سازه ای بر سنگ
فلسفه اسپینوزا پس از سیصد سال
آلبرت گودهر
(۸)
فصل هفتم – سیاست

اگر هستی هر انسانی آغازی داشته باشد ولی پایانی نه، اگر زندگی کوتاه زمینی ما تنها تمهیدی باشد برای سعادت ابدی در بهشت یا عذاب ابدی در دوزخ، و اگر تنها دین بتواند ما را از عذاب ابدی برهاند، پس همان بهتر که تئوری سیاسی به الهیات پیوند بخورد و حکومت خوب حکومتی باشد که هدف حیات انسانی را مطابق شعارهای دینی برآورده سازد!

دانش مستقل درباره سیاست نمیتوانست تا پس از پایان قرون وسطی پا بگیرد، یعنی وقتی که ماکیاولی و هابز دولت را بمثابه امری هنری مورد تفحص قرار دادند. اما حتی امر هنری نیز میبایست در خدمت چیزی باشد. ماکیاولی اعتقاد داشت که هدف دولت قدرت است، اما قدرت برای چه؟

اسپینوزا بحق به او انتقاد میکند که او هیچ هدفی به دولت خود نمیدهد. هابز اما میگفت که دولت لازم است، چون انسانها طبعاً دشمن یکدیگرند و بنابر این به قدرتی نیاز است که مردم از آن بترسند و اطاعت کنند. نزد اسپینوزا، انسانهایی را که فقط بخاطر ترس، از حکومت اطاعت میکنند مشکل بتوان انسان نامید.

تئوری سیاسی اسپینوزا را، که وی آن را نخست در رساله الهی-سیاسی(۱) که در سال ۱۶۷۰ منتشر شد و سپس در رساله سیاسی(۲) که موفق به اتمامش نشد مطرح میکند ، فقط بر پایه کتاب اخلاق میتوان فهمید.

اسپینوزا در این شاهکار خود اثبات میکند که تنها راه بسوی آزادی راه عقل است که راه بی اشتباه آگاهی شهودی هم هست. اگر انسانها مطابق عقل زندگی میکردند قدرت حکومت لازم نبود. حال که چنین نیست، و حال که حتی تصور آن هم در آینده نزدیک خیال محض است، پس مردم به حکومت نیازمندند تا با وضع قوانین شایسته و ایجاد نهادهای لازم، زندگی عقلی را تأمین کند.

حکومت نمیتواند مردم را عاقل کند اما میتواند آنها را به رفتارهای معقول هدایت کند. به سخن دیگر، نهادهای مردمی یا فرهنگ (این واژه را اسپینوزا و معاصران وی بکار نبرده اند) باید مدرسه عقلانیت باشند.

چون هیچ انسانی را بزور نمیتوان عاقل کرد، نهادها باید بگذارند عقاید آزاد باشد. دشمنان واقعی نظم عمومی نه دگراندیشان بلکه آنانی هستند که میخواهند عقاید مخالف را سرکوب کنند.

فقها درباره خواست خدا صحبت میکنند که ما میتوانیم از آن فقط اطاعت یا سرپیچی کنیم. پس آنان درباره خدایی صحبت میکنند که میخواهد حکومت کند اما درواقع هنوز بر تمام دنیا حاکم نشده است.

هیچ اتفاقی نمیافتد مگر اینکه خدا بخواهد. خدا با انسان متقی عمل میکند، ولی عمل ستمگر و سارق هم با اوست. گیهم واحد است. خدا هیچ گاه و هیچ جا از او دور نیست. خدا قانونگذار نیست. قوانین خدا همان قوانین طبیعت است که نمیتوانیم اطاعت نکنیم. بنابراین قوانین الهی نمیتواند اساس اجتماع انسانی باشد.

اسپینوزا مفهوم قرارداد اجتماعی را که انسانها براساس توافق میان خود منعقد میکنند از هابز گرفته است. انسانها زمانی حقوق خود را – که معنایی جز قدرت ندارد- به حاکم تفویض کرده اند.

مفهوم قرارداد اجتماعی، مفهومی با تاریخچه ای دراز است. یک سده بعد از اسپینوزا، به اساس مهم فلسفه سیاسی روسو بدل شد و بدینترتیب بعدتر روی انقلاب فرانسه تأثیر گذاشت. ظاهراً اسپینوزا آنرا بعنوان یک فاکت تاریخی تلقی نمیکرد بلکه فقط برای توضیح نظری از آن سود میجست چون در تألیف بعدیش حرفی از آن نزده است.

اهمیت این تئوری در این است که قدرتی که جامعه انسانی را اداره میکند نه از خدا یا طبیعت، بلکه از خود انسانها میآید.

