روشنفکر/ ابراهیم هرندی از روشنفکران و نویسندگان خوش‌فکری است که در طول این سال‌ها، بیش از پیش به مسایل نظری در حوزه علوم انسانی روی آورده است. مقالات متعدد و… و کتاب‌های ارزشمندی همچون «برآیش هستی» به قلم وی منتشر شده که مورد توجه صاحب‌نظران قرارگرفته است. از اینرو تارنمای روشنفکر گفتگویی با ایشان داشته که نوشتار پیشرو حاصل آن است.

تعریف شما از روشنفکر و روشنفکری چیست؟

روشنفکری، کوشش در راستای پرده برداری از روی «حقیقت» و برهنه کردن آن در گستره همگانی ست. حقیقت ، همیشه در همه جا، در پرده های چند لایه ای از «واقعیت» پنهان بوده است. واقعیت، چیزی ست که درنخستین نگاه، دیده می شود و لایه رویینِ هر پدیده را بما نشان می دهد. اما حقیقت رازی ست که واقعیت ها، روی آن را می پوشانند و آن را پنهان می کنند. این چگونگی، بخشی از ترفندمندی نظام قدرت است تا ذهن ما را بسوی نتیجه ای که می خواهد، رهنمون کند. برای نمونه، این که شمارِ سیاهپوستان درزندان های آمریکای شمالی، بیش از شمار سفید پوستان، نسبت به جمعیت این دو گروه در آن کشور است، واقعیت است. واقعیتی که اطلاعاتِ آماری، تاریخی و پژوهشی نیز، پیشتوانه های آن هستند. اما حقیقتی که در دل این واقعیت پنهان است، این است که سیاهپوستان به دلایل چند گانه ای از جمله؛ پیشینه تاریخی، نداشتن میدانِ برابر با سفید پوستان برای خود آزمایی، دوری از مراکز قدرت و امکانات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و بازتاب های آن ها، یعنی یتبعیض و تهیدستی و نداشتنِ دانش و فن و ترفندمندی، حضور چشمگیرتری در زندان های آن کشور دارند. در اینجا، بسنده کردن به واقعیت، می تواند ذهن ما را به این نبیجه برساند که، لابد سیاهپوستان، چیزی کمتر از دیگران دارند. چنین است که می گویم، کارِ ِروشنفکر، باید برداشتن پرده های واقعیت از روی حقیقت باشد.

ترفندِ پوشاندن حقیقت با پرده های راست نمایی از واقعیت، از زمانی در زندگی انسان پدید می آید که در میان قومی، قبیله ای و یا مردمِ سرزمینی، جمعیت بر میزان فرآورده های زیستبومی پیشی می گیرد و دیگر خوراک و نوشاک و پوشاک و مسکن، برای همگان نمی تواند وجود داشته باشد. در چنان جایی، اندک، اندک، گارگاه های ذهنی واقعیت سازی، برای پرده پوشی ِ حقایق پدید می آیند و کار بجایی می رسد که نهادهای واقعیت ساز، مانند؛ حکومت، مذهب، آموزش و پرورش، زندان و ده ها نهاد دیگر با ادبیات و اخلاق ویژه خویش، در جامعه پیدا می شوند.

نسبت روشنفکر و روشنفکری با مولفه قدرت چیست؟

اگر از نگرشی که در پرسش پیشین آورده ام، نگاه کنیم، باید بپذیریم که روشنفکران خود بخشی از معادله قدرت هستند. البته بخشی که رویاروی بخش دیگر می ایستد. قدرتمندان با ساختن واقعیت های رایج در هر زمان، می کوشند که ذهن مردم را در راستای سودِ خود کوک کنند. اما روشنفکران با کوشش در نشان دادن ساختار دروغینِ آن واقعیت ها، به برهنه کردن حقیقت در گستره همگانی می پردازند. برای نمونه، قدرتمند ادعا می کند که واقعیت این است که کشورِ ما امن ترین کشور جهان است. اما روشنفکر نشان می دهد که رازِ پشت پرده این امنیت گورستانی چیست و چگونه و با چه بهایی پدید آمده است.

نگاه و تعریف شما به سکولاریسم و سکولاریزاسیون چیست، آیا می‌توان این دو مفهوم همسو را از جهاتی از هم متمایز ساخت؟

سکولاریسم گفتمانی ست که از دلِ کوران ِ جنگ های مذهبی در اروپا پدید آمد و در آغاز، راهکاری برای جدایی دین از دولت بود. این گفتمان، برآیندی از نگرش مدرنِ انسان به هستی ست که در آن انسان بجای خدا می نشیند و همه پدیدارها را در پیوند با سود و زیان آن ها برای خود تعریف می کند. نگرشی که در آن سرچشمه ارزش ها زمینی می شوند و پی آیند آن زمینی شدنِ منشأ قدرت، اخلاق، حقوق و نهادهای اجتماعی ست.

