بخش پایانی ـ از صدای سخن عشق

ظلمات است بترس از خطر گمراهی
(حافظ)

در بخش های پیش گفتیم که فرهنگ زمینه ای طبیعی دارد و طبیعتِ انسان، ساختاری فرهنگی. نیز گفتیم که، حافظه،آگاهی، ذهن و زبان، چهار ستون بنیادین فرهنگ و زمینه های طبیعی آن هستند و اگرهر یک از این برآیه های بزرگ تاریخی وجود نمی داشت، فرهنگ انسانی به گونه ای که ما امروز می شناسیم نیز، نمی توانست شکل گیرد. همچنُن یادآوری کردیم که برخی از رویدادهای بزرگ تاریخی، مانند؛ رو آوردن به گوشتخواری، کشاورزی، دامپروی و صنعت، چنان بر ساختار ژنتیک انسان فشار آورده‌اند که زمینه های فیزیولوژیک بخش‌هایی از تن انسان را دگرگون کرده‌اند.

رفتارها و کردارهای بنیادی انسان را می توان به چهار دسته بخش بندی کرد؛ آموزشی، پرورشی، آمیزشی و روشی. این رفتارها و کردارها، زمینه سازِ سازگاری وی با زیستبوم و ماندگاری ژن های او در جهان اند. اگرچه همه گیاهان و جانوران، اندک توانی برای آموختن دارند، اما تنها انسان است که می تواند با نگاه کردن به دست دیگران، کارهای دشواری مانند کاشت، برادشت، دام پروری، قالیبافی، بنایی، آشپزی، خیاطی و هرآنچه را که با دیدن می توان آموخت، یاد بگیرد. نیز تنها انسان است که می تواند یافت ها و دریافت های ژرف فلسفی و علمی را بیاموزد و به دیگران بیاموزاند. آموختن، بسی پیش از زاده شدن انسان آغاز می شود و نازادان در رحم مادر، پس از سی هفته آغاز به آموختن می کنند و ده هفته پیش از زاده شدن، با آهنگِ صدای مادر خود آشنا هستند. پژوهش های چندی نشان داده است که نوزادان در هنگام آمدن به جهان، با صدای مادر و کسانی که در هفته های پایانی آبستنی وی با او بوده اند، آشنا هستند و با شیندن صدای آن ها آرام می شوند.

رفتارها و کردارهای آموزشی، در برگیرندۀ همۀ راه ها و رسم ها و آداب و فوت و فن های زیستی که انسان را با زیستگاه اش سازگار می کنند و ماندگاری او را سبب می شوند، است. آموزش از هنگام زاده شدن آغاز می شود و پدر و مادر و یا کسانی که این دو نقش را برعهده دارند، نخستین آموزگاران انسان هستند. سپس نهادهای اجتماعی، از کودکستان تا دانشگاه و نهادهای دینی و رسانه های همگانی و بهداری و دادگستری و پلیس، راه ها و رسم ها و باید ها و نبایدها و هنجارهای فرهنگی و اجتماعی را به شیوه های ویژه خود، به افراد می آموزند. اهمیت فراگیری برای انسان چنان است که همۀ گروه های انسانی، کسانی را که دارای دانش سودمند پنداشته می شوند، همیشه و در همه جا ارجمند و گرانمایه می دارند. ارجمندی پیران و کاردانان و استادکاران درجامعه های پیش مدرن، نماد ارزشمندی دانشِ تجربی آنان است که از نسل های پیشین بدانان سپرده شده است تا به نسل پس از خود بسپارند. این کار در کشورهای مدرن به نهاده های آموزشی واگذار شده است. ارزشمندی عنوان های کاری مانند؛ استاد، دکتر، مهندس، کاردان، دریا دار، سرلشکر و پیر، همه بربنیادِ بهایی ست که انسانِ فرهنگی برای دانش زیستی می دهد. دانشی که سازگاری را آسانتر می کند و به ماندگاری ژن های انسان بر روی زمین کمک می کند. این ارزش چنان است که پیروان هر دینی در هر زمان، سخنان زبانزد و زمانمند را بنام “کلماتِ قصار” پیامبران و حواریون دین خود می دانند.۱

