مراسم نکوداشت زنده‌یاد استاد «محمود جوادی‌پور» با حضور خانواده ایشان، آقایان «پرویز کلانتری»، «قباد شیوا»، «حسین محجوبی»، «محمدحسین سلیمی»، «ایرج اسکندری»، «حبیب‌الله صادقی»، «عباس مشهدی‌زاده»، «همایون ثابتی مطلق»، «ساعد مشکی»، «محمد سریر»، «جلال‌الدین سلطان کاشفی»، «بهمن نامورمطلق» و «مجید سرسنگی» مدیرعامل خانه هنرمندان ایران در تالار استاد «شهناز» برگزار شد.

000_6428.jpg

000_6434.jpg
000_6448.jpg

000_6458.jpg

000_6475.jpg

000_6526.jpg
000_6558.jpg
000_6615.jpg

000_6650.jpg

زندگی نامه استاد محمود جوادی پور برگرفته از سایت شخصی او –

به سال ۱۲۹۹ در تهران زاده شدم. پدرم در پانزده سالگی از کرمان به تهران آمده بود. در حدود امکانات زمان خود درس خواند و سپس در یکی از وزارتخانه ها مشغول به کار شد. او مردی خوش برخورد، هنرمند، هنردوست ومهربان بود وبه طبیعت و گل وگیاه عشق می ورزید. در جوانی اوقات بیکاری اش را به طراحی نقوش قالی می پرداخت. حدود سال ۱۳۱۷ که به عنوان ناظر هزینه معادن انارک در نائین یزد انجام وظیفه می نمود، ساعات بیکاریش را با استفاده ازسنگ های معدنی، خاک ها، رسوبات معدن و انواع مواد طبیعی دیگر به نوعی نقاشی می پرداخت که از نظر هنری بسیار با ارزش و زیبا می باشند. مادرم نیز زنی با شخصیت، هنردوست، کاردان و مهربان بود. او نیز در حدود امکانات تحصیل زمان خودش درس خوانده بود، با زبان فرانسه آشنایی داشت. به موسیقی علاقه ای خاص داشت و اوقات بیکاری اش را به خیاطی، گلدوزی و مطالعه می پرداخت. هر دوی آنها در میان دوستان و خویشاوندان از محبوبیت ویژه ای برخوردار بودند. در خانه ما همیشه آرامش و صلح و صفا برقرار بود. ساکن محله امیریه بودیم و درهمان محله ابتدا به مدرسه سلطانی و سپس مدرسه علامه رفتم.

تا آنجا که به خاطر دارم، از کودکی به موسیقی، نقاشی و کارهای دستی علاقه خاصی داشتم. پدرم که از علاقه من به موسیقی آگاه بود، بارها به من پیشنهاد کرد که ساز مورد علاقه ام را بخرم و مرا نزد استادی بفرستد که طرز کارش را یاد بگیرم، ولی من نخواستم؛ زیرا هدف من نواختن یک ساز بنود، بلکه می خواستم یک آهنگساز بشوم. متاسفانه در آن زمان مدرسه ای برای آموزش موسیقی وجود نداشت.

پس از ناامید شدن از فراگیری موسیقی به نقاشی روی آوردم، زیرا نقاشی این امکان را به من می داد که پیش خودم تمرین کنم و ذهنیاتم را به همان صورت بچگانه روی کاغذ بیاورم. آن قدر مشتاق بودم که هر وقت فرصتی دست می داد، نقاشی می کردم. حتی در اغلب ساعات درس درحالی که ظاهراً گوشم به درس بود، زیر نیمکت طراحی می کردم. چهره معلمینی که حالت ویژه ای داشتند، بهترین سوژه برای نقاشی من بود. آنها را تا حدودی کاریکاتوروار طراحی می کردم و بعد از خوردن زنگ همکلاسی ها دورم جمع می شدند، کارهایم را که نشانشان می دادم، شاد می دند.

در سن و سالی که داشتم، سینما یکی از بهترین تفریحاتم بود. هفته ای نبود که به اتفاق برادرم دو سه فیلم را نبینم. بعد از دیدن هر فیلم به محض رسیدن به خانه شروع به طراحی قسمتهایی از فیلم هایی می کردم که خوشم آمده بود و در ذهنم حفظ کرده بودم.

کم کمک کارم بالا گرفت. بیشتر روزها قبل از آمدن معلم به کلاس، چند نفر از بچه ها که از دوست داران نقاشی و سینما بودند هر کدام برگ کاغذ سفیدی به من می دادند و موضوع مورد علاقه خود را هم به من می گفتند تا برایشان بکشم. بیشتر سوژه ها در ارتباط با فیلم های سینمایی بود که دوست داشتند. معلم درس را آغاز می کرد و من نقاشی را. گوشم به درس بود، ولی در زیر نمیکت تندو با شتاب نقاشی می کردم.

زنگ می خورد. هنوز استاد از کلاس بیرون نرفته، شاگردادن دورم جمع می شدند. بادیدن نقاشی ها شور وهیجانی توأم با شادی در کلاس پیدا می شد. سرانجام پس از شش سال دوران دبستان را به پایان رساندم و به اخذ گواهینامه شش ساله ابتدایی نائل شدم.

تصمیم گرفته بودم که در هنرستان صنعتی ایران و آلمان نام نویسی کنم. متأسفانه در آخرین هفته تابستان به سختی بیمار شدم و از نام نویسی در هنرستان بازماندم و به کمک برادرم تنها موفق به ثبت نام در کلاس اول دبیرستان شدم. از دبیرستان و کلاس و فضای نارحت کننده اش بدم آمد و تحمل شاگردان عجیب و غریبش را نداشتم. لذا سومین روز هرچه کردند که به مدرسه بروم، قبول نکردم و دوباره بیکار و بی برنامه ماندم. در همسایگی دوستی داشتم که چند سالی از من بزرگتر بود. به کمک او توانستم در کارخانه ای که کار می کردم، مشغول به کار شوم. استادکار ماشینی را به من واگذار نمود و تمام دانستنی های لازم را به من آموخت تا این که به مرور با طرز کار ماشین آشنا شدم و سرعت کارم بالا رفت. با استادکارم هم روابط دوستانه ای داشتم. تابستان سر رسید و من برای این که بتوانم خود را برای نام نویسی در هنرستان صنعتی آماده کنم، کار در کارخانه را ادامه ندادم تا در هنرستان صنعتی ایران و آلمان در رشته آهنگری ثبت نام کنم. برای رفتن به هنرستان از خوشحالی سر از پا نمی شناختم. محیط شاد، تمیز و نیمه اروپایی هنرستان، برخورد مهربان و مؤدبانه گردانندگان آن از کارمند گرفته تا استادان و رئیس، آنقدر تأثیر خوب و مثبتی در من گذاشت که قادر به توصیف آن نیستم. دیگر از نوشتن مشق، بستن صف و بسیاری از گرفتاری های دبستان علامه خبری نبود. اینجا محیطی بود که در آن مردمانی با فرهنگ و شخصیت های والا و آزادمنش فعال وبودند و این همان فضایی بود که من ناخودآگاه به آن می اندیشیدم و آرزویش را داشتم.

معلمان به دو دسته تقسیم شدند؛ معلمان دروس نظری که هم ایرانی و هم آلمانی بودند و معلمان دروس فنی که همه آلمانی بودند. افرادی با شخصیت مانند بزرگ علوی، نویسنده و فیلسوف؛ نیما یوشیخ، شاعر نورپرداز؛ علی اکبر دیهیم، نقاش و شاعر و افراد ممتاز دیگری که کادر آموزشی هنرسرا و هنرستان را تشکیل می دادند.

نیما یوشیج تدریس ادبیات فارسی را به عهده داشت. خوب به خاطر دارم که او همیشه با چهره ای شاد، خندان و بدون تکبر وارد کلاس می شد. در ادای سلام به ما بچه ها پیشدستی می کرد. به محض ورود همه می گفتند آقای نیما؛ امروز برایمان از داستانهای جنگل، حیواناتش و از شکار شوکا صحبت کنید. او در حالی که برق رضایت از چشمانش می درخشید، دفتر حضور و غیاب را که در دستش بود، روی میز می گذاشت و با بیانی شیرین، داستان هایی از جنگل، حیوانات و از زیبایی های آن و همچنین شکار شوکا برایمان تعریف می کرد و ما سراپا گوش می شدیم تا این که زنگ مدرسه به صدا در می آمد و او داستان را نیمه کاره رها می کرد و از کلاس بیرون می رفت. در روزهای اول با پسری که کنارم من می نشست، آشنا شدم. نامش امین بود. خانواده اش از مهاجرینی بودند که از قفقاز به ایران آمده بودند. دوستی ما زود به صمیمیت رسید. تا آنجا که به خاطر همراهی با دوستم به هنگامی که امین به خاطر اختلاف با مسئولین هنرستان تصمیم گرفت تحصیلات خود را در هنرستان شیراز ادامه دهد، بدون این که واقعیت را به خانواده ام بگویم، توانستم رضایت ایشان را کسب کنم تا همراه امین برای تحصیلات به شیراز بروم.

قرار بر این شد که هریک از خانواده ها ماهانه مبلغی برای خرج تحصیل و زندگیمان بفرستند. به شیراز رفتیم و به تحصیل ادامه دادیم. با توجه به این که ما تهرانی بودیم، به ما احترام بیشتری می گذاشتند و با ما برخوردی بسیار دوستانه داشتند. چند ماهی به خیروخوشی گذشت تا این که پدر و مادرم که اصل جریان را از طریق معلم فنی شنیده بودند طی نامه ای به من اخطار کردند که هرچه زودتر به تهران برگردم و تاکید کردند که در صورت عدم اطاعت مقرری ام را قطع خواهند کرد. خیلی ناراحت شدم و دوباره بر سر دوراهی قرارگرفتم. با خودم گفتم رفیق نیمه راه شدن یا ماندن در شیراز و از اوامر پدر و مادر سرپیچی کردن، کدام را انتخاب بکنم؟ سرانجام ماندن در شیراز و کنار دوستم را اولی تر دردیم و در شیراز ماندم.

