گر مرده شوم خاک مرا گم سازید

دیشب بود؟ نه پریشب بود بگمانم، که پسرم پرسید اگر من مردم کجا باید دفنم کنند؟ امان از جوانهای این دوره و زمانه! من هنوز زنده ام و دارم کار و زندگی میکنم و هنوز دارم خرجشان را میدهم ولی اینجور زل زده توی چشمم و دارد از مرگ و دفن من حرف میزند بدون آهی و اشکی، حتی بدون آثاری از حیا و خجالت.
خب، تقصیر خودم است. مگر من توی این سی سال توانستم حتی یک بار سر قبر پدرم بروم؟ مگر وقتی که اعدامش میکردند توانستم کاری کنم؟
میدانستم با مادر و خواهرش دست به یکی کرده اند که ولو به ظاهر هم که شده رضایت مرا بگیرند که وصیت نکنم مرده ام را برگردانند ایران. میخواستند که من وصیت کنم همینجا در این خاک غربت دفنم کنند که مجبور نشوند سالی، دوسالی، سه سالی یک بار بروند ایران و فقط برای حفظ ظاهر چند هزار دلار پول خرج کنند.
این مزخرفات دیگر برای این نسل بوی کپک میدهد. زنده مان چه احترامی دارد که مرده مان داشته باشد. اصلاً مگر یک سنگ قبر سالم هم باقی مانده توی آن خرابشده؟
یادم میآید اولین باری که خانه مان را آتش زده بودند از پدرم علتش را پرسیدم. گفت: چیز مهمی نیست پسرم. کلاه سرمان نبود مردم عصبانی شدند. بعد از این کلاه سر میکنیم دیگر این اتفاق نخواهد افتاد. ناراحت نباش.
شنیدم که عمو به پدر گفت: چرا حقیقت را به بچه نمی گویی؟ چرا نمی گویی که شاه و شیخ آشتی کرده اند و ما قربانی این جشن آشتی کنان هستیم؟
عمو حرفهای دیگری هم زد ولی من نفهمیدم. پدر دوباره خانه مان را ساخت. دوباره آتش زدند. دوباره پرسیدم. پدر گفت: این بار بهانه شان این بود که چرا ما هم کلاه سرمان میکنیم.
عمو دوباره اصرار داشت که پدر حقیقت را به من بگوید. پدر نگفت. من خودم بعدها فهمیدم. حقیقت این بود که ما خانه داشتیم. اگر نداشتیم که نمیتوانستند آتش بزنند.
در عالم بچگی گمان میکردم فیلسوف شدم و کشف بزرگی کرده ام. رفتم به همسایه خانوم که بخاطر اعدام پسرش گریه میکرد گفتم: اگر شما بچه نداشتید که کسی نمی توانست اعدامش کند!
آقای همسایه چنان مرا چپ چپ نگاه کرد که گمان کردم میخواهد مرا بزند. اما همسایه خانوم مرا بغل کرد و بوسید. سینه اش بوی سینه مادر خودم را میداد. از این که فیلسوف شده بودم خیلی لذت بردم.
بعدها که بزرگتر شدم خانه هایی در ذهن خودم ساختم. خانه ای بزرگ برای همه فقیران، خانه ای بزرگ برای همه بیماران با پزشکهایی فراوان که بدون پول بیماران را درمان میکردند، خانه ای بزرگ برای همه سالمندان که بچه هایشان وقت نداشتند، مدرسه ساختم، دانشگاه ساختم، نان و آب و برق و گاز و اتوبوس و مترو و قطار و خیلی چیزهای دیگر هم برای همه مردم فراهم کردم. خوشحال بودم که فیلسوف شده ام و همه این چیزها را در ذهن خودم ساخته ام. گمان میکردم اینجوری دیگر کسی نمیتواند آتششان بزند.
اما کله ام گنده شده بود. دیگر قدرت فکر کردن نداشتم. شاید چیزهای عجیب و غریب میگفتم که پسرم وصیتم را میخواست.
غرق خودم بودم که صدای کمی بلند پسرم را شنیدم که میگفت: بابا بالاخره جوابم را ندادی! کجا؟
دیدم یک بار هم که شده باید با این بچه روراست باشم، حقیقت را به او بگویم. از این همه قبر و سنگ و کتاب و شعر و داستان و رمان و نقاشی و موسیقی و فیلم و سینما و فلسفه و آرمان و گمان و فکر و خیال و چه و چه، چه در میآید؟
گفتم: پسرم، بخاطر این همه چه و چه که در سر دارم میترسم شما را اذیت کنند. من را بسوزانید تا نه در این دنیا دست کسی به شما و چه و چه های من و سنگ قبر من برسد و نه در آن دنیا نکیر و منکر بتوانند من را پیدا کنند که بپرسند کلاهم کو؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)