رفتارها ‌و کردارهای آمیزشی‌، جایگاه‌ ویژه ‌ای‌ در دانش برآیش شناسی دارد، زیرا که این دانش با چگونگی گذر ژن های گیاهان و جانوران و شیوه همگون سازی سروکار دارد. هر ژن، هر اندازه نیز که کارا باشد، اگر نتواند از راه مکانیزم آمیزش جنسی گذر کند و خود را به نسل آینده بسپارد، هیچ آینده ای نخواهد داشت. از اینرو، همه ژن های جانوران نر و ماده، خواهان گذشتن از این پل و رسیدن به آینده هستند. این چگونگی آمیزش و زایمان را بسیار پیچیده، رازگون و خطرناک کرده است.

رفتارهای و کردارهای آمیزشی، ریشه در ژرفساخت‌ِ ژنتیک گیاهان و جانوران دارند که‌ بخش‌ بزرگی‌ از آن‌ بیرون‌ از گستره‌ آگاهی‌ ماست‌. برای نمونه، تن‌ انسان،‌ ابزارنگهداری‌ و سازگاری‌ و ماندگاری‌ اوست‌؛ دستگاهی‌ شگفت‌ که‌ از پیوند وهمکاری‌ میلیون‏ ها زینده‌ِ ریز در طول‌ هزاران‌ هزار سال‌ گذر از فراز و فرودهای‌ زیستی‌ شکل‌ گرفته‌ است‌ تا زنجیره ‌ای‌ از ژن ‏های‌ انسان‌ ساز را از رود زمان‌ گذر دهد و به‌ آینده‌ بسپارد. نخستین‌ هدف‌ِ این‌ دستگاه،‌ فراهم‌ آوردن ‌اسباب‌ سازگاری‌ انسان‌ در راستای‌ ماندگاری‌ بیشتر نسل‌ ِ او در جهان‌ است‌. از اینرو، رفتارهای‌ جنسی‌ که‌ شکل‌ دهنده‌ ی شیوه‌ گذر ژن ‏ها از نسلی‌ به‌ نسل‌ دیگراست‌، نقش‌ بسیار اساسی‌ می ‌یابد.

تن‌ انسان‌ با آغاز دوران‌ بلوغ‌ با نخستین‌ بحران‌ِ بزرگِ‌ هستیِ خود‌ روبرو می‌ شود. بلوغ‌، هنگامه ‌ای‌ هیجان‌ آور و آتشین‌ است‌ که‌ کوران‌ آن‌، تن‌ و جان ‌ِانسان‌ را به‌ یکباره‌ با شگفت‏ ترین‌ تجربه ‌های‌ هستی‌ آشنا می ‌کند. در چنین‌ دورانی،‌ شیوه‌ِ خیز و ریز هورمون‏ های‌ بدن‌ دگرگون‌ می ‏شود و دگرگونی ‏های ‌ناگهانی‌ تن‌، نوجوانان‌ را با هراسی‌ گران‌ و گیج‌ کننده‌ روبرو می‌ سازد. از آن ‌پس‌ زندگی‌ رنگ‌ دیگری‌ بخود می‌ گیرد و کشش‏ ها و کوشش ‏های‌ همگون‌ سازی، ‌ذهن‌ انسان‌ را از آرمان ‏ها و رویاهایی‌ که‌ زمینه‌ ساز ذهنیت‌ِ رفتارها و کردارهای‌ جنسی‌ در راستای‌ همگون‌ سازی ‌ست‌، پُر می ‌کند. این‌ کشش‏ ها وکوشش‏ ها، بنیادهای‌ هورمونی‌ دارند و‌ به‌ فرمان‌ طبیعت‌ کارا می‌ شوند و نیاز به آمیزش‌ را چون‌ نیاز به‌ خور و خواب‌ در انسان‌ پدید می‏ آورند. از آن‌ پس‌ انسان ‌تا هنگام‌ یائسگی،‌ هماره‌ آمادگی‌ فیزیولوژیک‌ برای‌ درگیری‌ جنسی‌ دارد.

بلوغ‌، آغازِ دوره‌ همگون‌ سازی ست‌. دوره‌ ای‌ که‌ انسان‌ را چون‌ جانوران ‌دیگر به‌ آوردگاه‌ِ نبرد بی‌ امان‌ِ زیندگان‌ برای‌ سازگاری‌ در راستای‌ ماندگاری ‌می‌ کشاند. با آغاز این‌ دوره‌، اندیشه‌ ی کشش‏ ها و کوشش‏ های‌ آمیزشی‌، بیشترینه ‌انرژی‌ ذهنی‌ انسان‌ را درگیرِ خود می ‏کنند و آسمان‌ِ جان‌ انسان‌ را پرگیرِ خود می ‌سازند. هنگامه‌ ی شورِ جوانی‌، با آغازِ دوره‌ میانسالی‌ فرو می ‌کاهد، اما کشش‌ انسان‌ بسوی‌ رفتارها و کردارهای‌ جنسی‌ تا زمان‌ یائسگی‌ و پس‌ از آن‌ برجا می ‌ماند.

