با خودم فکر می کردم اگر 29 اردیبهشت امسال همان فاجعه ی سال 84 رخ بدهد و بی تفاوتان و تحریمی ها موجب به قدرت رسیدن ادامه ی احمدی نژاد شوند، چقدر ناراحت و مایوس و عصبانی خواهم شد.
فکر می کردم به کسانی که از فرط سادگی و خودشیفتگی نه قدرت تحلیل درست مسائل را دارند و نه توانایی استفاده از اندیشه ی متفکران را، چه بگویم.
فکر می کردم چگونه باید با کسانی سخن گفت که با نیشخند و نگاه عاقل اندر سفیه از ورای ابرهای رویایی شان کسانی که رای می دهند را عده ای بازی خورده و احمق می بینند.
نمی توان از کسانی که به خاطر عواید و مزایا و یا عقیده شان فرزندانشان را برای جنگ به سوریه می فرستند توقعی داشت.
نمی توان از کسانی که منتظر نبرد آخر الزمانی حق علیه باطل اند و قصد زندگی ندارند انتظاری داشت.
نمی توان از کسی که در ایران زندگی نمی کند و یا قصد بازگشت به ایران را ندارد و هر چه بر ایران و ایرانی برود بی خیال است توقع کرد.
به پیرمردهای بالای هفتاد سال که کهولتشان مانع فهم مسائل جاری می شود و هنوز در نوستالژیای نون تومنی دو عباسی هستند هم چشمی نمی توان داشت.
اما جوان 18 تا 40 ساله ای که در ایران زندگی می کند و آماده ی نبرد آخر الزمانی نیست و سودای مرگ و شهادت ندارد و می خواهد زنده بماند و زندگی کند چطور؟
آنکه می خواهد تحصیل کند و تخصصی کسب کند. شغلی بیابد و درآمدی حاصل کند. همسری و فرزندی و سفری و تفریحی داشته باشد.
می خواهد وقت کار، کار کند نه دزدی. وقت تفریح خوش باشد نه در هول و هراس. وقت تحصیل درس بخواند نه مجیز این و آن. وقت عاشقی شور و اشتیاق را تجربه کند نه چوب و ملامت.
می خواهد با یک شیفت کار آنقدر درآمد داشته باشد تا بتواند سایر اوقاتش را صرف خودش و علایق اش کند.
می خواهد نادانی و حماقت از هر طرف احاطه اش نکند.
سانسور و خرافه و تهدید و تبعید و یأس بر سر رویش نبارد.
چنین کسی نمی تواند بی تفاوت باشد و کناره بگیرد. نمی توان مانند متفکران سخن گفت و مثل عوام عهد حمله ی مغول عمل کرد.
آری در نهاد تاریخ ما ایرانیان در کنار خرافه و سادگی، بی تفاوتی و کناره گیری ریشه دارد. ما هنوز به فرهنگ غنی ایرانی می بالیم که چطور هلاکو خان را شیعی مسلک کردیم اما نمی گوییم که سستی و قضا و قدری مسلکی و ناامیدی و ایده آل طلبی ما ایرانیان در هر سلسه و عهد و دوره ی تاریخی چه فضاحت ها بار آورده و همیشه نام یکی دو نفر خائن را ورد زبان کردیم که اگر خیانت آنان نبود چنین و چنان نمی شد.
هموطنِ زنده ی من! مشکل من و تو، خیانت یکی دو خائن حکومتی نبوده و نیست. مشکل من و تو حیله گریِ روسیه و انگلیس نبوده و نیست. مشکل من و تو سنگدلیِ اعراب و مغول نبوده نیست.
مشکل من و تو اینست که قرن هاست از زندگی استعفا داده ایم و در پستو می نشینیم و درشت می گوییم و حق به جانب می گیریم.
غافل از اینکه هیچ کسی نمی آید ما عروسان حجله نشین را ناز و عشوه بخرد و به زندگی وارد کند و من و تو منتظریم تا کواکب به گونه ای بچرخند که در شأن و منزلت ما باشد تا زندگی را به قدوم خود متبرک کنیم.
من از ایرانی بودنِ خودم شرمنده ام. اما نمی توانم از ایرانی بودن استعفا دهم و ناچارم این شرم را تا گور با خود ببرم.
من از زندگی در ایران خسته و نا امیدم اما نمی توانم مانند مردگان باشم و ناچارم در هر عرصه ای که فرصت زندگی پیدا می کنم، زندگی کنم.
و من 29 اردیبهشت برای انتخابات ریاست جمهوری و شواری شهر پای صندوق رای زندگی خواهم کرد و بیزارم از کسانی که آن روز از زندگی استعفا می دهند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)