استحاله
نوشته از: فدایی کبیر امیر پرویز پویان

(توضیح: سوم خردادماه سالگرد جانبازی قهرمانانه امیر پرویز پویان و همرزمان اوست. پویان بی گمان در شمار فرزانگان پاکبازی است که مبارزه انقلابی و آزادیخواهانه کنونی مردم ایران را بنیان گذاشتند. در این مناسبت به نظر می رسد یکی از ماندنی ترین درسهایی که می توان از پویان آموخت، مرزبندی با دشمنان مردم است. داستانی به نام «استحاله» که در پی می آید، ماجرای دگرگونی و تحول منفی یک هنرمند یا نویسنده است که از صف مردم به صف دشمن می پیوندد. بیش از نیم قرن بر این نوشته گذشته است. اما به روشنی همه جنبه های آن نو و تازه اند. گویی به تضادهایی که هنرمندان و نویسندگان ما همین امروز با آن مواجهند اشاره می کند. انتخاب این درس، از میان بسیار آموزشهای این آموزگار بزرگ انقلاب و مبارزه را، از آن رو مناسبتر دیدم که در هفته های اخیر شاهد سقوط و خودفروشی برخی به نام هنرمند و نویسنده و شاعر بودیم. آنها که با شکلکهای گوناگون در بالماسکه انتخابات نمایشی-فرمایشی آخوندها به خوشرقصی و خودفروشی پرداختند. بی تعارف پویان در این نوشته ژرفای بهانه ها و توجیهاتی که به خودفروشیهای سیاسی راه می برند را شکافته و چیزی ناگفته نگذاشته است.
یادآوری دیگر به ویژه برای نسل جوان امروز میهن، باز درباره خود پویان است. او زمانی این متن را نوشت که جوانی 20ساله بود. پختگی‌ اندیشه و نگاه ژرف او در فهم و بازگویی انتخابی که در برابر یک هنرمند قراردارد گواه فرزانگیهای همان پیشتازانی است که مبارزه امروزمان را وامدارشان هستیم- احمد مجد-اول خرداد1396).

استحاله
اثر: امیر پرویز پویان

سلول شماره‌ ی 5 تا نزدیک سقف مرطوب است. از پنجره خبری نیست. روزنه یی کوچکتر از یک خشت، که از آن نور به درون سلول می تابد. چراغ همیشه روشن است. شب و روز. تمام شب. تمام روز.
پتوی زمختی که روی زمین پهن کرده اند ترش است. تمام اتاق بوی ترشی می دهد. از ستونهای سقف، عنکبوتها آویزان اند. از این سو به آن سو تارشان را تنیده اند. در زاویه دیوارها.
 ساعت چنده؟
 هفت
او سینی را به زمین می گذارد و به وی در راه می افتد.عجله دارد وی ناگهان بر می گردد و می پرسد:
 زن داری؟
 نه
 مادر؟
 نه
لبخندی می زند و دوباره به من پشت می کند. من جیبهای کتم را می کاوم و اسکناس مچاله شده یی را پیدا می کنم. آن را زیر نور چراغ می گیرم. ده تومن است.
 – سرکار!
 – ها؟
 – برادر این پولو واسم سیگار بخر. یه تومنش مال خودت. باقی شو سیگار بخر.
 – همه شو؟
 – آره
مرا با تعجب ورانداز می کند.اسکناس را می گیرد و در را پشت سرش می بندد. ساعتی دیگر زندگی لذت بخش خواهد شد. در انتظار پاکتهای سیگار روی پتوی متعفن و خیس چمباتمه می زنم.
چیزی مانند خزه وجود دارد. سبز و چسبان و مرطوب. چند حلزون کوچک به آن چسبیده اند. سوسکهای قهوه یی و سیاه شب سر و صدا به پا می کنند. این هم نشانه یی است برای این که بدانم شب کی فرامی رسد. گرچه یقین ندارم.
سقف بلند است. لامپ خاک گرفته کوچکی به فاصله ده سانتی متر از آن آویزان است. دست زدن به آن غیرممکن به نظر می رسد. از این گذشته سوراخ گردی که روی در اتاق است و هر لحظه چشمان گودنشسته نگهبان از درون سلول نگاه می اندازد؛ هرگونه کوششی را بیهوده می نماید.
