سازه ای بر سنگ
فلسفه اسپینوزا پس از سیصد سال
آلبرت گودهر
(9)
فصل هشتم (آخر) – زندگی اسپینوزا

پنجشنبه بیست و هفتم ژوئیه 1656 جامعه یهودی آمستردام در کنیسه جلسه گذاشت تا مراسمی ترسناک را اجرا کند. در آن مراسم خاخام با صدای بلند جملاتی را میخواند و مؤمنان هم آمین میگفتند. چراغها یکی پس از دیگری خاموش شدند تا در نهایت فقط چند شمع روشن باقی ماند. آن شمعها را هم در تشتهای مملو از خون فروکشتند تا تاریکی مطلق حکمفرما شود. صدای گوشخراش کرناها بلند شد.

مؤمنان یکی از اعضای جامعه خود را تکفیرکردند؛ باروخ اسپینوزا را. او خود حضور نداشت. بنابر این از مراسم تکفیر که طی آن وی میبایست در آستانه در دراز میکشید و مؤمنان او را لگدکوب میکردند جسته بود.

این است کلماتی که با آن وی را لعن و نفرین (و تکفیر) کردند:

” به قضاوت فرشتگان و حکم روحانیون و رضایت خداوند لایزال و توافق تمامی اعضای این جمع مقدس و مطابق کتب مقدس قانون (تلمود و تورات) و 613 فرمان آن ، ما، باروخ اسپینوزا را تکفیر و لعنت و از جامعه یهودی طرد میکنیم با لعنتی که یوشع (بن نون) با آن (شهر) اریحا را لعنت کرد، با لعنتی که الیسع (الیشا) با آن پسرکان را لعنت کرد(1) و با تمام لعنتهایی که در قانون هست. لعنت بر او باد شب و روز، لعنت بر او باد وقتی خوابیده و لعنت بر او باد وقتی که بیدار است، لعنت بر او باد وقتی که (از خانه) بیرون میرود و وقتی که باز میگردد…(2). ما هشدار میدهیم که هیچکس حق ندارد با او ارتباط داشته باشد چه زبانی چه کتبی، هیچکس حق ندارد لطفی به او بکند، هیچکس حق ندارد با او زیر یک سقف بماند، هیچکس حق ندارد به پنج قدمی(3) او نزدیک شود و هیچکس حق ندارد نوشته ای از او را بخواند.”

“کفر وحشتناک و جرم سنگینی” که بخاطر آن این لعنت شامل حال اسپینوزا شد چیزی نبود جز تردید وی نسبت به فقه یهود و سرپیچی او از قوانین یهودی خوراک و شنبه.

اسپینوزا در آن زمان فقط بیست و چهار سال داشت. در سال 1678، یک سال پس از مرگ وی، محکومیت جدیدی بر او فرونوشتند: حکومت هلند خرید و فروش “آثار باقیمانده” ی اسپینوزا را که تازه منتشر شده بود و شامل کتاب اخلاق هم بود ممنوع کرد.

اسپینوزا قبل از این ضربه دوم، نه فقط اقناع کننده ترین نظام فلسفی ، بلکه نمونه کامل یک زندگی شخصی حکیمانه را نیزبه دنیا ارائه کرده بود که تجلی زنده نظراتش در کتاب اخلاق بود: نمیتوان با نفرت بر نفرت پیروز شد، بلکه این کار فقط با عشق ممکن است.

عجیب نبود که جامعه یهودی آمستردام از فروپاشیدن نظم خود بترسد چون خود نیز از مرتدان سابق تشکیل شده بود.

پس از سقوط حکومت مسلمانان اسپانیا در سال 1496، که با یهودیان مدارا میکرد، حکومت کاتولیک به تعقیب و آزار آنان پرداخت. بسیاری از آنان به پرتغال پناه بردند. در آنجا نیز مجبورشان میکردند یا مسیحیت کاتولیکی را انتخاب کنند یا تبعید شوند. بسیاری بظاهر تغییردین داده کاتولیک شدند. مسیحیان همیشه به آنان سوء ظن داشتند و آنان را مارانو مینامیدند که گویا بمعنی خوک است. آنان در خلوت خود را آنوسیم – مجبورشدگان- (4) مینامیدند و در خانه خود مراسم یهودی را بجا میآوردند.

وقتی در سال 1580 پادشاه اسپانیا، پرتغال را فتح کرد بسیاری از مارانوها به آمستردام، پایتخت شورشیان هلندی که از سال 1568 علیرغم رنجهای بیشمار موفق شده بودند امپراتوری اسپانیا را به چالش بکشند، پناه بردند. آنان در آمستردام دوباره به دین آبا و اجدادی خود برگشتند.