به این ترتیب فرستادن مقرری قطع شد و بی پول ماندم. فکر کردم برای رفع نیاز مالی از هنرنقاشی ام ستفاده کنم. کارم را با نقاشی چهره یکی از هنرپیشه های معروف آغاز کرد. دوستم امین که هم زبان چرب و نرمی داشت و هم از طرفی درکارهای تجاری زرنگ بود، فروش آن را به عهده گرفت و با صاحب یکی از مغازه های معروف شیراز قراردادی بست. من مرتب نقاشی می کردم. کارهایم توسط صاحب مغازه نامبرده فروخته می شد و او پس از کم کردن سهم خود باقی مانده را به ما می داد. به این ترتیب وضع مالی ما از پیش هم بهتر شد. با وجود این مساله عدم اطاعت از دستور پدر و مادرم مرا ناراحت می کرد. سرانجام طاقت نیاوردم. امین را تنها گذاشتم و به تهران برگشتم. اولین جلسه ای که به هنرستان رفتم، ساعت درس ترسیم فنی بود که یکی از مشکل ترین دروس هنرستان بود، زیرا درک آن نیاز به قدرت تصور فضایی بسیار قوی داشت. بسیاری از همدوره ای هایم که در دروس مشکلی مانند ریاضی و امثال آن قوی بودند، در درس ترسیم فنی عاجز می ماندند و از عهده کار برنمی آمدند.

استاد واردکلاس شد و روی تخته سیاه دونمای روبه رو و پهلوی، حجمی را کشید و از ما خواست تا نمای سوم، گسترده و پرسپکتیو آن حجم را طبق اندازه های داده شده رسم کنیم. استاد همان کسی بود که میانه اش با امین دوستم به هم خورده بود. کارم پس از نیم ساعت تمام شد. آن را کنار گذاشتم و مشغول طراحی شدم. غفلتاً استاد را بالای سرم ایستاده دیدم. نگاهی به کار من کرد. سپس سرش را بالا گرفت و خطاب به شاگردان گفت: ببنید، این شاگرد تازه وارد کارش را کاملاً صحیح و تمیز تمام کرده و شما هنوز در آغاز کارید. باید خجالت بکشید. همه ناراحت شدند و من از این که باعث سرکوفت زدن استادمان به آنان شده بودم، ناراحت شدم، ولی از طرف دیگر این برخورد سبب خوش بینی استادم نسبت به من شد. از آن پس هفته ای چند بار به دستور او به کلاس های دیگر می رفتم و در درس ترسیم فنی به شاگردان کمک می کردم.

سال سوم هنرستان استادی داشتیم به نام آقای ملک که به ما تاریخ طبیعی درس می داد. وقتی به درسی که در آن شناخت انسان مطرح بود رسیدیم، استاد از روی اسکلتی که در کلاس بود، قسمت های اصلی بدن را به ما نشان داد و در پایان کلاس از ما خواست که هر کدام تصویر اسلکلتی را نقاشی کنیم و هفته آینده با خود به کلاس ببریم. من خیلی خوشحال شدم. روی کاغذی به اندازه ۷۰*۵۰ اسکلتی طراحی کرده و با مداد رنگی و آبرنگ آن را رنگ کردم و هفته بعد با خود به کلاس بردم، استاد، کاریکی یکی را می دید و با ابروان گره کرده ای کنار می گذاشت نوبت به کار من رسید. لبخندی برلبانش ظاهر شد، کارم را روبه سایرین گرفت و گفت: ببینید این را کار خوب می گویند. به سال نهایی یعنی ششم رسیدم. با بروز جنگ جهانی دوم همه چیز کمیاب و گران شده بود. کم کم ذخیره مالی ام تمام شد و می بایستی هر چه زودتر فکری برای کسب درآمدی می کردم. دوستم امین که از شیراز به تهران آمده و دو باره به هنرستان برگشته بود نیز همانند من بیکار و بی پول مانده بود. با هم مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم مشترکاً محلی را اجاره کنیم و ساعات بیکاری را به ساختن اشیاء کوچک تزیینی ویژه بانوان و دوشیزگان بپردازیم. او روی زینت آلات فلزی کار کند و من در کارم از چوب و خمیرهای ویژه ای که از اختراعات خودم بود، استفاده کنم. محلی را اجاره کردیم و کارمان را آغاز نمودیم. بار مساله فروش بر دوش امین افتاد. طبق معمول با صاحبان چند مغازه لوکس فروشی صحبت کرد و محصولاتمان را به آنها می سپرد. وقتی آن را می فروختند و پس از کسری درصدی، بقیه را به امین می دادند. با این ابتکار دوباره وضع مالی ما خوب شد. تنها مشکل ما این بود که هر شب تا دیر وقت کار می کردیم و فرصت کمی برای استراحت و خواب داشتیم. در هنرستان رسم براین بود که هریک از شاگردان برای گذراندن امتحان درس های عملی نوعی از افزارهای صنعتی را که دوست داشتند، انتخاب کرده و پیشنهاد کنند تا پس از تصویب استاد مربوطه نقشه کامل آن را رسم نموده، سپس به ساختن آن بپردازند.

من یک گیره رومیزی را انتخاب کردم که تصویب شد. تمام قطعات آن را رسم کردم، پرسپکتیوها و گستره ها را نیز نشان دادم و همه را در جلدی که روی آن را تزیین نموده بودم، گذارده و تحویل دادم. کارم در میان کارهمکلاسی هایم به نحو غیر منتظره ای درخشید. دست به دست گشت وبه شورای عالی مدرسه رسید. علاوه بر نمره خوبی که به من داده شد، صحبت از این بود که مرا برای ادامه تحصیل در رشته فنی به ویژه نقشه کشی فنی به آلمان بفرستند تا پس از بازگشت به عنوان معلم ترسیم فنی مشغول کار شوم.

با ورود متفقین به ایران و اشغال موقت کشورمان همه چیز به هم خورد. آلمانی ها مقیم ایران یافرار کردند یا به اسارت درآمدند. راه آهن سرتاسری ایران نیز به دست متفقین افتاد و آنها با استفاده شبانه روزی از آن، اسحله و مهمات جنگی، دارو، خواربار، لباس و پوشاک برای سربازان روسی که با آلمانها در جنگ بودند، می فرستادند برای تقویت و توسعه راه آهن به استخدام افراد فنی تحصیلکرده نیاز داشتند. تقریباً همه همدوره ای های من که فارغ التحصیل شده بودند. با سمت های خوب به استخدام راه آهن ایران درآمدند.

کم مانده بود که من نیز مانند دوستانم به استخدام راه آهن درآیم و به آنان ملحق شوم، ولی یک برخورد غیر منتظره بایک دوست یا یک تصادف مسیر زندگی مرا عوض کرد، زیرا هنگامی که برای استخدام راهی راه آهن بودم، دوستی را دیدم، وقتی پرسید به کجا می روی؟ گفتم به راه آهن می روم که استخدام شوم. گفت مگر تو نقاشی دوست نداشتی، و دلت نمی خواست که نقاش بشوی؟ پاسخ دادم چرا گفت می دانی که از سال گذشته در تهران دانشکده هنرهای زیبا باز شده است؟ من شاگرد سال دوم معماری آنجا هستم. ناگهان از خوشحالی بدنم لرزید. از هم جدا شدیم. فردای آن روز شاد و امیدوار با دیپلم هنرستان و مدارک لازم دیگر به محل دانشکده رفتم. محل دانشکده در خیابان ناصر خسرو، بازار مروی و در مسجد مروی بود.

چند نفری برای ثبت نام در نوبت ایستاده بودند. منتظر ماندم تا نوبت به من رسید. مرد بلند قامتی که چهره ای بسیار نجیب و دوست داشتنی داشت دیپلم مرا گرفت، به آن نگاهی کرد و گفت تو با این دیپلم باید به دانشکده فنی بروی و آنجا ثبت نام کنی، گفتم من نقاشی را دوست دارم، اجازه بفرمایید تا در مسابقه شرکت کنم، اگر لیاقتش را داشتم و قبول شدم که چه بهتر و اگر شایستگی آن را نداشتم و قبول نشدم، آن وقت به دانشکده فنی خواهم رفت. اجازه داد که نامم را بنویسند. خوشبختانه قبول شدم.

روز کنکور فرارسید کنکور در فضای زیر گنبد مسجد صورت می گرفت. موضوع کنکور نقاشی خیالی با موضوع ایستگاه اتوبوس بود که می بایستی تا ظهر آن را نقاشی کرده و تحویل دهیم. نقاشی خیالی برای خیلی از شرکت کنندگان مشکل بود وجز دو سه نفر بقیه قیافه های ناخوش آیندی به خود گرفته بودند. چند طرح سریع آزمایشی روی کاغذ آوردم و بلا فاصله کار اصلی را نقاشی کرده و تحویل دادم. روز بعد دیدم که خوشبختانه کارم قبول شده است.

آزمایش دوم نقاشی از روی مجسمه های آنتیک بود. من نزدیک مجسمه ای که گچی بود و آغاز کرده بودم. ناگهان احساس کردم چند نفری پشت من ایستاده اند که یکی از آنان را قبلاً دیده بودم، سه نفر دیگر را که یکی از آنان خانمی بود، ندیده بودم و نمی شناختم. بعدها دانستم که یکی از آن سه نفر آقای آندره گدار، رئیس موزه ایران باستان و همچنین رئیس هیات حفاران فرانسوی در ایران و رئیس دانشکده هنرهای زیبا بود. دیگری خانم امین فر که او را مادام آشوب می گفتند.

