بخش هشتم: ژن و مِم

ظلمات است بترس از خطر گمراهی
(حافظ)

در بخش های پیش گفتیم که فرهنگِ انسان، زمینه ای طبیعی دارد و طبیعت او ساختاری فرهنگی. نیز گفتیم که، حافظه، آگاهی، ذهن و زبان، چهار ستون بنیادین فرهنگ و زمینه های طبیعی آن هستند. اگر هر یک از این برآیه های بزرگ تاریخی وجود نمی داشت، فرهنگ انسانی به گونه ای که ما امروز می شناسیم نیز، نمی توانست شکل گیرد. اهمیتِ هریک از این چهار برآیه چنان است که نبود هر یک از آن ها در زندگی انسان، او را از گسترۀ انسانیت بیرون می راند. آنان که براثر بیماری و یا ضربه مغزی حافظه خود را از دست می دهند و نه یادمانی از گذشته دارند و نه کسی را می شناسند، از جامعه کنار گذاشته می شوند و به آسایشگاه های ناکارگان فرستاده می شوند. سرگذشت کسانی که به اغما فرو می روند و آگاهی خود را از دست می دهند، از آن نیز دشوارتر است، زیرا که انسان، نبودِ آگاهی را همتای مرگ می داند و از چنان کسی با عنوان هایی چون؛ “زندۀ بگور” و “مردۀ نفس کش” یاد می کنند. براستی نیز، زنده بودن برای انسان، یعنی آگاه بودن از هستی ست و آن کس که چنین آگاهی را ندارد، هویت اجتماعی نیز نمی تواند داشته باشد. نیز انسانی که ذهن ندارد را نمی توان انسان دانست، زیرا که ذهن، خانه حافظه و آگاهی و زبان است.

نداشتن زبان نیز دست کمی از نداشتن آن سه برآیه ی دیگر ندارد. ناشنوایان با زبان ایمایی بیانِ مقصود می نمایند و نابینایانِی که شنواِیی ندارند، با زبان بساوایی (لامسه). پیش تر گفتیم که هر یک از حس های پنجگانه ی انسان، زبانِ ویژه ی خود را دارد. برای نوزادی که حس های بینایی و شنوایی و بساوایی ندارد، زبان در حس های بویایی و چشایی شکل می گیرد. اما زبانِ چشایی و بویایی، زبان های درونی هستند و با آن ها نمی توان با دیگران به گرفت و داد اطلاعات پرداخت. چنین است که نوزادانی که حس های بینایی و شنوایی و بساوایی ندارند، به بزرگسالی نمی رسند و هرگز نمی توانند هویت اجتماعی بدست آورند. خوشبختانه شمارِ چنین کودکانی در جهان بسیار کم است.

جامعه شناسان، دگرگونی های فرهنگی و زبانی را گواهی بر اجتماعی بودن فرهنگ و زبان و شیوه های زیستی می دانند. اما زیست شناسان آن دگرگونی ها را بازتاب تفاوت های زیستبومی می خوانند و برآن اند که آنچه را جامعه شناسان نادیده می گیرند، زمینه های زیستی فرهنگ و جامعه است که انسان را در زندگی فرهنگی و اجتماعی توانمند کرده است. عنتر، جانور بسیار هوشمندی ست، زیرا که می تواند با فروکردن ترکه ای در لانه موران، ده ها مورچه چسبیده به آن ترکه را از لانه بیرون بکشد و آنان را از زیر لب بگذراند و زنده زنده بجود. این چگونگی، عنتر را ترفندمندتر و فرهنگمندتر از جانوران دیگر کرده است. اما جانوری مانند گربه، هنوز همانگونه موش شکار می کند که پیشینیانِ گربه سانِ او در هزاره های پیشین. پس، عنتر جانور با هوشی ست. اما این هوشمندی تنها در مقایسه با گربه شگفت انگیز است. اما در مقایسه با انسان، اگر عنتر میمون هوشیاری می بود، باید می توانست که مانندِ انسان، گوشت لُخم بسته بندی شده از سوپرمارکت تهیه کند، کلاغان امروزی بسیار نسبت به گذشتگان خود با فرهنگتر و زیرکتر هستند زیرا که آموخته اند که بلوط و بادام را در جاده ها بگذارند تا گذر اتوموبیل ها برروی آن ها، پوسته سخت آن ها را بشکند و نوک رسانی به مغز بادام و بلوط را برایشان آسان کند. اما براستی اگر کلاغ، هوش بمعنایی که انسان می شناسد، می داشت، می بایست که می توانست، بسته های بهداشتی مغز بادام و بلوط و دانه های روغنی دیگر را به هراندازه که بخواهد، از فروشگاه کلاغان بخرد و یا از کلاغ- نِت سفارش دهد و آن را دریافت کند! چرا نمی تواند؟ زیرا که زمینه های زیستی آنچه چنان کارهایی را شدنی می کند، یعنی حافظه، آگاهی، ذهن و زبان را ندارد. از اینرو ناآگاه از آنچه در جهان شدنی ست، می باشد و ناتوان از درک و دریافت پیوند پدیده های جهان با دیگران است. همچنین بدون داشتن زبان، توان همکاری با کلاغ های دیگر را ندارد و نیز نمی تواند آموزه های خود را از نسلی به نسل دیگر بسپارد.

