استحاله
نوشته از: فدايي كبير امير پرويز پويان

(توضيح: سوم خردادماه سالگرد جانبازي قهرمانانه امير پرويز پويان و همرزمان اوست. پويان بي گمان در شمار فرزانگان پاكبازي است كه مبارزه انقلابي و آزاديخواهانه كنوني مردم ايران را بنيان گذاشتند. در اين مناسبت به نظر مي رسد يكي از ماندني ترين درسهايي كه مي توان از پويان آموخت، مرزبندي با دشمنان مردم است. داستاني به نام «استحاله» كه در پي مي آيد، ماجراي دگرگوني و تحول منفي يك هنرمند يا نويسنده است كه از صف مردم به صف دشمن مي پيوندد. بيش از نيم قرن بر اين نوشته گذشته است. اما به روشني همه جنبه هاي آن نو و تازه اند. گويي به تضادهايي كه هنرمندان و نويسندگان ما همين امروز با آن مواجهند اشاره مي كند. انتخاب اين درس، از ميان بسيار آموزشهاي اين آموزگار بزرگ انقلاب و مبارزه را، از آن رو مناسبتر ديدم كه در هفته هاي اخير شاهد سقوط و خودفروشي برخي به نام هنرمند و نويسنده و شاعر بوديم. آنها كه با شكلكهاي گوناگون در بالماسكه انتخابات نمايشي-فرمايشي آخوندها به خوشرقصي و خودفروشي پرداختند. بي تعارف پويان در اين نوشته ژرفاي بهانه ها و توجيهاتي كه به خودفروشيهاي سياسي راه مي برند را شكافته و چيزي ناگفته نگذاشته است.
يادآوري ديگر به ويژه براي نسل جوان امروز ميهن، باز درباره خود پويان است. او زماني اين متن را نوشت كه جواني ۲۰ساله بود. پختگي‌ انديشه و نگاه ژرف او در فهم و بازگويي انتخابي كه در برابر يك هنرمند قراردارد گواه فرزانگيهاي همان پيشتازاني است كه مبارزه امروزمان را وامدارشان هستيم- احمد مجد-اول خرداد۱۳۹۶).

استحاله
اثر: امير پرويز پويان

سلول شماره‌ ي ۵ تا نزديك سقف مرطوب است. از پنجره خبري نيست. روزنه يي كوچكتر از يك خشت، كه از آن نور به درون سلول مي تابد. چراغ هميشه روشن است. شب و روز. تمام شب. تمام روز.
پتوي زمختي كه روي زمين پهن كرده اند ترش است. تمام اتاق بوي ترشي مي دهد. از ستونهاي سقف، عنكبوتها آويزان اند. از اين سو به آن سو تارشان را تنيده اند. در زاويه ديوارها.
 ساعت چنده؟
 هفت
او سيني را به زمين مي گذارد و به وي در راه مي افتد.عجله دارد وي ناگهان بر مي گردد و مي پرسد:
 زن داري؟
 نه
 مادر؟
 نه
لبخندي مي زند و دوباره به من پشت مي كند. من جيبهاي كتم را مي كاوم و اسكناس مچاله شده يي را پيدا مي كنم. آن را زير نور چراغ مي گيرم. ده تومن است.
 – سركار!
 – ها؟
 – برادر اين پولو واسم سيگار بخر. يه تومنش مال خودت. باقي شو سيگار بخر.
 – همه شو؟
 – آره
مرا با تعجب ورانداز مي كند.اسكناس را مي گيرد و در را پشت سرش مي بندد. ساعتي ديگر زندگي لذت بخش خواهد شد. در انتظار پاكتهاي سيگار روي پتوي متعفن و خيس چمباتمه مي زنم.
چيزي مانند خزه وجود دارد. سبز و چسبان و مرطوب. چند حلزون كوچك به آن چسبيده اند. سوسكهاي قهوه يي و سياه شب سر و صدا به پا مي كنند. اين هم نشانه يي است براي اين كه بدانم شب كي فرامي رسد. گرچه يقين ندارم.
سقف بلند است. لامپ خاك گرفته كوچكي به فاصله ده سانتي متر از آن آويزان است. دست زدن به آن غيرممكن به نظر مي رسد. از اين گذشته سوراخ گردي كه روي در اتاق است و هر لحظه چشمان گودنشسته نگهبان از درون سلول نگاه مي اندازد؛ هرگونه كوششي را بيهوده مي نمايد.