پاییز بود که مرا به این جا آوردند. گمان نمی کنم اکنون زمستان باشد. می توانم حدس بزنم که چند روز بیشتر نیست در این جا به سر می برم. لباس سیاهرنگ از ریخت افتاده ام کافی نیست. سردم می شود. با این همه باید سرمای پاییز را به هیچ گرفت. زمستان به زودی فرامی رسد.
سربازی لاغر و ریز نقش صبح ها ساعت هفت، ظهرها ساعت یک و شبها ساعت هفت در را باز می کند و سینی به دست غذایم را می آورد. در که باز می شود و لحظه یی سلولم در نور غرق می شود. من چشمانم را با دستهایم می پوشانم. حالا دیگر نور چشمم را می زند.
 سرکار؟
 ها؟
شهری نباید باشد. لهجه اش به روستاییان اطراف تهران می ماند. هرگز نتوانسته ام چهره اش را به دقت تماشا کنم. لابد سیه چرده است. فقط می پندارم که صورتی آفتاب سوخته، چشمان درخشان میشی و دستهایی بزرگ و استخوانی دارد.
 امروز چند شنبه است؟
 جمعه
*****
چند روز از بازداشتم می گذرد؟ چند هفته؟ چند ماه؟ امروز همه چیز معلوم می شود.
افسر نگهبان چند لحظه پیش به سراغم آمد. برای بازپرسی احضار شده ام. چه چیز در انتظارم است؟ دستک باید به صدها سؤال پاسخ دهم: «جوابها دقیق، کوتاه، هوشیارانه» این جمله یی است که پس از دستگیریام هزار بار برایم تکرار کرده اند.
دوستانم نمی دانند که مرا برای جوابهای دلخواه به سیخ می کشند. خیال کرده اند به یک محفل دوستانه می برند. به آسانی می توانند مچ پایم را خرد کنند. ناخنهایم را بکشند و آتش سیگار را روی سینه ام بگذارند. مرا توی یک اتاق دربسته می گذارند و لحظه یی بعد از سوراخهای تهویه، اتاق را پر از گاز می کنند. من چند ثانیه گیج و بی حرکت می مانم و سپس برای ذره یی هوا به در مشت می کوبم و ناخنهایم را به دیوار می کشم. اگر پنجره یی وجود داشته باشد آن را می شکنم. اما اتاق فقط دری دارد که قفل شده، فقط چند ثانیه دیگر. آن گاه بیهوش بر زمین می افتم؛ بیهوش، نیمه جان، آنها که از پشت یک شیشه کدر مرا نگاه می کنند، در را می گشایند و جسدم را بیرون می برند.
با این همه باید «جوابهای دقیق، کوتاه و هوشیارانه» داد و گرنه دوستانم به دام می افتند. چند نفرند؟ نمی دانم. ده تاشان را می شناسم. ده زندگی و بعد دهها زندگی در گرو جوابهای من. کاش نام هیچ یک را نمی دانستم. اما اکنون چهره هاشان روشن از همیشه به نظرم می رسد. به هیچ قیمتی نمی توانم نامشان را فراموش کنم. آه چه بسیار وقتها که اسمشان از یادم می رفت.
ذره یی فراموشی، این بهتر از همه چیز است اما دست نیافتنی تر است.
*****
اتوبوس سفید رنگی مرا به بازرسی می برد. از خیابانهای شلوغ می گذرم. مردم همان اند که بودند. شهر بزرگتر و روشنتر از گذشته است. مغازه ها زیباتر شده اند. دختران بدون استثنا‌ء قشنگ و جذابند. تنفس آشکارا آسانتر است. دو پاسبان، هر دو میانسال، دو طرفم نشسته اند. بی اعتنا به من با هم گپ می زنند. دلم مالش می رود. مدتی است دور صبحانه را قلم گرفته ام.
 سرکار، بازپرسی از این جا دوره؟
آنها نگاهی به من می اندازند و دوباره به گفتگو مشغول می شوند. حالم به هم می خورد. اما این را نمی شود گفت. چه ام شده؟ لغت مناسب را می یابم. اضطراب.