پیش تر گفتیم که همه گیاهان و جانوران، ناگزیر از زیستن در چارچوب محدودیت های طبیعی و زیستبومی خویش اند. تنها انسان است که می تواند مرز آن محدودیت ها را پس از آگاه شدن از آن ها، با نوآوری از میان بردارد. یعنی هنگامی که می داند که نمی تواند از روی پهنای رودخانه به آنسو بپرد، برروی آن پل می زند و زمانی که در می یابد که از پرواز ناتوان است، پله و آسانسور و هواپیما می سازد. چهار زمینه ی زیستی که در این نوشته برشمردیم، زمینه ساز توانایی انسان در دستکاری در طبیعت و زیستبوم خویش و از میان برداشتن محدودیت ها با نوآوری و ساختن جهان در راستای نیازهای اوست.

داشتنِ حافظه، آگاهی، ذهن و زبان، به همکاری، همزبانی و گاه همدلی انسان راه برده است و زمینه ساز پیدایش فرهنگ که اساس زندگی اجتماعی ست، شده است. زیستِ فرهنگی یکی از شیوه های ممکن زیستی ست و نمی توان و نباید آن را برتر و بهتر از شیوه های دیگر دانست. فرهنگ یکی از راه های زندگی ست؛ برآیندی از ستیزِ هماره ی زیندگان برای پیشی گرفتن بریکدیگر در سازگاری با زیستبوم خویش در راستای ماندگاری بیشتر و بهتر برروی زمین. همه گیاهان و جانوران به گوهر زیست گرا و خودکامه اند و هرگاه که روزنی برای گسترش نسل خویش در طبیعت بیابند، با همه توان خود، کوشش در بیرون کردن زیندگان دیگر از چرخه هستی و میدان طبیعت می کنند. ساختار ژنتیک هرزینده نیز، هماره در پی یافتن راهی برای پیشی گرفتن بر دیگر جانداران است. همه توانایی های زیستی، از تیزهوشی گرفته تا تیزپری و تند دوی و دلبری و چابک گریزی، همه برای فرادستی از دیگران در طبیعت برآمده است. هیچ یک از این توانایی ها را نمی توان و نباید نشانه “تکامل” هیچ جانداری دانست و آن زینده را برتر از دیگران پنداشت.