حکومتها برای تنظیم رفتارهای شهروندان هستند و بدینترتیب همزیوی اجتماعی را ممکن میگردانند. اما نباید تلاش کنند که بر اندیشه شهروندان هم حکومت کنند زیرا از این کار فقط ریاکاری زاده میشود. حکومت باید تنوع عقاید مذهبی را برتابد، باید رفتارها را تنظیم کند نه باورها را.

برای اینکه عقاید و باورها آزاد باشند، دین حق ندارد حکومت کند یا دولت در دولت تشکیل دهد، نباید تلاش کند که بر شهروندان غلبه کند.

بی تردید اسپینوزا مدافع منافع طبقاتی ای بود که باعث آزادی مذهبی در هلند شده بود. ( اگرچه بشدت محدود). طبقه حاکمه از بازرگانان ثروتمندی تشکیل شده بود که مدافع مدارا بودند. کلیسای کالوینیست این سیاست را محکوم میکرد و درپی قدرت سیاسی برای خود بود.

زمانی هر دو حزب موجود برای رهایی کشور از دست استبداد کاتولیکی پادشاه اسپانیا جنگیده بودند. وقتی هلند به استقلال رسید، تضاد منافع دو حزب، که حتی از دوران جنگهای هشتاد ساله با اسپانیا هم ادامه داشت، تشدید شد.

حکومت دستمزد کشیشان کلیسای دولتی را میپرداخت اما علیرغم آن، کلیسا اغلب از حکومت نافرمانی میکرد. توزیع اعانه و صدقه میان فقرا با کلیسا بود. مثلاً در شهر آمستردام سالیانه نیم میلیون گیلدن خرج فقرا میشد. بنابر این فقرا عموماً از کلیسا و شاهزاده اورانیه (۳) فرمانده لشگر، که بدلایل سیاسی با کلیسا بود، حمایت میکردند.

پس کاملاً منطقی بود که اسپینوزا پیشنهاد کند بجای کلیسا دولت به امور فقرا رسیدگی کند. معذالک نمیتوان ادعا کرد که اسپینوزا در مبارزه طبقاتی آن زمان از طبقه ثروتمند حمایت کرده است.

تلاش برای کسب ثروت، که مورد حمایت و تشویق فقه کالوینیستی هم هست، نزد اسپینوزا نابخردانه و غیرقابل قبول بود. او هیچگاه ثروتمند نبود و نمیخواست هم که باشد. او بی تردید بخوبی از نیمه تاریک قرن طلایی(۴) هلند خبر داشت؛ اعانه بگیران زیاد و کارگران کم مزد.

شاید اسپینوزا فکر میکرد حداقل برای هلند اولیگارشی (گروه سالاری) از مونارشی (شاهنشاهی) بهتر باشد. در آن زمان دموکراسی (مردمسالاری) وجود نداشت. وی فقط از آثار کلاسیک آن را میشناخت و ظاهراً تمایلی بدان نشان نداد. حرف اصلی اسپینوزا این نبود که چه کسی باید حکومت کند بلکه این بود که چگونه باید حکومت کرد.

اسپینوزا با براهین قوی به دفاع از جامعه باز و غیرایدئولوژیک برآمد و به همین دلیل ایده های سیاسی وی هنوز پس از سیصد سال بااهمیت است. امروزه دشمنان جامعه باز بیشتر ایدئولوگهای سیاسی هستند تا دینی.

بجای باور به پاداش و پادافره اخروی، که ادیان با تمسک بدان حکومت میکنند، اینک جزمیات شبه علمی هم ما را تهدید میکند؛ جزمیاتی مثل جبر تاریخ و پیشرفت ناگزیر که مراحل آن را ایدئولوگهای مربوطه میفهمند!

دری را که اسپینوزا به آزادی گشود، فیلسوف دولتی پروس، هگل، سعی کرد ببندد و قفل کند و باید گفت که تا حدی موفق هم شد. هگل مبلغ خدای جدیدی شد؛ تاریخ، که تجلیگاه ظهورش تکاپوی دیالکتیکی است. انتخاب فازهای این فرگشت هم سوبژکتیو است. تئوری به ایدئولوگها، اعم از ایده آلیست یا ماتریالیست، راست یا چپ، قدرت میبخشد.

هرگونه قطعیت بر اساس تاریخ، بنظر اسپینوزا، جزمی ایدئولوژیک است. او با مطالعه تاریخی انجیل برآن شد تا این تصور را که مدرکات پراکنده و ذهنی از وقایع گذشته بتواند کل بهم پیوسته را گزارش نماید درهم شکند.