ارجی که انسان به دانش و هنر و دانشمند و هنرمند می گذارد، ریشه در ارزشمندی تجربه انسانی برای او دارد. اگرچه انسان کنونی می تواند تا بیش از صد سال بزید، اما انسان جانوری ست که عمر طبیعی اش 28 تا 30 سال است. این زمان برای آموختن و تجربه کردنِ آنچه او برای زندگی بدان نیاز دارد، کم است. از اینرو بناگزیر از تجربه دیگران می آموزد و آنان را پاس می دارد. بنیاد ارزشی آنچه میراث فرهنگی و وانهادهای تاریخی خوانده می شود، همین است تا آیندگان ناگزیر از راه های رفته نباشند و از چاه های آن نیز در امان باشند. اهمیت آموزه های تجربی در زندگی انسان چنان است که انسان بی که بخواهد، به داستان های دیگران دل می سپارد و درگیر آن ها می شود. انسان با شنیدن یا خواندن و یا دیدن فیلم ماجراهای زندگی دیگران، می تواند با همه توان عاطفی خود درگیرِآن ماجراها بشود، با شادی کاراکترهای آن داستان ها، شاد شود و با اندوه آنان اندوهگین.۲

گرایش ساختار روانی و عاطفی انسان با هر داستانی که بار تجربی دارد چنان است که حتی هنگامی که می داند که آنچه می شنود، یا می خواند و یا می بیند، خیالی و ساختگی ست، باز هم می تواند با آن ها بخندد و بگرید. این چگونگی نشان از بنیاد ژنتیکِ گرایش انسان به تجربه اندوزی و دانش آموزی دارد. هم نیز، گرامی داشتن جهانیِ کسانی که دانشمند و بینشمند پنداشته می شوند، گویای این نکته می تواند باشد که انسان دانش و بینش را ارزشمند و نیکو می داند.

انسان شناسان از دیرباز زندگی او را به سه دوره کودکی، جوانی و پیری بخش بندی کرده اند. اما از چشم اندازی دیگری می توان زندگی انسان را به دو دوره زیستی تقسیم کرد؛ نخست دوره زیست طبیعی که تا سی سالگی و دیگر، دورانِ پس از آن. افزایش طول عمر انسان، با رو آوردنِ نسلِ او به کشاورزی و دامداری همزمان بود. پیش از آن، تنها دو درصدِ مردم از مرز سی سالگی می گذشتند و اندک کسی به پیری می رسید. از اینرو فیزیولوژی انسان توانایی اداره ارگان های تن او تا سی سالگی را دارد و مرگ و میر در این گروه سنی بسیار کمتر از دوران پس از آن است. این چگونگی از آنروست که بیشتر ژن هایی که دارندگان خود را تا سی سالگی می کشند، شانس کمتری نیز برای رسیدن به آینده دارند. ژنی که دارنده خود را پیش از بالغ شدن او می کُشد، از رسیدن ژن های او به آینده نیز جلوگیری می کند. از اینرو، هرسال از شمار کودکانی که پیش از بلوغ از جهان می روند کمتر می شود. آنان نیز که در بیست سالگی می میرند، شانس کمتری از سی سالگان برای سپارش ژن های خود به آیندگان دارند. چنین است که در گذارِ تاریخ برآیشی، شمار کسانی که عمر جنسی بیشتری دارند، بیشتر می شود و از شمار دارندگان ژن های کُشنده در جوانی کاسته می شود. این گونه است که، هرچه انسان سالمندتر می شود، ویروس های کُشنده ی بیشتری در تن او سر بر می آورند.

انسان در ده تا پانزده هزار سال گذشته توانسته است از مرز سی سالگی بگذرد و به پیری برسد. از اینرو سیستم دفاعی او هنوز توانایی مبارزه با بیماری های کهنسالی را ندارد و در رویارویی با آن ها ناکاره می شود. از سویی نیز، از نگرش برآیشی، تنِ انسان تا زمانی که توانایی ساختن ژن های سالم و کارا دارد، برای ساختار ژنتیک اش سودمند است. از آن پس این جانور که کارش از آن چشم انداز، ساختن ژن های خود و سپارش آن ها به نسل آینده بوده است، نقش برآیشی دیگری ندارد. پس هیچ دلیل وجودی نیز نمی تواند داشته باشد. از دیدگاه ژنتیک، انسان ماشین تولید و سپارش ژن ها به نسل پس از خود است. این کار تا سی و پنج سالگی ممکن است و پس از آن ژن های او فرسوده و ناتوان از شکل دادن نوزادان سالم می شوند. از اینرو، تا سی سالگی، همه توان انسان در خدمت آمیزش و همگون سازی ست، اما پس از آن، چشم انداز ذهنی انسان اندکی بازتر می شود و می تواند به پدیدارهای دیگرِ هستی نیز بپردازد و به چیستی آن ها و چگونگی پیدایش آن ها و پیوندشان با خویش و جهان بپردازد. از اینروست که همه پیامبران، کاهنان، مرادان و فیلسوفان، پس از سی سالگی خود نمایی کرده اند و شناخته شده اند.