خانمی فرانسوی که بوزار پاریسی را دیده بود و یکی از استادان نقاشی بود.

نفرسوم یکی از شاگردان سال دوم معماری به نام آقای هوشنگ سیحون و نفر چهارم که بالبخند به من نگاه می کرد، آقای علی محمد حیدریان، استاد رشته نقاشی بود که او را قبلاً دیده و می شناختم، زیرا روزی برای واکس زدن کفش هایم به مغازه ای رفته بودم. نمیکتی که برای واکس زدن چهار نفر بود، در اشغال چهار نفر مشتری بود که مشغول واکس زدن کفش هایشان بودند. ناچار روی چهارپایه ای نشستم تا نوبت به من برسد. از فرصت استفاده کرده و خواستم از صورت یکی از مشتریان که جالب بود و آقای حیدریان بود، نقاشی کنم. معمولاً دفترچه کوچک و مدادی همراه داشتم که در فرصت های مناسب در آن طراحی می کردم. به طراحی صورت آن مرد مشغول بودم که ناگهان او را بالای سر خود احساس کردم. بالبخند به من گفتند، از صورت من نقاشی می کنی؟ با خجالت دست روی کارم گذاردم وگفتم بله، گفتند می توانم کارت را ببینم. طرحم را به او نشان دادم، نگاه کردند وگفتند: بارک الله، خیلی خوب است و به من پس دادند و رفتند.

پیش خود گفتم یقیناً ایشان در دانشکده سمتی دارند. به هر حال با همان لبخند به من گفتند: پسر جان از چشم و ابرو شروع می کنی؟ و رفتند. چند دقیقه دست از کار کشیدم و پیش خود فکر کردم منظور او از این جمله چه بود؟ دقایقی گذشت ناگهان به منظور او پی بردم و پیش خود گفتم منظور او این بود که من باید طرح را باجا دادن تمام بدن مجسمه در کاغذم شروع کنم و بعد به نقاشی های داخل آن بپردزم. بلافاصله طرحم را پاک کردم و طرح دیگری را که شامل سرتاپای مجسمه بود، به جای آن کشیدم. مشغول کار روی قسمت های داخلی مجسمه بودم که گروه نامبرده پس از دیدن کار سایر کنکوردهندگان بازگشتند. آقایی که هنوز نامش را نمی دانستم، دوباره بالبخند به کار من نگاه کردند و گفتند: حالا درست شد و رفتند. باید بگویم این بزرگترین درس بود که من از استاد حیدریان آموختم و هیچ گاه آن را فراموش نمی کنم.

به هر حال در کنکور قبول شد. باعشق و علاقه زیادی همه روزه از صبح تا شب در دانشکده کار می کردم. از کسانی که با من در مسابقه ورودی شرکت کردند و قبول شدند، خانم لیلی تقی پور، آقای احمد اسفندیاری، آقای عبدالله عامری و چند نفر دیگر بودند که پس از یکی دو هفته دیگر به دانشکده نیامدند. از کسانی که سال قبل به دانشکده آمده بودند، باید از شادروان خانم شکوه ریاضی، منوچهر یکتایی، شادروان حسین کاظمی، شادروان جواد حمیدی، مهدی ویشکایی، خانم فخری عنقا و شادروان جلیل ضیاء پور، نام ببرم.

یک سال به زودی گذشت تا اینکه شبانه دانشکده را از مسجد مروی به دانشگاه تهران، دانشکده فنی، انتقال دادند.ریاست دانشکده را آقای آندره کدار عهده دار بودند که ضمناً ریاست موزه ایران باستان و هیات حفاران فرانسوی هم با ایشان بود. استادان رشته نقاشی آقای علی محمد حیدریان و خانم دکتر امین فر بودند که او را مادام آشوب نیز خطاب می کردند. آقای استاد ابوالحسن صدیقی استاد رشته مجسمه سازی بودند. ولی هنوز آن رشته فعالیتی نداشت. در رشته معماری نیز دو استاد فرانسوی به نام های سیرو و دوبرول و یک استاد ایرانی به نام آقای مهندس افتاندالیان تدریس می کردند و بعداً چند استاد دیگر به آنان محلق شدند.

درس تاریخ هنر را آقای دکتر محسن مقدم به عهده داشتند و استادان دیگری که متاسفانه نامشان را به یاد تدارم. مسؤولیت اداره کتابخانه دانشکده را آقای صادق هدایت و خانم نیرکیا به عهده داشتند. در این هنگام دوستم امین از من جدا شد و دنبال سرنوشت دیگری رفت. کارگاهی که داشتیم، برای من باقی ماند و آن را به کارگاه نقاشی تبدیل کردم. جلیل ضیاء پور، حسین کاظمی، مهدی ویشکایی و جواد حمیدی چهار هنرجویی بودند که از سال قبل در دانشکده نام نویسی کرده بودند. من خیلی زیاد با حسین کاظمی دوست شدم. دوستی ما خیلی زود عمیق شد. کاظمی برای نقاشی جایی نداشت و از این نظر تا حدودی در مضیقه بود. از روزی که کارگاهم را به کارگاه نقشای تبدیل کردم. بیشتر اوقات پیش من می آمد و همان جا نقاشی می کردیم.

هر روز، صبح زود به دانشکده می رفتم و با اشتیاق زیادی نقاشی می کردم. گاهی که هوا مساعد بود. تنها یا با چند نفر از دوستان جعبه رنگها را برمی داشتیم و راهی بیابانها و کوه های اطراف تهران می شدیم. با هم روی تپه ها می نشستیم. تا آنجا که نیروداشیتم و نور خورشید اجازه می داد، نقاشی و طراحی می کردیم.

سال ۱۳۲۲ در چاپخانه بانک ملی ایران کاری برای من پیدا شد و به صورت نیمه وقت استخدام شدم. عنوانم ناقش چاپخانه بود، ولی عملاً نود درصد از مراجعات به چاپخانه در زمینه هنرهای چاپی بود. هفته های اول و دوم به کارهای آزمایشی دست زدم و توانستم با بسیاری از وسایل چاپخانه از نزدیک آشنا شوم، به طوری که پس از یک ماه با ویژگی های بسیاری از ماشین های چاپ و طرز کار آنها آشنا شدم و روی هم رفته نبض کار را به دست آوردم، از طرفی پس از استخدام در چاپخانه و از دست دادن اوقات بعد از ظهر ناچار بودم همه روزه صبح ها زودتر از همه در کارگاه دانشکده حضور داشته باشم و کارهای مرتبط با برنامه های دانشکده را انجام دهم و ظهر خود را به چاپخانه برسانم. برای استفاده از دروس نظری که معمولاً بعد از ظهرها بود، با عجله خود را از چاپخانه به انشکده می رساندم و پس از پایان کلاس دوباره به چاپخانه برمی گشتم و برای جبران ساعات غیبتم در چاپخانه می ماندم و کار می کردم.

عده ای از افراد ارتش امریکا نیز برای چاپ چند مجله و اوراق دیگر در چاپخانه بانک ملی کار می کردند. در میان آنان کسانی بودند که اجباراً لباس نظامی برتن داشتند، ولی افرادی بافرهنگ و دانش بودند که در میان آنان نویسنده، شاعر و هنرمند نیز دیده می شد. یکی از این افراد دانشمند سالخورده ای به نام پروفسور کاسکیال کوفسکی بود که لباس معمولی برتن و چهره ای مسیحایی داشت. او انسانی بی تکبر و متواضع بود و من از او خیلی خوشم می آمد. تصمیم گرفتم هر آینه اجازه دهد، از صورت او نقاشی کنم.

روزی با او در این باره صحبت کردم. با خوشرویی تمام به من اجازه داد ه به منزلش بروم و از صورت او نقاشی کنم. من در مدت دو روز از صورت او دو نقاشی کردم. یکی را به او دادم و دومی را که در سال ۱۳۲۶ نقاشی شده، هنوز دارم.

باهنرمند نقاشی به نام ریچارد گیج آشنا شدم. او طراحی تنددست بود که از رویدادهای جنگی طراحی می کرد. از من خواست که از صورت او نقاشی کنم. از کارم خیلی راضی بود و آن را با خود برد و کتابی از کارهایش را به من هدیه کرد که هنوز دارم.

از آغاز کار در چاپخانه برای من جای شگفتی بود که چاپخانه ای به مجهزی چاپخانه بانک، تشکیلاتی برای چاپ رنگین نداشت و تنها قادر به چاپ کارهای رنگی ساده ای همانند نقشه های جغرافی یا پوستر و … بود که به چاپخانه سفارش داده می شد. من می بایستی هر رنگ آن را روی صفحه جداگانه ای رستم می کردم و سپس رنگ های تفکیک شده را جداگانه در کنار یا روی هم چاپ کنند تا نتیجه نهایی آن به صورت رنگی درآید. در حالی که در همان زمان بیشتر چاپخانه های دنیا تمام تصاویر رنگی را با استفاده از دوربین عکاسی و تفکیک رنگهای آن به وسیله فیلتر های رنگی انجام می دادند. در این مورد از هر کسی پرسش می کردم. بی جواب می ماندم.

