روژی کورد: بی حرمتی و هتاکی صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران به ملل غیرفارس امری رایج و مصطلح شوینیسم فارس می باشد، در آخرین مورد از این هتاکیها، لباس زنان کورد که بخشی از هویت ملل کورد را تشکیل می دهد مورد هتاکی قرار گرفت، آنهم در زمانیکه زنان کورد در نبرد علیه اشغالگران و تروریستهای داعش به چهره ای محبوب و جهانی تبدیل شده اند. این بی حرمتی موجی از مخالفتها و اعتراضها را در داخل و خارج به همراه داشت.

قطب الدین صادقی، نویسنده و کارگردان کورد سینما و تئاتر ایران نیز نامه ای سرگشوده به ایرج طهماسب نوشت. مصعب محمدی، فعال سیاسی و کارشناس ارشد مطالعات بین الملل نیز نامه ای سرگشوده به این کارگردان ایرانی نگاشته است که در زیر عینا می آید.

متن نامه:

به ایرج طهماسب ( کارگردان کلاه‌قرمزی ) و صدا و سیمای مبتذل جمهوری اسلامی ایران…

نه میبخشیم، نه فراموش میکنیم…

ایرج خان…

از اینکه با آن سوابق و با آن پرونده‌ای که در دستگاه مبتذل صدا و سیمای ایران داری تو را ” جناب” خطاب نمیکنم تعجب نکن! در این قرن آنقدر جناب داریم که انصافا تو کلی بی‌جنابی… اگر تمام ابر هنرمندان گذشته برای یک لحظه‌ی ناتمام از تنگ گور بیرون بیایند و هرچه در عرصه‌ی سینما از سوی هنرمندان به نام نامی امروز می‌گذرد میدیدند، با تمام خشم، تنفرشان را از تو و آن دستگاه مبتذل ابراز میکردند.

تو میدانی راه یافتن به قلب ملت ها، کاری تا چه پایه دشوار است! تو میدانی که در طی قرون متمادی، در پهنه ی بیکران کشاکش بی پایان زندگی، تنها کسانی زنده مانده اند که تپیدن های قلبشان، با تپش قلب ملت ها، هم آهنگی داشته است. کسانی که کهنه کار برزگر افتخار، بر مزرعه ی تشنه ی غرورشان، بزر خودفروشی و تکبر، نکاشته است….

کمال کوته فکری است، کمال حماقت و بدبختی، عقیده و زبان و فرهنگ ملت ها را پوچ و هیچ شمردن…

کمال بدبختی است، برای مشتی افتخار کاذب، در عین زنده بودن، مردن.

با خواست ملت ها بازی کردن، شوخی کردن با زبان و فرهنگ مردم و آنرا هیچ شمردن، به منزله ی جنگ یک تنه با بشر است! به منزله ی خودکشی است….

دوران ما از هیچ نقطه نظر به هیچ یک از دوران که در مدفن سرد تاریخ، ساکت و بهت زده خفته اند، شبیه نیست. در هیچ یک از دوران گذشته، بشر واژگون بخت، دچار وضعی بدین پایه سرسام آور نبوده است. در آن دوران ها تا انجا که مربوط به تاریخ ملت ها و روابط اجتناب ناپذیر ملت هاست، خنده بشر همانقدر یکپارچه بود که اشک بشر…. در حالی که در این قرن سرسام گرفته، تقاطع وحشت انگیز خنده ها و اشک ها، انسان بلاتکلیف قرن مارا به شکننده ترین انواع جنون، یعنی جنون ناقص گرفتار کرده است. جنون ناقصی که اگر گردانندگان باورها و اعتقادات زندگی ملت، کماکان در تکامل نقص آن بکوشند، پایان بشریت در یک (هیچ) بلاتردید خلاصه خواهد شد. تصورش را بکن : انسان تا چه پایه امیدوار می شود، وقتی که میبیند انسان های وارسته ی جامعه ی ما، بخاطر حفظ سلامتی مان، علیرغم دغدغه ها و مشکلات فراوان و کمرشکن، در تلاش این هستند که پرچم سپید زندگی را به جای پرچم سیاه مرگ، سایه گستر عالم آرزوهای بشر سازند.