هر شیوه ی زیستی، نیک و بد ویژه ی خود را دارد. در زیست غریزی، زینده ناآگاه از بودن خود در جهان است و نیازهای خود را با کاربرد الگوهای رفتاری و کرداری ژنتیک برمی آورد. بزرگترین گرفتاری این شیوه ی زیستی آن است که در آن، الگوهای رفتاری و کرداری، پایدار و دگرگونی ناپذیرند و نمی توانند که همراه با دگرگونی های زیستبومی دگرگون شوند. چنین است که گیاهانی که برای ماندگاری خود نیاز به آب و خاک دارند، با خشک شدن زیستبوم خود نابود می شوند و در پی آن ها جانوران گیاه خوار نیز در آن حوزه زیستی از میدان طبیعت بدر می شوند. اما در چنان سرزمین هایی، گوشتخواران می توانند بسیار ماناتر و دیرپاتر از گیاهخواران باشند و ای بسا که بتوانند از آن سرزمین به جای دیگری کوچ کنند. این گرفتاری در شیوه ی زیستِ فرهنگی درمان پذیر است زیرا جانوری مانند انسان می تواند زیستبوم خود را در راستای نیازهای زیستی خود بازسازی کند. شهر لاس واگاس در امریکای شمالی، نمونه خوبی از این چگونگی ست. در آن شهر که در دل بیابانی سوزان ساخته شده است، نه تنها کسی از تشنگی نمی میرد که آبنماهای پُرفواره و پرّانِ آن، از دیگر شهرهای جهان زبانزدتر است. زندگی در قطب شمال، برای اسکیموها نمونه دیگری از بازسازی زیستبوم و سازگار کردنش با نیازهای زیستی انسان است. انسان، جانور سردسیرزی نیست و اگر دانش و توانشِ زیستن در سرزمین های سردسیر را نمی داشت، در سرزمین های قطبی، ساعتی بیش نمی پایید. تنها جانوری اجتماعی و فن آور، مانند انسان می تواند در سرزمین های برفی بزید و بماند و یا فراتر از آن در گرمای سوزان و توانفرسای کشوری مانند اسرائیل، میوه های آبداری مانند هندوانه، طالبی و سمسوری کشت کند.۱البته جانوران دیگر نیز توانایی هایی دارند که انسان ندارد. پس توانایی فن آوری او را نمی توان نشانه برتری او بردیگر زیندگان دانست.

خوبیِ زیستِ غریزی در این است که خالی از اندوه و افسردگی و روان پریشی و خودکشی ست. هیچ جانوری در طبیعت نه از زندگی خسته می شود و نه اندوهگین و آزرده و دلمرده و کلافه و دیوانه. همه ی جانوران با جهان در رودِ زمان روان اند. تنها انسان است که خود را “در جهان” می پندارد و توانایی جداکردن خود را از دیگر پدیدارهای هستی دارد. جانوران از بودنِ خود در جهان آگاه نیستند. از همین رو، هیچ درک و دریافتی از درد ندارند. نیز دوری و جدایی و شکست و بیماری آنان را نگران نمی کند. اگرچه دیده شده است که گاه جانوری خود را از ستیغ کوهی به پایین پرتاب می کند، اما هرگز، هیچ جانوری دست به خودکشی نمی زند. خودکشی کاری هدفمند است و هدفداری، نیازمند به آگاهی از بودن خویش در جهان و نیز توانایی جدا کردن گذشته از اکنون و اکنون از آینده است. پس تنها انسان است که اندوهگین و بیمناک و هراسناک و ناامید می شود. تنها انسان است که می گرید و توانایی سوختن و ساختن و یا نساختن و خودکشی دارد.

شیوه ی زیست فرهنگی، شیوه ی تجربه و خطاست. این شیوه می تواند فرهنگی بنیان کن را بر سرزمینی حکمفرما کند. تاریخ فرهنگ انسان، پُراز سرگذشتِ تمدن هایی ست که روزگاری رشک جهانیان بوده اند، اما اکنون از آن ها، تنها سرستون های شکسته و ویرانه های خفته در خاک بجا مانده است. نمونه این تمدن ها، مایا، نایا، نپتا، کهوکیا، امپراتوری خِمِر در کامبوج و تمدن باستانی ایندوراس در دره سند است. در گذارِ تاریخ، تنها شمارِ اندکی از فرهنگ هایی که می توانسته اند پابگیرند، پدید آمده اند. از فرهنگ های پدید آمده نیز، شمار زیادی نابود شده اند. هر فرهنگی که شیوه سازگاری با زیستبوم خود را به دارندگان خود نیاموزد و فراتر از آن، راه های همپایی با دگرگونی های زیستبومی در فهرست آموزه هایش نباشد، اندک اندک از میان می رود. فرهنگ های یونانی، مصری و ایرانی نمونه های خوبی از این گونه فرهنگ ها هستند که هریک در گذشته تمدنی بزرگ را پدید آورده است، اما اکنون زندگی زبون و پُرگیر و گره ای برای دارندگان خود به ارمغان می آورند و روندی رو به نابودی پی گرفته اند.۲