 سرکار؟
 چیه؟
 چه جوری از آدم بازپرسی می کنند؟
یکی شان دارد ناخنش را می جود. خیلی بی تفاوت بی آن که نگاهم کند می گوید:
 چوب تو کونت می کنند.
پاکت سیگار را درمی آورم. سیگاری برمی دارم.
 سیگار؟
هردو حریصانه سیگاری به لب می گذارند. یکی شان کبریت می کشد.
 اذیتت نمی کنند. جرمت چیه؟
 سیاسی
 حزبی س؟
 آره
 حزبی یا رو اذیت می کنن
ماشین کنار ساختمان بزرگی با دیوارهایی از سنگ سیاه می ایستند. دو در آهنی بزرگ و کوچک به دیوار چسبیده اند.
راننده بوق می زند و در بزرگ باز می شود. به حیاط می رسیم. در بسته شده پیاده می شویم. مستراح کجاست؟ حالم دارد به هم می خورد.
 اتاق113، دست چپ.
در پشت سرم بسته می شود. به یک مهمانی شبیه است. فقط بیش از اندازه برهنه است. کف آن از موزاییک فرش شده. از سقف لوستری آویزان است و به دیوار شرقی اتاق پنجره یی است. میزی فلزی گوشه اتاق است و پشت آن صندلی چرمی دسته داری قرار دارد که خالی است. به دیوار غربی دو تمثال آویزان است. من روی مبلی می نشینم. در مقابلم میز کوچک و سه گوشه یی است. جاسیگاری تمیزی روی میز است. اکنون ترسم به یک انتظار بی رمق تبدیل شده است. باید در خروجی باشد. در ورودی باز می شود و مردکی کوتاه قد خپله به درون می آید. چهره اش سرخ و میان سرش بی موست. صورتش را به دقت اصلاح کرده، فرز و چابک به طرف میزش می رود. روی صندلی می افتد و نفس تازه می کند. بسته سیگار فرنگی اش را بیرون می آورد و ناگهان چشم اش به من می افتد. لبانش را به خنده می گشاید.
 راضی هستین؟
 از چی؟
 از زندان.
 نه
 پس خوب عوضش این یک سوژه س. بعد می تونین درباره اش داستان بنویسین. راستی تا اون جا که من اطلاع دارم آخرین رومانتون زیر چاپ مونده. نه؟ اسمش چیه؟
 «خورشید سرخواهد زد».
 «خورشید سر خواهد زد». که این طور. چه وقت؟ در «آینده نزدیک و بس درخشان»؟ هه هه خوبه. اما من اگر به جای شما بودم می نوشتم «خورشید هر وقت بخواهد سر می زند»…
 حالا که نیستین!
 خب بگذریم، چن وقته تو حزب «ب» فعالیت می کنین؟
 یکی دوسال است
 حوزه داشتین؟
 ای …
 چندنفری؟
من به جای جواب شانه هایم را بالا می اندازم.
 اسمشون چی بود؟ افراد، حوزه، رابط، سخنگو …
 یادم رفته
 اینِ شو آدم یادش نمی ره. خب نگفتین
 من کسی را نمی شناسم
 تا اون جایی که من می دونم آدمای سانتی مانتالی مثل شما نمی تونن شکنجه های این جا رو تحمل کنن. خب گفتیم اسمشون چی بود؟
 نمی دونم
 نشد. باهاس یه جوری با هم کنار بیاییم. این طوری هر دومون تو دردسر می افتیم. می دونم، می دونم بهتون سفارش کردن جوابهای کوتاه و دقیق بدین. شما هم قول دادین لوشان ندین. اما خب، ما هم این جا این دمبک و دستک ها را به سردی و گرمی نداشتیم.
تکمه را فشار می دهد و دری پشت سرش باز می شود. اسبابها و ماشینهای بزرگ و کوچکی توی اتاق قرارداده شده. او هم چنان حرف می زند و من به آن چه در برابرم در اتاق دیگر نهاده اند، خیره گشته ام. اتاق شکنجه است.