سکولاریسم در روزگارِ ما به گونه های چندی بخش بندی شده است، مانند؛ فلسفی، حقوقی و سیاسی. دوست اندیشمندم دکتر اسماعیل نوری علا، که سال هاست پژوهشگر این گستره است، با بررسی این گونه‌ها و نیز نیک و بدِ آن ها، گونه تازه ای از سکولاریسم را پیشنهاد کرده است که وی آنرا «سکولاریسم نو» می خواند. چرا سکولاریسم نو؟ پاسخ را باید خودتان در نوشته های دکتر نوری علا بخوانید.

اما سکولاریزاسیون، فرآیندِ دین زدایی از فرهنگ و نهادهای اجتماعی و رها کردن آن ها از چنگ دینمداران است. تجربه تاریخ زیسته، نشان داده است که سکولاریسم، بخودی خود بجایی نمی رسد. یادمان باشد که صدام حسین هم حکومت خود را سکولار می خواند. بشار اسد هم.

با توجه به شرایط حاکم بر ایران، آیا نگاه به سکولاریسم و توجه جدی به آن را یک ضرورت نمی بیند؟

به گمان من، پرداختن به اندیشه های سکولار می بایست که از دوران مشروطه در ایران آغاز می شد. شوربختانه جامعه ما، اکنون با سرخوردگی از آنچه در چند دهه ی گذشته بر او رفته است، ایمان خود را به افسانه های آشنا از دست داده است، اما چیزی برای جایگزینی آن ها ندارد. یکی از گرفتاری های اساسی کشور ما این بوده است که تا کنون گستره همگانی درآن کشور، هماره میدانی برای شعبده بازی و مردم فریبی بوده است. از اینرو، همیشه بجای بررسی گیرهای فرهنگی و اجتماعی، سخن از گیرنماها بوده است.

خرافه و خرافه گرایی یکی از مصیبت‌هایی است که جوامع شرقی خاصه خاورمیانه با آن روبروهستند. آیا ارتباط معناداری بین خرافه گرایی و باورهای مذهبی با گستره همگانی وجود دارد؟

باورهای مذهبی، شکل تاریخی و نهادینه شده ی خرافات کهن هستند. رویدادهای چند دهه گذشته جهان نشان داده اند که این باورها چه بهای گرانی برای مردم بسیاری از کشورها، مانند، ایران داشته اند.

در پیوند با گستره همگانی، باید بگویم که این گستره در فرهنگ‌های مذهبی، تک صدایی و یک بعدی ست. مجلس روضه خوانی و تغزیه، بهترین نمادهایِ این چگونگی هستند. در آن مجالس، همگان می‌توانند تماشاگر باشند. همین و بس. بدبختانه، گستره همگانی در کشور ما، مانند همه نهادهای آموزشی و پرورشی ما، به گونه دهشتناکی به خرافه آلوده اند. گستره همگانی مدرن، در کشورهای دموکراتیک، برآیندی از فرهنگ گفتگو در آن کشورهاست که شوربختانه هنوز در فرهنگ ایرانی شکل نگرفته است. بسیاری از سخنورانِ ایرانی هنوز با روضه خوانی اُخت تر هستند تا با گفتگو و کلنجارِ شفاهی و نوشتاری. بخشی از این چگونگی برای آن است که خفقان سیاسی درسده گذشته سبب شد که فرهنگِ گفتگو در دانشگاه‌های ما شکل نگیرد.

در طول این سالها مفهوم «برآیش» را در نوشته‌هایتان بیش‌از پیش می‌بینیم، منظورتان از این واژه چیست؟ و چرایی و چگونگی پیدایش هستی را با توجه به آن چگونه تبیین می‌کنید؟