امروزه در همه سرزمین ها، رفتارها و کردارهای آموزشی، بر رفتارها و کردارهای دیگر برتری یافته است و همگان آموختن را آینده ساز می پندارند و پرورش فرزندان خود را در راستای آموزش آنان برای آیندۀ کاری برنامه ریزی می کنند. نمونۀ این رفتارها و کردارها، نرمش، ورزش، رژیم غذایی، آشنایی با رقص، موسیقی و هنرهای دیگر در راستای پروردن ذهن کودک برای آموزش بهتر است. شکل نهادینۀ اداره رفتارها و کردارهای پرورشی در جامعه، با نهادهای بهزیستی و بهداری و ورزشی ست. در روزگار کنونی، اهمیت آموزش چنان بر همۀ رفتارها و کردارهای آدمیان پرتوافکن است که انگار آموختن، بویژه آموزش آکادمیک، بنیادی ترین هدفِ زندگی انسان پنداشته می شود. این اهمیت بازتابی از نقش صنعت در جامعه از آغاز انقلاب صنعتی اروپا تاکنون بوده است. اکنون بسیاری از مردم شهرنشینِ جهان، شکست و پیروزی خود را با شکست و یا کامیابی در گستره آکادمیک می سنجند و بسیارانی، پیش از بجهان آمدنِ کودک خود، به رشته آکادمیکی که خوش می دارند که وی در آینده بخواند و بداند، می اندیشند. این آرمان در کشورهای پیرامونی، این آرزوست که فرزندان آنان در آینده، “دکتر” و “مهندس” بشوند.

سومین دسته از رفتارها و کردارهای انسان، درباره آمیزش جنسی که بنیاد همگون سازی و ماندگاری ژن هاست، می باشد. رفتارها و کردارهای دو دسته ای که برشمردیم، زمینه فرهنگی دارند، اما زمینه ی دستۀ سوم، وامدار تاریخ برآیشی جانوران از آغاز پیدایش آنان در جهان تا به امروز است. آمیزش جنسی، گفتمانی بسیار شگفت و چند رویه و پُرلایه است که واشکافی و بررسیِ کلاف درهمبافته ی رویه ها و سویه های هورمونی، روانی، فیزیولوژیک و فرهنگی آن آسان نیست. این زمینه پیچیده را، درگیری دین و اخلاق و قدرت و نورم های اجتماعی نیز، کلافنده تر می کند. برای نمونه، با وزشِ نخستین نسیمِ کورانِ بلوغ، دختران و پسرانِ نوجوان، سوار براسب های تازندۀ آرمان های جنسی، خود را شتابان بسوی قله های اوجندۀ کامجویی می خواهند. اما اخلاق، آداب، قانون و سنت های اجتماعی، چنان سدهای گذرناپذیری برسرراهشان برپا می کند که دل و جان آنان، آوردگاه نبردِ طبیعت و فرهنگ می شود و گاه داغ ها و زخم های بهبود ناپذیری بر جان آنان می نهد. بلوغ با خیزش و ریزشِ سیل آسای هورمون های تستوسترون و آستروژن در خونِ جوانان همراه است.۳ این چگونگی، چشم اندازِ عاطفی انسان را دگرگون می کند و نورافکن آگاهی را بسوی فرصت های آمیزشی می‌ تاباند. خواهش‌ های جنسی، زمینه ساز رفتارها و کردارهای آمیزشی ست. این خواهش ها در برگیرندۀ سه دسته از رفتار و کردار است؛ نخست رانشِ جنسی که بنیادی هورمونی دارد و هدف اش راندن انسان بسوی جنس مخالف است. دوم، دلبری و دلربایی برای افزایش کششِ جنس مخالف و سوم دمسازی و پیوند.