اگر فرهنگ را پدیده ای برآیشی بپنداریم که در پی نیازهای زندگی اجتماعی پدید آمده است، آنگاه باید بپذیریم که هر فرهنگ نیز مانند تورینه ژنتیکِ زیندگان، از یکان هایی ساخته می شود که هریک مانند هرژن، با یکان های دیگر به رقابت می پردازد. فراتر از آن باید پذیرفت که فرهنگ ها نیز مانند جانداران، با یکدیگر برای جا باز کردنِ بیشتر و بهتر، در ستیز و نبرد هماره اند. ریچارد دوکینز، زیست شناسی انگلیسی برآن است که هر فرهنگ در برگیرنده ی خوشه هایی از آنچه او آن را، “مم” در برابر “ژن” می خواند، است. هر مم، یکانِ معنایی- ارزشی فرهنگ است؛ گفتمانی که در برگیرنده باوری فرهنگی ست. خدا، دادگری، برابری، شادی، مهمان نوازی، مهربانی، خوشدلی، شانس، سرنوشت، هوش، پیشرفت، مهم، رستگاری و گفتمان هایی از این دست، همه مم های فرهنگی هستند که در هر فرهنگ معنای ویژه خود را دارند و از راه آموزش و پرورش به ذهن کودکان راه می یابند. مم های فرهنگی که مانند ژن ها به ذهن انسان راه می یابند و درآن جا خوش می کنند، زمینه سازِ ایمان او می شوند و تن و جان او را بخدمت خود در می آورند. از نگرش دوکینز، مم ها نیز مانند ژن ها خوش خیم و بدخیم دارند.۳ در این پیوند، از ممِ “خدا”، یاد می کند که از دیدگاه دوکینز، نمونه ای از مم های زیانمند است. دوکینز گفتمان خدا را ویروس ذهن می داند و پی آیندهای آن، یعنی دین، مذهب، و گردانندگان دکان های دینی و نیز کشمکش های ناشی از کلنجار و ستیز دینداران با دگراندیشان و بی دینان و انسانگرایان را زیانمند و بیهوده و هستی ستیز و خطرناک می پندارد.

نمونه دیگری از مم های زیانمند، پنداره ی گریزاز آمیزش جنسی ست که در مذهبِ ترسایانِ کاتولیک، پنداره ای ارجمند است و نماد و از خود گذشتگی و نشانه والامنشی خوانده شده است. این چگونگی از چشم انداز برآیشی، چیزی در ردیف خودکشی ست، زیرا که خودداری از آمیزش جنسی با جنس مخالف، همه سرمایه ی ژنتیک فرد را به بُن بست می کشاند و پرونده ی ژنتیکِ او را با مرگ وی می بندد. چنین است که از چشم اندازِ ژنتیک، هرآنچه انسان و یا نسل او را به مرگ نزدیک می کند، زیانمند است. از این دیدگاه، باورهای دینی، آمیزش گریزی، خود- زنی، خویش و دیگر آزاری و خود کشی، مم هایی همردیفِ ژن های خطرناکی هستند که مرگِ زود رس و بیماری های کُشنده ای مانند سکته و سرطان و آلزایمر و فلج اعصاب می آورند.۴

همانند دانستنِ نقش پنداره ها و انگاره های فرهنگی با ژن ها، چشم انداز تازه ای در گستره شیوه ی همگون سازی و ماندگاری می گشاید. پیش تر در پنداره ی زیست شناسان، تنها راه بازسازیِ هر زینده، همگون سازی از راه سپارش زنجیره ژن های آن زینده به نسل آینده بود. پستانداران این سپارش را از راه آمیزش جنسیِ نر و ماده و ترکیب ژن های خود برای آوردن فرزند انجام می دهند. انسان نیز چون برگی از درخت پر شاخ و برگِ تیره ِ پستانداران، برای همگون سازی طبیعی و گذر کردن از رود زمان بسوی آینده، راهی جز آمیزش و آبستی و فرزند زایی ندارد.۵ اکنون برآیش شناسان، فرهنگ را نیز شیوه‍ی دیگری از سپارش فرآیندهای انسانی به آینده می دانند. اگر ژن های ما ویژگی های فیزیکی و فیزیولوژیکی ما مانند، رنگ پوست، شکل و شیوه ی کارکردِ ارگان های تن، دمای بدن، فشارِ خون، حافظه ژنتیک و شیوه خیزوریزِ خون در رگ ها را از نسلی به نسل دیگر می سپارند، فرهنگ نیز از راه یادگیری با دیدن، خواندن و آموختن، ارزش ها، آرمان ها، باورها، سنت ها، راه ها، رسم ها، انگاره ها و پنداره های فرهنگی و اجتماعی را به آیندگان می سپارد. این سپارش در ساختار ژنتیک ما ثبت نمی شود و برای پایداری آن هر نسل باید آن ها را بیاموزد و با دگرگونی های زیستبومی خود همخوان و سازگار کند.