تئوری داروین که براساس آن همه گیاهان و جانوران کنونی جهان از دگرگون شدن تدریجی گیاهان و جانوران پیشین شکل گرفته ‏اند، در دوسده ِگذشته واتاب ِ ژرفی بر بسیاری از دانش ‏های مدرن مانند؛ زیست شناسی، ژن پردازی، یاخته شناسی، دام پروری، پزشکی و درمان، داروسازی و رفتار شناسی داشته است. متاسفانه گزاره ‏های بنیادین ِاین تئوری آن گونه که باید به زبانِ فارسی برگردانده نشده است. از این رو، برای بسیاری از ما شنیدن نام داروین، همیاد با، «تئوری تکامل» و این جمله کلیشه ‏ای است که؛ «انسان از نسل میمون است.» چارلز رابرت‌ داروین‌، زیست‌ شناس‌ِ انگلیسی‌ که‌ در سده‌ نوزدهم‌ میلادی‌ می‌ زیست‌، تئوری‌ تازه ‌ای‌ درباره‌ چگونگی‌ِ پیدایش‌ زیندگان ارائه‌ داده‌ است‌ که‌ من‌ آن‌ را تئوریِ «بَرآیش‌» می خوانم.(برآیِش بر وزن سرایش را در این جا در برابرِ»Evolution» آورده‏ام. پیش از این در زبانِ فارسی واژه «تکامل»، براى این مفهوم به کار برده شده است که بارِ معنایى آن مخالفِ Evolution است. تکامل، اشاره به پروسه اى هدفمند و حساب شده دارد که در آن رده بندىِ زیندگان، ساختارى نردبانى دارد و انسان بر بالاترین پله آن جا گرفته است. نگرشِ داروینیست، درست رویاروى این چشم انداز قرار مى گیرد و از اینرو، من واژه «برآیش» را بجاى تکامل در برابرEvolution مى گذارم.) از دیدگاه داروین، برآیش‌، روندِ دگرگونی‏ های‌ ساختاری‌ِ زیندگان‌ از آغاز پیدایش‌ هستی ‌تاکنون‌ بر روی‌ زمین‌ است‌. این‌ روند نزدیک‌ به‌ سه‌ میلیارد سال‌ پیش‌ با آغاز نخستین‌ جرقه‌ زندگی‌ آغاز شده‌ است‌ و همزمان‌ و همگام‌ با دگرگونی ‏های ‌زیستبومی‌، گونه ‌ها، دسته ‌ها و رسته ‌های‌ گوناگونی‌ از قارچ‏ ها، ویروس ‏ها، باکتری ‏ها، گیاهان‌ و جانوران‌ گوناگون‌ پدید آورده ‌است‌. برآیش‌، روندی‌ هماره‌ در کار و پایان‌ ناپذیر است‌ و تا هنگامی‌ که‌ زندگی‌ بر روی‌ زمین‌ هست‌، کشش ‏ها و کوشش ‏ها و واکنش‏ های ‌برآیشی‌ نیز در کار خواهد بود. از این‌ چشم‌ انداز، همه‌ زیندگان‌ کنونی‌ زادگان‌ِ تک‌ یاخته‌ ای‌ هستند که‌ اندی‌ پس‌ از سرد شدن‌ پوسته‌ رویین‌ِ زمین‌ در دریا برآمد و اندک‌ اندک‌ در گذرِ تاریخ‌، فواره‌ وار به‌ شاخه‌ ها و خوشه‌ ها و ذره‌ های‌ گوناگون ‌روی گردانیدند. بنابراین‌، هستی‌ چشمه ‌ای‌ همگون‌ داشته‌ است‌ و همه‌ زیندگان‌ هنوز نیز نیازهای‌ بنیادین‌ِ همگونی‌ دارند: نمونه‌ این‌ چگونگی‌، نیاز به‌ هوا، آفتاب‌، خوراک‌ و نوشاک‌ است‌.

در یکی از سخنرانی‌‌هایتان عبارتی را با این مضمون مطرح کردید: «ذهنیت، شیوۀ دیدن و رویارویی ما با جهان را در اختیار ما می‌ نهد.»، لطفا کمی درباره این موضوع توضیح دهید.

ذهن ما، ابزار شگفتی ست که میان ما و جهان میانجیگری می کند و جهان و پدیدارهای آن را برای ما قابل درک و شناسایی می نماید. این ابزار را همه جانوران دارند اما آنچه ذهن انسان را از دیگر جانوران جدا می کند، توانایی آگاه بودن آن از بودن در جهان و نیز توانِ جدا کردن خود از آن است. این ابزار، که باید آن را تا اطلاع ثانوی، شگفت ترین برآیه ی هستی دانست، جهانِ کوچکی در ذهن ما می سازد که پیوند یکراست و شگفت انگیزی با جهان بیرونی دارد. برای نمونه، پژوهش های گمانه نگاری نشان داده است که هنگامی که کسی فاصله ی میان دو نقطه را حدس می زند، همیشه این حدس از درصد بالایی از درستی همراه است. این ذهنیت را دانش ژنتیک ما همراه با آموزه های زیستی چنان می سازد و می پردازد که ما با کاربردِ آن شیوه ی چگونه زیستن در فرهنگ خود را چنان می دانیم که نمی دانیم که دستگاهی در مغز ما هماره در کار گمانه زنی و برنامه ریزی با لگاریتم های شگفت آور است.

ارزش والای این ذهنیت چنان است که هنگامی که کارایی آن براثر بیماری و یا تصادف از کار می‌افتد، فرد را از رده انسان کارا بیرون می زنند و به بایگانی ِ خانه بی مغزان می سپارند.

با تشکر از وقتی که در اختیار روشنفکر قراردادید.

سپاسگزازم از شما و نشریه ارزشمندتان.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)