حکمرانان محلی آنان را مجبور نکردند در یک “گتو” زندگی کنند ولی خودشان ترجیح دادند دورهم باشند. محله یهودی آمستردام تا اشغال هلند بدست آلمانیهای نازی و در سالهای 1940 تا 1945 هنوز وجود داشت تا اینکه ساکنانش به اردوگاههای نازی اعزام و قتل عام شدند.

مدارایی که یهودیان در هلند از آن برخوردار شدند حاصل سیاست رسمی کلیسای کالوینیستی نبود. جمهوری آنزمان هلند دولت مرکزی مقتدری نداشت. بر هر شهری خانواده ای از بازرگانان ثروتمند حکمروایی داشتند که حکام نامیده میشدند. تجارت با مدارا توأم بود و بین آن حکام آدمهایی با اندیشه های نو هم یافت میشدند.

دکارت (1596-1650) پدر فلسفه نو، با اینکه کاتولیک فرانسوی بود، به هلند پروتستان پناهنده شده بود. انتقاد به مذهب حکومتی منحصر به حکام نبود. اسپینوزا بعد از طرد شدن، دوستانی میان منونیتها(5) و کولخیانتها(6) یافته بود. اینها فرقه هایی بودند که بیشتر اعضایشان را خرده بازرگانان و پیشه وران تشکیل میدادند که چندان نفوذ سیاسی نداشتند.

منونیت ها فرقه ای پروتستان و هلندی هستند که قبل از پیدایش کالوینیسم پرشمار بودند. از مشارکت در قدرت سیاسی پرهیز میکنند و تعمید اطفال را انجام نمیدهند، سوگند نمیخورند و در جنگ هم شرکت نمیکنند. در زمان سلطه اسپانیاییها هزاران تن از آنان توسط کاتولیکها قربانی شدند ولی در جمهوری هلند با آنان مدارا میشد. مهمتر از آنها در زندگی اسپینوزا کولخیانت ها بودند که فرقه مسیحی غیرجزمگراست. مرکز آنان قریه راینسبورخ بود.

مورخانی که زندگینامه اسپینوزا را مینویسند وظیفه دشواری دارند چون این فیلسوف بزرگ هیچگاه تعمداً چیزی راجع به زندگی شخصی خود ننوشت. این کار از پنهانکاری نبود. آدمهای قرن هفدهم چندان تمایلی به افشای شخصیت خود در منظر عموم نداشتند. این کار یک قرن بعد با “اعترافات” روسو مد شد. بعلاوه، اسپینوزا اعتقاد داشت که حقایق اصلی در ذهن خداوند نهفته است و آدمهایی که آنها را اعلان میکنند مهم نیستند.

اسپینوزا کتاب اخلاق خود را بر اساس روش ریاضی نوشت تا حتی الامکان غیرشخصی باشد. یادداشتهای شخصی تنها در آغاز ‘رساله در باب اصلاح فاهمه’ بچشم میخورد که در آنجا اسپینوزا تردید خود را نسبت به ارزشهای پذیرفته عموم و عزم خود را نسبت به جستجوی امر ممتد ابراز میدارد.

زندگینامه نویسانی که به شرح حال اسپینوزا پرداختند، متوجه نکاتی شدند؛ که پدر باروخ تاجر بود، که سه بار همسران وی (پدر) فوت کردند، که مادر باروخ همسر دوم پدر وی بود. مادر در سال 1636، ظاهراً به علت سل فوت کرد. اسپینوزا نیز بعدتر ظاهراً به همین علت فوت کرد. در خانه آنان به زبان پرتغالی صحبت میکردند ولی زبان نوشتاریشان اسپانیایی بود. باروخ جوان، که بنتو و بعداً به لاتین بندیکتوس هم نامیده میشد ( معنی لغوی این نامها “دعای خیر شده و برکت داده شده، مبارک و خجسته و فرخ” است)، در مدرسه تحت سرپرستی خاخام معروف مورته ئیرا زبان عبری را نیز بخوبی آموخت.

اسپینوزا، همانطور که از آثار بعدیش پیداست، عهد عتیق و تفاسیر بهترین ملاهای یهود را عمیقاً مطالعه کرده بود. معلوم است که استعداد زیادی برای زبانها داشت. با غیریهودیان به زبان هلندی صحبت میکرد و بعدتر زبانهای لاتین، فرانسوی، ایتالیایی، و شاید هم آلمانی را آموخت ولی هیچگاه به یادگیری انگلیسی نپرداخت.

اسپینوزا در رساله الهی-سیاسی نام موسی بن میمون عالم یهودی را ذکر میکند که در زمان حکام اهل مدارای عرب در قرطبه و قاهره زندگی میکرد (1135-1204). ابن میمون تلاش داشت راهی برای مصالحه بین عقل و دین بیابد. اگرچه اسپینوزا شرح استعاری و تمثیلی ابن میمون را از متون مقدس نمیپسندید و ترجیح میداد این حقیقت را اذعان کند که کتاب مقدس بی اشتباه نیست لیکن همانطور که روث نشان داد، نظراتش به نظرات ابن میمون نزدیکتر است تا به دوآلیسم دکارت. (7) ظاهراً اسپینوزا زبان لاتین را در هیجده سالگی آموخت و از این طریق بُعد جدیدی از تفکر را، خارج از حیطه سنت عبری، بر خود گشود.