ساختار ژنتیک انسان، کانالِ گذارِ ژن های او از اکنون به آینده است. اما فرهنگ، راه گذر دادن اندیشه ها و آرمان های فرد به نسل های دیگر از راه آموزش است. اگرچه ویژگی های ژنتیک، هزاران هزار سال در حوزه ژنتیک می مانند، اما ویژگی های فردی پس از سه نسل نابود می شوند. هیچ کس فراتر از پدر بزرگ و یا مادربزرگ خود را نمی شناسد و چیزی درباره پیشینیان آن ها نمی داند. اما آن که اندیشه ای، بنایی، شعری و یا اثری مانا از خود بجا می گذارد، می تواند تا زمانی که آن اثر پابرجاست، در یاد خویشاوندان ژنتیک خود و دیگران بماند. اگر رودکی فرزندی داشته است، اکنون همه ژن های او در گذار نسل های پس از او، در پی آمیزش های پیاپی، پخش و دگرگون شده اند و هیچ ژنی از او بجا نمانده است. اما برخی از مم های او در شعرهای زیبای او همچنان نام و یاد او را بلند آوازه و ماندگار می دارند. فراتر از آن، هنوز اندیشه های شاعرانه رودکی پس از بیش از هزارسال می تواند ذهن ما را درگیر خود کند و درنگ هایش ما را به اندیشه وادارد و مجاب کند.۶

فرهنگمندی برآیندی از داشتن حافظه، آگاهی، ذهن و زبان و همکاری این چهار برآیه ی توانمند در آموختن و به ذهن سپردن است. فرهنگ را توانِایی یادگیری ممکن کرده است. در گذشته ای نه چندان دور که زیست شناسان و جامعه شناسان، فرهنگ و طبیعت را رویاروی یکدیگر می پنداشتند، هر یک، دیگری را به فروکاهی ارزش و ارج ِ انسان متهم می کرد. جامعه شناسان انسان را پدیده ای اجتماعی می دانستند و زیست شناسان او را جانوری گروه زی که فرهنگ و جامعه، او را از طبیعت اش دور کرده است. امروزه برای بسیاری از دانشجویانِ این در دو رشته، آن دوگانگی از میان برداشته شده است و هم جامعه شناسان در پرتو پژوهش های مردم شناسی به اهمیت بنیادهای زیستی انسان پی برده اند و هم زیست شناسان پذیرفته اند که انسان در بیست هزار سال گذشته در پرتو برآیه ای بنام فرهنگ، توانسته است که از چنبر بسیاری از بندها و محدودیت های طبیعی برهد و زیستبوم خود را در راستای نیازهای خود بازسازی کند. اکنون زیست شناسان پذیرفته اند که رفتارها و کردارهای پایدارِ فرهنگی در هزاره های گذشته، بازتاب ویژه خود را بر ساختار فیزیولوژیک انسان داشته اند و بر برخی از ژن های او نیز اثر گذاشته اند. نمونه این چگونگی خوراک انسان است که پس از دستیابی به آتش و سپس سکنا گزیدنِ انسان و رسیدن به کشاورزی و دامداری، دگرگونی های ژرفی داشته است.