بسیاری‌ از جانوران‌ تنها در هنگام‌ بارایی‌، آمادگی‌ گرفت‌ و دادِ جنسی ‌دارند و در زمان ‏های‌ دیگر هیچگونه‌ رفتار و کردار آمیزشی‌ از خود نشان ‌نمی ‌دهند، اما انسان‌ از آغاز بلوغ‌ تا دوران‌ یائسگی،‌ هماره‌ توانایی‌ چنین‌ کاری ‌را دارد و هرگاه‌ که‌ دست‌ دهد، می‌ تواند بدان‌ بپردازد. این‌ چگونگی‌، ذهنیت ‌ویژه‌ ای‌ را سبب‌ شده‌ است‌ که‌ بخشی‌ از آن‌ همواره‌ ناخودآگاه‌ در کارِ هنگام ‌شناسی‌ِ کنش‏ های‌ آمیزشی ‌ست‌. رفتارها و کردارهای‌ جنسی‌ِ بسیاری‌ ازجانوران،‌ با حسابگری‌ همراه‌ است‌ زیرا که‌ ستیز و پرخاش‌ِ ناشی‌ از رقابت‌ درآمیزش‌ در میان‌ جانوران‌ می ‌تواند بسیار خطرناک‌ باشد. اگر آمیزش‌ تنها راه ‌ِپخش‌ ژن‌ برای‌ جانوری‌ باشد، هر جانور ماده‌ در پی‌ دریافت‌ ژن‏ های ‌سازگارترین‌ و توانمندترین‌ نرینه‌ است‌. از سوی‌ دیگر نیز، هر نرینه‌ در پی ‌ِیافتن‌ مادینه ‌ای‌ برای‌ سپارش‌ تخمه‌ خویش‌ است‌. در میان‌ جانورانی که زندگی گروهی دارند‌، مانندِ پستاندارانی‌ چون‌ گرگان‌ و شیران‌ و میمون‏ ها، زورمندترین‌ جانورهمه ‌مادینگان‌ را از آن‌ خود می ‌داند و در پی‌ بارورکردن‌ آن ‏ها بر می ‌آید. نرینگان ‌دیگر نیز که‌ در پی‌ِ ناخرسندی‌ از این‌ چگونگی‌ گوشمالی‌ می‌ شوند، ناگزیر ازپذیرش‌ِ آن ‏اند، اما هر گاه‌ دست‌ دهد، هر یک‌ از آن ‏ها نهانی‌ با مادینه ‌ای‌ رام‌ درمی ‌آمیزد. البته‌ این‌ کار می‌ تواند به‌ بهای‌ جان‌ آن‌ جانور تمام‌ شود. چنین‌ است‌ که‌ آمیزش‌، هماره‌ برای‌ همه‌ جانوران‌ کاری دشوار است‌.

در بیشتر گروه‌ ها‌ و جوامع‌ انسانی‌، رفتارها و کردارهای‌ جنسی‌ از دیرباز با آئین‌ و اخلاق‌ همپیوند بوده‌ است‌ تا آمیزش‌ در راستای‌ ارزش ‏های‌ اجتماعی، ‌پیرو شیوه ‌ای‌ روشمند و پیش‌ بینی‌ پذیر باشد. هدف‌ از این‌ کار، مهارِ کردن‌ نیروی‌ جنسی‌ انسان‌ و اهلی‌ کردن‌ هیولای‌ وحشی‌ و نارام‌ و آئین‌ ستیزِ درون ‌اوست‌ که‌ دامنه ‌ای‌ بس‌ گسترده‌ در ژرفساخت‌ ژنتیک وی‌ دارد. از سوی‌ دیگر، طبیعت‌ِ سرکش‌ و گستاخ‌ِ انسان،‌ او را باشنده ‌ای‌ خودکامه‌ و کامجو می ‌خواهد تا در زمان‌ باروری‌ جنسی‌ِ خود، ژن ‏های‌ خویش‌ را هر چه‌ بیشتر و بهتر و پُرشتابتر در جهان ‌بپراکند. طبیعت‌ِ خودکامه‌ ی هر ژن‌ چنان‌ است‌ که‌ دارنده‌ خود را تمام ‏خواه‌ می‌ خواهد. بهشت‌ برآیشی‌ هر زینده‌ آنجاست‌ که‌ خود یک‌ تنه‌ بتواند همه ‌هماوردان‌ِ زیستبومی‌ خود را از میدان‌ طبیعت‌ بدر کند. برای‌ نمونه‌: رازیانه ‌می ‌تواند در زمانی‌ نزدیک‌ به‌ ۱۱ سال‌، همه‌ روی‌ زمین‌ را بپوشاند و اگر گیاه ‌دیگری‌ بر روی‌ زمین‌ نمی ‏بود و آب‌ و هوا و دیگر سازه‌ های‌ زیستبومی‌ در همه ‌جای‌ جهان‌ با طبیعت‌ِ رازیانه‌ سازگار می ‌بود، این‌ گیاهک‌ به‌ هیچ ‌ گیاه ‌ تازه‌ای ‌فرصت‌ رویش‌ نمی‌ داد.