هگل، با نشاندن تاریخ بجای خدا، جدی ترین و موفق ترین مخالف همه آن چیزهایی است که اسپینوزا بخاطر آنها کار و زندگی کرد.

شاید امروز، پس از سیصد سال، از میان غرش شعارها و بمبها و موشکها، بعضی از ما بتوانیم دوباره نوای آرام اسپینوزا را بشنویم. هگل و انقلاب صنعتی پیروز شدند. آدمیان بنام مقدس ترقی طبیعت را لگدمال کردند و بر یکدیگر ستم رواداشتند.

درحالی که دانشمندان واقعی معترفند علم نمیتواند هیچگونه قطعیتی را تضمین کند، سیاستمداران در ایدئولوژی های سیاسی خود دم از قطعیت علمی میزنند. جوامع بسته، با دکترین رمانتیک ضدعقلی هگل، به ضدحمله ای علیه جوانه های مدارا دست زدند. تکاپوی غیر قابل جلوگیری تکاملی ، مثل شمول رحمانی فقه، اندیشه مستقل را برنمیتابد.

بدیهی است که آزادی بدون تفکر منظم نه میتواند و نه میباید به حیات خود ادامه دهد. مدافعان آزادی اغلب دچار فقر بنیانهای دینی و عقلی هستند؛ صخره هایی که اسپینوزا اساس فلسفه خود را بر آنها بنا نهاد.

فلسفه امپریالیستی که در ممالک انگلیسی زبان رایج است، اساس استواری نیست. نسبیتگرایان و شکاکان نیز کم چکمه های ستمگران را، از چپ و راست، نلیسیده اند.

اگرچه اسپینوزا از دولت اساس فقهی اش را برداشت (قدرت معطوف به رحمت الهی را)، معذالک آن را به عنوان یگانه وسیله حفظ نظم موجود وانگذاشت. هابز، که مورد انتقاد اسپینوزا بود، میگفت که حکومت باید دارای قدرت مطلقه باشد تا رعایا از ترس آن را اطاعت کنند. اسپینوزا ترس را احساسی میدانست که باید از آن اجتناب کرد. مردم آزاد باید بخاطر امید اطاعت کنند نه ترس.

” هدف حکومت نباید تبدیل موجودات عقلی به حیوان یا ماشین باشد بلکه برعکس، باید فراهم ساختن امکان آن باشد که آنان توان ذهنی و بدنی خود را درست مورد استفاده قرار دهند. حکومت باید مانع شود که مردم بخاطر نفرت، خشم، بی اعتمادی و کینه ورزی به نزاع بپردازند. هدف حکومت باید آزادی باشد.”

حاکمیت باید با همراهی مردم برقرار بماند وگرنه مجبور میشود به غلبه توسل جوید که در این صورت مردم به برده تبدیل میشوند و اطاعت آنان فقط از سر ترس خواهد بود.

حق بدون قدرت بی معنی است. اسپینوزا درباره روابط بین دول رئالیست است. معاهده ای معتبر میماند که منافع هر دو طرف را در نظر بگیرد. میتوان گفت که صلح در عصر ما ترس از جنگ است. دولتها در صلح میمانند اگر هر کدام بیشتر از دیگری از جنگ بترسند.

اگر حکومتی علیه آنچه که اکثریت مردمش منافع خود میدانند عمل کند نابخردانه عمل کرده و قدرت خویش را درخطر افکنده است. عاقبت استبداد شورش است و اگر واقع شد شهروندان مستوجب سرزنش نیستند بلکه حاکمان را باید سرزنش کرد. از سوی دیگر، شهروندان سالم نتیجه حکومت خوب است.

اسپینوزا در مقدمه رساله الهی-سیاسی وطن خود را میستاید:

“عجب خوشبختیم ما که در جمهوری ای زندگی میکنیم که در آن ابراز عقیده برای همه آزاد است و هر کس میتواند خدای خود را حسب وجدان خویش بپرستد و در آن آزادی بیش از هر چیز دیگری ستوده است.”

اما دو سال بعد از انتشار این کتاب، حزبی که مدافع مدارا بود شکست خورد و رهبر آن، یوهان دِ ویت، به قتل رسید. محاکمه کورباخ(۵) نشان داد که عقاید اسپینوزا، حتی در هلند، و حتی در آمستردام، شهری که اسپینوزا آن را “آن شهر یادکردنی که در آن افراد فرق و ملل مختلف با هم در صلح میزیند” خوانده بود، خطرناک است.
آموزه های اسپینوزا، اگر فهمیده شوند،هر آن جایی که از آزادی میترسند خطرناک است.