آزاداندیشی اسپینوزا تا قبل از فوت پدرش در سال 1654 مسئله خاصی ایجاد نکرد. شاید هم به احترام پدر، اسپینوزای جوان تردیدهایش را نسبت به سنتهای یهودی آشکار نکرده بود.
اسپینوزا مدت کوتاهی به همراه برادر ناتنی اش تجارت پدر را ادامه داد که ظاهراً موفق نبود. پس از طرد از جامعه یهود، بیخانمان شده بود اما دوستانش برای او خانه ای و شغلی بعنوان مصحح یافتند. وی سپس حرفه عدسی تراشی را آموخت و با آن مخارج مقتصدانه خود را تأمین میکرد.

مکاتبات او که پس از مرگش چاپ شد نشان میدهد که در دوستی ثابت قدم بود. در آن عهدی که مجلات تخصصی وجود نداشت، مکاتبات فضلا اهمیت خاصی داشت. با این حال مکاتبات او فقط با فضلا نبود. بسیاری از دوستان او کسانی بودند که فقط میتوانستند چیزی از او یاد بگیرند نه اینکه چیزی به او یاد بدهند. یکی از مکاتبان او، پیتر بالینگ بود که کتابچه “نور شمعدان” را نوشت.

در این کتابچه آمده است که هر انسانی نوری درونی دارد. این عقیده ای کواکری است. او این نور را با اصطلاحات اسپینوزایی “نور عقل، مسیحایی در درون هر فرد” تعریف میکند.

شاید اسپینوزا با کواکرها ملاقاتهایی داشت. در سال 1656 کواکر انگلیسی، ویلیام ایمز(8) به آمستردام رفت و با “یهودی طرد شده ای که با او از مسیح حرف زد” ملاقات کرد. این فرد را بسختی میتوان کس دیگری بجز اسپینوزا دانست.

اسپینوزا هیچگاه مسیحی نشد. با این حال در مجلد پنجم رساله الهی-سیاسی مینویسد:
” اگر کسی اصلاً انجیل را نشناسد اما دارای اندیشه نیک باشد و مطابق اصول نیک زندگی کند، خوشبخت است و در درون خود دارای روح مسیح است.”

همچنین در نامه ای به اولدنبورگ مینویسد: ” حرف من این است که حتماً لازم نیست برای نجات، به مسیح در تجسد وی قائل بود (این مفهوم از آموزه های کلیسایی است) فرزند جاوید خدا دارای معنی دیگری است؛ یعنی خرد جاوید الهی، که در همه چیز تجلی میکند مخصوصاً در ذهن آدمی، و نیز بویژه در عیسی مسیح.”
این عقاید راجع به مسیح باب طبع کواکرها و نیز دوستان کلخیانت اسپینوزا بود.

با این حال چیزی در سبک زندگی فرق مسیحی آنزمان و نیز کالوینیستها بود که اسپینوزا با آن مخالفت میورزید: عنصر زهد، مخالفت با تفریح، خنده، شادی. چیزی که امروزه (اگرچه از منظر تاریخی کمی تردیدآمیز) پیوریتانیسم (سره گروی- سلفی گروی- بازگشت به شکل پاک و خالص و اولیه دین) نامیده میشود.

این فکر از دوگانگی روح و طبیعت(ماده) ناشی میشود. اسپینوزا که در فلسفه خود بر این دوآلیسم چیره گشته بود، در کتاب اخلاق (45-42-4) به نفی شادی اعتراض میکند.

هیچ پیوریتانیسمی در فرانسیسکو فان در اندن معروف به “دکتر شاد”، دوست و معلم جدید اسپینوزا که در آمستردام دبیرستان لاتین را اداره میکرد، دیده نمیشد. اسپینوزا چند سالی را با او همخانه بود. فرانسیسکو از جنوب، از بلژیک کنونی که آنزمان تحت سلطه اسپانیاییها بود، فرار کرده بود. او تا چهل سالگی ژزوئیت بود ولی بعداً این مرام را کنار گذاشت، ازدواج کرد و دارای شش فرزند شد که میتوان گفت همگی مثل خودش صاحب ذوق و قریحه بودند.