این طور خیال می کنم: با این اسباب ها چند جور می شود آدم کشت؟ کدامش قابل تحمل تر است؟ با گاز طول می کشد. آمپول هوا؟ نه این قدر فوری کلک آدم را نمی کند. زندگی شکنجه یی است که خیلی دیر منتهی به قتل می شود. این جمله را کجا خوانده ام؟ آه خودم آن را نوشته ام. رمان «مرگ قهرمان». چه اباطیلی. این جمله مسخره ترین حرفی است که تا حالا شنیده ام. دنباله حرف بازپرس را می شنوم.
 ما با آدمهای سرشناسی مثل شما خیلی محترمانه رفتار می کنیم. این جا همه جور آدمی می آرن. بعضی ها رو همون اول می بریمشون اون اتاق (اتاق شکنجه را نشان می دهد). اما شما رو نه. نه احتیاجی به این کار نیست. شما واسه چی خودتون رو توی دردسر انداختین؟ گمون می کنم رسالتی دارین؟ واسه کیا؟ شما سنگ اونایی رو به سینه می زنین که حرفاتونو نمی فهمن، حتی یک کلمه شو. خودتونو فریب می دین. فقط همین. و گرنه می تونم شرط ببندم که شما هم ازشون خوشتون نمی آد.
زنگ می زند و مرد درازی با اونیفورم قهوه یی به درون می آید.سلام می کند و خبردار می ایستد.
 بله قربان
 شماره12 رو بیار تو!
 بله قربان.
بازپرس با دستمالی پیشانی اش را پاک می کند که من هم بر می دارم. جعبه شکلاتی را از کشو میز بیرون می کشد و باز هم تعارف می کند، برمی دارم. روی مبل یله می دهم و سیگار معطرم را دود می کنم. هر دو سکوت کرده ایم. من لحظه ای خودم را آزاد می انگارم. می خواهم این طور بیندیشم. اکنون تصور می کنم که به دیدن دوستی آمده ام. او رئیس اداره یی است و من روی مبل اتاق کارش لمیده ام. اگر سکوت کرده ام مهم نیست به هر حال روابطمان دوستانه است. ساعت یک اداره تعطیل می شود. با او خواهم رفت به یک رستوران. مشروب مفصلی خواهیم خورد. نه زودتر از یک، برای او چه اهمیتی دارد، می تواند هر وقت خواست برود. کاش دختری انتظارم را می کشید. آن وقت همه چیز آسان برایم حل می شد. عشق همه کارهای آدم را توجیه می کند و راستی آیا کسی انتظارم را نمی کشد؟ من چطور؟ عاشق نیستم؟ آن دخترک مو خرمایی که گاه به دیدنم می آمد تا شعرش را بخوانم و اصلاح کنم، چند بار به خانه ام سر زده، مرا دوست دارد. نه؟ از روزگار من مطلع است؟ قاعدتا این طور است. برایم گریه نمی کند؟ چندبار به خانه ام سر زده، اما من هیچ وقت از او خوشم نمی آمد.
شما ای فانوسک ها
مرا بنگرید
بر بستر سرد زمین
عطر گلهای اقاقی
مستم کرده اند
و عشقی که
هراسانم ساخته …
چه جملات بی سر و ته ای. آن وقت او به این ها می بالد و هر وقت انتقاد می کنم اشک در چشمانم جمع می شود.
دوباره در با ناله یی کوتاه باز می شود و مردک سیاه چرده و لاغری را به درون می فرستد.
 سلام علیکم
او که اکنون دست بندی ندارد مچش را با آزادی حرکت می دهد. بازپرس صندلی یی را نشان اش می دهد و اشاره می کند که بنشیند. مرد لباس چرب و کثیفی به تن دارد.
لکه های چربی درهمه جا هست. چشمانش گود نشسته است و پیشانی بلندی دارد. موهای ژولیده اش را روی پیشانی ریخته. ریش نتراشیده کوتاه و نامرتبی صورت استخوانی اش را پوشانده او به من نگاه می کند و اندکی مردد است. بازپرس می پرسد:
 آقا رو می شناسی؟
 نه
 نه چطور نمی شناسی؟ تو نویسنده خودتو نمی شناسی؟ نکند سوار نداری. ها؟
 چرا آقا داریم
 چقدر؟ می تونی هر جور کتابی رو بخونی؟
 بعله. ما روزنومه می خونیم.