پاييز بود كه مرا به اين جا آوردند. گمان نمي كنم اكنون زمستان باشد. مي توانم حدس بزنم كه چند روز بيشتر نيست در اين جا به سر مي برم. لباس سياهرنگ از ريخت افتاده ام كافي نيست. سردم مي شود. با اين همه بايد سرماي پاييز را به هيچ گرفت. زمستان به زودي فرامي رسد.
سربازي لاغر و ريز نقش صبح ها ساعت هفت، ظهرها ساعت يك و شبها ساعت هفت در را باز مي كند و سيني به دست غذايم را مي آورد. در كه باز مي شود و لحظه يي سلولم در نور غرق مي شود. من چشمانم را با دستهايم مي پوشانم. حالا ديگر نور چشمم را مي زند.
 سركار؟
 ها؟
شهري نبايد باشد. لهجه اش به روستاييان اطراف تهران مي ماند. هرگز نتوانسته ام چهره اش را به دقت تماشا كنم. لابد سيه چرده است. فقط مي پندارم كه صورتي آفتاب سوخته، چشمان درخشان ميشي و دستهايي بزرگ و استخواني دارد.
 امروز چند شنبه است؟
 جمعه
*****
چند روز از بازداشتم مي گذرد؟ چند هفته؟ چند ماه؟ امروز همه چيز معلوم مي شود.
افسر نگهبان چند لحظه پيش به سراغم آمد. براي بازپرسي احضار شده ام. چه چيز در انتظارم است؟ دستك بايد به صدها سؤال پاسخ دهم: «جوابها دقيق، كوتاه، هوشيارانه» اين جمله يي است كه پس از دستگيريام هزار بار برايم تكرار كرده اند.
دوستانم نمي دانند كه مرا براي جوابهاي دلخواه به سيخ مي كشند. خيال كرده اند به يك محفل دوستانه مي برند. به آساني مي توانند مچ پايم را خرد كنند. ناخنهايم را بكشند و آتش سيگار را روي سينه ام بگذارند. مرا توي يك اتاق دربسته مي گذارند و لحظه يي بعد از سوراخهاي تهويه، اتاق را پر از گاز مي كنند. من چند ثانيه گيج و بي حركت مي مانم و سپس براي ذره يي هوا به در مشت مي كوبم و ناخنهايم را به ديوار مي كشم. اگر پنجره يي وجود داشته باشد آن را مي شكنم. اما اتاق فقط دري دارد كه قفل شده، فقط چند ثانيه ديگر. آن گاه بيهوش بر زمين مي افتم؛ بيهوش، نيمه جان، آنها كه از پشت يك شيشه كدر مرا نگاه مي كنند، در را مي گشايند و جسدم را بيرون مي برند.
با اين همه بايد «جوابهاي دقيق، كوتاه و هوشيارانه» داد و گرنه دوستانم به دام مي افتند. چند نفرند؟ نمي دانم. ده تاشان را مي شناسم. ده زندگي و بعد دهها زندگي در گرو جوابهاي من. كاش نام هيچ يك را نمي دانستم. اما اكنون چهره هاشان روشن از هميشه به نظرم مي رسد. به هيچ قيمتي نمي توانم نامشان را فراموش كنم. آه چه بسيار وقتها كه اسمشان از يادم مي رفت.
ذره يي فراموشي، اين بهتر از همه چيز است اما دست نيافتني تر است.
*****
اتوبوس سفيد رنگي مرا به بازرسي مي برد. از خيابانهاي شلوغ مي گذرم. مردم همان اند كه بودند. شهر بزرگتر و روشنتر از گذشته است. مغازه ها زيباتر شده اند. دختران بدون استثنا‌ء قشنگ و جذابند. تنفس آشكارا آسانتر است. دو پاسبان، هر دو ميانسال، دو طرفم نشسته اند. بي اعتنا به من با هم گپ مي زنند. دلم مالش مي رود. مدتي است دور صبحانه را قلم گرفته ام.
 سركار، بازپرسي از اين جا دوره؟
آنها نگاهي به من مي اندازند و دوباره به گفتگو مشغول مي شوند. حالم به هم مي خورد. اما اين را نمي شود گفت. چه ام شده؟ لغت مناسب را مي يابم. اضطراب.