فان در اندن نه تنها لاتین دان برجسته ای بود بلکه پزشک حاذقی هم بود و به علوم جدید مخصوصاً فیزیک علاقه میورزید. اسپینوزا نزد او لاتین میآموخت. اگرچه یادگیری لاتین را پیشتر آغاز کرده بوده است. از طریق زبان لاتین اسپینوزا توانست با ادبیات کلاسیک آشنا شود طوری که بعدها گاه از آن نقل میکرد. همچنین از این طریق با فلسفه اتم دموکریت، با فلسفه اپیکور، و با نظام فکری جدید دکارت آشنا شد.

اسپینوزا با اینکه فلسفه دکارت را نمیپذیرفت ولی بر آن چنان تسلط داشت که میتوانست آن را بزبان ریاضی توضیح دهد. تنها کتاب او که در زمان حیاتش و بنام خود او منتشر شد مربوط به فلسفه دکارت است نه فلسفه خودش. پس برای اسپینوزا، شروحی که با بدیهیات و قضایا مینوشت، همچنانکه بعدتر در کتاب اخلاق خود از آنها استفاده کرد، اثبات حقیقت نبود بلکه روش مناسبی بود برای شرح و توضیح.

در همان زمان وی به یادگیری زبان ایتالیایی نیز پرداخت و گمان میرود که نوشته های جردانو برونو و لوتسیلیو(جولیو سزار) وانینی را نیز خوانده باشد. این هر دو، قربانی دستگاه تفتیش عقاید شدند و بخاطر عقایدی کشته شدند که بی شباهت به عقاید اسپینوزا نبود. متأسفانه نمیتوان به ضرس قاطع گفت که اسپینوزا نوشته های آنان را خوانده بوده یا نه؟ بنابر این تأثیر آنان بر اسپینوزا همچنان اثبات ناشده مانده است.

بین سالهای 1656 و 1661، سالی که اسپینوزا به راینسبورخ نقل مکان کرد، اسپینوزائیسم زاده شد. او پی فلسفه خود را در همان سالها ریخت. رساله مختصر، که در همان سالها تدوین شده ولی مدتی ناپدید بود تا اینکه در قرن نوزدهم دوباره پیدا شد، شامل ایده های پایه ای کتاب اخلاق است. این کتاب به زبان هلندی است ولی ظاهراً توسط یکی از حلقه یاران وی از زبان لاتین ترجمه شده است.

در همان ایام اسپینوزا مشغول مطالعه آثار جدید سیاسی ماکیاولی ایتالیایی، هابز انگلیسی و هموطن خود هوگو خروت (گروتیوس) هم بود. گروتیوس با کتاب “درباره حقوق صلح و جنگ” خود (1625) مؤسس رشته حقوق بین الملل شناخته میشود. ثمرات این مطالعات اسپینوزا مدتها بعد، در سال 1670، در کتاب رساله الهی-سیاسی وی منتشر شد.

خاندان فان در اندن زندگی خانوادگی شادی داشتند. اهل موسیقی و سرود و نمایش بودند. حتی دختران هم از تحصیلات خوبی برخوردار بودند. بزرگترینشان، کلارا ماریا، آنقدر لاتین میدانست که به اسپینوزا کمک کند. اسپینوزا در آن خانه هم محصل بود و هم معلم. لاتین یاد میگرفت و عبری یاد میداد.

بعضی از زندگینامه نویسان را خیال برداشت که چیزهایی راجع به عشق کلارا و اسپینوزا سرهم کنند اما دخترک در آن زمان سیزده سال بیشتر نداشت. او بعداً با دیرک کرکرینک، محصل دیگری که پزشک شد، ازدواج کرد. دیرک تا آخر عمر اسپینوزا دوست وی باقی ماند. در حلقه یاران اسپینوزا پزشک فراوان بود.

باید این واقعیت را علیرغم میل زندگینامه نویسان پذیرفت که اسپینوزا هیچگاه میلی به زن نشان نداد. هیچ نشانی در زندگی وی از چنین چیزی حکایت نمیکند.

رهبری حلقه یاران با خود اسپینوزا بود. روشنفکری او پنهان نمیماند. میتوان گفت که اسپینوزائیسم متقدم از همین حلقه آغاز شد. بین آنان تجار معمولی مثل یاریخ یِلِس و سیمون دِ فریس هم بودند. اولی تمام کسب و کارش را فروخت تا خود را وقف فلسفه کند. دِ فریس به اسپینوزا پیشنهاد کرد که وارث وی باشد اما اسپینوزا نپذیرفت. سرانجام دِ فریس سالیانه پانصد گیلدن برای اسپینوزا گذاشت اما اسپینوزا مبلغ آن را به سیصد گیلدن کاهش داد و گفت که همین مبلغ برای مخارجش کافی است. تاجر دیگر پیتر بالینگ بود، مؤلف کتابچه ” نور شمعدان”. اسپینوزا با او مکاتبه داشت. نامه ای از اسپینوزا دردست است که به پیتر تسلی میدهد وقتی فرزندش را از دست داده بود.