روزی برحسب تصادف توسط رئیس چاپخانه احضار شدم. در اطاق او به چند کتاب برخوردم که در جست و جوی آنها بودم کتابهایی که در مورد چاپ رنگی با استفاده از دوربین عکاسی نوشته شده و ضمناً تمام وسایل مربوط به تفکیک رنگ را نیز با تصاویر روشن در آن چاپ نموده بودند، بی اندازه خوشحال شدم. جریان مشاهداتم را با رئیس در میان گذاشتم و از او اجازه خواستم موافقت کند که در زمینه چاپ رنگی و طرز کار با وسایل مخصوص آن به آزمایش هایی دست بزنم که با موافقت او روبه رو شدم. با کمک انباردار چاپخانه تمام قسمت های انبار را بررسی کردیم و سرانجام توانستیم کلیه وسایل مرتبط با چاپ رنگین را که از سالها پیش با نام های نادرست در گوشه و کنار انبار خاک می خوردند، پیدا کنیم. اتاقی در اختیارم گذاردند و کار را آغاز کردم. هفته ها پس از پایان ساعات اداری در اتاقم می ماندم و تا پاسی از شب به مطالعه کتابها می پرداختم. در نتیجه توانستم از این راه به آگاهی های جالبی در زمینه راه های عملی چاپ رنگی دست یابم، سپس مدتی به آزمایش های عملی دیگری درباره کاربرد فیلترها پرداختم و در تمام زمینه ها به نتیجه رسیدم.

نخستین آزمایش عملی را در قسمت عکاسی آغاز کردم. اولین آزمایش عملی چاپ رنگین را با تفکیک رنگ پرتره کوچک آبرنگی که از برادرزاده خودم نقاشی نموده بودم، آغاز کردم و آن را تا مرحله چاپ پیش بردم. نتیجه کار صددرصد مثبت بود. به این ترتیب اواخر سال ۱۳۲۳ (چاپخانه بانک ملی اولین چاپخانه ایران بود که قادر به گرفتن سفارش های رنگین شد) اولین سفارش با چاپ تصویری از مسجد خیف آغاز شد که توسط آقای سید علاء الدین طباطبائی، برادر سیدضیاء الدین معروف، به چاپخانه داده شده بود. به دنبال آن کتاب کودک از استاد بهروز به چاپ رسید. از آن پس روز به روز بر سفارشات رنگی چاپخانه افزوده گشت. دومین چاپخانه ای که اقدام به چاپ رنگین کرد، گراوورسازی چاپخانه اطلاعات بود. آقایی به نام زانیخ خواه که مسؤول گراور سازی بود پس از تماس با چاپخانه بانک ملی ایران و کسب اطلاعات لازم در باره نحوه کار چاپ رنگین از راه تفکیک رنگ ها به وسیله دوربین به نتیجه رسید. کم کم پشت جلد مجلات و بعداً داخل آنها به صورت رنگین چاپ شدند و این خلاصه ای از آغاز چاپ رنگین در ایران بود.

به موازات کار در چاپخانه کار دیگری از طرف مجله اطلاعات هفتگی و ماهانه به من واگذار شد و آن مصور کردن داستانهایی بود که توسط نویسندگان ایرانی و خارجی نوشته می شد. با اضافه شدن کارم مجبور بودم اوقات شبانه روزی ام را به سه بخش تقسیم کنم؛ صبح ها تا ظهر دانشکده، ظهر تا شب چاپخانه وشب ها تا دیر وقت را برای نقاشی داستان های مجلات اطلاعات ماهانه وهفتگی و سایر سفارش ها اختصاص دهم. به این ترتیب وقت زیادی برای استراحت و خواب نداشتم.

زیادی کارهای جنبی وکمبود وقت به من امکان نمی داد که به روال معمول، دوره دانشکده را در چهارسال بگذرانم. سرانجام پس از شش سال در سال ۱۳۳۶ دوران دانشکده را پشت سر گذاشتم و به دریافت دانشنامه در رشته نقاشی نائل گشتم، ولی هیچ گاه پس از گرفتن دانشنامه تماسم را با دوستان و استادانم قطع نکردم، زیرا محیط دانشکده و استادان و دوستانم را با تمام وجود دوست داشتم.

پس از پایان دوران دانشکده بی اندازه خسته بودم. برای تجدید قوا، رفع خستگی و یافتن فرصتی برای نقاشی آزاد و بدون مسؤولیت با جعبه رنگ و تجهیزات کامل نقاشی، راهی شهر گرگان شدم.

همیشه آرزوی نقاشی کردن از مناظر زیبای آن را داشتم.در فاصله نه چندان دور از شهر گرگان طایفه ای از ترکمنان زندگی می کردند که آن ها را بلیح می نامیدند و به همین مناسبت محل زندگی آنها را بلیح محله می گفتند. بلیح محله و ساکنان آنجا برای من جاذبه خاصی داشتند. اغلب روزها با وسایل طراحی و نقاشی (سبک) به آنجا می رفتم و از فاصله دور از حیوانات خانگی، وسایل زندگی و مردمش طراحی و نقاشی می کردم. مردم بلیح محله دوست نداشتند که مردم شهری را به میان خود راه دهند، ولی وقتی دیدند که من از آنها نقاشی می کنم و مزاحمتی برایشان ندارم، به تدریج به حضورم در محله عادت کردند. تا آنجا که گاهی برایم مدل می شدند، خوراکی به من تعارف می کردند و خلاصه روابطمان دوستانه شده بود.

در یکی از سفرهای قبلی ام به گرگان به پهلوی دژ رفته بودم. شنبه یا چهارشنبه بازاری بود. در آنجا برای اولین بار چشمم به نمدهای رنگین و زیبای ترکمنی افتاد و فریفته آن هنر شدم. از آن پس همیشه آرزو می کردم که روزی بتوانم به پژوهش دامنه داری در زمینه هنر نامبرده دست بزنم. باچند نمد که خریدم، به تهران بازگشتم و سالها با دیدن آنها دلخوش بودم.

پس از بازگشت از گرگان دوست داشتم تعدادی از آثارم را در اندازه های بزرگ روی بوم پیاده کنم. ولی کوچک بودن فضای کارگاه و نبودن نور و دید کافی مانع کارم بود، تصمیم گرفتم محل بزرگتری پیدا کنم. پس از چند بار جابه جایی مکان مناسبی یافتم و اشتراکاً با کاظمی اجاره اش کردیم.

ساختمان در خیابان لاله زار نو نزدیک سینما کریستال بود. آپارتمان نامبرده سه اتاق داشت. دو اتاق آن را کاظمی و من برای کارگاه آماده کردیم و اتاق سوم را که در وسط بود برای زندگی کاظمی ترتیب دادیم. از نظر کارگاه راحت شدیم. چون هم فضای کافی برای کار داشتیم و هم کسی مزاحم ما نمی شد و در نتیجه آن سال یکی از پربارترین سالهای زندگی هنری کاظمی و من شد. در این سال تحول چشم گیری در نقاشی های ما به وجود آمد.

آرزو داشتیم که جای مناسبی برای نمایش آثارمان داشته باشیم تا بتوانیم از نظریات مثبت یا منفی بینندگان استفاده کنیم یا در واقع خود را بیازماییم. متاسفانه در شهر تهران نه گالری وجود داشت و نه مراکز دیگری که بتواند نیاز ما را برآورده کند. شهرداری و فرهنگ و هنر وقت هم گوششان به درخواست های مکرر ما بدهکار نبود. در این نا امیدی بودم که ضرب المثل قدیمی به دادم رسید (کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من). با خود فکر کردم که نباید به امیدکمک کسی بنشینم. فقط خودمان هستیم که باید با همت و کوشش این گره را بگشاییم. فکرم را با دوستانم کاظمی و هوشنگ آجودانی در میان گذاشتم. آن را پسندیدند و موافقت کردند که وارد عمل شویم. برای شروع کار می بایستی مساله مهم مالی را حل کنیم. چون برای هر کاری نیاز به پول داشتیم. مساله را به این صورت حل کردیم که هر ماه هر یک از ما از حقوقی که داریم، مبلغی را روی هم بگذاریم و از این راه هزینه اجاره و اداره محل مورد نظر را بپردازیم. ناگفته نماند برخلاف بی اعتنایی ها و بی محلی هایی که از طرف مقامات دولتی و غیر دولتی کشورمان صورت می گرفت، تنها انجمن های فرهنگی کشورهای بیگانه بودند که در این گونه موارد با آغوش باز از ما استقبال می کردند و از نظر تبلیغ فرهنگ کشورهای خود به ما و بالعکس، فرهنگ ما به مردم کشورهای خود حاضر به هرگونه کمک در زمینه های فرهنگی و هنری بودند.

اوایل سال ۱۳۲۸ به اتفاق دوستانم حسین کاظمی، احمد اسفندیاری و مهدی ویشکایی آثارمان را در انجمن فرهنگی ایران و فرانسه به نمایش گذاردیم. کاظمی با تعداد ۵ پرتره ۵ منظره وچند کمپوزیسیون، اسفندیاری با ۱۵ تابلوی منظره و طبیعت بی جان، ویشکایی با تعداد۵ پرتره، ۵ منظره و طبیعت بی جان و من با ۹ پرتره و ۲۴ منظره از گرگان در نمایشگاه شرکت کردیم. این نمایشگاه بی اندازه موفق بود و تعدادی از آثارمان نیز خریداری شد.

در عین حال که سرگرم برگزاری نمایشگاه بودیم، از ادامه جستجو برای یافتن محلی مناسب برای کارهایی که در نظر داشتیم، باز نایستادیم، تا اینکه در نبش شرقی خیابان بهار واقع در خیابان انقلاب محلی پیدا و اجاره کردیم. با سرعت آن را به صورت تشکیلات منظمی برای برپایی نمایشگاه، گردهم آیی هنرمندان و فعالیت های هنری دیگر آماده نمودیم. نامش را آپادانا، کاشانه هنرهای زیبا گذاشتیم. سپس من آرم و پوستر آن را طراحی کرده و ساختم.