 از این کتابهای داستان هم می خونی؟
 بله بعضی وقتا می خونم.
 خب یه داستان نخوندی که اسمش «مرگ قهرمان» باشه؟
 نه
 اصلا اسم «خروش» هم به گوش ات نخورده؟
 نه
بازپرس با لبانی گشاده از خنده به من نگاه می کند و می گوید:
 جداً معذرت می خوام. من اگه به جای این احمق بودم، بهتون می گفتم که همه کتاباتونو خوندم. مهم نیست. می بینین؟ اون وقت شما خودتونو واسه اینا تو دردسر میندازین. حتی اسم تونو بلد نیست. شما به من بیشتر بدهکارین تا اون. ده تومن دادم کتاب تونو خریدم. دو روز تمام نشستم خوندمش. من حرفاتونو می فهمم. ازش لذت می برم. اینو جدی می گم. فقط حیفم می آد. با این استعدادی که شما دارین … حیفه جدا حیفه!
من یک بار دیگر زندانی را نگاه می کنم. او بی هیچ خجالتی به من خیره شده در چشمهایم نگاه می کند. مثل آدمی که دیگران را دروغگو می داند و خودش را مغبون می پندارد. هیکلش درشت است و با دستهای بزرگش می تواند به آسانی مرا خفه کند و حتی می تواند هیکل فربه بازپرس را زیر دست و پایش از شکل بیندازد. من چه چیزی دارم که به او بگویم. حرفهای او باید برایم تکراری، بدیهی و خسته کننده باشد. اما حرفهای من، او یک کلمه اش را هم نمی فهمد. راستی اگر او داستانهای مرا خوانده بود و لذت برده بود، چه احساس خفتی می کردم. نه. هنوز هنر من با ابتذال زندگی این ها در نیامیخته. او چه می خواهد؟ خیال میکنی برای چه او را به این جا آورده اند؟ دودستی به زندگی اش چسبیده. فقط می خواهد به جای نان و پنیر نان و کره بخورد. همین تمام فلسفه حیاتش در همین خلاصه می شود. او از یک درک هنری فرسنگها فاصله دارد. چه چیزی جز ابتذال می تواند او را به هیجان آورد؟ به جای او اگر بقالی باشد چه فرق می کند که پنیر را لای صفحه یک روزنامه به دست مشتری بدهد یا لای برگی از «جنگ و صلح»؟ نه تو نویسنده خودتو نمی شناسی؟ حالا میگویند این را برای خودم افتخاری بدانم که نویسنده این جماعت باشم.اگر این مردک اثر مرا بفهمد و لذت ببرد، در حل یک نقال قهوه خانه پایین آمده ام. فرسنگها از هم دوریم. من که از هر دو حادثه. هر پدیده و هر چیز ساده برداشت هنرمندانه یی دارم با او که هم و غم اش در یک زندگی مبتذل و شکل یافته از بدوی ترین نیازها و تهیه همان ها خلاصه می شود، نمی توانم کنار بیایم. اصلا مرده شور مردم را ببرد. هر که خواست و توانست بفهمد به درک. من امانت همه را برای خویش نگه خواهم داشت.
بازپرس زنگ می زند.
 بله قربان
 ببریدش
– خب، واسه امروز بسه. مجبورم دوباره برتون گردونم به سلول تون. خودتون این جوری خواستین. ما هیچ وقت نخواستیم با آدمای مثل شما فهمیده بی ادبانه رفتار کنیم. سینه یارو رو دیدین؟ کاش نشونتون می دادم. گُله گُله جای آتیش سیگار روشه. ناخنهای پاش ام کشیدیم. خیلی چیزآم گفته ولی خب، هنوز باید سر به سرش گذاشت. هیچ کس نمی تونه طاقت بیاره. آدم آدمه؟ شما هم بهتره بازم فکر کنین. خب. به امید دیدار.
زنگ می زند.
 – بله قربان
 – ایشونو برگردونین،خیلی محترمانه و بی دستبند.
