مصدق، موسوی و … ؟
امیرحسین بریمانی

مصدق:
آیا تجمع کودکان در پارک، نمونه ی آماتوری از کارناوال باختینی نیست؟ دورانی که سوژه، هنوز سوژه (در معنای شهروندیِ آن) نشده و بیرون از نظام ایدئولوژیک مانده است. به همین دلیل نمی توان او را بخاطر خروج از هنجار، مورد توبیخ قرار داد. حال، ورود بزرگسال به جمع آنان، به مثابه ی ورود ناهنگام نشانه یی از نظم نمادین تلقی می شود که برای کودکان قابل پذرش نیست البته مگر اینکه بازنمودی غیرحقیقی از نظم نمادین را “پذیرش” بدانیم. به صورتی غیرمستقیم قصد دارم بگویم کارناوال باختینی، چیزی جز یک جامعه ی لیبرالِ ایده آل نیست! حال اگر مصدق را ورود یک بزرگسال به لیبرالیسمِ آماتورِ کودکان تصور کنیم، تناقضی بزرگ پدید می آید. چراکه در این مقال، نقش مصدق را به عنوانِ روان ضربه ی لیبرالیسم به نظام نمادینِ آن دوران، پیش فرض گرفته ایم. بگذارید تناقض را به نفع مصدق رفع کنیم:
لیبرالیسم آماتور، معنایی جز “نیمی از یک واقعیت” نمی دهد که به قول آن اصطلاح از کار افتاده، “بدتر از تمامی یک دروغ” است. اگر مولفه های حکومتی و از طرفی دیگر ضدحکومتی (انقلابی) را از نظام ایدئولوژیکِ آن دوران کسر کنیم، گفتمان مذهبی باقی می ماند؛ همینجا در باب آسیب شناسیِ کودتای 28 مرداد، باید بگوییم که گفتمان مذهبی بود که مانع از پذیرش مصدق شد. درواقع تنها مانعِ مصدق، کودتا نبود بلکه توده نیز توان پذیرش تبعاتِ وجودیت مصدق در نظم نمادین را نداشت و عملن از بابت کودتا، احساس شادمانی می کرد چراکه مصدق، سبب ساز شرمندگی شرعی می شد!

موسوی:
موسوی در خوشبینانه ترین حالت، یک دال تهی ست؛ موسوی هر آن چیزی ست که انقلاب 88 می خواست! اما حالت واقعیِ آن بدین شکل بود که او آنچنان هم منعطف نبود و انتظارات 88 را برآورده نساخت و در نتیجه ی “این ندانم کاری”، موسوی و انقلاب، هردو آرامِ تحمیلی گرفتند. دلیل حصرِ موسوی این است که گفتمان مردمی به او اعتماد کرد و او را دال تهی در نظر گرفت که واقعن چنین نبود. کافی ست کمی از کارنامه او را به یاد بیاوریم. اما حال به دلیل کنار هم نشینیِ حوادث احتمالی، او نماد آزادی خواهی شده است و این، در قحط الرجالیِ اسطوره، غنیمت است! موسوی هم در پاسخ اخیر خود به باهنر (گرچه مجبور است تکذیبش کند)، نشان داد که از چنین فیگوری بدش نیامده است.
نقش موسوی در 88، دقیقن نقطه مقابل مصدق بود: یک واپس گرای زیرپوستی. ازین رو می توانیم بگوییم موسوی یک اصلاح طلبِ واقعی ست. پس اگر ما به تغییرات باور داشته باشیم و انقلاب را همچون پوپر، ناکارآمد بدانیم، موسوی همان چیزی ست که می خواستیم! اما در 88، چنین اتفاقی ممکن نشد. جریان تغییر خواهی در وضعیت 88، بلاتکلیف بود و نه موسوی و نه گفتمان روشن فکری، از تحمیل یک پروبلماتیکِ وحدت بخش به آن، ناتوان ماندند. شاید در اینجا بتوانم خطر کنم و بگویم که در 88، توده نتوانست خواسته های خود را به موسوی تحمیل کند چراکه اصلن نمی دانست چه چیزی را “می تواند” بخواهد! فکر می کنم این امر، دلیلی جز کسالت زدگیِ روشن فکری مان نداشته باشد.

سیستم:
در این وانفسای تردیدها، جریان خوبی در حال جریان است که نه ارتباطی به گفتمان مردمی دارد و نه به صورتی مستقیم به ارکان قدرت مرتبط می شود. این اتفاق را سیستم به صورت خود به خودی و البته ناآگاهانه طی می کند و آن، برون رفت از وضعیت استثناییِ یک قرن است. زمانی که مصحلتی جز قانون در جامعه حاکم نباشد، فرا خواهد رسید! حال کمی ازین جمله شعارگون فاصله بگیریم و موانع این جریان را نیز بشناسیم: اصول گرایی؛ که اتفاقن در میان توده، طرفداران بیشتری دارد تا در قدرت. حال اگر مرادمان از سیستم، تمامی اجزا و ارکان جامعه باشد، پس چطور می توانیم اصول گرایان را مانع این فرآیندِ سیستم بدانیم؟ درواقع اصول گرایان، ناخواسته در این فرآیند دست دارند اما از طرفی هم مازادهای این جریان، در سیستم اخلال ایجاد می کنند. درواقع شاید بهتر باشد بگویم اصول گراییِ افراطی، کنش هایی ایجاد می کند که سیستم، توان پاسخگوییِ معقول به آن را ندارد. حمله به سفارت عربستان و برتری اصول گرایان در انتخابات مجلس 94 در شهرستان ها، گویای همین امر اند و حال دیگر می توانیم از نمونه های آن در گفتمان قدرت چشم پوشی کنیم! با توجه به وجود چنین افراطی گراییِ منحطی، چاره یی جز پرهیز از آلترناتیو احساسی نداریم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)