در آن حلقه یاران کتابفروشی بود بنام یان ریوورتس که تألیفات اسپینوزا را نشر میداد. مه یر و باومیستر پزشک بودند. مترجم قابل خلاسماکر هم بود که آثار دکارت و دُ مونتنی را را ترجمه کرده بود و نیز شجاعانه قرآن را از ترجمه فرانسوی به هلندی برگرداند زیرا عربی نمیدانست. همه این رادمردان روشنفکر و نوآور بودند و از پیامدهای نوآوری نمیهراسیدند.

یکی از این یاران را باید شهید راه اسپینوزا بحساب آورد؛ آدریان کورباخ. او فرهنگ لغاتی برای زبان هلندی تألیف کرده بود ولی آن را محل نشر افکار اسپینوزا ساخته بود. کشیشان کالوینیست او را به کفرگویی متهم کردند و حکام آمستردام نتوانستند از او حمایت کنند. وی در سیاهچال مرد.

در سال 1661 اسپینوزا به روستای راینسبورخ در نزدیکی شهر دانشگاهی لیدن نقل مکان کرد و در خانه هرمان هومان، که کولخیانت بود، سکونت کرد. هومان دو اتاق به اسپینوزا تخصیص داد که یکی اتاق خواب و دیگری اتاق کار او شد. بازدیدکنندگان امروزی میتوانند هنوز صندلی و میز کار او را ببینند. گفته میشود که وی روی همین میز عدسی تراشی هم میکرد.

اسپینوزا بدنبال محل آرامی برای مطالعه و تألیف بود ولی ازدحام مشتاقانی که برای ملاقات میآمدند گاه مزاحم بود. بعضی هایشان را اصلاً نمیشد رد کرد مخصوصا دوستان آمستردامی را که با قایق اسبی(9) میآمدند، وسیله نقلیه ای که آن زمان عمومی بود. دانشجویان کنجکاو دانشگاه لیدن هم میآمدند که مزاحم اوقات مطالعه و تألیف و عدسی تراشی وی شوند.

اسپینوزا نامه های فراوانی به زبانهای لاتین و هلندی نوشت. کتاب اخلاق، شاهکار خود را، در همین زمان شروع کرد و بخشهایی را به آمستردام فرستاد تا در جمع دوستان مورد بحث و فحص قرار گیرد. از خلال نامه های او به اولدنبورگ آلمانی علاقه شدیدش به علوم طبیعی مدرن معلوم است. اولدنبورگ به انگلیس مهاجرت کرد، با دانشمند معروف، رابرت بویل، آشنا و دوست شد و به دبیری انجمن سلطنتی علوم رسید.

اسپینوزا با او راجع به تجارب بویل مکاتبه میکرد چون خودش نمیتوانست نوشته های انگلیسی بویل را بخواند. بدینترتیب گاه بر اساس تجارب بویل حتی خودش دست به آزمایشهایی زد مثلاً با شوره.

اسپینوزا پس از دو سال راینسبورخ را ترک کرد و در فوربورخ نزدیک لاهه ساکن شد. شاید میخواست آرامش بیشتری داشته باشد و شاید هم میخواست به حامیان خود، حکومت “حکام” و رئیسشان یوهان دِ ویت، نزدیکتر باشد. البته معلوم نیست که او شخصاً با یوهان دِ ویت ملاقاتی داشته است یا نه اما معلوم است که تعدادی از هم حزبی های یوهان دِ ویت نظر مساعدی به او داشتند.

اسپینوزا در همین زمان نوشتن کتاب اخلاق را متوقف کرد تا به کتاب دیگرش راجع به سیاست بپردازد؛ رساله الهی سیاسی. بی شک حزب یوهان دِ ویت از این کتاب استقبال میکرد چون میگفت کلیسا نباید حکومت کند.

اسپینوزا در نامه ای به اولدنبورگ سه دلیل برای تألیف این کتاب برشمرد: ضرورت مقابله با پیشداوریهای کشیشان ، تمایل خودش برای اثبات اینکه بیخدا نیست، و ضرورت دفاع از آزادی اندیشه که مدام توسط کشیشان متکبر تهدید میشود.

این کتاب در سال 1670 منتشر شد. نام مؤلف را نداشت و محل انتشارش هم هامبورگ نوشته شده بود. اما خیلی زود لو رفت که نویسنده اسپینوزاست و ناشر ریوورتس و محل انتشار هم آمستردام.

مخالفتهای شدید شروع شد. نه بخاطر نظریات سیاسی کتاب، بلکه بخاطر انکار معجزات و نقد تاریخی انجیل. اسپینوزا طاقت آورد. او به حکام اطمینان داشت و آنها هم واقعاً از وی حمایت کردند. در همین دوره اقامت در فوربورخ شروع کرد به استفاده از مُهری با علامت گل سرخ و واژه لاتین caute که بمعنی “هوشیارانه و بخردانه” است. آیا اسپینوزا به خرد خود اشاره دارد یا به دنیا میگوید که بخردانه عمل کند؟ شاید هم هر دو. توجه داشته باشیم که گل سرخ خار هم دارد (espinosa در زبان اسپانیایی بمعنی خارداراست).