طبیعت‌، انسان‌ را زینده ‌ای‌ زاینده‌ و ژن‌ پرور می ‌خواهد و گرایش‌ به ‌آمیزش‌ جنسی‌ را برای‌ پراکندن‌ِ ژن ‏ها و سپارش‌ِ هر چه‌ بیشتر و بهترِ آن‏ ها به ‌آیندگان‌ در او برآورده‌ است‌. از این‌ چشم‌ انداز، اساسی ‌ترین‌ نقش‌ انسان‌ در دوران‌ باروری‌، یعنی‌ از هنگام‌ بلوغ‌ تا زمان‌ِ یائسگی‌، خوردن‌ و خوابیدن‌ و زاد و رود کردن‌ است‌. اما جامعه،‌ کُنش‏ های‌ آمیزشی‌ انسان‌ را قانونمند می‌ خواهد وخودکامگی‌ و فردمداری‌ را برنمی ‌تابد و رفتارها و کردارهای‌ فردی‌ و اجتماعی‌ را پیرو منش ‏ها و روش‏ های‌ فرهنگی‌ خود می‌ کند. ستیزِ میان‌ طبیعت‌ و فرهنگ‌ در این‌ راستا سبب‌ می ‌شود که‌ کُنش ‏های‌ آمیزشی‌ِ انسان‌ از پیچیدگی ‏ها و نازک رفتاری ‏های‌ ویژه ‌ای‌ برخوردار گردد.

روانشناسی‌ِ برآیشی‌ِ رفتارها و کردارهای‌ آمیزشی‌ انسان،‌ یکی‌ ازشگفت‌ ترین‌ حوزه ‌های‌ برآیش‌ شناسی‌ ست‌ که‌ ژرفای‌ بی‌ پایان‌ نمای‌ آن‌ می ‌تواند پژوهنده‌ ی این‌ گستره‌ را هماره‌ افسونبند بدارد. در این‌ روانشناسی، ‌برآیندهای‌ رفتاری‌ و کرداری‌ ِ جنسی‌ به‌ دو دسته‌ بخش بندی‌ می ‌شود. نخست ‌کنش ‏ها و واکنش ‏های‌ ژنتیک‌ انسان‌ که‌ در همگان‌ یکسان‌ است‌ و سپس‌ آن‌ دسته ‌از رفتارها و کردارهایی‌ که‌ انگ‌ و رنگ‌ فرهنگی‌ دارد و در هر سرزمین‌ شکل ‌و شیوه‌ ویژه‌ ای‌ به‌ خود می‌ گیرد. دسته‌ نخست‌ این‌ رفتارها و کردارها را “زمینه‌ ای”، و گروه‌ دیگر را “زمانه ‌ای”، می‌ توان‌ خواند . مراد ازکردارهای‌”زمینه‌ ای‌” در اینجا آن‌ دسته‌ از رفتارها و کردارهایی‌ ست‌ که ‌زمینه ‌های‌ ژنتیک‌ و بنیادین‌ رفتارهای‌ جنسی‌ را می ‌سازند و شالوده‌ ای‌ ژنتیک ‌دارند و هر گز با گذر زمان‌ کهنه‌ و دگرگون‌ نمی ‌شوند. رفتارها و کردارهای‌”زمانه ‌ای‌” آنهایی ‌ست‌ که‌ در هر زمان‌ با توجه‌ به‌ نیازهای‌ فرهنگی- اجتماعی‌ هر سرزمین‌ شکل‌ می ‌گیرد.
کردارهای‌ جنسی‌ِ زمینه‌ ای‌ این‌ کردارها دو ویژگی‌ اساسی‌ دارند؛ نخست‌ این‌ که‌ با گذر زمان‌ کهنه‌ و دگرگون‌ نمی ‏شوند و دیگر آن‌ که‌ گستره‌ کارکرد آن ها بیرون‌ از گستره‌ آگاهی‌ انسان‌ است‌. بنا براین‌، این‌ کردارها را نیازی‌ به‌ حسابگری‌ِ آگاهانه‌ نیست‌. نمونه‌ این‌ چگونگی‌، خیزوریزِ خون‌ در رگ ‏های‌ انسان‌ و فراز و فرودهای ‌هورمونی‌ و تنفسی‌ و نیز کما بیشی‌ِ فشار خون‌ و دمای‌ بدن‌ در هنگام‌ دلبری‌ و دلربایی‌ و آمیزش‌ جنسی‌ ست‌.