روز دوم مهر ماه سال ۱۳۲۸ آپادانا با نمایش آثاری از حسین کاظمی، جلیل ضیاء پور، احمد اسفندیاری و من گشایش یافت. نمایشگاه باحضور انبوه جمعیتی بیش از آنچه انتظارش را داشتیم پرشد. تابلوهای ضیاء پور که در زمینه گوبیسم کار کرده واز کشور فرانسه باخود سوغات آورده بود، جنجالی به پاکرد. فردای آن شب بیشتر روزنامه های تهران خبر گشایش آپادانا را در روزنامه های خود درج کردند. چند روز بعد بدون آن که ما خواسته باشیم، رادیو در پخش اخبارش از آپادانا در ردیف موزه ها و کتابخانه ها نام برد و ساعات کار برنامه هایش را پخش می کرد. پس از چند هفته کلاسی برای آموزش نقاشی به تشکیلاتمان افزودیم که اداره آن را کاظمی و من عهده دار بودیم. آپادانا به مرکز تجمع هنرمندان وقت مبدل شده بود. همه روزه عده ای از هنرمندان در آنجا دورهم جمع می شدند و درباره مسائل هنری با هم به بحث و گفت و گو می نشستند. هفته ای یکی دو شب را برای نمایش فیلم های هنری یا سخنرانی های توام با نمایش اسلاید اختصاص داده بودیم.

عده ای به عضویت آپادانا درآمدند و همه ماهه مبلغ کمی به عنوان حق عضویت می پرداختند.

کم کم بابالا گرفتن فعالیت های آپادانا به بن بست مالی برخوردیم، زیرا حقوق ما سه نفر کفاف هزینه اداره آپادانا را نمی داد. برای گرفتن کمک مالی به اداره فرهنگ و هنر مراجعه کردیم. نه تنها جواب مثبتی نشنیدیم، بلکه هیچ یکی از آنان حتی برای یک بار هم شده به آپادانا پای نگذاشتند. البته گاهی افرادی متمول بافکر کسب درآمد به مانزدیک می شدند، ولی ما همکاری با آنان را به صلاح آپادانا نمی دیدیم، سرانجام به این فکر افتادیم که هفته ای یکبار مهمانی هنرمندانه ای در آپادانا ترتیب دهیم و از راه فروش بلیط آن، درآمدی به دست بیاوریم. در این مهمانی ها فقط هنرمندان و خانواده هایشان همچنین افرادی که صلاحیت اخلاقی و خانوادگی آنان مورد تأیید اطرافیان بود، حق شرکت داشتند. از مهمانان با شام کوچک و سرد و نوشابه غیر الکلی پذیرایی می شد و موسیقی دانان آشنا برای میهمانان می نواختند. اداره مهمانی را دوستان هنرمندمان به عهده می گرفتند. معمولاً پس از دید و بازدید های اولیه مهمانی به صورت مجلس بحث و گفتگو های هنری درمی آمد و دوستان هنرمند ما مانند معرکه گیرها مهمانان را دور خود جمع می کردند و درباره تابلوهایی که به دیوارها آویخته شده بود، به بحث و انتقاد می پرداختند و این کار تا پایان مدت مهمانی ادامه می یافت. با استقبال غیر منتظره ای که از مهمانی ها شد، وضع مالی ما سروسامانی به خود گرفته بود تا آن اتفاق افتاد. در روزهای اولی که آپادانا افتتاح شده بود، یکی از دوستانمان آقای دکتر رضا جرجانی که تدریس ادبیات فارسی را در دانشگاه تبریز به عهده داشت، به دیدنمان آمد. محیط گرم آپادانا را پسندید و گفت دوستان، من مشغول مطاله روی مباحث جدیدی درباره هنر هستم. اگر موفق باشید، دوست دارم نتیجه مطالعاتم را طی یکی دو جلسه سخنرانی در آپادانا به گوش علاقمندان برسانیم.

با خوشحالی قبول کردیم. اواخر سال بود که به ما خبر داد کارش تمام شده و می توانیم تاریخی برای سخنرانی اش معین کنیم. دکتر جرجانی به تهران آمد. ظهر روز سوم نمایش فیلم را به اتفاق در جای مناسبیس قرار دادیم و پرده سینما را در جای لازم به پا کردیم. در حالی که سالن پر از مدعوین نشسته و ایستاده بود، سخنرانی آغاز شد. موضوع سخنرانی درباره هنرمندان بود. او پس از بیان مقدمه ای به این نکته رسید که بیشتر هنرمندان پس از پایان کارشان از اثری که آفریده اند راضی نیستند و اثر خود را به نحوی از بین می برند، زیرا همیشه بین تفکر و توان آنان فاصله زیادی است. در این موقع شعری از عمر خیام را خواند:

جامی است که عقل آفرین می زندش

صد بوسه زمهر بر جبین می زندش

استاد ازل بین که چنین جام لطیف

می سازد و باز بر زمین می زندش

شعر به پایان رسید. از لیوان آبی که در مقابلش بود، جرعه ای نوشید. ناگهان لیوان از دستش به زمین افتاد و او نیز روی زمین غلتید و جان به جان آفرین تسلیم کرد. چند تن از طبیبانی که در میان مدعوین بودند، به بالینش شتافتند. متأسفانه کاری از پیش نبردند، زیرا کار از کار گذشته بود. آپادانا را چند روز تعطیل کردیم. مراسم سوگواری به پایان رسید.

دوباره آپادانا را برای مدت کوتاهی گشودیم، ولی هیچ کدام از ما طاقت ادامه کار در آپادانا و ماندن در آن فضا را نداشتیم. از هم جدا شدیم؛ به امید آن که پس از جدایی از یکدیگر دوباره با روحیه تازه ای گردهم آییم و خانه امید ویران شده مان را از نو بسازیم که متأسفانه هر یک از دوستان به دنبال سرنوشتی دیگر رفتند و آرزوهایمان برآورده نشد. آپادانا به ظاهر تعطیل شد، ولی نام آن به صورت نقطه عطفی در تاریخ هنر معاصر ایران برجای ماند. گروه پنج شش هزار نفری که با کمک آپادانا با هنر آشنا شده و کم کم به آن خو گرفته بودند، با ادامه فعالیت های بعدی خود در جهت اشاعه هنر، نام آپادانا را جاودانه نمودند.

پس از تعطیلی آپادانا و پس از دادن محل آن، بلاتکلیف، افسرده و دلمرده ماندم. از هم پاشیدن آپادانا قدرت انجام هر کاری را از من سلب کرده بود. حوصله انجام هیچ کاری را نداشتم، به انسانی بی هدف و بی مصرف تبدیل شده بودم. موقتاً از کار در چاپخانه و مجلات اطلاعات هفتگی و ماهانه سرباز زدم. سرانجام مسافرت را تنها و بهترین راه نجات از این سرگردانی یافتم. وسایل سفر و نقاشی را آماده کردم و دوباره راهی شهر گرگان شدم. به بلیح محله رفتم و از دیدنی های آنجا طراحی کردم. ناگهان به یاد دهکده زیبای زیارت افتادم و عازم آنجا شدم. این آبادی کوچک حدوداً در شانزده کیلومتری شمال شهر گرگان واقع شده است. راه اتومبیل رو نداشت و می بایستی پیاده یا به وسیله چهارپایان به آنجا رفت و آمد کرد. حدود دو هفته آنجا ماندم و هر روز مشتاقانه از مناظر، خانه ها و مردم دهکده زیارت طراحی و نقاشی کردم. با روحیه ای آرام و دستی پر به تهران بازگشتم. به دنباله آن سفری به اصفهان نموده و در خلال ده روز که آنجا ماندم، تعداد ۱۷ تابلوی رنگ و روغن از بناهای تاریخی آنجا نقاشی کردم. در این سفر با دو تن از استادان هنرهای سنتی اصفهان یعنی استاد عیسی بهادری و استاد رستم شیرازی آشنا شدم و به تهران بازگشتم.

یکی از روزها دلم برای استادم آقای حیدریان تنگ شده بود. آن روز سرزده و بی خبر به سراغش رفتم. قبل از خداحافظی ناگهان استاد پرسید: تو صبح ها چه می کنی؟ گفتم: نقاشی. گفت: می دانی امسال تعداد شاگردان کارگاه من زیاد شده اند و من از عهده تعلیم همه برنمی آیم و خسته می شوم و می توانی روزهایی که من در کارگاهم، به من کمک کنی؟ جواب دادم با کمال میل. به این ترتیب تا پایان سال تحصیلی ۱۳۳۰ هفته ای سه روز به دانشکده می رفتم و به استادم کمک می کردم. سال ۱۳۳۰ موفق به دریافت بورس تحصیلی از دولت آلمان غربی شدم و به آلمان سفر کردم.

در راه چند روزی در رم ماندم و با دوستم مارکو گریگوریان که در رم بود، تماس گرفتم. او در شناساندن مراکز هنری شهر رم به من کمک کرد. از موزه ها، مراکز هنری و شهر رم دیدن کردیم. شهر رم زیباترین شهری بود که تا آن زمان دیده بودم. آنقدر برای دیدار زیبایی های رم پرسه می زدم که شب ها از خستگی حالت سرگیجه به من دست می داد. پس از چند روز با ترن عازم آلمان شدم. در اتاقی که خالی بود نشستم و سرانجام به شهر مونیخ رفتم. مونیخ بعد از جنگ هنوز ویرانه بود و در تمام خیابان ها ساختمان های بمباران شده دیده می شد و کارگران با تمام نیرویی که داشتند، مشغول جمع آوری آوارها و نوسازی شهرشان بودند.