 سركار؟
 چيه؟
 چه جوري از آدم بازپرسي مي كنند؟
يكي شان دارد ناخنش را مي جود. خيلي بي تفاوت بي آن كه نگاهم كند مي گويد:
 چوب تو كونت مي كنند.
پاكت سيگار را درمي آورم. سيگاري برمي دارم.
 سيگار؟
هردو حريصانه سيگاري به لب مي گذارند. يكي شان كبريت مي كشد.
 اذيتت نمي كنند. جرمت چيه؟
 سياسي
 حزبي س؟
 آره
 حزبي يا رو اذيت مي كنن
ماشين كنار ساختمان بزرگي با ديوارهايي از سنگ سياه مي ايستند. دو در آهني بزرگ و كوچك به ديوار چسبيده اند.
راننده بوق مي زند و در بزرگ باز مي شود. به حياط مي رسيم. در بسته شده پياده مي شويم. مستراح كجاست؟ حالم دارد به هم مي خورد.
 اتاق۱۱۳، دست چپ.
در پشت سرم بسته مي شود. به يك مهماني شبيه است. فقط بيش از اندازه برهنه است. كف آن از موزاييك فرش شده. از سقف لوستري آويزان است و به ديوار شرقي اتاق پنجره يي است. ميزي فلزي گوشه اتاق است و پشت آن صندلي چرمي دسته داري قرار دارد كه خالي است. به ديوار غربي دو تمثال آويزان است. من روي مبلي مي نشينم. در مقابلم ميز كوچك و سه گوشه يي است. جاسيگاري تميزي روي ميز است. اكنون ترسم به يك انتظار بي رمق تبديل شده است. بايد در خروجي باشد. در ورودي باز مي شود و مردكي كوتاه قد خپله به درون مي آيد. چهره اش سرخ و ميان سرش بي موست. صورتش را به دقت اصلاح كرده، فرز و چابك به طرف ميزش مي رود. روي صندلي مي افتد و نفس تازه مي كند. بسته سيگار فرنگي اش را بيرون مي آورد و ناگهان چشم اش به من مي افتد. لبانش را به خنده مي گشايد.
 راضي هستين؟
 از چي؟
 از زندان.
 نه
 پس خوب عوضش اين يك سوژه س. بعد مي تونين درباره اش داستان بنويسين. راستي تا اون جا كه من اطلاع دارم آخرين رومانتون زير چاپ مونده. نه؟ اسمش چيه؟
 «خورشيد سرخواهد زد».
 «خورشيد سر خواهد زد». كه اين طور. چه وقت؟ در «آينده نزديك و بس درخشان»؟ هه هه خوبه. اما من اگر به جاي شما بودم مي نوشتم «خورشيد هر وقت بخواهد سر مي زند»…
 حالا كه نيستين!
 خب بگذريم، چن وقته تو حزب «ب» فعاليت مي كنين؟
 يكي دوسال است
 حوزه داشتين؟
 اي …
 چندنفري؟
من به جاي جواب شانه هايم را بالا مي اندازم.
 اسمشون چي بود؟ افراد، حوزه، رابط، سخنگو …
 يادم رفته
 اينِ شو آدم يادش نمي ره. خب نگفتين
 من كسي را نمي شناسم
 تا اون جايي كه من مي دونم آدماي سانتي مانتالي مثل شما نمي تونن شكنجه هاي اين جا رو تحمل كنن. خب گفتيم اسمشون چي بود؟
 نمي دونم
 نشد. باهاس يه جوري با هم كنار بياييم. اين طوري هر دومون تو دردسر مي افتيم. مي دونم، مي دونم بهتون سفارش كردن جوابهاي كوتاه و دقيق بدين. شما هم قول دادين لوشان ندين. اما خب، ما هم اين جا اين دمبك و دستك ها را به سردي و گرمي نداشتيم.
تكمه را فشار مي دهد و دري پشت سرش باز مي شود. اسبابها و ماشينهاي بزرگ و كوچكي توي اتاق قرارداده شده. او هم چنان حرف مي زند و من به آن چه در برابرم در اتاق ديگر نهاده اند، خيره گشته ام. اتاق شكنجه است.
