تقدیم به پدرم، زائر کربلا
چند روز پیش تلفنی از پدرم برای خداحافظی سفر کربلا داشتم. خداحافظی چند دقیقه ای، به مشاجره ای طولانی بین ما بدل شد که آزردگی خاطر پدر را به همراه داشت. درونم نوعی حس خوشایند از بیان نظر و ایده ام که مجال ارایه آن در جامعه کمتر برایم محیا بود و حسی ناخوشایند از کدورت خاطر پدر بود. آرام نمی گرفتم تا امروز که تماسی تلفنی با مادر برای احوال پرسی و در واقع سر و گوشی آب دادن گرفتم. در ابتدای صحبت، از مادر حال پدر را جویا شدم. او نیز بغضش ترکید و با أشک گله مندی خود و کل خانواده را از برخوردم در آن روز با پدر با من در میان گذاشت و گفت که با آن حرف ها که چند ساعت قبل از حرکت پدر به او گفتم نه تنها پدرم، بلکه با ناراحتی او، کل خانواده را ناراحت کرده ام. من هم از شدت ناراحتی پدر و خانواده شوکه شدم. پایتخت نشینی و تغییر سبک زندگی و همچنین دوری طولانی مدت از خانواده و شهرستان زندگی ام، من را تا حدودی با باورها و فرهنگ آنها بیگانه کرده است و شاید برخوردهای صریحی که در نظر من ساده می آید، در چشم آنها هجمه و یا حتی توهین تلقی شود.
داستان از این قرار بود:
پدرم در چند سالی که از بازنشستگی رسمی و چند سال بعد از آن بازنشستگی غیر رسمی اش می گذشت، فرصت آن را پیدا کرده بود که کمی به خودش و علایقش توجه کند. ورزش کند، چند بار در سال مسافرت کند و یا ساعات طولانی به تماشای تلویزیون بنشیند و همه لذت هایی که همه انسان ها حق دارند نه تنها در دوران بازنشستگی، بلکه در تمام طول زندگی از آن برخوردار باشند را تجربه کند. چرا که قبل از آن شغل معلمی و کارهای پاره وقت کنار آن برای تامین معیشت و گذران زندگی، فرصت را از وی گرفته بود. بگذریم از تصور سنتی پدر از زندگی. او از دین هم همان تصور سنتی در حد همان فرایض فردی چون نماز و روزه دارد. به یاد ندارم تا بحال دیده یا شنیده باشم که پدرم به نماز جمعه و نماز جماعت مسجد محل برود. تنها حضور او را در سینه زنی که در مراسم عزاداری شهرمان با شکل و شمائل خاص و منحصر به فرد خود به عنوان مراسمی آیینی و بومی درآمده است دیده بودم.
“من عاشق حسینم، حسین تو قلب من جا داره، من عاشق کربلام، اگه پول زیادی داشتم همه رو می بردم تو کربلا برای خدمت به زوار خرج می کردم و أصلا خودم هم همونجا می موندم و زندگی می کردم” اینها تنها چند جمله ای بود که با احساس فراوان به امام سوم شیعیان و یارانش از سوی پدرم در پشت تلفن به من ادا شد و به خاطرم مانده است. پدرم حدود یک سال پیش به قول خودش به آرزویش رسیده بود و برای اولین بار به زیارت کربلا رفته بود، اما مثل اینکه این تنها شروعی بود. بعد از آن سفر اول، طی تماس های تلفنی که با هم داشتیم، مکررا از سفر مجدد به کربلا سخن می گفت و من هم برای عدم برخورد مستقیم و نگاه داشتن حرمت اعتقادات وی، تنها با ارجاع به دلائلی چون عدم وجود امنیت، امکان ابتلا به بیماری و خطرات راه سعی در منصرف کردن وی داشتم و هیچگاه در آن فراغت خاطر به سمت تشریح و توضیح دلایل اصلی مخالفتم نرفتم. علاوه بر عدم علاقه به برخوردهای مستقیم با اعتقادات پدر، محافظه کاری ناشی از شنود نیز مرا از بحث های طولانی بر سر این موضوعات بر حذّر داشت. او هم مرا چند بار از زدن اینگونه حرف ها در پشت تلفن منع کرده بود. (برادر زنی دارم که حدود یک سالی است اسم ارگانهای شبه نظامی، گروه های فشار و مسؤولان مملکتی را با ایما و اشاره بیان می دارد. او که فردی جبهه رفته، جانباز و همچنین به باور خود آزاداندیش است حدود یک سال پیش تو استخر که امکان شوند وجود ندارد! به من گفت که از یک فرد موثق شنیده است که حتی از تلفن همراه خاموش نیز شنود انجام می شود و پس از آن این رویه را در پیش گرفت) خوب چاره چیست، این مصلحت اندیشی ها و محافظه کاری ها و خود جدی گیری ها هم جزیی از زندگی ماست که شاید در سنین پیری من هم بیشتر سر بلند کنند.