فردای آن روز با ترن عازم شهر بن شدم. شهر بن آن زمان به جای شهر برلین پایتخت آلمان بود. در اولین فرصت به اداره مبادله دانشجویی رفتم و خودم را معرفی کردم. رئیس اداره خانمی نسبتاً جوان، مو قرمز و زیبا بود به نام خانم دکتر تام. با گرمی مرا پذیرفت. هرگز فراموش نمی کنم اولین پرسشی که از من کرد، این جمله بود شما به قدر گذران چند روزتان در بن، پول همراه دارید؟ گفتم تا هر چند روز لازم باشد در بن بمانم. خوشحال شد. گفت شما اولین دانشجوی خارجی هستید که برای رشته هنر به آلمان آمده اید. پرسید مایلید به کدام شهر و کدام آکادمی بروید. گفتم مصمم هستم به آکادمی مونیخ بروم، زیرا قبلاًٌ درباره آن تحقیق کرده ام. یادداشتی به دست من داد که معرفی من به خوابگاه دانشجویان بود. گفتم شما به این آدرس می روید و خودتان را معرفی می کنید و تا پایان کارتان در بن می مانید. خوشحال شدم. به آدرسی که داشتم رفتم و خودم را معرفی کردم. تصادفاً به یکی از دوستان ایرانی ام برخوردم که او را در مدرسه صنعتی دیده بودم، او محمود آق ایوبی بود و در بخش علمی هنرستان صنعتی درس می خواند. به راهنمایی او توانستم بسیاری از جاهای دیدنی شهر بن، از جمله خانه موسیقی دان بزرگ آلمان، لودویک وان بتهوون را ببینم.

بعد از چند روز مرا خواستند. کارم تمام شده بود. برگ معرفی من به آکادمی و برگ دریافت مقرری آن ماه را به دستم دادند و دیگر مشکلی نداشتم. روز بعد به آکادمی رفتم و با استادم پروفسور کارل کرودل آشنا شدم. او با گرمی با من روبرو شد و از من خواست تا کارهای خود را به او نشان دهم.

با سابقه طولانی که در زمینه هنرهای چاپی (گرافیک) داشتم، علاقه مند بودم که با استفاده از موقعیت به پژوهش دامنه دار تری در زمینه هنرهای چاپی دست بزنم. فکرم را با استادم در میان گذاشتم. پسندید و با آن موافقت کرد. به این ترتیب پیش از ظهرها را در کارگاه نقاشی به تمرین نقاشی و طراحی می پرداختم. فاصله میان صبح و عصر را برای خوردن نهار و مطالعه در کتابخانه اختصاص می دادم و عصرها را در کارگاه های مختلف هنرهای چاپی و گه گاهی در کارگاه آموزش تکنیک نقاشی صرف می نمودم.

کارم را با تجربیاتی در زمینه کنده کاری روی چوب، لینولئوم و فلز آغاز کردم و در مرحله دوم به آزمایش هایی در زمینه چاپ سنگی (لیتوگرافی) پرداختم و به نتایج جالبی رسیدم.

روزی، قبل از آمدن پروفسور به کلاس مشغول نوشتن نامه ای برای خانواده ام بودم. پروفسور وارد کلاس شد، به من نگاهی کرد و نزدیک من آمد. به نامه ام نگاه کرد و گفت خیلی جالبه. شما درست برعکس ما اروپایی ها از راست به چپ می نویسید. ناگهان به دیوار سمت راست پنجره نگاه کرد و گفت اگر دوست داشته باشید، می توانید با خط خودتان جمله ای را به عنوان یادگاری روی این دیوار بنویسید. من از این توجه و پیشنهاد او خیلی شاد شدم. فردای همان روز پیش از آن که استاد به کلاس بیاید، با قراردادن چهارپایه و میز روی هم، خود را به بالای دیوار رساندم و با قلم موی درست و استفاده از رنگ روغن شعر « بنی آدم اعضای یکدیگرند » را به شیوه ای تزئینی روی دیوار نوشتن و زیر آن نام سعدی و امضای خودم را اضافه کردم.

این نوشته هم از نظر خط و هم مفهوم شعر، برای بینندگان جالب بود. هر روز بینندگان زیادی از کلاس های دیگر آکادمی برای دیدن آن به کارگاه می آمدند. من مجبور بودم خط را به فارسی برای آنان بخوانم و معنی کنم. استادم از آن خیلی خوشش آمد. این نوشته تا وقتی که من در مونیخ بودم روی دیوار دیده می شد. اواسط سال تحصیلی به اتفاق شاگردان آکادمی سفری از راه زمین به ایتالیا و جزیره سیسیل نمودیم و در کنار شهر پالرمو (Palermo) در ساحل دریای مدیترانه ماندیم. ما سی و شش نفر هنرجوی پسر و دختر بودیم. نزدیک شهر پالرمو در دامنه کوه سه چادر برپا کردیم، یکی برای خانمها و دو چادر برای آقایان. روزها برای دیدن آثار هنری و موزه ها به شهر پالرمو می رفتیم و شبها در کنار دریا دور هم جمع می شدیم و به گفت و گو می پرداختیم و از دیدن آتش بازیهای زیبایی که تقریباً هر شب در شهر پالرمو برپا بود، لذت می بردیم. سفر کوتاهی نیز به وسیله ترن به سمت شرق سیسیل نمودیم و از آثار باستانی آن جا نیز دیدن کردیم.

اواسط سال از تمام هنرجویان خارجی که از طریق مبادله دانشجویی به آلمان آمده بودند، برای ملاقات یکدیگر و ملاقات با صدراعظم وقت آلمان پروفسور تئودور هویس (Theodor Heuss)، به شهر بن دعوت شدیم. چند روز در بن بودیم و پس از انجام مراسمی که دیدار با پروفسور هویس نیز یکی از آن مراسم بود، به مونیخ بازگشتیم. چندی بعد با دختری که آشنا شده بودم، ازدواج کردم و بعد از تعطیلات تابستانی آکادمی، از راه ترکیه، سوریه و عراق به ایران بازگشتم.

اردیبهشت سال ۱۳۳۲ به عنوان معلم رسمی در دانشکده هنرهای زیبا استخدام شدم. محلی برای زندگی و کارگاهم اجاره کردم. جالب این بود که مبلغ اجاره خانه ام بیش از حقوقی بود که از دانشگاه به من پرداخت می شد. از این رو ناچار شدم برای تأمین کمبود هزینه زندگی، فکری بکنم. به چاپخانه بانک ملی ایران مراجعه کردم. قرار شد بخشی از سفارشات چاپخانه را که در تخصص من بود، به من واگذار کنند. به این ترتیب کارهایی که در زمینه اوراق بهادار بودند، به من واگذار می شد. به این ترتیب کمبود مالی مان تا حدود زیادی تأمین شد. تنها ناراحتی ام این بود که فرصتی برای نقاشی نداشتم. با شناخت بیشتری که نسبت به هنرهایا چاپی داشتم، آرزو می کردم که روزی رشته نامبرده در دانشکده هنرهای زیبای خودمان هم دایر شود. اولین باری که با استادم آقای حیدریان درباره هنر گرافیک صحبت کردم، به من خندیدند و گفتند: گرافیک یعنی چی؟ ولی من در هر فرصتی که دست می داد، درباره لزوم دایر شدن این رشته در دانشکده به مسئولین دانشکده تذکر می دادم. سال ۱۳۳۶ دومین بورس تحصیلی آلمان غربی نصیبم شد. این بار با وضع مالی که داشتیم، تصمیم گرفتم که از راه زمین به آلمان سفر کنیم و باین ترتیب از راه ترکیه، یونان، بلغارستان، یوگوسلاوی و اتریش وارد جنوب آلمان و مونیخ شدیم.

به آکادمی هنرهای زیبای مونیخ رفتم و دنباله پژوهش های قبلی ام را از سر گفتیم. مدتها بود که به فکر ایجاد تحولی در هنر مینیاتور کشورمان بودم. به همین دلیل تصمیم گرفتم آثار تازه ام را به صورت کنده کاری روی لینولئوم، چوب و به دنبال آن چاپ سنگی انجام دهم و از کلیات هنر مینیاتور الهام بگیرم. به این ترتیب آثاری با موضوع های ایرانی به وجود آوردم که نتیجه آن بسیار رضایت بخش بود.

هنر باتیک (نقاشی با موم گرم) روی پارچه برایم هنری ناشناخته بود که پس از شناخت آن فریفته اش شدم. پس از تجربه های زیاد و تسلط کامل بر این هنر تصمیم گرفتم در آزمایش های بعدی از خط فارسی به عنوان عنصر اصلی در کارهایم استفاده کنم. قبلاًٌ نیز در چند اثر گرافیکی در گوشه و کنار کارهایم خط فارسی را به عنوان نمک یا چاشنی به کار برده بودم. با استفاده از اشعار شعرای خودمان اشعار انتخابی را به صورت خطوط تزیینی روی ابریشم کار کردم و نتیجه کار را از نظر دوستان هنرمندم گذراندم. طرفداران زیادی پیدا کردم و بیشتر کارهایم نیز خریداری شد. دنبال کار را با دگرگونی های تازه ای که در آن به کار گرفتم، ادامه دادم. متأسفانه از کارهای مزبور بیش از یکی دو کار برایم باقی نماند که با خود به ایران آورم.

در سال ۱۳۳۸ به ایران بازگشتم و کار تدریس در دانشکده هنرهای زیبا را از سر گرفتم. در این سال از طرف فرهنگ و هنر برای تدریس در هنرستانهای هنرهای زیبای دختران و هنرستان آزاد کمال الملک دعوت شدم. در هنرستان دختران با استاد حسین بهزاد و محمد فرشچیان که تازه تدریس را در هنرستان به عهده گرفته بودند، آشنا شدم. تدریس در این دو هنرستان را تا سال ۱۳۴۵ ادامه دادم. در سال ۱۳۴۰ برای بار دوم از طرف فرهنگ و هنر برای تدریس در دانشکده هنرهای تزیینی دعوت شدم. در آن دانشکده تا سال ۱۳۴۲ تدریس کردم.