اسپینوزا وقتی شنید دوستش خلاسماکر ترجمه هلندی رساله الهی-سیاسی را آماده چاپ میکند، “هوشیارانه” عمل کرد و از وی خواست که دست نگهدارد زیرا انتشار کتاب اوضاع را بدتر میکند. ترجمه هلندی مدتها بعد از مرگ او منتشر شد، در سال 1693، و مطابق شناسنامه کتاب محل انتشار برِمِن آلمان است!

در سال 1669 اسپینوزا به لاهه نقل مکان کرد. از سال 1671 در خانه هندریک فان دِر اسپایک. در خانه او اسپینوزا تا آخر عمرش ماند. فان دِر اسپایک نقاش و چهره نگار بود.

در همین دوره سیاست یوهان دِ ویت شکست خورد. لویی چهاردهم، خورشید-شاه فرانسه، که متحد دِ ویت بود به او پشت کرد و با چارلز دوم انگلیس و دو اسقف جنگ طلب آلمانی علیه هلند همدست شد. در دوران کرامول، هلند میزبان این چارلز تبعیدی بود.

خیلی زود بخش بزرگی از کشور اشغال شد. مردم بیمناک شدند. فقط استان هلند(10) را آب نجات داد. اورانژیستها و کالوینیستها یوهان دِ ویت را به خیانت متهم کردند. در اعلامیه هایی که علیه او پخش شده، کسی ادعا کرد که در میان کتابهای او رساله سیاسی-الهی اسپینوزا هم بوده است: “کتابی که آن یهودی مرتد بنایش را در جهنم با کمک شیطان و اطلاع دِ ویت و همدستانش پی ریخته است.”

در ماه اوت سال 1672 غوغائیان یوهان دِ ویت و برادرش کورنلیس را در میدان مرکزی لاهه کشتند، جسدهایشان را مثله کردند و بر دار آویختند. اینک مجسمه هایشان همانجا برپاست. هیچ یک از قاتلان محاکمه نشدند. کشیشان گفتند خدا آنها را تنبیه کرد!

اسپینوزا این بار صبر زاهدانه خویش را از دست داد. صبری که در تمام دوران طرد و تهمت و آبروریزی مددش بود. نوشته ای آماده کرده بود با این مضمون: “وحشی ترین وحشیها” (11) و میخواست از خانه خارج شود که نوشته را بر در کلیسایی که کشیشی علیه دِ ویت موعظه میکرد نصب کند. اما صاحبخانه، فان در اسپایک، در را قفل کرد و جلویش را گرفت و درواقع جانش را نجات داد.

با واقعه برادران دِ ویت، اعتبار و افتخار آزادترین جمهوری اروپا بدست مشتی اوباش متعصب غیرتی فروریخت. دوران آزاداندیشی بسر آمد. جامعه بسته بر جامعه باز پیروز شد. و ما قرن بیستمی ها میدانیم که اینها به چه معنی است؟!

در حالی که ارتش فرانسه بخش بزرگی از کشور و از جمله شهر اوترخت در مرکز کشور را اشغال کرده بود، اسپینوزا به آن شهر دعوت شد. مارشال کونده فرانسوی که عقاید آزادی راجع به مذاهب داشت و در باره اسپینوزا شنیده بود، میخواست او را ببیند. اسپینوزا با اجازه مخصوص از میان نظامیان اشغالگر به اوترخت رفت. مقامات هلندی از این ملاقات باخبر بودند و شاید هم توقع داشتند که این ملاقات بابی به معاهده صلح بگشاید. ولی در این اثنا کونده به فرانسه فراخوانده شد. اسپینوزا چند هفته ای در اوتریخت ماند، با فضلای فرانسوی و هلندی دیدار و گفتگو کرد و به خانه بازگشت.

پس از اینکه بخانه برگشت عده ای مقابل خانه او و بر علیه او تظاهرات راه انداختند. اسپینوزا به صاحبخانه گفت که آماده است بیرون برود و با آنها گفتگو کند و این کار را کرد. اسپینوزا به تظاهرکنندگان گفت:
“من با اطلاع و موافقت مقامات هلندی به اوترخت رفتم. من جمهوری خواه خوبی هستم…”
ظاهراً این جملات تظاهرکنندگان را آرام کرد.

در سال 1673 دانشگاه هایدلبرگ اسپینوزا را بعنوان استاد فلسفه دعوت کرد. اما وی نپذیرفت. اول اینکه بیشتر ترجیح میداد درس بخواند تا درس بدهد، و دوم اینکه شک داشت این شغل آزادی او را محدود نکند.
با این حال در هلند ارتجاع پیروز میشد و جریان اوضاع بر علیه اسپینوزا بود.