رانش انسان بسوی آمیزشِ جنسی، بنیادی هورمونی دارد.این بنیاد سبب می شود که همه انسان های سالم و تک – جنسه، در دوران کارایی جنسی خود، گرایش گوهرین بسوی آمیزش با جنس مخالف داشته باشند. این گرایش آنچنان زورمند است که اگر اخلاق و آداب اجتماعی و دینی جلوگیرِ آن نمی بود، ما هر روز و شب، در هر کوی و برزن و مجلس و مهمانی و همایش، شاهد رفتارهای بی پردۀ آمیزشی کسانی که کارایی جنسی دارند، می بودیم. از هنگام بلوغ تا پایانِ دوره میانسالی، اندیشه آمیزش در همه مردم، همیشه در دسترس ذهنشان است و اگر زمینۀ آن فراهم باشد، بسیار آسان درگیر آن می شوند. این گرایش زورمند اگر درکار نمی بود، نسل انسان بسیار زود برچیده می شد. از اینرو، برآیش رفتارها و کردار های جنسی به گونه ای ست که کمتر کسی می تواند از همراه شدن با آن ها سر باز زند. کسانی نیز که چنان می کنند و ندای غریزه را پاسخ نمی دهند، هماره در تیررس بیماری های خطرناکی مانند سرطان اندام های آمیزشی و بیماری های روانی خواهند بود.

رفتارها و کردارهای دلبرانه، روانشناسی بسیار شگفت و ژرفی دارند و برای دلربایی و کشیدن کسی که ساختار ژنتیک همایندی با انسان دارد، برآمده اند. از چشم اندازِ زیبایی شناسی برآیشی، هر فرد، کسانی را که همایندی ژنتیک با وی دارند، زیبا می یابد و هرچه این همایندی در میان دو نفر بیشتر باشد، کشش جنسی آنان بسوی یکدیگر بیشتر خواهد بود و زمینه دوستی بسیار ژرف و عاطفیِ آنان آماده تر. سرگذشت کسانی که چون شیخ صنعان، دیوانه وار در آتش عشقی کولاکی می افتند که همه بردارهای دینی و فرهنگی و اجتماعی را ناکاره می کند و همه خوان های جلوگیر را در می نوردد و دل و دین از عاشق و معشوق می رُباید، اشاره به همایندی گهگاهی کسانی از این دست، در گذار تاریخ دارد. اگر خوشبختی را شادمانی و کامکاری آمیزشی بدانیم، آنگاه می توانیم بگوییم که عاشقانی که ساختار ژنتیک همایندی با معشوقان خود دارند، خوشبخت ترین مردمان روزگار خویش اند. این همایندی سبب می شود که ستیزِ آنان با یکدیگر نیز، شیرین و بی خطر و دلبرانه باشد و آتش عشق آنان را افروخته تر کند.۴ البته واروی این چگونگی، همزیستی و یا ازدواج زن و مردی ست که هیچگونه همایندی ژنتیک با همدیگر ندارند و بنا به نیازهای دیگری با هم زندگی می کنند و یا به قرارداد ازدواج تن می سپارند. زندگی این گونه کسان، دست کمی از زیستن در دوزخ زمینی ندارد.

رفتارها و کردارهای دلبرانه، گستره بسیار فراگیری دارند و دربرگیرنده ادبیات، هنر، مد، و زبان تن نیز می شوند. پیش تر نوشتم که ساختار روانی انسان، رخنه هایی برای روان گردانی و وادار کردن زن و مرد به آمیزش جنسی دارد. این رخنه ها همان حس های پنجگانه هستند که جانوران را برای جفت گیری و درانسان، عاشق و معشوق را برای آمیزش حنسی آماده می کنند. هنگامی که دو دلداده با یکدیگر روبرو می شوند، همه حواسِ هردو، درگیر پرداختن به همدیگر می شود و ریزترین کُنش های هریک برای دیگری مهم می شود. در این رویارویی، “وجود” هر دوتن، به “حضور”، روی می گرداند و نکهت حضور هریک، فیزیولوژی دیگری را با شتاب سرسام آوری برای آمیزش و ریزش و ترکیب ژن های کارا آنها آماده می کند.