با آشنایی بیشتری که نسبت به هنر گرافیک پیدا کرده بودم، همواره لزوم دایر کردن این رشته را در دانشکده هنرهای زیبا احساس می نمودم و بارها فواید دایر کردن آن را به مسئولین دانشکده گوشزد می کردم، متأسفانه هیچ کس حرفهای مرا جدی نیم گرفت.

در سال ۱۳۳۹ آثار تازه ام را در تالار قدیم رضا عباسی به نمایش گذاشتم. این اولین نمایشگاهی در ایران بود که در آن آثاری در زمینه هنرهای چاپی مانند کنده کاری روی چوب، لینولئوم، فلز و همچنین چاپ سنگی و ضمناً نقاشی روی پارچه با تکنیک باتیک به نمایش گذارده می شد. دیدن این نوع کارها برای بینندگان تازگی داشت. به ویژه چند اثری که با تکنیک باتیک و با استفاده از خط فارسی به عنوان عنصر اصلی کار شده بود، بسیار مورد توجه هنرمندان خطاط و هنرجویان دانشکده هنری قرار گرفت. در حدی که چندی بعد در نمایشگاه هایی که برپا می شد، کارهایی به نمایش گذارده می شدکه در آن سوژه اصلی، خط بود. از همان زمان هنر خط نقاشی به صورت گسترده تری ادامه یافت و امروز پس از گذشت سال ها هنر مزبور به شکل هنری مستقل درآمده است که طرفداران زیادی دارد.

چندی پس از پایان نمایشگاه برای رفع خستگی برنامه چند ماهه ای برای مسافرت به اروپا و دیدن آثار هنری کشورهای مختلف تنظیم نمودم. مرداد ماه همان سال سفرم را از لندن آغاز کردم. به ترتیب به شهرهای آمستردام، هامبورگ، کپنهاک و استکهلم رفتم و در مراجعت دوباره از طریق کپنهاک، هامبورگ، مونیخ و سرانجام ایران سفرم را به پایان رساندم. سفرهای بسیار پرباری بود، زیرا توانستم علاوه بر دیدار از موزه ها، مجموعه های هنری، گالری هاو … آثار هنرمندان بزرگی را که هرگز به جز در کتابها ندیده بودم، ببینم.

در سال ۱۳۳۸ به دلایلی از همسر آلمانی ام جدا شده بودم، اواخر سال ۱۳۴۲ با همسر فعلی ام ازدواج کردم. صاحب دو دختر شدیم. دختر بزرگم در رشته آموزش هنر در آلمان درس خوانده و دختر کوچکم در ایران رشته معماری را تمام کرده است. در سال ۱۳۴۴ مدارک تحصیلی ام مورد ارزشیابی شورای عالی فرهنگ قرار گرفت و ارزش تحصیلاتم برابر دکترا اعلام شد.

رتبه ام از دبیری به دانشیاری تمام وقت تبدیل شد. از سال ۱۳۴۵ تدریس در هنرستانهای هنرهای زیبای دختران و هنرستان آزاد کمال الملک را ادامه ندادم و تنها فعالیت آموزشی ام را در دانشکده هنرهای زیبا متمرکز نمودم. سرانجام به سال ۱۳۴۷ با اضافه شدن رشته گرافیک به سایر رشته های دانشکده، آرزوی دیرینه ام برآورده شد.

سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۴، علاوه بر داشتن وظایف آموزشی در سمت های سرپرستی آموزشی و مدیریت گروه هنرهای تجسمی، می بایستی به عنوان نماینده دانشکده هنرهای زیبا در جلسات متعدد مؤسسه استاندارد و تحقیقات صنعتی، دفتر فنی دادگستری و … نیز حضور داشته باشم.

با وجود مسئولیت های بالا، در خلال سالهای ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۲ تألیف پنج جلد کتاب راهنمای هنر و پنج جلد راهنمای تدریس هر یک را برای سال های اول تا سوم راهنمایی و چهارم و پنجم را عهده دار شدم و انجام دادم.

با علاقه ای که از پیش به هنر نمدسازی داشتم، در سال ۱۳۵۰ داوطلبی خود را برای انجام پژوهشی دامنه دار در زمینه نمدهای ایران اعلام نمودم که با تقاضایم موافقت شد. و وسایل مورد نیازم مانند دوربین عکاسی و متعلقاتش را به زودی آماده نموده و در اختیارم گذاردند. پژوهشم را از منطقه گرگان و دشت آغاز نمودم و تا سال ۱۳۵۴ ادامه دادم. نتیجه را به صورت کتابی با نام « نمدهای ایران » پژوهشی در زمینه نمدهای منطقه گرگان و دشت، درآورده و به شورای دانشکده تقدیم نمودم، مرا مورد تشویق قرار دادند و همگی لزوم چاپ آن را تأیید و اعلام کردند. بعد از اتفاقات زیادی که در رابطه با چاپ کتاب روی داد، سرانجام چاپ آغاز شد و قرار بود که تا اواخر سال ۱۳۵۵ تمام شود. متأسفانه تا کنون کتاب نامبرده به چاپ نرسیده است.

در سال ۱۳۵۵ به افتخار مرتبه استادی تمام وقت نائل شدم و پس از چندی برای استفاده از فرصت مطالعاتی با همسر و دو دخترم عازم کشور آمریکا شدیم و در شهر دانشگاهی شمپین (Champaigne) فرود آمدیم. دو شهر در کنار هم اوربانا – شمپین (Urbana-champaigne) در مرکز ایالت ایلینویز قرار گرفته اند و از مراکز دانشگاهی بسیار معروف آمریکا می باشند. در مکاتباتی که قبل از آغاز سفرم میان دانشگاه تهران و دانشگاه ایلینویز در مورد این جانب صورت گرفته بود، ضمن معرفی های معمول مرا به عنوان مؤلف کتاب نمدهای ایران نیز معرفی کرده بودند. از آنجا که تنظیم قسمتی از برنامه دوران فرصت مطالعاتی من در آمریکا بر عهده مسئولین دانشگاه شمپین گذارده شده بود، یکی از برنامه های دوران توقف مرا سخنرانی توأم با نمایش اسلاید درباره هنر نمدسازی ایران تعیین نموده بودند که: روز چهارم ماه می ۱۳۷۷ در سالن موزه کرانرت (Krannert art museum) شهر شمپین برگزار شد. با توجه به تازگی موضوع، سخنرانی بسیار مورد توجه حاضران قرار گرفت. پس از ایراد سخنرانی عده ای از علاقه مندان برای داشتن کتاب نمدهای ایران مراجعه می کردند و من بی خبر از این که ادامه چاپ کتاب از مدتی پیش متوقف مانده است، به همه وعده رسیدن کتاب را می دادم.

سال ۱۹۷۷ صدمین سال تأسیس دانشگاه شمپین از جمله دانشکده هنرهای زیبای آن بود. به همین مناسبت قرار بود دانشکده هنرهای زیبا نمایشگاهی ترتیب دهد که در آن آثار تمام استادان آن دانشکده از صد سال پیش به این طرف به نمایش گذارده شود. از من نیز به عنوان استاد مهمان دعوت شد که در نمایشگاه شرکت کنم. با تعداد ۵ تابلویی که در همان شهر کار کرده بودم، در نمایشگاه شرکت نمودم. نمایشگاه که در موزه کرانرت همان شهر دایر شده بود، بی اندازه جالب و دیدنی بود.

چند روز پس از گشایش نمایشگاه مدیر یکی از گالری های شهر پیوریا (یکی از شهرهای ایالت ایلینویز) از من دعوت کرد تا در گالری اش، نمایشگاهی انفرادی از آثارم ترتیب دهد، پذیرفتم و پس از گذشت چند ماه تعداد ۱۱ تابلوی رنگ روغن از آثارم در تاور پارک گالری شهر پیوریا (Towerpark gallery) به نمایش گذارده شد. نمایشگاه بسیار موفق بود و تعدادی از کارهایم نیز خریداری شد.

مدت یک سالی که در آمریکا بودیم، از بسیاری از شهرهای شمالی، مرکزی و جنوبی آمریکا دیدن کردیم. بسیاری از موزه ها و مراکز هنری از جمله موزه متروپولیتن نیویورک را نیز مورد بازدید قرار دادیم. قرار بود در دانشگاه کلمبیا نمایشگاهی از آثارم ترتیب داده شود، ولی به دلیل کمبود فرصت به سال بعد موکول شد. سال بعد در ایران بودیم و با توجه به مسأله انقلاب فرستادن کارها دچار اشکال شد. نوبت را برای سل بعد حفظ کردم که متأسفانه مسئله فرستادن آثار با مشکلات بیشتری روبه رو شد و در نتیجه جریان نمایشگاه منتفی گردید.

در مهر ماه سال ۱۳۵۷ به ایران بازگشتم. کارم را با داشتن سمت سرپرست آموزش دانشکده در کنار انجام وظایف آموزشی ام آغاز کرده و ادامه دادم. مسأله چاپ کتاب نمدهای ایران (کار پژوهشی ام) که به دلایل مختلف گرفتاری های اداری از جمله مالی، متوقف مانده بود، از نو به جریان انداختم و امیدوارم بودم که چاپ آن مجدداً دنبال شود. خوشبختانه چاپ آن را دوباره آغاز کردند. در سال ۱۳۵۸ باز نشسته شدم و توانستم از نو به عالم آزادی و نقاشی بازگردم.