سلاح فقها و ایدئولوگها، که خود را آلت اراده الهی یا جبر تاریخ میدانند، علیرغم نسبیتگراییشان در اخلاق، قهر اخلاقی است. آنان مخالفان خود را با طیب خاطر مورد تعقیب قرار میدهند نه فقط بخاطر اینکه نظرات آنان را برحق نمیدانند بلکه هم به این خاطر که آنان را فاسد میشمرند.

عقلگرایی اسپینوزایی درمانی بر این سم مهلک است. نزد او انسان پدیده ای طبیعی است که او را نه باید ستود و نه محکوم کرد بلکه باید فهمید.

نزد خردمند، بهشت زمینی ای که پس از “انقلاب” ایجاد میشود همانقدر باورنکردنی است که بهشت آسمانی پس از مرگ. “حرکت استوار تکاملی تاریخ”، نه به اصلاح بلکه به تخریب دوستی بین انسانها و محیط زیست منجر میشود و باعث استثمار منابع طبیعی میگردد.

آنانی که اکنون بدون عینک قرن نوزدهمی به طبیعت مینگرند، میبینند که در جوامع طبیعی حیوانی یا گیاهی، در قیاس با جوامع انسانی، بیشتر همکاری هست تا میل به تخریب، جامعه جمعی برای تعلق است نه ماده ای برای فقط استفاده فرد. از این مشاهده رفتار نوی زاده میشود که شاید رفتار اصیل بشری باشد؛ بشر دشمن و فاتح طبیعت نیست بلکه بخشی از آن است. بجای گروههای متخاصم، که فقط کود تخاصمات بعدی هستند، ما با انسانهای نوی روبروییم که علیرغم تنوع و تفاوت میتوانند با تفاهم همزیوی کنند.

این کلمات اسپینوزا را ( در رساله در باب اصلاح فاهمه – ۲-۱۳) بخاطر داشته باشیم:

“بزرگترین خیر، آگاهی بر وحدت ذهن و کل طبیعت است”

ادامه دارد…

۱- Tractatus theologico-politicus
۲- Tractatus politicu
۳- ویلِم یکم اورانژ(نارنجی) ( هلندی: Willem van Oranje) ، شاهزادهٔ اورانژ، معروف به ویلِم خاموش (هلندی: Willem de Zwijger، (زادهٔ: ۲۴ آوریل ۱۵۳۳ در ناسو؛ درگذشتهٔ: ۱۰ ژوئیه ۱۵۸۴ در دلفت.) رهبر مقتدر شورشیان هلندی در جنگ‌های هشتاد ساله علیه سلطهٔ اسپانیا بود.وی نخستین فرمانروای هلند است.
(ویکیپدیای فارسی)
۴- دوران طلایی هلند (به هلندی: Gouden Eeuw به انگلیسی: Dutch Golden Age) به دوره‌ای در سدهٔ هفدهم میلادی در هلند گفته می‌شود که سیاست، اقتصاد، فرهنگ و هنر این به اوج شکوفایی خود رسید و به شهرتی جهانی دست یافت.
گرچه «دوران طلایی هلند» در واقع از سالهای پایانی سدهٔ شانزده میلادی آغاز و به اوایل سده هجدهم ختم می‌شود ولی این اصطلاح بیشتر برای دوره اصلی آن در سدهٔ هفدهم به کار می رود.
نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی در هلند بیشتر به جنگ با اسپانیا گذشت. پس از پیروزی در جنگ، آرامش در کشور برقرار شد. هلندیان به کشف سرزمین‌های دیگر پرداختند و به ویژه از راه «کمپانی هند شرقی» به فعالیت‌های گسترده بازرگانی در کشورهای گوناگون پرداختند.
برقراری صلح در کشور و همچنین پیشرفت علم و افزایش ثروت، در هنر هلند هم بازتاب یافت. آثار برجای مانده از هنر هلند در دوران طلایی (به ویژه در زمینه نقاشی) در بسیاری از موزه‌های هلند و بلژیک دیده می‌شوند و دوره‌های دانشگاهی برای بررسی این آثار ایجاد شده است. چندین فیلم مستند نیز درباره دوران طلایی هلند ساخته شده است. (ویکیپدیای فارسی)
۵- Adriaen Koerbagh (Amsterdam, 1633 –Amsterdam ,oktober 1669) پزشک، حقوقدان و فیلسوف هلندی که بیشتر بخاطر انتقادهایش از دین و اخلاق شناخته است و بخاطر عقایدش در زندان مرد. (ویکیپدیا)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)