هنگامی‌ که‌ دو نفر همدیگر را گیرا و زیبا می ‌یابند، فشار خون‌ِ هردو تن اندکی‌ بالا می‌ رود و بیداری‌ و هشیاری هر آن دو، در پیوند با یکدیگر افزایش‌ می‌ یابد و تن‌ هر دو اندکی‌ عرقناک‌ می ‏شود. اگر در هنگامی ‌که‌ مدار ذهنی‌ این‌ دو درگیرِ یکدیگر است‌، نفر سومی‌ در دیدرس‌ آنان‌ قرارگیرد، واکنش‏های‌ فیزیولوژیک‌ِ هر دو با توجه‌ به‌ جنسیت‌ هر یک‌ دگرگون‌ می‌ شود. اگر بپنداریم‌ که‌ این‌ زن‌ و مرد در اتاقی‌ تنها باشند و نفرِ سومی‌ که‌ وارد می‌ شود، مرد باشد، فشار خون‌ هر دو مرد اندکی‌ بالا می ‌رود، اما اثر این‌ چگونگی‌ برروی‌ مردی‌ که‌ در اتاق‌ نشسته‌ است،‌ بیشتر است‌. اگر تازه‌ وارد زن‌ باشد، فشار خون‌ ِ زنی‌ که‌ در اتاق‌ است‌ بالا می ‌رود. البته‌ میزان‌ تاثیر گذاری‌ِ این‌ چگونگی‌ پیوندی‌ نزدیک‌ با سن و انگاره ‌های‌ آنان‌ دارد. اگر مردی‌ که‌ در اتاق‌ نشسته‌ است‌، همسال‌ مردِ تازه‌ وارد باشد و او را هماورد و رقیب‌ِ خود در آن‌ میدان ‌بداند، میزان‌ افزایش‌ِ فشار هر دو زیاد می‌ شود. این‌ چگونگی‌ ورای‌ گوش‌ِ هوش‌ِ آنانی‌ که‌ در چنین‌ رویدادی‌ درگیرند، روی‌ می ‌دهد و آنان‌ را از آن‌ آگاهی ‌نمی‌ تواند باشد. رفتارشناسان‌ در آزمایش‏ های‌ آکادمیک،‌ با دستگاه‏ های ‌درون‌ سنج‌ به‌ این‌ جستاوردها رسیده ‌اند.

برآیندهای‌ عاطفی‌ نیروی‌ جنسی‌ انسان‌، از راه‌ حس‏های‌ پنجگانه‌ بروزمی ‌کند. بینایی‌ هر فرد، وی‌ را در برانداز کردن‌ اندام‏ های‌ همامیزِ جنسی اش‌ توانمند می ‏کند. این‌ براندازی‌، سنجش‌ِ سازگاری‌ برآیشی‌ِ فردِ همامیز است‌. انسان‌ سازه‌ های‌ سازگاری‌ را در جنس‌ِ مخالف‌ زیبا و دلفریب‌ می ‌یابد. آنسان ‌که‌ پیشتر گفته‌ شد، پوست‌ شفاف‌ و بی‌ آلایه‌، اندام های درهم‌ فشرده‌ و ورزیده‌ و بالا و برِ بلند و کشیده‌ و استوار، همه‌ نشانه ‌های‌ سلامت‌ و خویشخوشداری‌ و دسترسی‌ به‌ فرآورده ‌های‌ مناسب‌ ِ زیستبومی ‌ست‌. هم‌ از اینرو، انسان‌ِ سالم، اینهمه ‌را در سراسر تاریخ‌ ِ خود در همه‌ جا و در هر زمان‌ خوش‌ می‌ داشته‌ و زیبا می ‌پنداشته‌ است‌.