اين طور خيال مي كنم: با اين اسباب ها چند جور مي شود آدم كشت؟ كدامش قابل تحمل تر است؟ با گاز طول مي كشد. آمپول هوا؟ نه اين قدر فوري كلك آدم را نمي كند. زندگي شكنجه يي است كه خيلي دير منتهي به قتل مي شود. اين جمله را كجا خوانده ام؟ آه خودم آن را نوشته ام. رمان «مرگ قهرمان». چه اباطيلي. اين جمله مسخره ترين حرفي است كه تا حالا شنيده ام. دنباله حرف بازپرس را مي شنوم.
 ما با آدمهاي سرشناسي مثل شما خيلي محترمانه رفتار مي كنيم. اين جا همه جور آدمي مي آرن. بعضي ها رو همون اول مي بريمشون اون اتاق (اتاق شكنجه را نشان مي دهد). اما شما رو نه. نه احتياجي به اين كار نيست. شما واسه چي خودتون رو توي دردسر انداختين؟ گمون مي كنم رسالتي دارين؟ واسه كيا؟ شما سنگ اونايي رو به سينه مي زنين كه حرفاتونو نمي فهمن، حتي يك كلمه شو. خودتونو فريب مي دين. فقط همين. و گرنه مي تونم شرط ببندم كه شما هم ازشون خوشتون نمي آد.
زنگ مي زند و مرد درازي با اونيفورم قهوه يي به درون مي آيد.سلام مي كند و خبردار مي ايستد.
 بله قربان
 شماره۱۲ رو بيار تو!
 بله قربان.
بازپرس با دستمالي پيشاني اش را پاك مي كند كه من هم بر مي دارم. جعبه شكلاتي را از كشو ميز بيرون مي كشد و باز هم تعارف مي كند، برمي دارم. روي مبل يله مي دهم و سيگار معطرم را دود مي كنم. هر دو سكوت كرده ايم. من لحظه اي خودم را آزاد مي انگارم. مي خواهم اين طور بينديشم. اكنون تصور مي كنم كه به ديدن دوستي آمده ام. او رئيس اداره يي است و من روي مبل اتاق كارش لميده ام. اگر سكوت كرده ام مهم نيست به هر حال روابطمان دوستانه است. ساعت يك اداره تعطيل مي شود. با او خواهم رفت به يك رستوران. مشروب مفصلي خواهيم خورد. نه زودتر از يك، براي او چه اهميتي دارد، مي تواند هر وقت خواست برود. كاش دختري انتظارم را مي كشيد. آن وقت همه چيز آسان برايم حل مي شد. عشق همه كارهاي آدم را توجيه مي كند و راستي آيا كسي انتظارم را نمي كشد؟ من چطور؟ عاشق نيستم؟ آن دخترك مو خرمايي كه گاه به ديدنم مي آمد تا شعرش را بخوانم و اصلاح كنم، چند بار به خانه ام سر زده، مرا دوست دارد. نه؟ از روزگار من مطلع است؟ قاعدتا اين طور است. برايم گريه نمي كند؟ چندبار به خانه ام سر زده، اما من هيچ وقت از او خوشم نمي آمد.
شما اي فانوسك ها
مرا بنگريد
بر بستر سرد زمين
عطر گلهاي اقاقي
مستم كرده اند
و عشقي كه
هراسانم ساخته …
چه جملات بي سر و ته اي. آن وقت او به اين ها مي بالد و هر وقت انتقاد مي كنم اشك در چشمانم جمع مي شود.
دوباره در با ناله يي كوتاه باز مي شود و مردك سياه چرده و لاغري را به درون مي فرستد.
 سلام عليكم
او كه اكنون دست بندي ندارد مچش را با آزادي حركت مي دهد. بازپرس صندلي يي را نشان اش مي دهد و اشاره مي كند كه بنشيند. مرد لباس چرب و كثيفي به تن دارد.
لكه هاي چربي درهمه جا هست. چشمانش گود نشسته است و پيشاني بلندي دارد. موهاي ژوليده اش را روي پيشاني ريخته. ريش نتراشيده كوتاه و نامرتبي صورت استخواني اش را پوشانده او به من نگاه مي كند و اندكي مردد است. بازپرس مي پرسد:
 آقا رو مي شناسي؟
 نه
 نه چطور نمي شناسي؟ تو نويسنده خودتو نمي شناسي؟ نكند سوار نداري. ها؟
 چرا آقا داريم
 چقدر؟ مي توني هر جور كتابي رو بخوني؟
 بعله. ما روزنومه مي خونيم.