فرهنگ گوارشی انسان کنونی و زمینه ی زیستی معده و روده های او در بیست هزار سال گذشته چنان دگرگون شده است که نه او دیگر توان بازگشت به رژیم غذایی پیشینیان خود را دارد و نه اگر پیشینیان او امروز زنده می بودند، توان گواردن خوراک ها و نوشاک های امروزی مانند همبرگر و پیتزا و کشک بادمجان و ماست و شُله زرد و بستنی را می داشتند. چنین است که امروزه سخن از برآیش از راه بازتاب های ژنتیک و رویدادها و روندهای فرهنگی است.۷ نمونه ای از فشار فرهنگی بر زمینه ژنتیک انسان، توانایی گواردن شیر در بزرگسالان است. شیر پستانداران داری ماده ای بنام لاکتوزاست که نوزادان شیرخوار، توانایی گواردن آن را دارند اما هنگامی که از شیر گرفته می شوند و شیرخوردن را کنار می گذارند، دستگاه گوارش برخی از افراد، تابِ هضم لاکتوز را از دست می دهد. آنان که تاب گواردنِ لاکتوزِ شیر را که شهد شیر است، ندارند، با آشامیدن شیر، دل درد و سرگیجه می گیرند و تا ساعت ها گرفتار استفراغ و باد و اسهال می شوند. بیست هزار سال پیش، همه مردم این چنین بودند و هیچ بزرگسالی نمی توانست شیر بیاشامد. با گسترش دامپروری در سرزمین هایی که اکنون ایران و ترکیه خوانده می شود، اندک، اندک تاب گواردن لاکتوز افزایش یافت و به کشورهای اروپایی نیز کشیده شد. اکنون در آن کشورها، شمار اندکی از مردم ناتوان از آشامیدن شیر هستند، اما در برخی از بخش های آفریقا این ناتوانی نزدیک به نود در صد است. ارزش غذایی شیر و لبنیات در فهرستِ خوراک ها و نوشاک های سودمندی که دامپروری برای انسان فراهم آورده است، سبب شده است که ساختار ژنتیک انسان، مکانیزم گوارش را در پاسخ به نیازی زیستبومی دگرگون کند. چنین است که امروز بسیاری از مردمِ جهان، توانایی گواردان شیر را دارند.

پژوهش های دامنه داری در دهه گذشته نشان داده است که فشارهای زندگی اجتماعی در بیست هزار سال گذشته بسیاری از زمینه های زیستی انسان را دگرگون کرده است. انسان در پیش از آگاهی از سودمندیِ آتش و توانایی در روشن نگهداشتن آن، توان چندانی برای خوردن گوشت نداشت زیرا که خوردن گوشتِ خام، هم دشوار است و هم خطرناک. گوشتِ بسیاری از جانوران، سفت و ناجویدنی و دیرگوار است. از سویی نیز، پیش از پیدایشِ پخته خوری، معده ی انسان تنها اسیدهایی را که برای تخمیر میوه ها و سبزی ها و دانه های روغنی مانندِ پسته و بادام و گردو سودمند است، تولید می کرد. دسترسی به آتش، انقلاب بزرگی در فرهنگ غذاییِ انسان پدید آورد. از آن پس انسان می توانست گوشت اسب و گورخر و حتی گراز و کرگدن را نیز برروی آتش نرم و جویدنی و گواردنی کند. پی گیری گوشتخواری سبب فشار زیستبومی بر ساختار گوارشی انسان شد و نوع و شیوه ی ترشح اسیدهای آن را دگرگون گرد.

(دنبـــاله دارد)

یادداشت ها:
=======
۱. البته ساخت و سازهایی مانند آبواره و فواره و آبنماسازی در لاس واگاس و دبی و نیز کشت هندوانه در کویر و صادر کردن آن به سرزمین های پرآبی مانند کشورهای اروپایی، از نگرش زیستوم – مدار، اوج نابخردی و زیان رسانی زیستبومی ست. زیرا که این کار، صادر کردن آبِ ناچیز آن سرزمین ها و هدر دادن آن برای سود است. هر هندوانه ای که از کشوری گرمسیری و کم آب به سوی اروپا روانه می شود، چند لیتر آبِ آن سرزمین است که بجایی که نباید برود، می رود. افزون برآن، زیان زیستبومی سوخت کشتی هایی را نیز که آن میوه ها را به کشورهای اروپایی می برند، باید به فهرست زیان های ناشی از آن کار افزوده شود. از همه این کارهای شگفت زشت تر، ساختن پیست سرپوشیده اسکی در جاهایی مانند دوبی است. این کار را باید گونه ای جنایت زیستبومی پنداشت.

۲. می دانم این سخن که این فرهنگ ها رو به نابودی می روند، برای بسیارانی گران خواهد آمد و آن را گزافه گویی خواهند پنداشت. همچنین، این گونه ادعاها، برچسبِ “غرب زده”، هم بر پیشانی نویسنده خواهد چسباند. اما به گمان من فرهنگی که توان کلنجار رفتن و کنار آمدن با چالش های جهان کنونی را نداشته باشد، ماندنی نخواهد بود. فرهنگ هایی که از آن ها نام بردم، بجای چنین کارهایی، به سایه سنت های کهن خود پناه برده اند و جایگاه پیرامونی خود را در جهان کنونی پذیرفته اند. بنیادهای ارزشی، اخلاقی و رفتاری این فرهنگ ها روزبروز ناکاراتر و بی پیوندتر با شیوه زندگی مردم می شوند و رنگ می بازند و دگرگون می شوند و از میان می روند.