اما اینبار که پدر برای خداحافظی سفر کربلا با من تماس گرفت من در عوالم خود بودم و خویشتن داری را بوسیده و کناری گذاشتم. پدر نیز طبق عادت همیشگی بی مقدمه سخن گفتنش و رویه ای که در این یک سال بعد از سفر کربلا در هر بار تماس در پیش گرفته است، گفت:” می خواهم به کربلا بروم” این جمله را در این یک سال بارها از پدر شنیده ام. اما گویی اینبار واقعا همه کار را برای رفتن انجام داده است. من هم به خیال واهی خود با همان لحن همیشگی شروع به زدن رای پدر کردم. اما اینبار پدر با شور و شعف سخن می گفت. به یکباره با شنیدن جملاتی که ذکر آن رفت، عنان از کف دادم و به بن مایه های اعتقاد پدر تاختم. از هدف “فرار و نه قیام حسین و دلایل عروج آسمانی دین اسلام و به طور کلی ادیان” پرسیدم و رفتن او به زیارت را با چنین معیارهایی به پرسش های تند و تیز گرفتم. او نیز که با آن شور و حال برای خداحافظی، بجز بزرگترین برادرش تنها به من که فرزند بزرگ او بودم زنگ زده بود به شدت سرخورده شد و من هم تا قبل از صحبت با مادرم که می گفت “تا به حال پدرم را آنقدر دمق و سرخورده ندیده بودم” از شدت ناراحتی پدر بی اطلاع بودم. خود هم مؤید صحبت مادر هستم و کمتر دیده ام که پدرم از کسی به شدت دلگیر یا ناراحت شود. شاید از من توقع نداشت.
در لحظات صحبت تلفنی با پدر به یکباره به خود گفتم حال که پدر به خود حق و اجازه می دهد عقاید و یا احساساتی را که می داند من به آنها باوری ندارم و یا حتی شاید با آنها مخالف باشم همصدا با تمام رسانه های داخل بازگویه کند، من نیز حق و اجازه دارم نظر خود را بی پرده در مورد آنها بگویم. البته تجربه تربیت توسط پدرم به من آموخته بود که وی برای آزادی بیان در خانه ارزش زیادی قایل است و من تا به امروز به راحتی می توانستم در همه موضوعات روزمره زندگیمان اظهار نظر کنم. اما گویی اینبار فرق می کرد. به هر حال من بر پایه های مفهومی که به زندگی پدر در حال حاضر آرامش می داد تاخته بودم و او را آزرده خاطر کرده بودم. از بعد از ظهر که با مادر صحبت کرده ام تا بحال چند بار شماره موبایل پدر را گرفته ام که به پیشنهاد مادر از او عذرخواهی و دلجویی کنم ولی در کارناوال حسین است و در دسترس نیست.
باز سوالاتی در مورد رواداری و انصاف، حد و حدود آزادی بیان و اما اینبار در گره با احساسات جریه دار شده پدرم در ذهنم نقش بسته است.
اگر تند و کند می روم ملالی نیست، همانکه می روم تا خود را بیابم کافیست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)