 از اين كتابهاي داستان هم مي خوني؟
 بله بعضي وقتا مي خونم.
 خب يه داستان نخوندي كه اسمش «مرگ قهرمان» باشه؟
 نه
 اصلا اسم «خروش» هم به گوش ات نخورده؟
 نه
بازپرس با لباني گشاده از خنده به من نگاه مي كند و مي گويد:
 جداً معذرت مي خوام. من اگه به جاي اين احمق بودم، بهتون مي گفتم كه همه كتاباتونو خوندم. مهم نيست. مي بينين؟ اون وقت شما خودتونو واسه اينا تو دردسر ميندازين. حتي اسم تونو بلد نيست. شما به من بيشتر بدهكارين تا اون. ده تومن دادم كتاب تونو خريدم. دو روز تمام نشستم خوندمش. من حرفاتونو مي فهمم. ازش لذت مي برم. اينو جدي مي گم. فقط حيفم مي آد. با اين استعدادي كه شما دارين … حيفه جدا حيفه!
من يك بار ديگر زنداني را نگاه مي كنم. او بي هيچ خجالتي به من خيره شده در چشمهايم نگاه مي كند. مثل آدمي كه ديگران را دروغگو مي داند و خودش را مغبون مي پندارد. هيكلش درشت است و با دستهاي بزرگش مي تواند به آساني مرا خفه كند و حتي مي تواند هيكل فربه بازپرس را زير دست و پايش از شكل بيندازد. من چه چيزي دارم كه به او بگويم. حرفهاي او بايد برايم تكراري، بديهي و خسته كننده باشد. اما حرفهاي من، او يك كلمه اش را هم نمي فهمد. راستي اگر او داستانهاي مرا خوانده بود و لذت برده بود، چه احساس خفتي مي كردم. نه. هنوز هنر من با ابتذال زندگي اين ها در نياميخته. او چه مي خواهد؟ خيال ميكني براي چه او را به اين جا آورده اند؟ دودستي به زندگي اش چسبيده. فقط مي خواهد به جاي نان و پنير نان و كره بخورد. همين تمام فلسفه حياتش در همين خلاصه مي شود. او از يك درك هنري فرسنگها فاصله دارد. چه چيزي جز ابتذال مي تواند او را به هيجان آورد؟ به جاي او اگر بقالي باشد چه فرق مي كند كه پنير را لاي صفحه يك روزنامه به دست مشتري بدهد يا لاي برگي از «جنگ و صلح»؟ نه تو نويسنده خودتو نمي شناسي؟ حالا ميگويند اين را براي خودم افتخاري بدانم كه نويسنده اين جماعت باشم.اگر اين مردك اثر مرا بفهمد و لذت ببرد، در حل يك نقال قهوه خانه پايين آمده ام. فرسنگها از هم دوريم. من كه از هر دو حادثه. هر پديده و هر چيز ساده برداشت هنرمندانه يي دارم با او كه هم و غم اش در يك زندگي مبتذل و شكل يافته از بدوي ترين نيازها و تهيه همان ها خلاصه مي شود، نمي توانم كنار بيايم. اصلا مرده شور مردم را ببرد. هر كه خواست و توانست بفهمد به درك. من امانت همه را براي خويش نگه خواهم داشت.
بازپرس زنگ مي زند.
 بله قربان
 ببريدش
– خب، واسه امروز بسه. مجبورم دوباره برتون گردونم به سلول تون. خودتون اين جوري خواستين. ما هيچ وقت نخواستيم با آدماي مثل شما فهميده بي ادبانه رفتار كنيم. سينه يارو رو ديدين؟ كاش نشونتون مي دادم. گُله گُله جاي آتيش سيگار روشه. ناخنهاي پاش ام كشيديم. خيلي چيزآم گفته ولي خب، هنوز بايد سر به سرش گذاشت. هيچ كس نمي تونه طاقت بياره. آدم آدمه؟ شما هم بهتره بازم فكر كنين. خب. به اميد ديدار.
زنگ مي زند.