اگر چه‌ نقش‌ شنوایی‌ کمتر از بینایی‌ در روابط‌ آمیزشی ‌ست‌، اما انسان‌ با شنیدن‌ صدای‌ دیگران‌ نه‌ تنها با شیوه‌ سخنگویی‌ آنان‌ آشنا می ‏شود بلکه‌ به ‌سنجش‌ زیرکی‌ و دانایی‌ آنان‌ نیز می‌ پردازد. هر چند این‌ دو نکته‌ در نخستین‌ برخورد، نمای‌ چندانی‌ ندارد، اما با اندک‌ اندیشیدن‌ بدان‌ می‌ توان‌ به‌ ژرفای‌ آن‌ پی‌ برد. زبان‌ هر کس‌، نماد شیوه ی‌ اندیشیدن‌ اوست‌. سبک‌ واژه‌ گزینی‌ هرگوینده‌ و یا نویسنده‌، نه‌ تنها سنجه‌ ژرفای‌ هوش‌ و دانش‌ فرهنگی‌ اوست‌ بلکه ‌با اندک‌ تیزبینی‌ و درنگ‌ می ‌تواند ما را از پیش‌ پندارهای‌ وی‌ نیز آگاه‌ کند و بسوی‌ جهان‌ بینی‌ او رهنمون‌ سازد. نکته‌ دیگری‌ که‌ در این‌ باره‌ ناگفته ‌نمی ‌توان‌ گذاشت‌ این‌ است‌ که‌ صدای‌ مردان‌ و زنانی‌ که‌ با همدیگر همایندی‌ ژنتیک‌ دارند، برای‌ یکدیگر دلنشین‌، نکهت‌ آور، فرهمند، مجاب‌ کننده‌ و رهنمود بخش‌ است‌. بسیاری‌ از پرندگان‌ با آوازِ خوش‌ جنس‌ مخالف‌ رابسوی‌ خود می‌ کشند و دل‌ از آنان‌ می‌ برند.

حس‌ بویایی‌ از دیرباز نقش‌ بسیار بزرگی‌ در کردارهای‌ آمیزشی‌ جانوران‌ داشته‌ است‌. اکنون‌ نیز بسیاری‌ از جانوران‌ با پراکندن‌ بوهای‌ خوش‌، یا جنس‌ مخالف‌ را از وجود خود در آن زیستگاه‌ آگاه‌ می ‏کنند و یا آمادگی‌ جنسی‌ خود را برای‌ آمیزش‌ ابراز می ‌کنند. برای‌ برخی‌ نیز بوییدن‌ِ تن‌ِ جنس‌ مخالف،‌ بخشی ‌از پیش‌ آیندِ آمیزشی‌ آنان‌ است‌. بسیاری‌ از جانوران‌ بوی‌ تن‌ِ جنس‌ مخالف ‌خود را خوش‌ می‌ دارند و گاه ‌ نیز از بوی‌ عرق‌ و یا ادرار و یا زائده‌ دیگرِجانوران‌ دیگر برانگیخته‌ می‌ شوند. نمونه‌ انسانی‌ این‌ چگونگی‌، خوشداشت‌ انسان‌ از مُشک‌ خُتن‌ است‌ که‌ زائده‌ هورمونی‌ آهوی‌ ختاست‌.

انسان‌ نیز از روزگاران‌ باستان‌ به‌ اهمیت‌ بو در گرفت‌ و دادهای‌ جنسی‌ پی ‌برده‌ بوده است‌ و عبیرآمیزی‌ جامه‌ و تن‌ِ و زیستگاه‌ِ خود را به‌ فهرست‌ آرایش‏ های‌ خود افزوده‌ است‌. بسیاری‌ از عطرهای‌ کنونی‌ با گرته‌ برداری‌ از شیمایه ‌اسانس ‏های‌ هورمونی‌ ساخته‌ می ‌شود.

آزمایش‏ های‌ چندی‌ در پیوند با بوی‌ تن‌ در کشش‏ های‌ جنسی‌ نشان ‌داده ‌است‌ که‌ زنان‌ و مردانی‌ که‌ همایندی‌ ژنتیک‌ دارند، نه‌ تنها بوی‌ عرق‌ تن‌ یکدیگر را آزار دهنده‌ نمی‌ یابند، که‌ آن‌ را از دور دوست‌ نیز می‌ دارند. دریکی‌ از این‌ آزمایش ‏ها، وجودِ اسانس‌ِ عرق‌ تن‌ مرد بر روی‌ صندلی‏ های‌ دست ‌راست‌ِ اتاق‌ انتظاری‌ که‌ زنان‌ِ آزمایش‌ شونده‌ بدان‌ هدایت‌ می‌ شدند، نشان‌ داد که‌ بیشترِ زنانی‌ که‌ به‌ آن‌ اتاق‌ وارد می‏ شدند، ناخودآگاه‌ بسوی‌ سمت‌ راست‌ اتاق‌ می ‌رفتند و می‏ نشستند. شمارِ این‌ زنان‌ بیش‌ از گروه‌ کنترل‌ بود که‌ بصورت‌ اتفاقی‌ به‌ آن‌ سمت‌ کشیده‌ می ‌شدند.

