با نیروهایش فاصله دارد و هنر سایرین تنهاتقلید کارهای اوست چه جایی برای نقد باقی میماند؟ البته که هر گونه زاویه داشتن با این رهبری که سرچشمه ی تمام کمالات و فضایل عالم است وآنچه خوبان همه دارند یکجا دارد عین خیانت به حقیقت است. در این دستگاه است که سازمان به انتقاد نیاز ندارد وهر انتقادی باید به مثابه ضدیت با حقیقت مطلق در حد توان سرکوب و اسکات شود. مارک زدن و چسباندن منتقدین درونی و بیرونی به وزارت اطلاعات هم مشروع میشود.ی

برای فهم اینکه چگونه میتوان چنین به آسانی دروغ گفت باید دید از دیدگاه مجاهدین مفهوم صداقت چیست؟

رجوی در نشستهای موسوم به حوض دو نوع صداقت رامطرح میکند: او در این نشست گفت صداقت از مدل پاسداری یعنی یگانه بودن فرد  با ذهن خودش یعنی من آنچه را که دیده ام و در ذهن دارم بیان کنم این میشود صداقت از مدل پاسداری. ولی صداقت از  مدل مجاهدی  یعنی  یگانگی فرد با دنیای بیرون از خودش . تا اینجا موضوع ساده بنظر میآید ولی طنز تلخ پدیده اینجا ظاهر میشود که این دنیای بیرون از خود را فرد خودش تشخیص نمی دهد بلکه جمع( بخوانید رهبری)* مشخص میکند. در واقع فرد در بیان یک پدیده که به چشم خودش دیده باید ببیندکه رهبری (شاخص شناخت صحیح دنیای بیرون از خود) در این باره چه نظری دارد و حقیقت چیست و سپس آن را بیان کند وتنها در چنین صورتی است که فرد  با”صداقت” برخورد کرده. در این دستگاه  بیان هر دروغی که رهبری آن را  حقیقت تشخیص دهد عین صداقت تلقی شده و درنقطه ی مقابل، صداقت و راستگویی معمول که نزد همگان شناخته شده است با انگ پاسداری لوث و آلوده میشود، البته جای حیرت است که چرا سازمان مجاهدین  عین این بحثها را برای نشر و آگاهی عموم از محتوای ایدئولوژی اش که زیربنای برنامه ده ماده ای رییس جمهور برگزیده مقاومت است بیرونی نمی کند تا  راه را برای فهم دقیقتر این برنامه ده ماده ای فراهم کند؟

در اینصورت همگان با مشاهده انطباق این برنامه با ایدئولوژی رهبر محور مجاهدین به اصالت این برنامه و پایبندی این سازمان به آن بیش از پیش ایمان خواهند آورد و راه سوءاستفاده دشمنان همیشه در صحنه ای

که جملگی ماموران وزارت اطلاعات هستند بسته خواهدشد.

مفهوم جمع در مجاهدین :*دریکی از نشستهای عمومی  رجوی ضمن بکار بردن کلمه ی جمع انگشت اشاره اش را رو به جمعیت گرفت و در همان حال انگشت شست خود را به سمت مریم که درکنارش نشسته بود گرفته و با تکان دادن دست و اشاره ی سر و چشم به مریم نشان میداد که اگرچه من شما را نشان میدهم ولی منظور اصلی از “جمع” در واقع مریم است.

مجتبی زرگر

منبع:پژواک ایران

سایت حقیقت مانا – ۱۸ خرداد- ۱۳۹۷

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)