 – بله قربان
 – ايشونو برگردونين،خيلي محترمانه و بي دستبند.
*****
تمام اينها چه زود گذشت. حالا دوباره همان سلول پنج و رطوبت و سوسكها و عنكبوتها. سه بسته از سيگارهايم نيست. دزديده اند. بايد درباره بازپرسي امروز صبح بينديشم. اين منم كه بايد خويشتن را آزاد سازم. هيچ كس به فكر من نيست. دوستانم هيچ خبري از من نگرفته اند. البته برايشان خطرناك است. اين قانون حزب است. «وقتي كسي گير افتاد بايد فراموش اش كرد و گرنه همه چيز به خطر مي افتد». تاكنون هيچ كس به ملاقاتم نيامده. حتي دوستاني كه به دور از جنجالهاي سياسي براي خودم دست و پا كرده ام. همه خودشان را بيشتر دوست دارند. فداكاري حماقت است. همين است كه توي هر داد و فريادي اول از همه احمق ها شهيد مي شوند. آدمهاي زرنگ تا آخر قضيه سالم مي مانند. چرا كسي به ديدنم نيامده؟ همه شان ترسيده اند. شايد اجازه ملاقات نداشته اند. نه اين خوش بيني ابلهانه يي است. حالا وقتي است كه از خودم بپرسم چرا به اين جا آمده ام؟ همه اش نتيجه يك خودخواهي پوچ است. دلم براي لقب «نويسنده مردم» لك زده بود. مردمي كه از سر تفنن نيز به آن چه برايشان نوشته ام نگاه نمي اندازند. چه چيز جز ابتذال مي تواند مردم را خشنود كند؟ ارزشهاي هنري را به هيچ مي گيرند و به دور مي اندازند و آن چه كه غرايز پست شان را به هيجان مي آورد نخست عزيز مي دارند. روشنفكر تنهاست. با دستهاي آلوده، با حكومت سازش نمي كند و از ابتذال مردم خويش را دور نگه مي دارد و پاداش اين اصالت چيست؟ اين كه هر دو بيگانه و هر دو دشمن اش مي پندارند. آن وقت او دل مي سوزاند بي آن كه توده محل سگ به او بگذارند. حبس اش مي كنند و آب از آب تكان نمي خورد. اگر شانس بياورد با او خوب تا مي كنند و گرنه چوب توي كونش مي كنند و اصلا چه جور معنايي براي زندگي بيابم، جز اين كه بنويسم؟ و اين نوشتن صداقت نيست كه به مردم بدهم يا منتي بر سرشان بگذارم. من براي خودم مي نويسم. يك احتياج يك مخدر، هيچ چيز جز بيش از اين نيست. فقط نوشتن مهم است.«چگونه نوشتن» يك فريب است. هر چيز مرا به خودش بكشد درباره اش قلم مي زنم. هر نويسنده واقعي به درون خود پاسخ مي دهد. اجابت آن چه خارج از ماست. تصنع و مسخره بازي است. تعهدي جز در مقابل نيازهاي دروني ام وجود ندارد. من نمي توانم بتهوون را با سمفونيهايش توي زباله دان بريزم. زولا نيز به اندازه چخوف عزيز است در اجابت آن چه از درون، نداي اش مي دهد … نگهبان از دريچه سلول مرا كه گاه مي انديشم و گاه با خودم حرف مي زنم نگاه مي كند. تا صبح فردا راه درازي است. اين راه را بايد به تنهايي از ميان تاريكي شب طي كنم. به خواب مي روم تا فاصله را كوتاه كنم.
*****
ديشب همه دراز، سياه و وحشت آور بود، همه اش خوابهاي تكه تكه و كابوس. از نوك تپه پايم لغزيد و توي دره افتادم … توي دره يك مرداب بود: گود و متعفن. دست و پا زدم. دستم را به چيزي مثل يك شاخه زيتون گرفتم. كنده شده و من توي مرداب فرو رفتم.
صبح طلوع خورشيد را تماشا كردم. اول يك سفيدي كم رنگ و بي رمق، بعد يك مقدار ديگر پر رنگ تر. و بعد قرمزي افق و آن گاه زردي طلايي خورشيد. دوباره توي رختخواب افتادم و هر چه در خاطر داشتم مزه مزه كردم. كيست؟ در مي زند. بايد براي بازپرسي آماده شوم. لباسم را مي پوشم و همراه استواري به حياط زندان مي روم. توي ماشين همان دو پاسبان مي نشينم و موتور ماشين صدا مي كند و ما از زمين كنده مي شويم و لحظه يي بعد توي خيابان شهر ايم.