خوشداشت‌ ِ بوی‌ تن‌ کسانی‌ که‌ همگونی‌ ژنتیک‌ با انسان‌ دارند، پیوندی ‌نزدیک‌ با نخستین‌ دوران‌ کودکی‌ دارد. بوی‌ مادر که‌ نزدیکترین‌ خویشاوند ژنتیک‌ ِ انسان‌ است‌، نخستین‌ تجربه‌ بویایی‌ انسان‌ در جهان‌ است‌. شاید همانندی‌ِ برآیندها و بازتاب‏ های‌ شیمیایی‌ ژن‏ های‌ همگون‌ سبب‌ می ‏شود که ‌انسان‌ تا پایان‌ زندگی‌ خود این‌ بو را در دیگرانی‌ نیز که‌ همانندی‌ و همایندی ‌ژنتیک‌ با وی‌ دارند، خوش‌ بدارد.

حس‌ِ بساوایی‌ کهن‌ ترین‌ و بارزترین‌ حس‌ در زیندگان‌ است‌. این‌ حس، ‌مرز ِ میان‌ جانوران‌ و جهان‌ است‌ زیرا آنان‌ را از برخوردِ پوستشان‌ با دیگرپدیدارهای‌ جهان‌ آگاه‌ می کند و محدوده ‌ تن‌ را آشکار می ‌دارد. نقش‌ این‌ حس‌ در آمیزش‌ جنسی،‌ نقشی‌ اساسی ‌ست‌ زیرا که‌ تجربه‌ جنسی‌ از راه‌ برخوردِ پوست‌ با پوست‌ و مالش‌ آن ‏ها بر یکدیگر پدید می ‌آید. از اینرو پوست‌ تن‌، در جانوران‌ ِ برهنه‌‏ای مانند انسان‌، اهمیت‌ بسیاری‌ در کشش‏ ها وکنش‏ و کوشش های‌ جنسی‌ دارد. پوست‌ِ روشن‌ و تابناک‌ و شاداب‌ و بی‌ آلایه‌، نشانه‌ جوانی‌ تن‌ و سلامتی‌ خون‌ و کلیه‌ ها و کبد است‌. چنین‌ پوستی‌ را انسان‌ زیبا می‌ یابد و آن‌ را ارج‌ می ‏نهد.

تماس‌ پوستی‌ در خانواده‌ میمون ‏ها، نشانه‌ آشتی‌، نزدیکی‌ و یگانگی ‌ست‌.این‌ رفتار را در میان‌ همه‌ گروه ‌ها، قبیله ‌ها و جوامع‌ انسانی‌ نیز می ‌توان‌ دید. درآغوش‌ کشیدن‌، بوسیدن‌، مچ‌ انداختن‌، بینی‌ بر بینی‌ ساییدن‌، دست‌ دادن‌، دست‌ بر گردن‌ انداختن‌، دست بر شانه کسی زدن، همه نمونه‌ هایی‌ از این‌ سّنت‌ ِ میمون ‌ِ میمونی ‌ست‌ که‌ درانسان‌ به‌ یادگار مانده‌ است‌. برخی‌، تماس‌ پوستی‌ را شیوه‌ درمان‌ بسیاری‌ ازناخوشی ‏های‌ تن‌ و روان‌ نیز می ‌دانند: مشت‌ و مال‌ دادن‌ و دست‌ شفا بر سر وروی‌ کسی‌ کشیدن‌ و مالش‌ درمانی‌، برپایه‌ این‌ پنداره‌ شکل‌ گرفته‌‏ است‌.

حس‌ چشایی‌، پس‌ از بساوایی‌ کهن ‌ترین‌ حس‌ زیندگان‌ است‌. چشایی‌ نقش‌ِ بزرگی‌ در ماندگاری انسان‌ دارد، زیرا که‌ این‌ حس‌، پیش‌ از خوردن‌ و یا نوشیدن‌ِ چیزی‌، ما را از چگونگی‌ سالم‌ بودن‌ِ آن‌ با خبر می ‌کند. چنان که‌ پیشتر گفته‌ شد، مزه‌ هر خوردنی‌، نمادی‌ از ارزش‌ِ غذایی‌ آن‌ است‌. افزون‌ بر این‌، انسان‌ با مزیدن‌ِ هر خوردنی‌ به‌ سالم‌ و یا خراب‌ بودن‌ آن‌ پی‌ می ‌برد. حس‌ چشایی‌ تنها با زبان‌ کار نمی ‌کند. انسان‌ گرمای‌ خورشید و خنکای‌ نسیم‌ و نازکای‌ آب‌ را با پوست‌ِ تن‌ خود می ‏چشد.