در سال 1674 کتاب رساله الهی-سیاسی او غدغن شد. میگویند به خواست ویلم سوم شاهزاده اورانژ بوده که پس از مرگِ دِ ویت قدرت را قبضه کرده بود. این شاهزاده اما در زمینه نظامی شایستگی هایی داشت.

در سال 1674 قلمرو جمهوری هلند از دست دشمنانش آزاد شد و جنگ به نواحی برونمرزی کشیده شد. دریاسالار معروف هلندی، دِ رویتر، بر ناوگان دریایی انگلیس چیره شد و انگلیس ناگزیر با هلند از در صلح در آمد. اسپانیا، دشمن سابق، از قدرت فرانسه میترسید و بهمین خاطر به حمایت از هلند وارد جنگ شد. سوئد هم همینطور.

علیرغم اینکه اوضاع وفق مراد اسپینوزا نبود ولی وی میتوانست هنوز به حمایتهای دوستان خود مستظهر باشد. مهمانان و مکاتبان کم نبودند. از جمله فضلای معروفی چون چیرنهاوس، که با او مکاتبه داشت، و لایبنیتس، تنها کسی که میتوانست فلسفه اسپینوزا را بطور کامل بفهمد.

لایبنیتس و اسپینوزا یکدیگر را در خانه فان دِر اسپایک دیدند. اسپینوزا 43 ساله و بیمار بود. سل داشت. بیماری ای که سال دیگر او را از پا درآورد. لایبنیتس 30 ساله و بلندپرواز بود. وی بعدها تلاش کرد ملاقات خود را با اسپینوزا بی اهمیت جلوه دهد.

اسپینوزا علیرغم بیماری و دشمنی دائم التزاید دنیا با او با رضایت خاطر زیست. روابط او با آقا و خانم فان دِر اسپایک دوستانه بود. یکشنبه که آنها از کلیسا برگشتند، اسپینوزا با آنان جامی نوشید. آنان در باره موعظه کشیش کلیسا سئوالاتی داشتند و از او درخواستند که بعضی مسائل غامض مذهبیشان را برایشان توضیح دهد. خانم فان دِر اسپایک شک داشت که مذهبش بتواند او را نجات دهد. اسپینوزا او را تسلی داد و آرام کرد.

اسپینوزا پنج سِفر اول از عهد عتیق را به هلندی ترجمه کرد، شاید بعنوان تمرین زبانش، اما از نتیجه کار راضی نبود و چند روز قبل از مرگش همه آنها را سوزاند. علاوه بر آن، دستور زبانی هم برای زبان عبری به لاتین نوشته بود.

آخرین اثرش را که رساله سیاسی (12) نام داشت نتوانست تمام کند. این اثر درباره سیاست است ولی از الهیات سخنی نیست. شاید نمیخواست دوباره با ملایان یهودی و مسیحی دربیفتد. در این کتاب به شیوه ای رئالیستی سلطنت و آریستوکراسی را تشریح میکند. اما سوگمندانه مرگ مهلتش نداد تا فصل دموکراسی را هم بنویسد.

ماههای آخر، هم او و هم دوستانش میدانستند که مرگ نزدیک است. یکشنبه 21 فوریه 1677، وقتی آقای فان دِر اسپایک و خانواده اش به کلیسا رفته بودند، اسپینوزا در آرامش مُرد.

شش کالسکه تشریفات و مقامات عالیرتبه تابوت او را تا مزارش در “کلیسای نو” لاهه مشایعت کردند.
کولروس، کشیش لوتری، که با عقاید اسپینوزا موافقت نداشت ولی با اطلاعاتی که از خانواده فان دِر اسپایک درباره او بدست آورده بود او را تحسین میکرد، مراسم لازم را بجا آورد.

جاکتابی اسپینوزا، که در آن دستنوشته های کتاب اخلاق خود را قرار داده قفل کرده بود، به دوستانش در آمستردام رسید. آنان بلافاصله دست بکار شدند تا آثار اسپینوزا را بزبان لاتین و ترجمه هلندی آنها، منتشر کنند. در همان سال “آثار باقی مانده” (13) او چاپ شد و در سال 1678 ترجمه آن. اما در ژوئن همان سال حکومت آثار او را غدغن کرد. حسب حکم او؛ لامذهب، بیخدا و کافر بود! و در قرن بعدی عده بسیار اندکی از اسپینوزا خبر داشتند.