*****
تمام اینها چه زود گذشت. حالا دوباره همان سلول پنج و رطوبت و سوسکها و عنکبوتها. سه بسته از سیگارهایم نیست. دزدیده اند. باید درباره بازپرسی امروز صبح بیندیشم. این منم که باید خویشتن را آزاد سازم. هیچ کس به فکر من نیست. دوستانم هیچ خبری از من نگرفته اند. البته برایشان خطرناک است. این قانون حزب است. «وقتی کسی گیر افتاد باید فراموش اش کرد و گرنه همه چیز به خطر می افتد». تاکنون هیچ کس به ملاقاتم نیامده. حتی دوستانی که به دور از جنجالهای سیاسی برای خودم دست و پا کرده ام. همه خودشان را بیشتر دوست دارند. فداکاری حماقت است. همین است که توی هر داد و فریادی اول از همه احمق ها شهید می شوند. آدمهای زرنگ تا آخر قضیه سالم می مانند. چرا کسی به دیدنم نیامده؟ همه شان ترسیده اند. شاید اجازه ملاقات نداشته اند. نه این خوش بینی ابلهانه یی است. حالا وقتی است که از خودم بپرسم چرا به این جا آمده ام؟ همه اش نتیجه یک خودخواهی پوچ است. دلم برای لقب «نویسنده مردم» لک زده بود. مردمی که از سر تفنن نیز به آن چه برایشان نوشته ام نگاه نمی اندازند. چه چیز جز ابتذال می تواند مردم را خشنود کند؟ ارزشهای هنری را به هیچ می گیرند و به دور می اندازند و آن چه که غرایز پست شان را به هیجان می آورد نخست عزیز می دارند. روشنفکر تنهاست. با دستهای آلوده، با حکومت سازش نمی کند و از ابتذال مردم خویش را دور نگه می دارد و پاداش این اصالت چیست؟ این که هر دو بیگانه و هر دو دشمن اش می پندارند. آن وقت او دل می سوزاند بی آن که توده محل سگ به او بگذارند. حبس اش می کنند و آب از آب تکان نمی خورد. اگر شانس بیاورد با او خوب تا می کنند و گرنه چوب توی کونش می کنند و اصلا چه جور معنایی برای زندگی بیابم، جز این که بنویسم؟ و این نوشتن صداقت نیست که به مردم بدهم یا منتی بر سرشان بگذارم. من برای خودم می نویسم. یک احتیاج یک مخدر، هیچ چیز جز بیش از این نیست. فقط نوشتن مهم است.«چگونه نوشتن» یک فریب است. هر چیز مرا به خودش بکشد درباره اش قلم می زنم. هر نویسنده واقعی به درون خود پاسخ می دهد. اجابت آن چه خارج از ماست. تصنع و مسخره بازی است. تعهدی جز در مقابل نیازهای درونی ام وجود ندارد. من نمی توانم بتهوون را با سمفونیهایش توی زباله دان بریزم. زولا نیز به اندازه چخوف عزیز است در اجابت آن چه از درون، ندای اش می دهد … نگهبان از دریچه سلول مرا که گاه می اندیشم و گاه با خودم حرف می زنم نگاه می کند. تا صبح فردا راه درازی است. این راه را باید به تنهایی از میان تاریکی شب طی کنم. به خواب می روم تا فاصله را کوتاه کنم.
*****
دیشب همه دراز، سیاه و وحشت آور بود، همه اش خوابهای تکه تکه و کابوس. از نوک تپه پایم لغزید و توی دره افتادم … توی دره یک مرداب بود: گود و متعفن. دست و پا زدم. دستم را به چیزی مثل یک شاخه زیتون گرفتم. کنده شده و من توی مرداب فرو رفتم.
صبح طلوع خورشید را تماشا کردم. اول یک سفیدی کم رنگ و بی رمق، بعد یک مقدار دیگر پر رنگ تر. و بعد قرمزی افق و آن گاه زردی طلایی خورشید. دوباره توی رختخواب افتادم و هر چه در خاطر داشتم مزه مزه کردم. کیست؟ در می زند. باید برای بازپرسی آماده شوم. لباسم را می پوشم و همراه استواری به حیاط زندان می روم. توی ماشین همان دو پاسبان می نشینم و موتور ماشین صدا می کند و ما از زمین کنده می شویم و لحظه یی بعد توی خیابان شهر ایم.