چون‌ چشیدن‌ با ماندگاری‌ سر و کار دارد، این‌ حس،‌ بارِ عاطفی‌ گرانی‌ را با خود می‌ برد. کشش‌ِ زندگی‌ و گرایش‌ انسان‌ بسوی‌ ماندگاری‌ سبب‌ شده‌ است‌ که‌ طبیعت،‌ چشیدن‌ و خوردن‌ِ هر آنچه‌ که‌ برای‌ زنده‌ ماندن‌ سودمند است‌، پاداش‌ دهد. این‌ کار را حس‌ چشایی‌ با گزافه‌ کاری‌ انجام‌ می‌ دهد، یعنی‌ مزه‌ها را وا می‌ گسترد و چندی‌ در دهان‌ نگه‌ می‌ دارد. نیز هنگامی‌ که‌ چیزی‌ را در دهان‌ می‌ گذاریم‌، حجم‌ آن‌ بسی‌ بیشتر از آنچه‌ هست‌، می‌ نماید. چنین‌ است‌ که‌ مزیدن‌، گزیدن‌، مکیدن‌، بوسیدن‌ و لیسیدن‌، در میان‌ همه‌ جانوران‌ به ‌شیوه ‌های‌ گوناگون‌، بخشی‌ از پیش‌ آیندهای‌ آمیزش‌ِ جنسی‌ ست‌.

در دوران‌ بارایی‌ و باروری‌ که‌ انسان‌ توانایی‌ آمیزش‌ جنسی‌ دارد، با اندیشیدن‌ به‌ چنین‌ کاری‌ و یا یافتن‌ فرصتی‌ مناسب‌ برای‌ آن‌، یکباره‌ همه ‌نیروهای‌ ذهنی‌ او برای‌ آماده‌ نمودن‌ تن‌ و جانش‌ در راستای‌ درگیری‌ و آمیزش‌ به‌ کار می‌ افتد. برآیندهای‌ این‌ آمادگی؛ افزایش‌ِ تپش‌ قلب و فشارِ خون ‌و نیز بیداری‌ و سرخوشی ‌ست‌. این‌ افزایش‌ با کاهش‌ِ اندوه‌، خمودگی‌، بدبینی ‌و گرسنگی‌ همراه‌ است‌. در حقیقت‌ در چنان‌ حالتی‌ بدن‌ همه‌ کارهای‌ خود را فرو می ‌گذارد و راه‌ را برای‌ آمیزش‌ آماده‌ می ‌کند. این‌ چگونگی‌ از آنروست‌ که ‌همگون‌ سازی‌ و سپردن‌ ژن ‏ها به‌ آیندگان‌، بزرگترین‌ و اساسی‌ ترین‌ کارِ برآیشی‌ هر زینده‌ است‌ و طبیعت‌ِ هیچ‌ گیاه‌ و جانوری‌ در زمان‌ کارایی‌ جنسی ‌چیزی‌ را برتر از این‌ کار نمی‌ داند. نیز اگر که‌ امکان‌ آمیزش‌ برای‌ کسی‌ فراهم‌ نباشد، طبیعت‌ ناگزیر است‌ که‌ برای‌ کارا نگهداشتن‌ مکانیزم‌ آن‌ از رویا بهره‌ گیرد و آن‌ را در هنگام‌ خواب‌ به‌ کار اندازد. رویای‌ آمیزش‌ِ جنسی‌ درخواب‌، برای‌ آزمایش‌ مکانیزم‌ فیزیولوژی‌ این‌ کار نیز هست‌ و نیز خیال آمیزش در را در ذهن زنده نگه می دارد.

توان ‌ِنیروی‌ جنسی‌ انسان‌ در بکار گیری‌ِ تن‌ و جان‌ِ وی‌ چنان‌ است‌ که ‌هرگاه‌ که‌ فرصت‌ فراهم‌ باشد همه‌ نیروی‌ ذهنی‌ فرد در راستای‌ توجیه‌ کردن ‌درستی‌ ِ چنین‌ کاری‌ بکار می ‌افتد و ذهن‌ِ انسان‌ با از کار انداختنِ توان ‌اندیشیدن‌ِ، او را به‌ سوی‌ آمیزش‌ می‌ رواند. این‌ چگونگی‌ِ برآیشی‌ سده‌ هاست‌ که‌ گفت‌ و نوشت‏ های‌ فراوانی‌ را درباره‌ ستیزِ عقل‌ و دل‌ سبب‌ شده‌ است‌ و ادبیات‌ ِ فلسفی‌ بزرگی‌ را ببار آورده‌ که‌ زمینه‌ ساز ِ دیدگاه ‏هایی‌ چند در زمینه ‌های‌ فلسفه‌، انسان شناسی‌، اخلاق‌، ادبیات‌ و روانشناسی‌ شده‌ است‌.