رخنه‌های روانی انسان که برای آسان کردن آمیزش جنسی و وادار کردن انسان به سرسپاری به این کردارِ بنیادیِ برآیشی پدید آمده‌ اند، زمینه را برای فریب خواری در گستره های دیگر نیز آماده می کنند. روان گردانی و استثمار ذهنی و آنچه در روزگار ما شستشوی مغری نام گرفته است، همه بخشی از بازتاب های ناخواسته برآیش این رخنه‌ هاست که به بند کشیدن ذهن را میسر می سازد. این چگونگی اکنون از سویی با پیدایش سینما و تلویزیون و اینترنت و از سوی دیگر پدید آمدن رشته هایی مانند روانشناسی ایمایی و تبلیغاتی،(Nudge Psychology) و پروپاگاند، رویه ها و سویه های مهیبی بخود گرفته است.۵

رفتارها و کردارهای آمیزشی، گاه انسان را به یویوی عاطفی دچار می کنند و می توانند از انسانی خوشخو، دیوی درنده بسازند. از یکسو انسان با درگیری جنسی با دیگری می تواند عاشق شود و معشوق را برتر از خود بدارد و کمر بخدمت او ببندد و از سویی در رقابت‌های آمیزشی، آتش خشم و کین او چنان شعله ور شود که به آتش افروزی و کشتار دست بزند. نگاهی به جنایات جنسی در روزنامه های هر کشور، آشکار خواهد کرد که رفتارها و کردارهای جنسی چه بازتاب های زیانباری می توانند داشته باشد. به این لیست می توان آسیب های ناشی از ادبیات پورنوگرافیک، ناتوانی، نادانی، بیماری ها، کژروی ها و اعتیادهای جنسی را نیز افزود. در گذشته جنایات جنسی گاه زمینه ساز جنگ در میان مردم دو قوم، قبیله و یا سرزمین می شد.

عشق:

عشق، هنگامه زیستی و عاطفیی بزرگی ست که بنیادی هورمونی دارد. انی هنگامهُ‌ عاشق و معشوق را به گونه ای شگفت انگیز، درگیر یکدیگر می کند. این درگیری، نگرش آن دو را تونلی، می کند، به این معنا که چشم انداز ذهنی آنان به تونلی بدل می کند که از چشم هریک، تنها دیگری دیده می شود و پدیدارهای دیگر جهان به یکباره رنگ می بازند و به پس زمینه هستی رانده می شوند. عاشقی، فرایندِ برترانگاری دیگری برخود است. هدفِ این رویداد شگفت، درگیر کردن زن و مرد در آمیزش جنسی و همگون سازی ست.

از چشم انداز اقتصاد فیزیولوژیک، عاشقی مانند ریخت و پاشِ توانِ روانی و نیروی عاطفی انسان است. عاشق و معشوق در دوران عاشقی، چنان در پیوند با یکدیگر بخشاینده می شوند که انگار نه انگار از تبار جانوران خودکامه اند. بارِ گرانی که عشق بر دوش انسان می گذارد، چیزی همردیف آبستنی و جنگیدن بدن برای رهیدن از دردهای بی درمان است. این گونه است که در روزگاران گذشته که زندگی کرد ن بسیار دشوار و مردن بسیار آسان بود، عشق، در زمره بیماری های سخت مانندِ مالیخولیا، در گستره جنون انگاشته می شد. پورِسینا عشق را این گونه تعریف کرده است:

“عشق نوعی بیماری مشابه مالیخولیاست که انسان خودش را بدان مبتلا می سازد، بدین طریق که نیکویی و شایستگی برخی صورت ها و شمایل بر اندیشه و فکر مسلط و غالب می شود.”۶

عشق در روزگار کنونی در بیشتر سرزمین ها پدیده ای فرخنده و نیکو پنداشته می شود و ذهنیت انسان مدرنِ لیبرال نیز، عشق رومانتیک را بنیاد زندگی شاد می داند. گفتمانِ عشق، گستره دراز دامنی ست که پرداختن بدان را به زمانی دیگر وامی گذاریم.