1- و او (الیسع) چون به راه برمی‌آمد، اطفال کوچک از شهر بیرون آمده، او را سخریه نموده، گفتند: «ای کچل برآی! ای کچل برآی!» و او به عقب برگشته، ایشان را دید و ایشان را به اسم یَهُوَه لعنت کرد؛ و دو خرس از جنگل بیرون آمده، چهل‌ودو پسر از ایشان بدرید.(ویکیپدیای فارسی)

2- متن محذوف در این کتاب را میتوانید از ویکیپدیای فارسی بخوانید:
” به قضاوت فرشتگان و روحانیون، ما، باروخ اسپینوزا را تکفیر می‌کنیم، از اجتماع یهودی خارج می‌کنیم و او را لعنت و نفرین می‌کنیم. تمامی لعنت‌های نوشته شده در قانون (منظور تلمود و تورات است) بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد. وقتی خواب است بر او لعنت باد، وقتی بیدار است بر او لعنت باد، وقتی بیرون می‌رود بر او لعنت باد و وقتی بازمی‌گردد بر او لعنت باد. خداوند او را نبخشد و خشم و غضب خدا علیه او مستدام باد، خداوند نام او را در زیر این خورشید محو کند و او را از تمامی قبایل اسرائیل خارج کند. ما شما را نیز هشدار می‌دهیم، که هیچ‌کس حق ندارد با او سخن بگوید، چه به طور گفتاری و چه بطور نوشتاری. هیچ‌کس حق ندارد به او لطفی بکند، کسی حق ندارد با او زیر یک سقف بماند، و در دو متری او قرار بگیرد، و هیچ‌کس حق ندارد هیچ نوشته‌ای از او را بخواند.” (ویکیپدیای فارسی)

3- در متن کتاب چهار یارد و در متن فارسی ویکیپدیا دو متر ذکر شده است.

4- مارانو (اسپانیایی: maˈranos) یهودیانی بودند که در سرزمین اسپانیا و پرتغال کنونی می‌زیستند و مجبور شدند تحت فشار به مسیحیت بگروند ولیکن در خفا به پیروی از تعالیم دین یهود ادامه دادند…
لغت مارانو از لغت عربی محرم به معنی حرام شده گرفته شده‌است. این لغت در اسپانیای تحت سلطه مسلمانان به خوک اطلاق می‌شد که در نزد مسلمانان و یهودیان حرام بود. مارانو هنوز هم در اسپانیایی به معنی خوک و کثیف است… در پرتغالی این اصطلاح فقط به یهودیان مسیحی شده اطلاق می‌شود. امروزه در بین تاریخدانان لغت مارانو کمتر مورد استفاده قرار گرفته و بیشتر لغت آنوسی استفاده می‌شود…
(ویکیپدیای فارسی)

5- منونایتها (انگلیسی: Mennonite) گروهی از مسیحیانی هستند که از کلیسای فرقه آناباپتیست پیروی می‌کنند. رهبری این دسته از آناباپتیستها را که بعدها منونایت نامیده شدند، منو سیمونز هلندی به عهده داشت. آنها معتقد بودند که مارتین لوتر و اولریش تسوینگلی به اندازه کافی به اندیشه‌های اصلاحگرانه خود پایبند نیستند و در عملی کردن اندیشه‌های اصلاحی خود فاقد ابتکار و سرعت عمل هستند. (ویکیپدیای فارسی)

6- کولخیانت ها ( کولگیانت ها – کولژان ها ) جنبشی لیبرال را در سال 1648 در دل مسیحیت تشکیل داده بودند. آنان از نوعی مسیحیت بین المللی پشتیبانی میکردند. حسب عقاید آنان ایمان واقعی نمیتواند هیچ مؤمنی را طرد کند حال این مؤمن از هر مذهبی که میخواهد باشد. بیزاری از جزمیات و فقه نزد کولخیانت ها موجب شده بود که آنان بر تجربه تأکید ورزند…(ویکیپدیا)
Eng. The Collegiants – Latin: Collegiani – Ned. Collegianten

7- بحثهایی در خصوص مشابهتهای نظرات اسپینوزا با ابن رشد و ابن عربی وجود دارد که باید با احتیاط ملاحظه شوند.

8- William Ames /eɪmz/; Latin: Guilielmus Amesius; 1576 –1633

9- در متن از قایقی نام برده میشود که در مسیر کانال با اسب و امثالهم کشیده میشود و قبلاً در هلند (و میدانم در فرانسه هم) مرسوم بود. به هلندی و انگلیسی Trekschuit و به آلمانی Treckschute نامیده میشود. من نام فارسی این شناور را نمیدانم. اگر کسی میداند منت بگذارد به من هم بگوید.

10- ما در زبان فارسی کل کشوری را که مردمش ندرلاند مینامند، هلند میگوییم. در واقع “هلند” فقط نام دو استان در کشور است. نوعی تسمیه بر سبیل تعمیم جزء معروف بر کل کمتر معروف.

11- ultimi barbarorum

12- Tractatus Politicus

13- Opera Postuma

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)