پیش‌ پندار اساسی‌ِ این‌ نگرش ‏ها این‌ است‌ که‌ طبیعت‌ِ سرکش‌ و نارام‌ انسان ‌نمی ‌تواند با نیازهای‌ اجتماعی‌ که‌ انسان‌ را پیش‌ بینی‌ پذیر و آرام‌ و رام‌ و سربراه‌ می‌ خواهد، سازگار باشد. از اینرو، جامعه‌ با جامه‌ فرهنگ‌ و منطق‌ و اخلاق‌ و نیز قانون‌، بایدها و نبایدهای‌ خود را بدو می ‌پذیراند و جان‌ پَر بازِ و پرواز خواه‌ او را در چنبر تکلیف‌ و وظیفه‌ تَنگبند می ‏کند. با اینهمه‌، خوی‌ گریزجوی‌ انسان‌، گرایشی‌ هماره‌ بسوی‌ پی‌ گیری‌ خواسته ‌های‌ طبیعی‌ خویش ‌دارد. از این‌ دیدگاه‌، انسان‌ در اوان‌ کودکی‌ به‌ دو راهه ‌ای‌ می‌ رسد که‌ یکی‌ راه ‌آئین‌ و آداب‌ِ اجتماعی‌ ست‌ که‌ جامعه‌ در پیش‌ پای‌ او گشوده‌ است‌ و دیگری‌ راه‌ کامجویی‌ فردی‌ و پیروی‌ از خواست ‏های‌ خویش‌‌. از این‌ دیدگاه‌، سرکوب‌ِ آرمان ‏های‌ جنسی‌ سبب‌ بروز آن ‏ها به‌ شیوه ‌های‌ دیگر می ‌شود.

فروید، بنیانگذار ِروانکاوی‌ برآن‌ بود که‌ فرهنگ‌ با مهار کردنِ چشمه‌ جوشان‌ شهوت‌، آرمان ‏های‌ شهوی‌ انسان‌ را به‌ نهانگاه‌ ناخودآگاه‌ می ‌رواند، اما چون‌ این‌ نیروی‌ انفجاری‌ هماره‌ در پی‌ِ رهیابی‌ به‌ آرزوهای‌ کامجویانه ی فرداست‌، هر گز آرام‌ نمی ‏شود و برای‌ گذر ازهفت‌ خوان‌ِ آئین‌ و اخلاق‌ و آداب‌ِ اجتماعی‌، به‌ شیوه‌های‌ دیگری‌ از چنبرِ ناخودآگاه‌ می ‌گریزد. از چشم انداز روانکاوی فرویدی، سرکوب‌ِ آرزوهای‌ انسان‌ و راندن‌ آن ها به‌ گستره‌ ناخودآگاه‌، ناخوشایندی‏ های ‌بیمارگونه ‌ای‌ را سبب‌ می‏شود که‌ بیماری‏ های‌ روانی‌ دسته ‌ای‌ از آن ‏هاست. از گونه‌ های‌ دیگری‌ از این‌ بیمارگونگی‌، بیماری‌ آفرینندگی‌ ومنزّه‌ گرایی ‌ست‌. بنابر این‌، هنر از این‌ چشم‌ انداز ریشه‌ در آرمان‏ های‌ سرخورده‌ و سرکوفته‌ِ انسان‌ دارد. چون‌ این‌ آرمان ‏ها هرگز نمی ‌تواند در شکل‌ برهنه‌ خود نمایان‌ شود، هنرمندان‏ آن ها را در جامه‌ شعر، موسیقی‌، نقاشی‌، داستان‌، نمایش‌، شهرسازی‌ و دیگر هنرها آشکار می‌ کنند. این‌ دیدگاه‌ ریشه‌ آفرییندگی ‏های‌ هنری‌ را آرمان‏ های‌ کامجویی‌ می‌ داند و شهوت‌ را شالوده‌ آن ‏ها می ‏داند.

دنبـــاله دارد.

یادداشت ها:
۱. Master, W.H. etal; (1966) Human Sexual Response. Little Brown: Boston, USA

۲. Fennel (Foeniculum vulgare). رازیانه، گیاهی از خانواده ی بزرگ و کهنِ کرفس است. این خانواده بیش از ۳۰۰۰ گونه گیاهی دارد که همگی خوشبو، خوشرنگ و دارای سودهای درمانی و دارویی هستند. کرفس یکی از کهن ترین خانواده های بزرگ سبزی ‏های خوردنی ‏ست که ملیون ‏ها سال، دامنه دشت‏ های ترسال را در کرانه های مدیترانه و دیگر سرزمین‏ های خوش آب و هوا در گستره چشم نواز و خوشبوی و دلُربای خود داشته است. بادا که هزاران سال دیگر نیز، رویدشت ‏های گرم و نرمخاکِ جهان، میدان رویش این خاندان باشد.

۳. Dawkins, R. (1989) The Selfish Gene, Oxford University Press: UK

4. William, G.C. (1975) Sex and Evolution. Princeton University Press

5. Freud, S. (1930) Civilization and its Discontents. Pelican Freud Library. 12.UK

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)