*****
 اتاق113، دست چپ.
این بار بازپرس بیش از همیشه منتظرم بود. آرنجش را روی دسته چرمی صندلی گذاشته و با لبخند مرا می نگرد. آیا لبخند و نگاهش مرا مردد نمی کند؟ آیا بر آن چه اندیشیده ام آگاهی دارد؟ او یک شیطان است. من اکنون باید مثل یک مسیحی صادق نزد این کشیش فربه به همه چیز اعتراف کنم و بعد؟ مرا به سلول باز خواهند گرداند؟ آزادم خواهند کرد؟ من می توانم با خشنودی به صدای بلند فریاد بزنم که اشتباه کرده ام. باید بفهمد که این همه آن چیزی است که می توانم بگویم.
 امروز شنگول به نظر می رسین
 برعکس دیشب خیلی بد خوابیدم.
 همه اش دچار کابوس بودید و با تردیدتان می جنگیدید.
این حرف مثل پتک به سرم می خورد. گیج ام می کند و پس از چند لحظه در می یابم که گفته ام «بله»
 خب عالیه و بالاخره پیروز شدین؟
 نه
 متأسفم، هنوز تحت تأثیر خرافه هاتون هستین. از پیش هیچ ملاکی برای آدم وجود نداره. انسان می تونه هر وقت خواست ملاک تازه یی برای خودش بسازه. مترتونو عوض کنین! با یه چیز دیگه اندازه بگیرین! این پیله یی که دور خودتون تنیدین، زودتر از همه خودتونو کلافه می کنه. «تعهد»، نویسنده رو عقیم می کنه. توی یه «زمان» و «مکان» محدود و حبس اش می کنه. این قفسو بشکنین و جاودان بشین!
آن چه می گوید حساب شده و منطقی است. پاکنویس اندیشه های دیشب ام. اما من مثل هر متهم دیگری به تهیه پاسخی وادار می شوم.
 نه آقای عزیز «تعهد» آدمو عقیم نمی کنه. برعکس باروری نویسنده رو زیاد می کنه. از او گذشته حصار دور آدم کشیده می شه. چه واسه مردم بنویسی چه واسه خودت!
 درست. اما نویسنده «مردم امروز» نویسنده «مردم فردا» نمی تونه باشه. مگه این که کلی بافی کنه. می تونین یک فیلسوف باشین. درباره همه چیز بنویسین. چه به وجود آمدین؟ هدف زندگی چیه؟ آخر و عاقبت انسان چیه؟ خدایی هست؟ خدایی نیست؟ عشق چیه؟ می بینین که همه این چیزا به مردم مربوط می شه. خدا و عشق چیزیه که ناسان از اول خلقت بهش فکر می کرد. هنوز هم موضوعی ایه تر و تازه. جاودانگی یعنی این. به مردم یادبدین فکر کنن. اینو که یادگرفتن خودشون راه می افتن. اما شما می آیین اصولتونو به مردم تحمیل می کنین. این هم خودش یه راهیه برای تحمیق. برای یه جور برّه گی مبارزه می کنین و ازشون یه جور گوسفند و گاو می سازین. اون وقت اومدیم از اصولتون برگشتین و تو حرفاتون تجدیدنظر کردین و به خیلی از چیزهایی که می گفتین بی اعتقاد شدین. تکلیف این مردمی که حرفهای شما رو وحی منزل تلقی کردن چی می شه؟ نتیجه اش یک نیهیلیسته.
 وظیفه نویسنده رئالیست اینه که هر چیزی رو واقعیت می بینه بنویسه. این یه واقعیته که وضع مردم افتضاحه. که خیلیا گُشنه‌ ان که باید بالاخره یک کاری بکنن. اینا اصول خودساخته من نیست. منتهی یه نویسنده این واقعیتا رو زودتر درک می کنه. حرف نویسنده یک هشدار و یه آگاهیه به مردم. نه تحمیله و نه تحمیق.