آری ! انسان تا سرحد یک امیدواری مثبت امیدوار می شود. اما…. افسوس هنوز لبخند امید بر لبانش نقش نبسته، می شنود، می بیند که فرزندان ناخلف این سرزمین که زادگاه هدایت ها، شاملوها، فرهادها، ستوده ها، پناهی ها و… است، برای کسب قدرت و جایگاه و لذت ، از لاشه ی ستمدیده ی بلاکش مردمان همین سرزمین، سنگ فرش و سایبان می سازند. و بدین طریق لبخند امید هنوز در لب های نشکفته، پژمرده می شود و همانطور پژمرده می میرد. و به جای آن، موجی تلخ و سینه شکاف از مشتی اشک ناراحت، چهره ی نگران انسان قرن ما را فرا میگیرد…. آری! انسان صمیمانه امیدوار می شود و بر خود می بالد… اما… هنوز تپیدن های زائیده از پذیرش امید، قلبش را به رقص درنیاورده، یکباره در سوگواری مرگ بی سبب فرزندان تشنه لب (کورد، ترک ، لر ، عرب ، و…) منقلب، غمی جانکاه بر سرتاسر پیکرش لنگر می اندازد. و انسان امیدوار، در مقابل سیاهی رنگ ناامیدی، سپیدی رنگ امیدوار، به هیچ می بازد. و آنطرف تر، انسان های انسان دوست از یک طرف با تکامل بخشیدن روزافزون قمرهای مصنوعی، قاره ی جدیدی را از ماوراء آسمان ها با شبکه های تلویزیونی به تمام دنیا وصل میکنند و بدینوسیله راه نزدیک شدن انسان را، راه تبادل عقیده بین ملت ها را، راه بودن ها و دیدن های همه جانبه را تا سرحد یک غیر ممکن کوتاه می سازند و پرچمی دیگر بر تارک افتخارات بشری می اندازند و انسان بلاتکلیف قرن ما علیرغم اختلافات مذهبی و ایدئولوژیک، علیرغم رنگ ها و سنت ها، صمیمانه خوشحال می شود و میخندد…

اما… دریغا ! طنین خنده های انسانی، در غرش انفجارات اختلاف افکنی و تعصب، چون پر کاهی آواره ، در مسیر بادهای وحشی خزانی، نیست می شود… نابود می شود… و… بعد… ترس از فردای نتیجه ی این اختلافات و تعصب، منظره ی کودکان عقده ای، گوشه گیر و خشن و اضمحلال تاریخ تمدن بشری، قلب انسان را به در و دیوار سینه می کوبد، می کوبد و انسان را، دست و پای متشنج انسان را، به دست و پای مرگ آفرین یاسی خانمان برانداز و بدبینی خانمان برانداز تری زنجیر می کند.

اگر امروز چهره‌ی منفوری وجود داشته باشد، تو باید قاعدتا منفورترین و توسری خورترین چهره باشی و بی‌تردید در مقابل همه جنایات آدمخواران خون‌آشام غوغا کردی…! شاید و البته حتما برای خودت دلیل می‌تراشی، اما بدان زین‌پس در کجا قرار میگیری!!! تو در سینمای ملی، با شخصیت خودت و در قالب شخصیت خودت و در جایگاه نداشته‌ات، به میلیون‌ها زن و مرد، کودک و بزرگ، معلم و دانشجو، مدیر و استاد، بازرگان و بازاری، شعرا، ادیبان، مشاهیر و… توهین کردی و همچون مستی افسار گسیخته خود را به نمایش گذاشتی.

تو را قسم می‌دهم به عزت و شرافت نداشته‌ات و عزت و شرف الاغ که دیگر در تلویزیون ظاهر نشو…….

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)