۳. https://en.wikipedia.org/wiki/Meme

۴. همچنین نگاه کنید به؛
http://www.nature.com/nrg/journal/v11/n2/box/nrg2734_BX5.html

۵. این پرسش که آیا دین، نقشی انگلی در زندگی انسان دارد یا نه، زمانی ست که به گستره همگانی ما نیز کشیده شده است و گفت و نوشت های بسیاری را، بویژه پس از برپایی حکومت اسلامی دامن زده است. آنان که به این پرسش پاسخ مثبت داده اند را می توان به دو گروه بخش بندی کرد؛ یکی آنان که دیندار و یا دلسوز دین هستند و پاسخی از سرِ ایمان و مهر به دین خود می دهند و دیگر آنان که دین را با فرهنگ یکی می دانند. اما به گمان من، دین، بویژه دین هایی که داعیه راهنمایی انسان را بسوی رستگاری دارند، انگل های بسیار زیانبار فرهنگی هستند. چیزی مانند خرافه و جادوگری. دینداران با شنیدن این سخن بی درنگ آشفته می شوند و می پُرسند که دینی که کسانی چون ذکریای رازی، ابن سینا، ابن رشد، ابوریجان بیرونی، فارابی و گرانانی از این دست را پرورده است، خرافی ست؟

آنانی نیز که این پرشس را پیش می کشند، خوب می دانند که این بزرگان پرورده ی فرهنگی هستند که همان دین خونریز و ویرانگر و آزادی و آبادی و شادی ستیز را نیز مهار کرده است و پیروان آن را در سایه فرهنگ رواداری و مدارا، از ددانی خون آشام و بادیه نشین به مردمانی آرام و رام روگردانده است. ما چیزی بنام تمدن دینی نداریم. آنچه تمدن مسیحی و یا تمدن اسلامی خوانده می شود، تمدن هایی ست که پس از جنگ ها و لشکرکشی ها و بلواهای دینی و جاافتادن یورشگران و آموزش دیدن آن ها در سرزمین میزبان شکل گرفته است. این تمدن ها نه تنها دستاورد آن ادیان نیست، بلکه هماره با آن ها در ستیز نیز بوده است. همه دانشمندانی هم که در جامعه های دینی و مذهبی می زیسته اند، هماره مورد طعن و لعن دینداران بوده اند، از ابن سینا گرفته تا گالیله. آنان که با سرگذشت ابن سینا و ستمی که از دست خشک مغزان زمان خود کشید، آشنا هستند، خوب می دانند که من چه می گویم. سرگذشت گالیله را نیز اکنون کم و بیش همگان شنیده اند. پس نه تنها رازی و ابن سینا و بیرونی، دانشمندان اسلامی نیستند که در زمان خود، آسیب های زیادی از دست دین و دینداران خورده اند و دل پرخونی از آن داشته اند. بنیاد خِرَد برشک و پرسشگری ست که در همه ادیان نکوهیده و نارو هستند. از اینرو، هیچ آئین و ایدولوژی ای با خِرَدمداری حقیقت محور سازگار نیست و هیچ دینداری هرگز نمی تواند دل خوشی از هیچ دانشمندی داشته باشد. داستان های توماس شکاک در آئین عیسوی و ابولهب در قران، نمادهایی از این چگونگی ست.

۶. می گویم طبیعی زیرا که انسان امروزی توانایی همگون سازی بدون آمیزش جنسی دارد و می تواند این کار را در آزمایشگاه، بدون نزدیکی زن و مرد انجام دهد.

۷. این چند بیت از رودکی را بخوانید تا دریابید که چه می گویم:

رفت آن که رفت و آمد آنک آمد
بود آن که بود، خیره چه غم داری؟

هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتی‌ست، کی پذیرد همواری

مستی مکن، که ننگرد او مستی
زاری مکن، که نشنود او زاری

شو، تا قیامت آید، زاری کن
کی رفته را به زاری باز آری؟

آزار بیش بینی زین گردون
گر تو به هر بهانه بیازاری

در گستره ی فرهنگ (7)

***
نوشته های دیگر:

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)