 یه خورده زیادی تند میری. اون که گشنه است خیلی زودتر از حضرت علی اینو می فهمه که بالاخره باید یه کاری بکنه. ضرب المثل رو همین مردم کوچه و بازار می سازن: «تا بچه گریه نکنه، ننه اش بهش شیر نمی ده». اینو مردم گفتن شاید قرنها پیش. می بینین که حرفای شما رو از پیش می دونن.

او که مردم را تحقیر می کرد، اکنون به تجلیل آنها پرداخته. من می دانم که همه حرفهایش از پیش حساب شده است.
 و اما مردم، اگه سازمان نداشته باشن، هیچ غلطی نمی تونن بکنن. سازمان دادن هم کار نویسنده نیست. اینو واگذار کنین به حزب و حزبیا. راستی بذارین یه چیزی نشونتون بدم.
کشوی میزش را بیرون می کشد و یک مجله بیرون می آورد. با این مجله آشنا هستم. شعر سپیدی نشانم می دهد. بالای شعر نوشته شده «به خروش، به پاس صداقت و محبتهای بی پایان اش». شعر یک صفحه را پر کرده.
پراحساس است و نخستین چیزی است که از آن دخترک مو خرمایی، تر و تمیز از آب درآمده:
درونش خدایی است
خورشید فروزان
و مردم
بدان خیره گشتند
 می بینین؟ انتظارتونو می کشن. اما نه مردم اینا. آدمایی از قماش خودشون. قهوه می خورین؟
 بله. لطفاً
زنگ می زند و دستور قهوه می دهد.
 خب انگار خیلی صغری و کبری به هم بافتیم. حرف آخرتونو بزنین!
 من هیچ حرفی ندارم.
 خوبه بهتون تبریک می گم. پیش خودم می گفتم که با آدم یک دنده یی طرف ام. اما نظرمو عوض کردم. شما آدم منطقی هستین! ما می تونیم با هم کنار بیاییم. بی آن که به هیچ کدوممون توهینی بشه.
 بله
 خب. حالا فقط یک کلمه روی این کاغذ بنویسین: تمومه. فقط اسم رابط تون. ساعت چنده؟ یازده؟ خیلی دیر شده. امروز مهمون من این. با هم نهار می خوریم. چطوره؟ اگه دلتون بخواد می ریم دخترمو و خانم مو با خودمون می بریم. هر جور میل سرکاره. خب من برم به انگشت نگاری یه سری بزنم. فقط یه دقیقه. اسمو به ام رد کنین و با هم می ریم.
بیرون می رود، سرم گیج می خورد. ته فنجان قهوه ام مردک زشت چهره ای قهقهه می زند. رنگش مثل ذغال سیاه است. باید دری پیش رویم باشه. فرار کنم و فریاد بکشم. بازپرس کی باز خواهد گشت؟ راه فراری نیست تا بگریزم و خودم را در گوشه یی پنهان کنم و برای همیشه توی دخمه یی معتکف شوم. درها بسته است. لحظه یی بعد مالیخولیا خودش را نشان ام می دهد. علامت یک حمله. مثل یک سیاه مست از جایم بر می خیزم. تلوتلو می خورم و کاغذ و قلم را از روی میز بازپرس برمی دارم. چشمم سیاهی می رود. آن چه می نویسم، نمی بینم. هیچ اراده یی در کار نیست. تنها دستم ناخودآگاه قلم را می فشارد و بر روی کاغذ علامتی رسم می کند. دوباره به روی مبل می افتم و احساس می کنم عرق بر بدنم نشسته است. بازپرس بازمی گردد. کاغذ را از روی میزش برمی دارد و با صدای پر از پیروزی زمزمه می کند:
 اصغر هاشمی
علامتی که رسم کرده ام نام رابط حوزه ماست.
*****
دوشنبه پانزدهم. یک و پانزده دقیقه. رستوران «شهاب بنفیه» بازپرس.زنش. دختراش و من. لحظه یی پیش حال ام به هم خورد. مهم نیست به زودی اخت خواهم شد. با همه چیز.

الف-پویان 2/8/45

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)