*****
 اتاق۱۱۳، دست چپ.
اين بار بازپرس بيش از هميشه منتظرم بود. آرنجش را روي دسته چرمي صندلي گذاشته و با لبخند مرا مي نگرد. آيا لبخند و نگاهش مرا مردد نمي كند؟ آيا بر آن چه انديشيده ام آگاهي دارد؟ او يك شيطان است. من اكنون بايد مثل يك مسيحي صادق نزد اين كشيش فربه به همه چيز اعتراف كنم و بعد؟ مرا به سلول باز خواهند گرداند؟ آزادم خواهند كرد؟ من مي توانم با خشنودي به صداي بلند فرياد بزنم كه اشتباه كرده ام. بايد بفهمد كه اين همه آن چيزي است كه مي توانم بگويم.
 امروز شنگول به نظر مي رسين
 برعكس ديشب خيلي بد خوابيدم.
 همه اش دچار كابوس بوديد و با ترديدتان مي جنگيديد.
اين حرف مثل پتك به سرم مي خورد. گيج ام مي كند و پس از چند لحظه در مي يابم كه گفته ام «بله»
 خب عاليه و بالاخره پيروز شدين؟
 نه
 متأسفم، هنوز تحت تأثير خرافه هاتون هستين. از پيش هيچ ملاكي براي آدم وجود نداره. انسان مي تونه هر وقت خواست ملاك تازه يي براي خودش بسازه. مترتونو عوض كنين! با يه چيز ديگه اندازه بگيرين! اين پيله يي كه دور خودتون تنيدين، زودتر از همه خودتونو كلافه مي كنه. «تعهد»، نويسنده رو عقيم مي كنه. توي يه «زمان» و «مكان» محدود و حبس اش مي كنه. اين قفسو بشكنين و جاودان بشين!
آن چه مي گويد حساب شده و منطقي است. پاكنويس انديشه هاي ديشب ام. اما من مثل هر متهم ديگري به تهيه پاسخي وادار مي شوم.
 نه آقاي عزيز «تعهد» آدمو عقيم نمي كنه. برعكس باروري نويسنده رو زياد مي كنه. از او گذشته حصار دور آدم كشيده مي شه. چه واسه مردم بنويسي چه واسه خودت!
 درست. اما نويسنده «مردم امروز» نويسنده «مردم فردا» نمي تونه باشه. مگه اين كه كلي بافي كنه. مي تونين يك فيلسوف باشين. درباره همه چيز بنويسين. چه به وجود آمدين؟ هدف زندگي چيه؟ آخر و عاقبت انسان چيه؟ خدايي هست؟ خدايي نيست؟ عشق چيه؟ مي بينين كه همه اين چيزا به مردم مربوط مي شه. خدا و عشق چيزيه كه ناسان از اول خلقت بهش فكر مي كرد. هنوز هم موضوعي ايه تر و تازه. جاودانگي يعني اين. به مردم يادبدين فكر كنن. اينو كه يادگرفتن خودشون راه مي افتن. اما شما مي آيين اصولتونو به مردم تحميل مي كنين. اين هم خودش يه راهيه براي تحميق. براي يه جور برّه گي مبارزه مي كنين و ازشون يه جور گوسفند و گاو مي سازين. اون وقت اومديم از اصولتون برگشتين و تو حرفاتون تجديدنظر كردين و به خيلي از چيزهايي كه مي گفتين بي اعتقاد شدين. تكليف اين مردمي كه حرفهاي شما رو وحي منزل تلقي كردن چي مي شه؟ نتيجه اش يك نيهيليسته.
 وظيفه نويسنده رئاليست اينه كه هر چيزي رو واقعيت مي بينه بنويسه. اين يه واقعيته كه وضع مردم افتضاحه. كه خيليا گُشنه‌ ان كه بايد بالاخره يك كاري بكنن. اينا اصول خودساخته من نيست. منتهي يه نويسنده اين واقعيتا رو زودتر درك مي كنه. حرف نويسنده يك هشدار و يه آگاهيه به مردم. نه تحميله و نه تحميق.