در این نوشته کوشیدم که با پُرنما کردن زمینه های زیستی فرهنگ، نشان دهم که طبیعت و فرهنگ، آنگونه که بسیارانی می پندارند، جدا از یکدیگر و رویاروی هم نیستند، بلکه فرهنگ انسان طبیعی ست و طبیعت او فرهنگی. اگر چه این دو گفتمان چنان درهم تنیده اند که شناسایی و جدا کردن بازتاب های هر یک بر دیگری آسان نیست، اما می توان با بررسی کسانی که بیماری های حافظه، آگاهی، ذهن و زبان دچار می شوند و یکی از این توانایی ها را از دست می دهند، به اهمیت نقش آنان در زندگی اجتماعی انسان پی برد. فرهنگ، برآیندی از ساختار ژنتیک انسان است که بنیادی ترین هدف آن، ساختن زمینه سازگاری وی با زیستبوم اش در راستای ماندگاری ژن های اوست. از آین چشم انداز، فرهنگ و طبیعت همسو و همراستا هستند.

اگرچه فرهنگ نمی توانست بدون داشتن زمینه های زیستی ای که بدان ها پرداخته شد، پدید آید، اما بازتاب فرهنگ در شکل گیری برآیه های طبیعی را نیز نمی توان نادیده گرفت. این چگونگی را با چشمداشت به دگرگون شدن اسیدهای گوارشی، پس از رو آوردن انسان به گوشتخواری و نمونه های دیگر گوشزد کردم. فراتر از آن، فرهنگ، بزرگترین بازتابِ آگاهی را که باخبر شدن از مرگ و پوچی هستی ست، با معنی دار کردن هستی، درمان می کند. انسانی که از مرگ خود آگاه می شود، همه چیز در نگاهش رنگ می بازد و بیهوده می نماید. اما باورهای فرهنگی می توانند این پوچی و بیهودگی را معنا دار کنند به او بپذیرانند که؛ “مرگ پایانِ کبوتر نیست.”

یادداشت ها:
=======
۱. آنچه بنام، “کلماتِ قصار” بزرگان در هر دوره شناخته می شود، گزیده ای از سخنان همه فیلسوفان، اندیشمندان، نکته دانان و شاعران بزرگ در تاریخ مردم هر سرزمین است که با گفتمان های رایج آن زمان سازگار است. کسانی نیز که در هر دوره از تاریخ، بزرگ پنداشته می شوند، پیوند نزدیکی با آنچه روح زمان خوانده می شود، دارند. برای نمونه، پنچاه سال پیش، کلمات قصار در کشور ایران به کسانی مانند علی ابن ابی طالب و امام جعفر صادق نسبت داده می شد و اکنون به کسانی مانند؛ ولتر، ویکتورهوگو، نیچه، فروید، و صادق هدایت. بزرگی و خُردی اجتماعی و فرهنگی و اجتماعی در هر دروان، تعریف و شکل ویژه خود را دارد.

۲. Humphrey, Nicholas. (1993) The Inner Eye. Vintage, London

۳. Testosterone & Oestrogen

۴. این بیت از حافظ، نمادِ عشقی ست که بربنیاد همایندی ژنتیک استوار است:

۵. من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی می کشم از برای تو.

هم نیز این غزل بسیار زیبای سعدی:

هزار جهد بکردم که سّرعشق بپوش ام
نبود بر سر آتش میسّرم که نجوش ام

بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم، نه صبر ماند و نه هوش ام

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوش ام

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش ام

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروش ام

مرا مگوی که سعدی، طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ ننیوش ام

۶. Young, L. & Alexander, B. (2014) Chemistry Between Us, The : Love, Sex and the Science of Attraction. Penguin. UK

۸. سینا، ابوعلی. کتاب قانون. ترجمه عبدالرحمن شرفکندی. چاپ ۱۱. تهران

***
اگر قرار بود که تنها جوهر اندیشه یونانی زمینه سازِ نگرش مدرن شود، این نگرش در یونان شکل می گرفت. مِنکِن، نویسنده و منتقدِ امریکایی گفته است که هر پرسشی را پاسخی آنی ست که آن هم روشن و ساده و اشتباه است.

For every complex problem there is an answer that is clear, simple, and wrong.
Read more at: https://www.brainyquote.com/quotes/quotes/h/hlmencke129796.html

در گستره ی فرهنگ (۹)

در گستره ی فرهنگ (۹)

***
نوشته های دیگر:

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)