سال ۱۳۶۰ به نقاشی تابلو شماره ۱۳۰ به نام گوزه گری پرداختم. اواخر همان سال به اصرار دوستان و خویشانم اقدام به گشودن کلاس برای آموزش هنر نقاشی نمودم که تا اواسط سال ۱۳۷۱ ادامه یافت. در خلال این چند سال حدود ۵۰۰ هنر جوی جوان و بزرگسالان را از ۷ تا ۷۰ ساله، آموزش دادم. بسیاری از شاگردانم در مسابقات ورودی رشته هنر شرکت نموده و قبول شدند و توانستند به دانشکده های هنری راه یابند. سال ۱۳۶۸ پس از سالها نمایشگاهی با عنوان مروری بر آثارم از سال ۱۳۲۲ تا ۱۳۶۸ در گالری نوپای آذین ترتیب دادم که بسیار موفقیت آمیز بود. کلاسم همچنان پابرجا بود. با توجه به این که محل کلاس در آپارتمان مسکونی ما بود، امکان نقاشی آثاری در اندازه های بزرگ را نداشتم و ناچار بیشتر آثار این دوره ام در اندازه های کوچک و میانه اند.

در سال های ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۰ فعالیت هنری ام در حد میانه بود. در سال ۱۳۷۰ به سبب فعالیت زیادی که داشتم از خستگی و ضعف دچار بیماری شدیدی شدم که سرانجام کارم به بیمارستان کشید. سرانجام یکی از دکترهای معالجم که جراح بود تصمیم گرفت تا با عمل جراحی به جست و جوی عامل بیماری ام بپردازم و خوشبختانه در این کار موفق شد. این جراح عالیقدر نامش دکتر بهرام پزشکی بود و تا عمر دارم از او سپاسگزارم.

اداره کلاس را تا اواخر شهریور ۱۳۷۱ ادامه دادم و از مهر ماه همان سال کلاس را تعطیل نمودم تا بتوانم به صورت تمام وقت نقاشی کنم. سال ۱۳۷۲ توانستم به نقاشی حدود بیست اثر تازه از جمله تابلوی شماره ۱۲۵ به نام بازار روستایی بپردازم که بی اندازه مورد تشویق قرار گرفتم. در پی این تابلو تابلوی پرتره چهره با دست از خانم بهادری را نقاشی کردم و اثر دیگری به نام کوه های خفته را که شماره ۱۲۹ دارد، ساختم. کار شماره ۱۳۰ به نام چشمه علاء و تابلوی شماره ۱۲۶ به نام تاج خروس نیز محصول همین سال است.

در خلال سالهای ۱۳۷۳ تا ۱۳۷۵ که در ایران بودم توانستم به خلق ۳۳ اثر نقاشی بپردازم. در تیر ماه ۱۳۷۵ به کشور آلمان سفر کردم و در شهر مونیخ به دختر بزرگم پیوستم. مدت چهار ماه در آنجا ماندم. ضمن بازدید های منظمی که از موزه ها و مراکز هنری نمودم، توانستم به خلق ۱۶ اثر تازه با موضوعهای پرتره، منظره و خط نقاشی بپردازم که متأسفانه امکان منتقل کردن آنها را به ایران نداشتم.

پس از بازگشت از آلمان دوباره نقاشی را ادامه دادم. تابلوی بزرگ به یاد گذشته ها را آغاز کردم و در سفری که همان سال به شمال نمودم، موفق به نقاشی ۱۳ اثر کوچک از مناظر شمال شدم و پس از بازگشت به موازات کار روی تابلوی بزرگ به یاد گذشته ها به نقاشی تابلوهای شماره ۳۳۴ دره سرخ و ۳۳۵ ناشادان شادی آفرین، پرداختم.

سال ۱۳۷۸ دوباره فعالیت های هنری ام را ادامه دادم و تا پایان سال توانستم تعداد یازده اثر نقاشی کنم. سال ۱۳۷۹ نیز مانند سال گذشته فعال بودم.

سه شنبه ۲۷ آذر ماه ۱۳۸۰ نقاشی تابلوی بزرگ کار و زندگی را آغاز کردم و موفق شدم که آن را تا پایان سال تمام کنم.

در سال ۱۳۸۱ از مرکز هنرهای تجسمی خبر دادند که دولت در نظر دارد عده ای از هنرمندان را مورد تشویق قرار دهد و شما نیز جزو آنان هستید و روزی را مشخص کردند و گفتند که با مدارک تحصیلی و اداری در مکانی که معین کردند حاضر شوم. روز موعود با در دست داشتن مدارکی که تعیین شده بود، به محل مزبور رفتم و با شخصی که برای مصاحبه و رسیدگی به پرونده ما تعیین شده بود، ملاقات نمودم. با هم گفت و گو کردیم و مدارکی که همراه برده بودم مورد بررسی قرار گرفت و کار من نزدیک به پایان بود که شخصی که مایل نیستم از او نام ببرم وارد اتاق شد و در نوبت نشست.

نوبت به او رسید، مدارکش مورد بازدید قرار گرفت، درباره زندگی اش سخن گفت. سخن از هنر گرافیک و بانی آن در ایران به میان آمد و او در کمال راحتی خود را آغازگر رشته گرافیک در ایران معرفی کرد و رفت. من از این نادرستی خیلی ناراحت شدم. معقتدم مسئله رویدادهای تاریخی هر ملتی در هر زمینه ای که باشد. فرهنگی، نظامی، تاریخی، دینی و … باید صحیح و بدون کوچکترین تغییری در تاریخ ضبط شود تا آیندگان با حقایق رویدادهای گذشته کشورشان آشنا شوند.

همان طور که در صفحات قبل نوشتم، من از سال ۱۳۲۲ یعنی از دومین سال که وارد دانشکده هنرهای زیبا شدم، به صورت نیمه وقت در چاپخانه بانک ملی و با عنوان نقاش چاپخانه مشغول کار شدم و از همان زمان بیشتر کارهایی که ا نجام آن به من محول می شد، در زمینه هنر گرافیک بود. برای مثال طراحی آرم برگ اوراق بهادار، نقش اسکناس، نقاشی روی جلد برای فرآورده های مختلف تجاری و صنعتی، طراحی پوستر، تصویر برای داستانهای کتابهای کودکان و بزرگسالان و بسیاری کارهایی که همه کاملاً جنبه گرافیکی داشتند. و خوشبختانه هنوز تعدادی از کارهای نامبرده را در اختیار دارم.

به این ترتیب هنر گرافیک از سال ۱۳۲۲ در ایران آغاز شده بود و ضمن این که من جز فعالیت های گرافیکی که در چاپخانه داشتم، به طور آزاد نیز سفارش هایی در این زمینه گرفتم و انجام می دادم و به دنباله این قبیل فعالیت ها نیز از سال، ۱۳۳۰ که به آلمان سفر کرده بودم و در آکادمی هنرهای زیبای مونیخ دنباله کار های گرافیکی را منتها در جهت صددرصد هنری دنبال کردم و نمونه هایی از کارم را برای اولین بار سال ۱۳۳۹ در ایران و تالار رضا عباسی به نمایش گذاردم و دیگر جای شبهه ای باقی نماند که تاریخ آغاز هنر گرافیک در ایران سال ۱۳۲۲ می باشد نه سال ۱۳۴۰ که بعضی ها قصد دارند به هنرمندان بقبولانند.

در سیزدهم تیر ماه با همسر و چند تن از خویشان نزدیک به شمال سفر کردیم و روز ۲۳ مرداد دوستی کتابهایی را که در سال ۱۳۴۴ طی قراردادی با صندوق مشترک فرهنگی ایران و آمریکا مصور کرده بودم که در مجموع چهارده مجلد کتاب در زمینه های علمی، ادبیات فارسی و … بود به من هدیه کرد.

این کتاب ۷۸ تصویر سیاه و سفید و رنگی داشت که امضای من زیر نقاشی ها دیده می شود و جالب اینجا بود که در صفحه آخر کتاب چنین نوشته شده بود. کلیه تصاویر این کتاب توسط محسن … نقاشی شده است و سرپرست و ناظر چاپ و نشر کتاب نام خود را نوشته بود.

سالها بود که من فکر می کردم به چه دلیل و علتی جز یک نسخه از کتابهایی را که من مصور نموده بودم، برای من نفرستاده اند. به این صورت با دیدن این کتاب پرده از معمایی برداشته شد که من سالها در فکر آن بودم.

بیستم آذر روز گشایش نمایشگاه دوسالانه جهان اسلام بود و من به عنوان رئیس افتخاری نمایشگاه انتخاب شده بودم و قاعدتاً می بایستی در آن روز در نمایشگاه حضور داشته باشم، اما به علت اشتباهی که در دعوتنامه ام رخ داده بود، نتوانستم در مراسم شرکت کنم.

سوم تیر ماه ۸۲ شرکت در نمایشگاه گالری بهزاد.

در دهم تیرماه با همسرم به آلمان سفر کردیم. در جشن مرمت آکادمی هنرهای زیبای مونیخ شرکت نمودم و از موزه جدید پیناکوتک نو (Neue Pinakothek) و چندین گالری و موزه دیدن کردم.

۲ شهریور آغاز نقاشی تابلویی بر مبنای شعر خیام. مهتاب به نور دامن شب بشکافت

۱۰ شهریور آغاز نقاشی تخیلی منظره در اندازه های ۱۲۰ *۱۲۰ سانتیمتر

۲۷ شهریور حرکت از مونیخ به سمت تهران

۲۹ مهر از من برای شرکت در مراسم اهدای جوایزی به چهره های ماندگار دعوت شد. من متأسفانه نتوانستم در مراسم حضور یابم، ولی از تلویزیون ناظر مراسم بودم. در این مراسم فرد دیگری را به عنوان بنیان گذار گرافیک در ایران معرفی کردند که نادرست بود.

۳ تیر ماه ۱۳۸۳ به فرمایش جناب آقای مهندس موسوی ریاست محترم فرهنگستان هنر قبول کردم تا آثارم را به صورت نمایشگاهی به نام مروری بر آثارم از سال ۱۳۲۰ تا کنون ترتیب دهم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)