 يه خورده زيادي تند ميري. اون كه گشنه است خيلي زودتر از حضرت علي اينو مي فهمه كه بالاخره بايد يه كاري بكنه. ضرب المثل رو همين مردم كوچه و بازار مي سازن: «تا بچه گريه نكنه، ننه اش بهش شير نمي ده». اينو مردم گفتن شايد قرنها پيش. مي بينين كه حرفاي شما رو از پيش مي دونن.

او كه مردم را تحقير مي كرد، اكنون به تجليل آنها پرداخته. من مي دانم كه همه حرفهايش از پيش حساب شده است.
 و اما مردم، اگه سازمان نداشته باشن، هيچ غلطي نمي تونن بكنن. سازمان دادن هم كار نويسنده نيست. اينو واگذار كنين به حزب و حزبيا. راستي بذارين يه چيزي نشونتون بدم.
كشوي ميزش را بيرون مي كشد و يك مجله بيرون مي آورد. با اين مجله آشنا هستم. شعر سپيدي نشانم مي دهد. بالاي شعر نوشته شده «به خروش، به پاس صداقت و محبتهاي بي پايان اش». شعر يك صفحه را پر كرده.
پراحساس است و نخستين چيزي است كه از آن دخترك مو خرمايي، تر و تميز از آب درآمده:
درونش خدايي است
خورشيد فروزان
و مردم
بدان خيره گشتند
 مي بينين؟ انتظارتونو مي كشن. اما نه مردم اينا. آدمايي از قماش خودشون. قهوه مي خورين؟
 بله. لطفاً
زنگ مي زند و دستور قهوه مي دهد.
 خب انگار خيلي صغري و كبري به هم بافتيم. حرف آخرتونو بزنين!
 من هيچ حرفي ندارم.
 خوبه بهتون تبريك مي گم. پيش خودم مي گفتم كه با آدم يك دنده يي طرف ام. اما نظرمو عوض كردم. شما آدم منطقي هستين! ما مي تونيم با هم كنار بياييم. بي آن كه به هيچ كدوممون توهيني بشه.
 بله
 خب. حالا فقط يك كلمه روي اين كاغذ بنويسين: تمومه. فقط اسم رابط تون. ساعت چنده؟ يازده؟ خيلي دير شده. امروز مهمون من اين. با هم نهار مي خوريم. چطوره؟ اگه دلتون بخواد مي ريم دخترمو و خانم مو با خودمون مي بريم. هر جور ميل سركاره. خب من برم به انگشت نگاري يه سري بزنم. فقط يه دقيقه. اسمو به ام رد كنين و با هم مي ريم.
بيرون مي رود، سرم گيج مي خورد. ته فنجان قهوه ام مردك زشت چهره اي قهقهه مي زند. رنگش مثل ذغال سياه است. بايد دري پيش رويم باشه. فرار كنم و فرياد بكشم. بازپرس كي باز خواهد گشت؟ راه فراري نيست تا بگريزم و خودم را در گوشه يي پنهان كنم و براي هميشه توي دخمه يي معتكف شوم. درها بسته است. لحظه يي بعد ماليخوليا خودش را نشان ام مي دهد. علامت يك حمله. مثل يك سياه مست از جايم بر مي خيزم. تلوتلو مي خورم و كاغذ و قلم را از روي ميز بازپرس برمي دارم. چشمم سياهي مي رود. آن چه مي نويسم، نمي بينم. هيچ اراده يي در كار نيست. تنها دستم ناخودآگاه قلم را مي فشارد و بر روي كاغذ علامتي رسم مي كند. دوباره به روي مبل مي افتم و احساس مي كنم عرق بر بدنم نشسته است. بازپرس بازمي گردد. كاغذ را از روي ميزش برمي دارد و با صداي پر از پيروزي زمزمه مي كند:
 اصغر هاشمي
علامتي كه رسم كرده ام نام رابط حوزه ماست.
*****
دوشنبه پانزدهم. يك و پانزده دقيقه. رستوران «شهاب بنفيه» بازپرس.زنش. دختراش و من. لحظه يي پيش حال ام به هم خورد. مهم نيست به زودي اخت خواهم شد. با همه چيز.

الف-پويان ۲/۸/۴۵

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)